بالاخره یک روزی گوش چند از این شارلاتانهای دنیای مجازی رو درست و حسابی میپیچانم تا درس عبرتی برای دیگران بشوند. دارم از حالا میگویم که پسفردا نیایند مظلومنمایی کنند که چرا هشدار ندادی و بیهوا یقهمان را گرفتی. پدرسوختهها انگار خواب و خوراک ندارند. صبح تا شب توی اینترنت دنبال روزنهای میگردند که بتوانند یکجوری سوء استفاده کنند، یکی از قدیمیترین روشهایشان هم این است که خودشان را بهعنوان یکی از بلاگرهای محبوب و مردمی جا میزنند و خوانندگانش را اغفال میکنند.
حالا میدانید من از چی تعجب میکنم؟ از اینکه روش نخنمایشان روی چند تا از خوانندگان وبلاگ معظم من هم جواب داده و چند تا از دخترهای معصوم گول خوردهاند. خلاصهی قضیه این است که تازگیها مردک شیادی ادعای موسیو گلابی بودن کرده و همینطور با این و آن توی کافیشاپ و رستوران و سینما قرار میگذارد، لابد توی دلش هم به ریش من میخندد!
این قضیه سه جنبه دارد. نمیخواهم رودهدرازی کنم، فقط همینجوری تیتروار یک چیزهایی میگویم که به رسالت اخلاقی و وبلاگی خودم عمل کرده باشم…
اول اینکه موسیو گلابی بودن کار آسانی نیست. اینطور نیست که یک نفر همینجوری از گرد راه برسد و ادای من را در بیاورد. موسیو اگر موسیو نباشد از دور داد میزند، یعنی شما از صد متری هم که حرکات و سکنات یک نفر را بررسی کنی مشخص میشود که اصل جنس است یا نه. سادهترین راه شناسایی این است که یک بررسی اجمالی کنید و ببینید اصلاً میشود در این آدم چهار تا شباهت رفتاری با من پیدا کرد یا نه. یا اصلاً یک کار بهتر: ببینید کسی که آمده و خودش را موسیو گلابی جا زده جنتلمن و آدابدان هست یا نه! حداقل حالا که دارید گمراه میشوید مواظب باشید طرف از این پسرهای دوزاری کج و کوله نباشد، یا از این مو سیخسیخیهایی که مرد زندگی نیستند! این از این…
دوم اینکه سر جدتان هر حرفی را باور نکنید، جامعه پر از گرگهای گرسنه شده! صفحهی حوادث روزنامهها را برای شما مینویسند دیگر. اصلاً روزنامه به کنار، تا حالا خود من بهشخصه ده بیست تا پست در مورد بلبشوی جامعه نوشتهام (نوشتهام؟) اینها را که قرار نیست همینطوری سرسری بخوانید و بروید، بالاخره باید یک جایی به کارتان بیاید… وقتی طرف از ده سال پیش یک آیدی بلااستفادهای توی مایههای akbar70 توی یاهو داشته و حالا بعد از قرنی همان را برداشته و به ملت پیغام میدهد و خودش را موسیو گلابی معرفی میکند، جواب شما باید این باشد که خفه شو مرتیکهی آشغال عوضی، نه اینکه دست بندازید گردنش و بستنی و آبمیوه بخورید. اگر توی این آبمیوهها داروی بیهوشی یا زبانم لال از این چیچیهای افزایش میل جنسی ریخته بودند بعداً من مسئولیتی به گردن نمیگیرمها، از حالا گفته باشم!
البته میدانم دیدار با سلبریتیهای وبلاگستان همیشه هیجان خاص خودش را دارد مخصوصاً اگر دیدار با آدم خوشزبان و گلولهی نمکی مثل من باشد ولی نمیخواهم کسی بهخاطر چنین چیزی قربانی شود و بعدها از من بهعنوان مقصر قضیه اسم ببرد.
و اما مورد سوم… نمیشود که زحمت وبلاگنویسی را من بکشم و سلام و علیکهای مجازیش را من انجام بدهم، ولی یکی دیگر همینجوری کشکی کشکی بیاید و بزند و ببَرد و از آب گلآلود ماهی بگیرد. بهخدا راضی نیستم از کسی که موقع کاشت و داشت نیامده و حالا موقع برداشت یکدفعه سر و کلهاش پیدا شده. تا حالا هم خیلی بیجا کرده که به ریش من خندیده، مرتیکهی آشغال عوضی!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، طنزیحات
۳۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۷:۲۷
چند روز پیش برادرزادهام سه ساله شد، یعنی الآن یک دختر سه سال و چند روزه شده. این قسمت دوم را گفتم چون معمولاً وقتی میگویم فلانی اِنساله شده خیلیها میپرسند اِنسالش تمام شد یا رفت توی اِنسالگی؟ در واقع این توضیح را نوشتم که در جواب به سؤالهای احتمالی آینده صرفهجویی کرده باشم. بگذریم…
قرار شد فامیلهای نزدیک برای شام تولدش دور هم جمع شوند. این فامیلهای نزدیک شامل مادربزرگها میشد و پدربزرگش (خدا پدربزرگ مادریاش را هم بیامرزد) و من و داییاش… دلم برای بچههای الآن میسوزد، یکجورهایی تک و تنها بزرگ میشوند. بچههای قدیم که اینطوری نبودند، نمونهی حی و حاضرش هم خود من. آنقدر خاله و عمه و دایی و عمو دارم که میشود باهاشان یک تیم فوتبال کامل درست کرد، با سرمربی و مربی بدنساز و ماساژور و تمام ذخیرههایش. یا یک کابینهی کامل مثل همین کابینهای که الآن هست و رییسش یک روزی بچه بوده، حالا هم عمه و عمو و خاله و خانباجی را جمع کرده و دارند دور هم مملکت را اداره میکنند!
البته فضای زندگی بچهها هم یکجورهایی عوض شده. چند روز پیش برادرم تعریف میکرد که یکی از پسرهای مهدکودک بچهاش صاف صاف رفته و به یکی از دخترهای آنجا پیشنهاد دوستی داده. سن جفتشان را که روی هم بگذاری در خوشبینانهترین حالت هفت هشت سال میشود ولی طرف شهامت به خرج داده و جلو رفته و بهقول شاعرگفتنی «یه بوس بده قول میدم به کسی نگم بوس دادی» و بعدش هم احتمالاً آره و اینا!
زمان ما کجا از این صحبتها بود؟ فوق فوقش از این چیپسها بود که توی این کیسههای دراز میریختند و سرش هم مقوا منگنه میکردند. بعد ما این را خرچ خرچ میخوردیم و از جلوی دخترهای همسایه رد میشدیم و بهشکل احمقانهای فکر میکردیم که اینجوری به ما حسودی میکنند و دوستدخترمان میشوند. قسمت جالب ماجرا این بود که آنها هم واقعاً بهشکل احمقانهای حسودی میکردند و میرفتند برای خودشان از این اسمارتیزهایی میخریدند که شکل عینک بود، لابد با این هدف که ما قدم جلو بگذاریم! هنوز نمیفهمم چرا این کارهای بیسر و ته را میکردیم. مثلاً داشتیم اینطوری مخ همدیگر را میزدیم؟ بهفرض ما چیپس میخوردیم، آنها اسمارتیز، بعدش فکر میکردیم حالا وقتش شده که همدیگر را بغل کنیم؟! گذشته از این قضیه هیچوقت نفهمیدم چرا همیشه دستهجمعی مخ همدیگر را میزدیم! مثلاً چهار تا پسر بودیم و چهار تا دختر ولی همه با هم میرفتیم. انگار هیچکس برایش فرقی نمیکرد کدام یکی از اعضای تیم مقابل گیرش میآید، فقط یک چیزی ته دل همه میگفت که این کار باید دستهجمعی انجام شود تا به نتیجهی مطلوب برسد. بزرگتر که شدیم میل به کار گروهی در وجودمان باقی نماند ولی خب باعث شد درصد فانتزیهای گروهی در نسل ما بیشتر از حد نرمال باشد… یا شاید هم نرمال باشد، این یکی را مطمئن نیستم!
خلاصه که ما در این شرایط عجیب و غریب بزرگ شدیم و تازه با ورود موبایل و اینترنت و ماهواره و اینها بود که فهمیدیم میشود با جنس مخالف هم مثل آدم ارتباط برقرار کرد. مثلاً میشود دو تا پسر و دختر با هم شام بخورند به همان سادگی که دو تا پسر میتوانند. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم اگر فقط همان تفسیرهای عجیب و غریب از روابط دختر و پسر یک چند سالی زودتر حذف میشد اوضاعمان خیلی بهتر از الآن بود.
البته من آنقدر نمیفهمم که بخواهم شرایطی اجتماعی و فرهنگی مملکت را تحلیل کنم اما حس میکنم هنوز هم «یک دست» نامرئی نمیخواهد بگذارد اوضاعمان بهتر شود و با همین تحلیل دوزاری به این نتیجه رسیدهام که باید ایستادگی کنم و نگذارم نسل بعدی مثل من بزرگ شود. راستش را بخواهید از تصور اینکه پسری دارم که مدرسه میرود اما مثلاً با دوستهایش توی خیابان چرخ میزند و سعی میکند دختر مورد علاقهاش را از طریق خرچ خرچ چیپس و پفک بهدست بیاورد خجالت میکشم. رک و راست بگویم، اگر پسرم تا ده سالگی نتواند با روش متمدنانهای دوستدختر پیدا کند از خانه پرتش میکنم بیرون، با همین پاهای خودم. کاری که پدرم هم باید با من میکرد… و متأسفانه نکرد!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۲۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۷ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۱۰:۴۷
اصولاً سالهاست که مردم با پشت سر گذاشتن خرداد وارد تیر میشوند. خانوادهی ما هم تصمیم میگیرند همین کار را بکنند و به ترتیب و مثل بچهی آدم در ماهها حرکت کنند. هنوز به روز دوم نرسیدهایم که از حسین شریعتمداری بهعنوان سردار جنگ نرم تقدیر میشود. پدرم میگوید کسی که اگر ولش کنی بهجای خودکار با چوب و شیشه نوشابه مینویسد کجایش نرم است؟ خب یکدفعه بروند از احمد جنتی بهعنوان سرباز جوان ولایت و از اندی هم بهعنوان سرهنگ مداحی اهل بیت تقدیر کنند. من میخندم، برادرم فحش میدهد، مادربزرگم هم تسبیح میزند و فارسیوان نگاه میکند!
ماهواره بهشدت روی خانوادهمان تأثیر گذاشته جوریکه مادربزرگم دنبال جرونیموی خودش میگردد، من شبها خواب دختر همسایه را میبینم و عمویم رفته کلمبیا تا همانجا یک چرخی بین جمعیت بزند. در این شرایط نمایندهی ولی فقیه در دانشگاه یزد که یا تلویزیون ندارد یا اگر دارد رسیور ندارد یا اگر رسیور هم دارد فقط جام جم را تماشا میکند یا اگر کانال دیگری را میبیند فارسیوان را نمیبیند یا اگر فارسیوان را میبیند فقط تبلیغاتش را میبیند یا… یا اصلاً همینطور بیخودی و بیجهت اعلام میکند که پوست آرنج شبیه پوست بیضه است و بههمین دلیل نباید لباسهای آستین کوتاه پوشید. فردا صبح یواشکی میروم جلوی آینه تا ابعاد قضیه (!) را بررسی کنم. در حال برانداز کردن شکل و شمایلش هستم که یکی داد میزند «خفه شو، بتمرگ پفیوز»! معلوم میشود مذاکرات مجلس را دارند در رادیو پخش میکنند و یکی از نمایندگان مجلس که از قضا پسر شهید مطهری هم هست مشغول اختلاط با یکی دیگر از نمایندگان مجلس است، منتها چون عصبانی شده میخواهد رسماً اختلاط کند! برادرزادهام میپرسد ادب مرد فقط به ز دولت اوست یا به ز مجلس او هم هست؟ مادرش میگوید در ایران استقلال قوا داریم و این دو تا ربطی به هم ندارند. برادرم میگوید البته مجلس در رأس امور است دخترم!
در همین گیر و دار قوهی قضاییه که یک قوهی مستقل دیگر است برای دو نفر از متهمان حوادث کهریزک حکم قصاص صادر و آنها را محکوم به اعدام میکند. مادرم میگوید آنهایی که در کهریزک تجاوز کرده بودند را هم قصاص میکنند؟ اصلاً چطور قصاصشان میکنند؟ برادرم میپرد وسط و یک حرفهایی در مورد رادان و مرتضوی میزند. حرفهایش در مورد بهرام رادان را میگذارم به حساب اینکه به قیافهاش حسودی میکند ولی هر چقدر فکر میکنم نمیفهمم مرتضوی این وسط از کجا پیدایش شده، احتمالاً منظورش همان حسام نوابصفوی خودمان است. خجالت میکشم برادرم را به دوستهایم نشان بدهم بس که اطلاعات عمومی ندارد!
تیمهای استکبار جهانی در جام جهانی بهشکل مفتضحانهای حذف میشوند. یک هشتپای آلمانی هم این وسط پیدا شده که پشت سر هم نتایج بازیها را درست پیشبینی میکند. پدرم میگوید کاش قبل از انتخابات پارسال دو تا ظرف سبز و قرمز درست میکردند تا ببینند این هشتپا از کدامشان غذا میخورد. مادرم میگوید حتماً از ظرف سبز غذا میخورده و بعدش میرفته توی ظرف قرمز کارهای دیگرش را میکرده. من همچنان میخندم، برادرم فحشش را میدهد و مادربزرگم هم کماکان فارسیوان نگاه میکند، با این تفاوت که دیگر تسبیح نمیزند!
از طرف دیگر بازاریهای تهران نشستهاند بهخاطر اعتصاب و در اعتراض به مالیات هفتاد درصدی، جلوی مغازههایشان تسبیح میزنند و کرکرهی مغازههایشان را هم پایین کشیدهاند. دولت عدالتمحور هم که اساساً اسمش روی خودش هست فوری عدالت را برقرار میکند و کل مملکت را بهخاطر گرمای بیسابقهی هوا یکدفعه تعطیل میکند! عمو جان از کلمبیا زنگ زده و میگوید آنقدر گرم شده که همهمان لباسهایمان را در آوردهایم. ازش میپرسیم آنجا هم کار و کاسبی را تعطیل کردهاند؟ میگوید من که کار خودم را میکنم، مردم هم دارند کاسبیشان را میکنند!
در حالی که حرف از کاسبی و دو دو تا چهار تا بود رییس جمهور دولت نهم (الآن در دولت دهم هستیم دیگر؟) که از پارسال ریاضیات و آمار را متحول کرده، یکدفعه سراغ درسهای دیگر میرود و میگوید سیاستمداران غربی نه تاریخ میدانند و نه جغرافیا! یکی از آنها که اسمش اوباماست لبخند میزند و جواب میدهد اوکی فادر، یو گود (یعنی باشه بابا، تو خوبی) بقیهی سیاستمداران هم لبخند میزنند و ایران را تحریم میکنند.
هنوز دو روز از تحریمها نگذشته که رییس جمهور میگوید آنقدر تحریم کنید که زیر پایتان علف سبز شود! برادرم میخواهد به ما ثابت کند حساسیتش به رنگ سبز باعث شده که ادبیات را اینطوری متحول کند. پدرم میگوید یکی برود از ایشان بپرسد که به رو اعتقاد دارد؟ به روح چطور؟!
همینطور که ما مشغول صحبت در این مورد هستیم شخصی به نام شهرام امیری وارد کشور میشود و چیزهایی میگوید که همهی دولتمردان ایران در اقدامی هماهنگ لنگشان را میاندازند و همینجوری لخت و پتی خشکشان میزند. ایشان در تلویزیون چنان اسنادی از پیروزی یکنفره بر اطلاعات آمریکا نشان میدهد که بعضی از مردم به نشانهی پیروزی دو انگشتشان را به سمت تلویزیون میگیرند و مرگ بر آمریکا میگویند. البته در خانهی ما هیچکس شعار نمیدهد، فقط همه در سکوت یک انگشتشان را بالا میبرند و برای ایشان آرزوی موفقیت میکنند!
هنوز سرگرم هنرنماییهای شهرام خان هستیم که دو بمبگذاری انتحاری در زاهدان اتفاق میافتد. دوستان میگویند طبق مدارکی که در همان لحظهی اول به دست آوردهایم آمریکا از فرار شهرام امیری ناراحت شده، در نتیجه شخصاً برای انتقامگیری وارد عمل شده و انفجارها را برنامهریزی کرده است. مادربزرگ برای کشتهشدهها اشک میریزد، پدرم عصبانیست و به باعث و بانی این اتفاق بد و بیراه میگوید، من هم مدام این جمله توی ذهنم تکرار میشود که آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند… و ناخودآگاه ادامه میدهم اما گویا بقیه هر غلطی بخواهند میکنند.
حالا که مشغول بحث غلط کردن توسط بقیه هستیم، این را هم بگویم که بانک کودک و نوجوان در قزوین راهاندازی شد. البته اسم بانکش گمراهکننده است و اسم شهرش هم مزید بر گمراهکنندگی ماجرا شده وگرنه دوستان میگویند مشکلی ندارد. گویا چند تایشان رفتهاند حساب باز کردهاند و سالم هم برگشتهاند. برادرم میگوید اینطور که برای قزوین جذب سرمایه میکنند اگر برای کشور هم سرمایه جذب میکردند تا حالا برای خودمان هلندی، سوئدی، دانمارکی، چیزی شده بودیم.
و بالاخره در آخرین روزهای تیرماه احمد جنتی (که کلاً به ابقا عادت دارد) در شورای نگهبان ابقا میشود و بعدتر هم دوباره بهعنوان دبیر شورای نگهبان انتخاب میشود تا به همراه بقیهی اعضا مواظب باشد یکوقت خدای نکرده کسی رأیمان را پس ندهد یا کار غیرقانونی دیگری نکند! بروم خبرش را به مادربزرگم بدهم که انقدر نگوید عمر آدم دست خداست و بهش بسپارم موقع نماز از خدا بپرسد که ممکن است بعضی از اسباب و اثاثیهی خدا بودنش را گم کرده باشد یا نه. بههرحال خداست دیگر، باید در مقابل درخواستهای بندگانش پاسخگو باشد!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۳۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۱ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۵۶