آدم‌های کوچک در وبلاگ‌های بزرگ!

وقتی توی وبلاگستان فارسی چرخ می‌زنی حس می‌کنی وارد طبقه‌ی آخر بهشت شدی، قاطی پیامبرها. انگار ولت کرده‌اند وسط آدم‌های گل و دوست‌داشتنی!

چرایش را عرض می‌کنم… چون بیشتر ما وبلاگ‌نویس‌ها عادت نداریم خصوصیات بدمان را توی وبلاگ‌هایمان بنویسیم، دست خودمان هم نیست. دوست داریم این‌جا خوبی‌هایمان را جار بزنیم و بهترین خصلت‌هایمان را پررنگ کنیم. این‌جا هیچ‌کداممان دروغ نمی‌گوییم، هیز نیستیم، فحش نمی‌دهیم، خیانت نمی‌کنیم و هیچ اخلاق گند دیگری هم نداریم. خلاصه‎ی قضیه این است که دوست داریم حداقل این‌جا آدم حسابی‌هایی باشیم که در دنیای واقعی نیستیم!

برای اثبات خوبی‌مان هم دو راه بیشتر نداریم: یا بخش پست‌فطرت وجودمان را حذف کنیم و فقط از آن نقطه‌های کوچک سفیدِ روی صفحه‌ی بزرگ سیاه بنویسیم، یا این‌که رسماً شروع کنیم به دروغ‌گویی و وارونه کردن حقایق!

خب عزیز من، این مغز لامصب را گذاشته‌اند برای فکر کردن! یک‌بار هم که شده از خودمان بپرسیم این وبلاگ‌نویس‌ها با تمام این دلسوزی و عادات خوبی که دارند کجا زندگی می‌کنند؟ این همه وبلاگ‌نویس داریم. چرا هیچ‌کدامشان هم‌کلاسمان نیستند؟ یا همکارمان؟ اصلاً این‌ها به‌درک… چرا بر حسب اتفاق یکی از این‌ها توی تاکسی کنارمان نمی‌نشیند؟

بگذارید خیالتان را راحت کنم. اکثر وبلاگ‌نویس‌هایی که از نزدیک دیده‌ام یا چیزی از زندگی‌شان می‌دانم آدم‌هایی کاملاً معمولی‌اند که وقتی به اندازه‌ی یک سر سوزن معروف می‌شوند دست و پایشان را گم می‌کنند. خودشان هم باورشان می‌شود که همان شخصیت مجازی را دارند، همانی که توی وبلاگشان می‌نویسند. این‌ها کم‌کم خودشان را خدای دنیای مجازی می‌دانند و فکر می‌کنند این‌جا چیزی بدون آن‌ها کم دارد… بدبختی‌ها از همین‌جا شروع می‌شود چون می‌خواهند وظایف خدا را بودن به‌جا بیاورند و برای بقیه تعیین تکلیف کنند.

آقا جان! من از همه‌ی آدم‌هایی که با دروغ گفتن سری بین سرها در می‌آورند و برای دیگران تعیین تکلیف می‌کنند متنفرم. در عوض عاشق وبلاگ‌نویسان گمنامی هستم که رک و راست می‌نویسند امروز دختر همسایه را از روی پشت بام دید زدیم. من حتی بلدم عاشق وبلاگی باشم که اسمش «روزنوشت‌های یک کیف‌قاپ» است، خاطرات دزدی‌اش را می‌نویسد و تمام خوانندگان وبلاگش مسلسل فحش را برداشته‌اند و به‌سمتش شلیک می‌کنند.

این روزها دارم دوستانم در دنیای مجازی را پالایش می‌کنم جوری‌که آخرش فقط آن‌هایی بمانند که خود واقعی‎شان را می‌نویسند، نه آن چیزی که آرزوی بودنش را دارند… تعداد دوستانم در بین بلاگرهای شناخته‌شده دارد کم و کم‌تر می‌شود، می‌دانم که دلسردکننده است اما واقعیت همین است!

می‌خواهم یک چیز دیگر هم بگویم که امیدوارم بعد از خواندنش یقه‌ام را نگیرید! خیلی از این بلاگرهای معروفی که می‌بینید کوچک‌تر از آن هستند که بخواهید روی حرف‌هایشان حساب کنید و در غم‌ها و شادی‌هایشان شریک شوید… همه مثل این رفقای کنار وبلاگم نمی‌شوند و متأسفانه اکثر بلاگرهای بزرگ فارسی‌زبان از دل آدم‌های کوچک در می‌آیند، لااقل تا این‌جا مشاهدات من چنین چیزی را نشان می‌دهد… حیف!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۱۷۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۱۹:۳۳

وقایع اتفاقیه (شماره‌ی نهم، بهمن ۸۸)

۲ بهمن: مردم ایران را به سه خوشه‌ی مختلف تقسیم می‌کنند و ما را توی خوشه‌ی سوم می‌گذارند. از این‌که بزرگ‌ترین خوشه را به ما دادند بالا پایین می‌پرم. پدرم داد می‌زند که خوشحالی ندارد، به‌ما حتی آب هم نمی‌دهند که با غذا بخوریم. می‌گویم خب سال بعد می‌رویم توی دسته‌ی دوم تا آب بدهند، بعدش هم می‌رویم دسته‌ی اول تا نوشابه بدهند. مادرم می‌گوید به خوشه‌ی اولی‌ها ساندیس می‌دهند، نوشابه و متعلقاتش کلاً برای خوشه‌ی سوم است! دلیلش را نمی‌دانم اما تازگی‌ها هر حرفی که می‌زند شبیه حرف‌های سیاسی می‌شود!

۴ بهمن: بودجه‌ی سال ۸۹ تقدیم مجلس می‌شود. اسمش را تقدیم گذاشته‌اند ولی دوستانمان که بعد از دولت نهم (و شاید هم هشتم) روی کار آمده‌اند اصولاً میانه‌ای با تقدیم ندارند، ترجیح می‌دهند همه چیز را زورکی تحویل بدهند! علی لاریجانی حس می‌کند که واقعاً چیزی تقدیمش شده و در یک حرکت بی‌ربط تشکر می‌کند؛ آن یکی برادرش هم در یک اقدام بی‌ربط همزمان دیگر به اوباما می‌گوید «کاکا سیاه». حیف که لاریجانیِ سوم کم‌تر از دو برادر دیگر حرف می‌زند و رئیس قوه‌ی قضاییه است وگرنه می‌توانست با برادرهایش تمام نقش‌های یکی از این مجموعه‌های طنز نودشبی را بازی کند… حداقلش از مهران غفوریان که بهتر است!

۸ بهمن: مناظره‌ها در مورد حوادث بعد از انتخابات کماکان ادامه دارد اما دیگر دو نفر نیستند که برای هم حرف‌های عاشقانه بزنند. تازگی‌ها فقط یک نفر می‌آید که با خودش حرف می‌زند، بعدش مخالفت می‌کند و در آخر هم خودش را شکست عشقی می‌دهد! خوب شد آن دو نفری که قبلاً می‌آمدند با هم عشق‌بازی نمی‌کردند، اگر قرار می‌شد چنین چیزی را یک نفر انجام بدهد کارش یک‌قدری جلوی دوربین سخت می‌شد!

۹ بهمن: احمد جنتی از قوه‌ی قضاییه می‌خواهد که به‌حساب باقی اغتشاشگران هم رسیدگی و آن‌ها را به اشد مجازات محکوم کند. من حسابم را از اغتشاشگران جدا می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم آن‌ها که قرار است اعدام شوند حسابشان چقدر می‌شود؟ اصلاً روی هم چند درصدند؟ مثلاً شصت درصد؟ یا دو سه درصد بیشتر؟ ایشان توی فکرش جواب می‌دهد که بیشتر از این تعداد هستند، حدود ۵۴ درصد! دیگر مغزم فرصت فکر کردن پیدا نمی‌کند، همان‌جا از خنده کف جمجمه‌ام پهن می‌شود!

۱۳ بهمن: مهدی کلهر که از قضا هم‌چنان مشاور محمود احمدی‌نژاد که او هم از قضا هم‌چنان رییس دولت که آن‌هم از قضا… اصلاً این حرف‌ها را ول کنید! ایشان بعد از یک‌سال به خانه می‌رود و مثل یک اغتشاش‌گر به‌حساب همسرش می‌رسد! باز جای شکرش باقی‌ست که تأثیر حرف‌های امام جمعه‌ی تهران هم مثل خودش موقت است و تمام حساب و کتاب‌ها تا شب جمعه‌ی بعد تمام می‌شود!

۱۴ بهمن: مقادیری کرم خاکی و لاک‌پشت و موش ایرانی به فضا می‌روند و برگ زرین دیگری به افتخاراتمان اضافه می‌کنند اما بقیه‌ی کشورها هم‌چنان دارند وقتشان را تلف می‌کنند و آدم‌هایشان را در قالب تورهای تفریحی به فضا می‌فرستند! احتمالاً فردا کیهان در تیتر اولش می‌نویسد که با این حرکت نه‌تنها دخترهای بی‌حجاب خارجی را در فضا ترساندیم بلکه در زمینه‌ی فرار موش‌ها هم در صدر کشورهای جهان قرار گرفتیم… به‌خدا خفه شدیم آن‌قدر افتخارآفرینی کردیم. کاش حداقل یک نفر خفه نشود و بعداً بتواند بیاید و این دستاوردهای پیاپی را ثبت کند!

۱۵ بهمن: اینترنت کشور هی قطع و وصل می‌شود، البته بیشتر قطع می‌شود تا وصل! یکی از مسئولان که می‌خواهد نامش فاش شود اعلام می‌کند که این مشکل به‌علت قطع شدن کابل جاسک فجیره می‌باشد. لابد پیش خودش فکر کرده که دارد با چند تا کرم خاکی صحبت می‌کند که تازه از فضا برگشته‌اند. یکی هم نیست که بگوید کرم خاکی دستش کجا بوده که بخواهد از اینترنت استفاده کند!

۲۲ بهمن: مراسم باشکوه ۲۲ بهمن برگزار می‌شود. در سالگرد انقلاب به کروبی و موسوی و خاتمی حمله می‌شود و برای اولین بار قرار می‌شود رسماً مشتی بر دهان استکبار جهانی زده شود که البته این مشت اشتباهی به‌دهان زهرا رهنورد برخورد می‌کند. تمام مسئولان سابق در حرکتی هماهنگ مورد حمله قرار می‌گیرند. یکپارچگی و وحدت ملی همین است دیگر، شاخ و دم که ندارد!

۲۷ بهمن: رنگ سبز پرچم ایران در یک نشست رسمی و با حضور رئیس جمهور دولت نهم برای سومین بار تبدیل به آبی می‌شود. کلی با خودم کلنجار می‌روم تا بفهمم پرچمی که آن بالا گذاشته‌اند برای کدام کشور است. پدرم می‌گوید پرچم خودمان است اما چاپ‌خانه این‌طوری چاپش کرده. لبخند می‌زنم. مادرم می‌گوید شاید می‌خواهند استقلالی‌ها را خوشحال کنند. دوتایی می‌خندیم. من می‌گویم هویت ملی… نمی‌توانم حرفم را تمام کنم، سه‌تایی دلمان را می‌گیرم و از شدت خنده روی زمین آفتاب بالانس می‌زنیم!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه


۱۰۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۶ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۱۶:۲۲

تحولات مامانی، شرایط بحرانی!

مادر من یکی از وسواسی‌ترین آدم‌های دنیاست. هر روز صبح سراغ یک جای خانه می‌رود و دو سه ساعت همان‌جا را ضدعفونی می‌کند. متأسفانه از این کار به‌شکل عجیب و غریبی هم خوشش می‌آید! تا جایی که من می‌دانم شصت درصد از ذهنش همیشه درگیر نظافت جاهای مختلف خانه است، حالا شاید یکی دو درصد کم‌تر یا بیشتر… احتمالاً بیشتر!

نزدیکی‌های عید که می‌شود با انواع و اقسام پاک‌کننده‌ها به‎جان جاهای مختلف می‌افتد و در این راه به هیچ‌کس و هیچ چیز رحم نمی‌کند، اگر لازم ببیند ما را هم پرت می‌کند توی سطل آشغال! البته این نزدیکی‌ها عید را که گفتم شما حوالی آبان و آذر در نظر بگیرید؛ چون وارد اسفند که می‌شویم هر روز غر می‌زند که عید شد و هیچ کاری نکردم! داخل پرانتز یک چیزی بگویم. چند سال قبل فکر می‌کردم شاید در مورد عیدی صحبت می‌کند که توی اسفندماه است و ربطی به عید نوروز ندارد. بعداً رفتم و در مورد تمام عیدهای اسفندماه در فرهنگ‌های مختلف تحقیق کردم و دیدم در این فاصله توی جزایر کولونیا و پانتابینوتا هم عیدی نداریم! بگذریم…

نمی‌دانم توی عمرتان آدم وسواسی دیده‌اید یا نه. این‌جور آدم‌ها معمولاً کار هیچ‌کس غیر از خودشان را قبول ندارند، خب مادر من هم یکی از همین‌ها. هر بار که با اصرار و خواهش قبول کرده کارگر بگیریم آن‌قدر «ایش ایش» کرده که کارگر بیچاره رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده… البته بیچاره‌تر از آن کارگر ماییم که بعد از رفتنش مجبوریم سخنرانی مبسوطش در مورد تمیزی را گوش کنیم و جایی هم نداریم که برویم و پشت سرمان را نگاه نکنیم!

به‌هرحال خوب یا بد مادرم چنین آدمی‌ست، همه هم می‌دانند… تا این‌که امسال اوضاع یک‌قدری تغییر کرد. مادرم یک شب خوابید و وقتی بیدار شد پیشنهاد کرد که چند تا از فرش‌هایمان را به‌قول خودش دست قالی‌شویی‌های کلاهبردار بدهیم. پیشنهاد حسابی و به‌جایی بود که تمام خانواده از آن استقبال کردند.

یک‌سری کارهای دیگر هم کرد که حالا نمی‌خواهم زیاد وارد جزئیاتشان بشوم. نه حوصله‌اش را ندارم و نه اصولاً به شما ربطی پیدا می‌کند! اما مهم‌ترین کارش ـ‌که به شما ارتباط دارد‌ـ این بود که در یک تحول ناگهانی اعلام کرد کار کردن من‌را قبول دارد و امسال چند تا از کارهای خانه را من باید انجام بدهم. کارهای مورد نظرش را که گفت آسان‌ترینش یک چیزی در حد شکستن رکورد دوضرب حسین رضازاده بود، دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید!

خب از شما چه پنهان، توی این سال‌ها همه‌ش کارهای فکری کرده‌ام و عادت به کارهای یدی ندارم. حالا در این روزها که عین ژان والژان با بلند کردن وسایل سنگین و کارهای انسان‌دوستانه می‌گذرد به‌شدت احساس مظلومیت می‌کنم و حس می‌کنم که کوزتی بیش نیستم. درست است که کوزت دختر بوده اما با این وسایل سنگینی که من بلند می‌کنم تا یکی دو سال دیگر عملاً کارایی خودم را از دست می‌دهم و خود کوزت می‌شوم! البته خودِ خودِ کوزت هم که نه، یک چیز خاصی می‌شوم که می‌شود اسمش را گذاشت کوزت دُم‌دار! هرچند باید نیمه‎ی پر لیوان را هم دید، فکر می‎کنم نژاد من بهتر باشد!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۱۶۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۵۹



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گودر توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه