نشسته بودم داشتم عکسهای مربوط به استقبال اخیر مردم قم را نگاه میکردم. هزاران نفر از مردم خداجو ریخته بودند توی خیابان و طی یک استقبال باشکوه داشتند زیر ماشینهای اسکورت له میشدند یا خودشان را میمالیدند به ماشین اصلی… که چی بشود؟ که مثلاً اینطوری با آرمانهای چیچی تجدید بیعت کرده باشند.
بههرحال اتفاقیست که تا حالا بارها افتاده، راستش خیلی هم برای من آزاردهنده نیست. اما یک چیزی این وسط هست که هر دفعه تا آن بیناموسیترین عضوم را میسوزاند؛ آنجایی که رسانههای داخلی گوش فلک را با خبر استقبال میلیونی مردم خودجوش کر میکنند. آدم این جمله را که میشنود دردش میگیرد. بالاخره یک نفر باید توی این مملکت پیدا شود و بگوید اینکه چند نفر بهخاطر کسب یک منفعتی و با هماهنگی و برنامهریزی قبلی توی چنین مراسمی شرکت کنند اسمش حرکت «خودجوش» نیست، مفهوم کلمهها را که نمیتوانی به نفع خودت عوض کنی!
مثلاً شما «خودارضایی» را در نظر بگیر. منظورش مشخص است. یعنی یک نفر میخواسته ارضا شود، کسی هم دور و برش نبوده که بگوید بیا من ارضایت کنم. خلاصه که طرف بههر دلیلی تنها مانده، دیده که دستش برای خودش است، تنبان هم برای خودش است و اختیار بالا و پایین کشیدنش را دارد، مقولهاش هم که طبعاً مربوط به خودش میشود، بعد ضرر و زیانهای احتمالی این کار را با خودش سنجیده، فوایدش را هم که میدانسته، در نهایت با خودش دودوتا چهارتا کرده و دست به این کار زده. اسم این کار را میگذارند خودارضایی. پس اگر شما بروی یکی را با چک و لگد یا بوس یا پول یا هر چیز دیگری بیاوری توی خانه و ترتیبش را بدهی اسمش چیز دیگری میشود، اینکه وزیر و وکیل هم باشی تغییری توی اصل ماجرا نمیدهد!
حالا حکایت همین استقبال خودمان است. نمیشود که یک جماعت چندهزارنفری را با پلاکاردهای یکسان و شعارهای مشخص بعد از چند هفته برنامهریزی جمع کنی و یکی یک شاخه گل هم بدهی دستشان و بیاوری توی خیابان به اسم «مردم خودجوش» اما اسم جمعیت میلیونی مردم را در روز ۲۵ خرداد بگذاری «یک مشت فتنهگر». حالا گیرم که چهارتایشان هم مرگ بر دیکتاتور گفته باشند، تعداد آدمها که با شعار دادن کم و زیاد نمیشود!
خود من اولش فکر میکردم شاید منظورشان این باشد که این جریان را کلاً ریز میبینیم، بعد از یک مدتی دیدم که چنین منظوری با عقل جور در نمیآید چون وقتی آدم یک جریانی را ریز ببیند هر روز در موردش صحبت نمیکند، یا اگر صحبت میکند هشتاد تا ستاد و کارگروه برایش تشکیل نمیدهد، یا اگر تشکیل میدهد هر دوهفته یکبار نمیگوید که دیگر کارش تمام شده. معنی «تمام» معلوم است. بچهی دوساله میفهمد که وقتی جیش کرد باید داد بزند که تمام شد. خب طبیعیست که وقتی یکی میگوید من چهار کلاس سواد دارم باید حرف دهانش را بیشتر از این بچه بفهمد.
حالا اینها را برای چی گفتم؟ میخواستم بگویم که اساساً ما دو دستهایم، یک دسته ماییم که خب ماییم و کارمان درست است و شاخیم و آدم حسابیهای مملکت هستیم، یک دسته هم آنها که حرف خودشان را هم نمیفهمند چه برسد به حرف ما. مثلاً فردا یکیشان میآید این پست را میخواند، بعدش میخواهد بهخیال خودش سر صبحی مچگیری کند. برای من مینویسد چرا در توضیح خودارضایی گفتی که دست طرف برای خودش است در حالیکه ممکن است کارش را به جای دست با هویج انجام بدهد. حالا هزاری هم که من توضیح بدهم شما نمیتوانی مردم را با هویج مقایسه کنی نمیفهمد چون برایش اینطور جا انداختهاند که میتواند مردم را معادل هویج در نظر بگیرد! بعد به اینجا که میرسد از نظر منطقی دچار مشکل میشود و دست به باتوم میبرد و اسمش از خودجوش تبدیل میشود به خودسر. من هم دوباره باید بیایم توضیح بدهم که اسم این آدم را نمیشود «خودسر» گذاشت و معنی هر کلمه مشخص است و چه و چه و چه…
این داستان همینطوری ادامه پیدا میکند تا وقتیکه بر و بچههای دستهی مقابل جواب تمام سؤالاتشان را بگیرند و بیایند توی دستهی خودمان و تعداد آنطرفیها آنقدر کم شود که نفرات کافی برای سخنرانی و جوشش و باتومزنی نداشته باشند. خودجوشی و خودسری و خودگویی و خودخندی هم که کار سادهای نیست، سهتا و نصفی آدم تا یک مدتی میتوانند تمام این کارها را یکتنه انجام بدهند، از یک جایی بهبعد دچار فرسایش میشوند، شاید دچار اختلاف هم بشوند. آنوقت تعداد ما فهیمها آنقدر زیاد شده که طرف مقابل علناً اعلام خستگی میکند و مجبور میشود بگوید ما حرفهای شما را میفهمیم، تازه قبلاً هم میفهمیدیم ولی خودمان را به نفهمی میزدیم. بعد دیگر نوبت ماست که حرفشان را نفهمیم، یعنی میفهمیمها ولی الکی خودمان را میزنیم به نفهمی، تازه انگشت شستمان را هم میگیریم سمتشان و قارقار میخندیم!
حالا چقدر طول میکشد تا به اینجا برسیم را نمیدانم اما دیر یا زود این اتفاق میافتد. به هر حال وقتی میفهمند که دیگر خیلی دیر شده. آنوقت تازه نوبت استقبال تاریخی و خودجوش مردم میرسد… یک خودجوشی نشان میدهند که دو تا خودسر از تویش در بیاید!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۴۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۳۰ مهر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۴۲
غلط نکنم ماندانایی که در موردش حرف زده بودم از خوانندههای وبلاگم بوده چون از روزی که اسمش توی وبلاگم آمد دیگر سر و کلهاش پیدا نشد. تف به این شانس… وقتی اینجا جار میزنم که دنبال خانه میگردم آبی از هیچکس گرم نمیشود ولی حرف از ماندانا که میشود، یارو خوانندهی حرفهای همین وبلاگ از آب در میآید و خودش را یکجوری گم و گور میکند که با من چشم تو چشم نشود. البته به کوری چشم معاندان (و اول از همه خود ماندانا) برنامهی دویدن به قوت سابق ادامه دارد و در راه رسیدن به هدفم حتی ذرهای از مواضع قبلی عقبنشینی نکردهام.
حقیقتش را بخواهید خودم هم اولش فکر میکردم «این مانداناست که دویدنهای شبانه را زنده نگاه داشته است» اما بعدش فهمیدم که نه، تصمیم من جدیتر از آن است که بود و نبود مانداناها بتواند تغییرش بدهد! اصلاً به جهنم که این چند شب آخر نیامده و خواسته توی خانه بماند… شانس در خانهی طرف را زده که در جوار من ورزش کند، وقتی خودش نمیخواهد استفاده کند چرا من باید خودم را خسته کنم؟!
در عوض با یک زوج جوان عاشق آشنا شدهام که هر شب میآیند ورزش میکنند. بزرگترین مزیتشان هم این است که توی عمرشان هیچ تحرکی اضافه بر پیاده رفتن توی پیادهروها نداشتهاند و از این نظر در مقابلشان احساس حقارت نمیکنم. تازه وقتی میبینمشان احساس ورزشکار بودن هم میکنم و یک جاهایی که به پتپت میافتند شروع میکنم به اذیت کردنشان که سنی ازتان گذشته و باید بروید صبحها توی پارک پیادهروی کنید و از اینجور شوخیهای بینمکی که تازهآشناها با هم میکنند. نقاط پتپتخیز مسیر را هم از قبل شناسایی کردهام که صحنههای بامزهی دویدنشان را ببینم و اسباب تفریحم باشد!
این دو تا بنده خدا که نمیدانند خودم هم اولش همینطوری بودم. فکر میکنند من از همان اول همینطوری فرز و چابک و رادرانرانه حرکت میکردم، توی ذهنشان هم نمیگنجد که این اسب اصیل تر و فرز که جلوی چشمشان چهارنعل میتازد قبلاً این مسیر را کأنه بز (و چه بسا بزمجه) میدویده و اسباب خندهی جمع دیگری از خلایق بوده!
بهخدا آدم بدی نیستم، دوست هم ندارم به دیگران بخندم اما ناچارم. آدم توی این دور و زمانه تفریح زیادی که ندارد، باید از همین معدود فرصتهایش استفاده کند. زندگی ماشینی همه چیز را نابود کرده و رسماً پدر صاحببچه را در آورده. فکر میکنید مثلاً خود من با این همه اهن و تلپ چه غلط خاصی میکنم؟ والله هیچی! شبها که از دانشگاه یا سر کار برمیگردم یک شام مختصری میخورم و چند دقیقه از سریال مبتذل همسایهها را نگاه میکنم، بعدش هم میروم چهار تا دور اطراف خانه میزنم و برمیگردم خودم را میاندازم روی تخت و یکی دو ساعت زل میزنم به بازیهای پوکر چهار تا پوکرباز گردنکلفت مایهدار و آخرش هم در همان حالت خوابم میبرد تا فردا… دوباره همین بساط و رسیدن به خانه و جفتک پراندن در اطراف و تماشای پوکر… حالا نه به این شوری شوری، ولی زندگی ۲۴ ساعتهی من یک چیزی توی همین مایههاست. فوق فوقش این وسط بهصورت رندوم دو تا شبنشینی یا دور همی مشابه هم هست که میشود نادیدهشان گرفت.
دیگر با این اوصاف حسی نمیماند که بخواهم سری به این خرابشده بزنم و دستی به سر و گوشش بکشم. کار به جایی رسیده که تماشای سریال «همسایهها» را به چرخیدن توی اینترنت ترجیح میدهم… راستی امشب یک قدری دیر بگشتم خانه، ندیدمش، اتفاق خاصی توی سریال افتاد؟ جسیکا دستش رو شد؟ تاتیانا ناراحت نشد؟ خانوم روکا بالاخره چی کار کرد؟ من آخرش نفهمیدم با این مردک پیر خرفت چه ارتباطی دارد؟ توی این سن هنوز غلط خاصی میتوانند با هم بکنند؟ اگر بله، آن غلط خاص را با هم میکنند؟ یا نمیکنند؟!
چی شد؟ فکتان افتاد؟ آره آقا، ما هم خالهزنک شدیم رفت پی کارش. چند وقت پیش که اینطوری نبودیم، آدم حسابی بودیم برای خودمان، زندگی ماشینی پدرمان را در آورد، تبدیل شدیم به یک موجود مبتذل تکبعدی. حالا دوباره چوب برندارید که نشدیم. باشه، شما نشدید… من شدم! من تبدیل به یک موجود مبتذل تکبعدی شدم که خیر سرش تلاش میکند بعضی وقتها لااقل نیم بُعد دیگر به زندگیاش بدهد و اغلب هم نمیتواند. اینطوری نمیشود ادامه داد، باید یک راهی پیدا کنم. یک راه خوب برای تبدیل شدن به آدمی یک و نیم بعدی یا بیشتر!
اصلاً اینها به شما چه ربطی دارد؟ چرا دارم این حرفها را به شما میزنم؟ کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! آمده بودم کرکرهی وبلاگ را یک لحظه بدهم بالا که ببینم چه خبر است. بحمدالله خبر خاصی نبود، همه هم داشتند کمافیالسابق کارشان را میکردند… تا پنج دقیقهی دیگر هم باید بخوابم که فردا حسابی کار دارم. صبح باید بروم دانشگاه، بعدش اگر جانی ماند یک سری به محل کارم بزنم، بعد هم بروم تفریح شبانه با زوج خوشبخت توی پارک، آخرش هم دیدن برنامهی پوکر و مابقی قضایا. سر ظهر هم لابد یک دسته از بچهها زنگ میزنند که بعدازظهر همدیگر را ببینیم… که میبینیم! این هم شد زندگی؟ یک گونی یونجه جای شام به خوردم بدهند رسماً میشوم یابو! البته یابو دُم دارد که من ندارم، واقعاً چه افتخار بزرگی!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۳۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۰ مهر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۳:۵۵
تا حالا حداقل پنجاه بار تصمیم گرفتم که خوردن غذاهای فستفودی را بگذارم کنار اما هیچوقت به فاز اجرایی نرسیده. همیشه به دو سه روز نکشیده مرغ سوخاری را به زرشکپلو با مرغ ترجیح میدهم و بهدلیل نامعلومی دست و پایم با دیدنش شل میشود و دوباره همان آش و همان کاسه. این دفعه دارم منطقیتر به این قضیه نگاه میکنم. تجربه نشان داده که نمیشود فستفود را بهطور کامل حذف کرد اما میشود کمتر سراغش رفت، میخواهم همین کار را بکنم.
قصه از آنجا شروع شد که چند روز پیش داشتم خودم را توی آینه نگاه میکردم، دیدم شکمم بفهمی نفهمی یکقدری قلنبه شده. البته در حدی نیست که توی چشم باشد ولی بههرحال چیز قابل افتخاری هم نیست. شاید هم باشد، اصلاً یک عدهای اعتقاد دارند که مرد است و شکمش…! که بهنظر من مسخره است، مثل اینکه آدم بگوید فوتبال است و توپ سوراخش! خب عالم و آدم میدانند که اگر توپ فوتبال سوراخ نباشد بهتر است، حالا اگر کسی چنین اعتقادی دارد یا توی عمرش توپ سالم ندیده یا فوتبال بازی نکرده یا از سر ناچاری مجبور شده با این توپ بازی کند و اینطوری میخواهد ناراحتیاش را کم کند؛ وگرنه که بیماری روانی دارد و باید فوری شروع به دوا و درمانش کرد!
چی میگفتم؟ آهان! اینکه سایز شکم باید درست باشد و در همین راستا به حداقل رساندن وعدههای غذای فستفودی در دستور کار قرار گرفته و به حول و قوهی الهی برای مدت نامحدودی ادامه خواهد داشت… اما یک چیز دیگر در همینباره بگویم که بگرخید! الآن یک هفته است که برنامهی دویدن دارم. شب به شب شال و کلاه میکنم و آبمعدنی بهدست توی خیابانهای تهران جولان میدهم. البته دو سه شب اول (بعد از چند سال خوردن و خوابیدن) سرعتم آنقدر نبود که بشود اسمش را دویدن گذاشت. مخصوصاً شب اول که یک جایی کنار اتوبان اشرفی اصفهانی افتادم توی سربالایی و هر چقدر زور میزدم جلو نمیرفتم. شاهد قضیه هم یک آقا و خانمی بودند که خیلی شیک داشتند قدم میزنند و ویترین مغازهها را نگاه میکردند، آنوقت من نفسنفسزنان و با وضعیت فجیعی توی یک فاصلهی صد متری فقط دو سه متر ازشان جلو افتادم! ملت هم دست گرفته بودند و همینطور سر بود که از توی ماشینها در میآمد و میگفت بدو بدو! شاید هم متلکهای دیگری میگفتند، بههرحال انرژیام آنقدر نبود که بتوانم صداها را واضح و مفهوم بشنوم. راستش توی آن لحظات تمام فکر و ذکرم این بود که فاصلهام را با آن دو نفر بیشتر کنم و برسم به یک جایی که زودتر روی زمین دراز بکشم… که آخرش رسیدم به پارک جلوی خانهمان و قشنگ یکربعی پخش زمین شدم.
خدا را شکر آنشب «ماندانا» توی پارک نبود که این وضعیت را ببیند. اسمش را خودم گذاشتهام ماندانا، قیافهاش رسماً مانداناست، البته نوع نگاه کردنش به «سارا»ها هم میخورد. حالا اسمش اهمیتی ندارد. قسمت مهم ماجرا اینجاست که این چند شب آخر همیشه میبینمش که دو تا از این بینگولیها کرده توی گوشش و دور پارک میدود. به چشم خواهری هیکل درست و درمانی دارد، اصولی هم ورزش میکند، مثلاً موقعی که از دویدن خسته شد توی پارک راه میرود (راه رفتن که چه عرض کنم، میخرامد!) مثل من نیست که شکمش را بگیرد و آخآخکنان خودش را پرت کند روی زمین و تند و تند آب بخورد! شاید باورتان نشود ولی الآن همین آدم یکجورهایی الگوی ورزشی من است که خیلی هم دستنیافتنی بهنظر میرسد!
حالا ماندانا که مهم نیست البته، مهم شکم خود آدم است که شبیه شکم باشد و بشود ناف را با یک حرکت وسطش پیدا کرد. این چیزها که درست باشد، با تیپ و قیافه و اخلاق خوب و مدرک دانشگاهی و خانه و ماشین و شغل درست و حسابی میشود هزار تا بهتر از ماندانا پیدا کرد! اینها هم فقط نشانههایی هستند از جانب خدا برای اینکه آدم تمریناتش را قطع نکند و با تلاشهای شبانهروزی برسد به آن لحظهای که خودش خرامان برود و امثال ماندانا شکمشان را بگیرند و جلوی آدم خودشان را پرت کنند روی زمین… اصلاً بهخاطر همینچیزهای بهظاهر کوچک است که یکی مثل من به جفتک زدنهای شبانهاش ادامه میدهد و شکمش بعد از چند سال از ایربگ تبدیل میشود به سیکسپک!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۳۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۸ مهر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۴:۱۱