کار نیکو کردن از پُر کردن است!

چند شب پیش رفته بودم خانه‌ی یکی از دوستانم. حرف می‌زدیم و غذا می‌خوردیم و در همین بین، تعدادمان اضافه و کم می‌شد؛ به این صورت که دوستان دیگرمان هم می‌آمدند و می‌رفتند! البته من کماکان در موضع خودم باقی مانده بودم و قصد رفتن نداشتم! یک وقت فکر نکنید من آدم چتربازی هستم‌ها، نه به جان شما! حقیقتش، رفته بودم بالای منبر و دلم نمی‌خواست در آن شرایط، پایین بیایم! تازه داشتم می‌فهمیدم که چه حالی دارد برای چند نفر حرف بزنی و همه‌شان نگاهت کنند، حالا به این‌ها اضافه کنید حرکت رو به پایین سرشان را که نشان‌دهنده‌ی تأیید حرف‌هایم بود! کم مانده بود سر دست بلندم کنند! باور کنید خیلی توجه نشان می‌دادند، اگر شما هم بودید در آن حالت بلند نمی‌شدید!
            شام را حدود ساعت یازده خوردیم و گفتم که بهتر است کم‌کم برگردم! با این حال دوستم اصرار داشت که قدری دیگر هم حرف بزنیم، مخصوصاً که به بحث ازدواج و رابطه‌ی دختر و پسر و این‌جور مسائل رسیده بودیم! با آن وضعیتی که من شیرین‌زبانی کرده بودم هیچ‌کس مایل به جدا شدن از من نبود؛ حداقل من خوشم می‌آمد این‌طوری فکر کنم!
            راستش را بخواهید تا این‌جای پست همه‌اش مقدمه‌ای بود که بگویم چرا تا آن وقت شب بیرون بودم. به هر حال ممکن است چهار نفر، موسیو گلابی را به عنوان الگویشان قرار داده باشند! نمی‌خواهم از این موضوع سوء استفاده کنند و نصفه شب به خانه برگردند! اصل داستان چیز دیگری‌ست …
            توی مسیر برگشت دیدم یک پسر و دختری کنار خیابان چسبیده‌اند به هم و رسماً یک روح شده‌اند در یک بدن! منتظر تاکسی بودند و طبعاً آن وقت شب تاکسی گیرشان نمی‌آمد. با خودم گفتم گناه دارد این‌طوری کنار خیابان بمانند، بوق زدم و سوارشان کردم!
            سوار که شدند یک دفعه بوی گل یاس و رز و پیچک و میخک پیچید توی ماشین! دختره رسماً چند تا عطر را روی خودش خالی کرده بود، به نظرم شیشه‌های عطر را هم توی جیب‌هایش فرو کرده بود! روی صندلی عقب نشستند و بین خودشان اندازه‌ی یک نفر جای خالی گذاشتند! من را بگو که خیال می‌کردم توی ماشین قرار است سنگ تمام بگذارند اما دریغ از یک حرکت تهاجمی! انگار کن بیل به کمرشان خورده باشد، دست نمی‌جنباندند به کنار، با هم حرف هم نمی‌زنند! خلاصه این‌ها چند برابر فاصله‌ی شرعی را رعایت کرده بودند و من هم دیگر اساساً بی‌خیالشان شدم!
            به آخر مسیر که رسیدیم دیدم حرکتی مبنی بر پیاده شدن انجام نمی‌دهند! با لحن تقریباً خشونت‌آمیزی گفتم: «بفرمایید!» پسره گفت: «بابا کرایه‌ت رو که نمی‌خوریم!» گفتم: «من کرایه می‌خوام چی‌کار! دیدم کنار خیابونید و تاکسی هم نیست، سوارتون کردم.» دختره هم در کمال آرامش گفت: «ما هم چون دیدیم تنهایی، سوار ماشینت شدیم!»
            به جان خودم صفحه‌ی حوادث تمام روزنامه‌ها آمد جلوی چشمم! گفتم لابد الآن است که چاقویی چیزی بگذارند زیر گلویم و پرتم کنند بیرون و ماشین را بردارند و بزنند به چاک! اما بعدش فهمیدم اصلاً این کار در چنین خیابانی ممکن نیست. ماشین رد می‌شود، آدم قدم می‌زند، کنار پارک است، صد نفر آدم دارند نگاهمان می‌کنند!
            سرتان را درد نیاورم، پسره پیاده شد و دختره با لبخندی گفت: «بریم!» پسره هم دستی تکان داد و گفت: «زود برگردید!» من همین‌طور هاج و واج مانده بودم و می‌گفتم: «کجا قراره بریم؟ از کجا باید زود برگردیم؟!» دختره هم یک بند حرف می‌زد و می‌گفت: «زشته، بریم دیگه!» یک‌جوری می‌گفت بریم، آدم فکر می‌کرد از این‌که دیگران دارند نگاهمان می‌کنند خجالت می‌کشد! همین چند دقیقه پیش داشت کنار خیابان با همین پسره‌ی فلان فلان شده شطرنج دست‌گرمی می‌زدها، حالا برای من یک‌دفعه بانوی پاکدامن شده بود!
            خیر سرم برای این‌که شیطنتی هم کرده باشم گفتم: «پدر و مادرم می‌فهمن اگر بخوای با من بیای، پول هم ندارم، بعدش هم من اصلاً مشکل جنسی دارم خانم! از این‌ها گذشته فکر کردم این آقا، دوست پسر شماست که سوارتون کردم، چه می‌دونستم که همکار هستید!» فکر می‌کردم درست نیست اسم شغل آقا را بیاورم!
            کلی آسمان و ریسمان به هم بافتم که دختره را هم پیاده کنم و خلاص شوم! در همین گیر و دار پسره دوباره سوار شد و گفت: «ما که مسخره‌ی تو نیستیم، وقت ما رو تلف کردی! ما رو برگردون همون جایی که سوارمون کردی!»
            گفتم: «من عجله دارم، شما این طرف خیابان هم که منتظر بمونید مشتری هست ان‌شاءالله!» قبول دارم که این بحث ارتباط چندانی با ان‌شاءالله نداشت اما به هر حال گفتم! پسره هم با یک حالت بغض و کینه دست خانم را گرفت و پیاده شد. درسته که مردک همکار خیلی ناراحت شد اما به هر حال از من دل کندند و رفتند! من هم رفتم!

            داستان آن شب را تعریف نکردم که بگویم کار انسان‌دوستانه نکنید یا دیر به خانه برنگردید یا برای دوستانتان وراجی نکنید! فقط یک سؤال برایم پیش آمده. می‌خواهم بفهمم خود آن بزغاله، کنار دختره چه غلطی می‌کرد؟! خاک بر سرش کنند! حداقل دختره را تنها کنار خیابان نگه می‌داشت که حساب کار از اول دست آدم بیاید و وقت خودش و دختره و دیگران گرفته نشود!
            گفتم شاید یکی از شما پیدا شود که جوابی برای این سؤال و دغدغه‌ی ذهنی من داشته باشد! نمی‌شود که مدام شما از من چیز یاد بگیرید و جواب‌هایتان را از من بخواهید! برای یک بار هم که شده جایمان را با هم عوض کنیم. می‌دانم که کمکم خواهید کرد! کافی‌ست فقط یک لحظه به این فکر کنید که چقدر چیز از من یاد گرفته‌اید!

پی‌نوشت:
۱٫    پیوندهایم را پرانده‌ام و توان بازگرداندنشان را هم ندارم! به آقای زیپ گفتم کدهای قالبم را بررسی کند که او هم فعلاً دسترسی به اینترنت ندارد! تازه مواضع فکری‌مان در مورد انتخابات ریاست جمهوری هم قدری متفاوت است و شاید این قضیه مزید بر علت شود تا بخواهد حالم را بگیرد و به این زودی‌ها درستش نکند!
۲٫    این پیوندهای روزانه‌ی بلاگفا خیلی چیز خوبی‌ست، انصافاً قابل استفاده است. من هم سعی می‌کنم هر روز تغییرشان بدهم و به اسمی که رویش گذاشته‌اند، احترام بگذارم!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۱۴۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۳۰

تذکرﺓ‎‎المقامات فی احوالات میرحسین موسوی!

آن جگرگوشه‌ی اهل معرفت، آن ترک عالی‌صفت، آن مشهور به نام کوچک، آن توزیع‌کننده‌ی کوپن مرغ و گوشت و روغن و پوشک!، آن عضو مجمع تشخیص مصلحت، آن نزد خاتمی دارای منزلت، آن سید عالی‌مقام، آن نامزد همه چیز تمام، آن دوست‌دار تحصیلات حوزوی، میرحسین موسوی (اعلی الله مقامه) از مشهوران فتوت بود و از سادات این طایفه و در هنر مشهور و در ساده‌زیستی مذکور و در اصلاح‌طلبی شأنی عظیم داشت چنان که رهبر اصلاحات گفت: «چون او بیامد من برفتم و او همیشه دغدغه‌ی ایران و ایرانی را داشته است». و در اصلح بودن اوست که خوانده‌اند: «یار بالا بلند، ناز و ابرو کمند، خوشگل و مو بلند، شیرینی مثل قند»!
            نقل است که ایرانیان به وقت نخست وزیری‌اش می‌گریستند از آن رو که جنگ بود و جهان با ایران چپ بود و نفت را هر سه بشکه‌ای یک دلار می‌خرند و شرایط کشور بحرانی بود و همگان گفتند همه چیز بد است و محال است از این بدتر باشد. چون بیست سال بگذشت، جنگ پایان یافت و جهان با ایران راست شد! و قیمت نفت سه رقمی گشت و همه کس دانست که بدتر هم بشود!
            چون از پایان‌نامه‌اش با نمره‌ی بیست دفاع بکرد ندا سر داد که «نمره‌ی بیست کلاسُ نمی‌خوام». پس از خانواده‌اش خطاب آمد: «که را می‌طلبی؟» گفت: «آن خانم را». و دانستند که او همواره زهرا رهنورد را می‌خواهد!
            زهرا را بسی سخن است در طریق مجسمه‌سازی که دستانی توانا داشت. وی رو گفتند تو را چه شد که مجسمه‌ای بساختی که در میدان مادر نهادند؟ و گفت: «آن روز که حسین را بدیدم فریاد برآوردم مــااادر جان و از حال برفتم»! و آن‌ها که شنیدند بو بردند که این دو موضوع را دخلی نباشد! (و نویسنده آن را از خودش در آورده است!)
            چون وقت اعلام نامزدی فرا رسید گفت «من آمده‌ام» و یکی از رقبایش ادامه داد «وای وای» که این نه از برایِ ادامه دادن ترانه، بلکه از ترس آن بزرگوار بود!
            به گاه انتخابات، مخالفانش او را افترا بستند که فاطمه رجبی و دیگر اعضای خانواده‌ی محترم رجبی! در صدر آن‌ها بودند. هر چه می‌بستند آوازی فصیح می‌آمد که «لا تَخَف یا میرحسین». موسیو گلابی گوید که «اعتقاد من در رجبی بیش از اعتقاد من در حق میرحسین بود، از آن‌که تا آن زن چه قوت و رو داشته است در افترا؛ که چنان آواز صریح می‌شنید و صدای او نمی‌لرزید و هم‌چنان می‌بست»!
            نقل است که در جمعی گفتند او را چه به سیاست که معماری خوانده است. در حال ندا آمد که رشته‌ی دانشگاهی ارتباطی به سیاست ندارد چنان‌که برای محمود نیز مرتبط نباشد و تحصیلات علی کُردان را با هیچ موضوعی ارتباط نباشد!
            و چون وفاتش نزدیک رسید، مهرداد زاهد او را گفت: «مرا سخنی بفرما تا در وبلاگم نگارم». گفت: «من دغدغه‌ی آن دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می‌کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی‌رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی‌دوند». و قضا را مهرداد همیشه در حال دویدن بود! و گفت: «آزادی بیان را که همه‌ی کشورها دارند، آزادی پس از بیان لازم است»! این بگفت و جان تسلیم کرد. رحمة الله علیه.

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۸ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۱۹

سلام بر کد پنج رقمی، سلام بر علی‌رضای شیرازی … و سلام بر بلاگفا!

۱٫    دیروز در یکی از کلاس‌ها موضوعی را در مورد «مدیریت کیفیت در خدمات» ارائه می‌دادم و برای تأیید حرف‌هایم به طور مداوم جملاتی را از برخی مدیران مؤفق شرکت‌های خدماتی آمریکا نقل می‌کردم! حرف همه‌شان به زبان ساده این بود که مهم‌ترین موضوع در ارتقای کیفیت خدمات، توجه به نیازهای تک تک مشتریان و خواسته‌های آن‌هاست! نمی‌دانم چرا خارجی‌ها مثل ما اهل عمل نیستند و یک کار ساده را که می‌خواهند انجام بدهند، آن‌قدر فکر و مشورت و نظرسنجی می‌کنند که حرص آدم را در می‌آورند!
۲٫    در یکی از اولین یادداشت‌های وبلاگی‌ام، شخصی به نام «مهدی بوترابی» کامنت گذاشت. بعدها فهمیدم آقای بوترابی، مدیر گروه سایت‌های پرشین‌بلاگ است و چند روز بعدتر عکسش را دیدم که کنار خاتمی ایستاده و دارد به دوربین لبخند می‌زند! خاتمی هم داشت برای عکاسان لبخند پرت می‌کرد و صورتش گل انداخته بود، مثل همیشه!
۳٫    آن روزها که فهمیدم مدیر پرشین‌بلاگ با تمام مشغله‌های کاری که دارد باز هم با حوصله به وبلاگ‌های مختلف سرک می‌کشد و برای رضایت وبلاگ‌نویسان (علی الخصوص پرشین‌ها!) تلاش می‌کند آن‌قدر ذوق کردم که دلم می‌خواست لپش را بکشم و ول نکنم! دست خودم نیست، این‌جور خارجی‌بازی‌ها را هم دوست دارم! مثل خیلی از بازی‌های خارجی و البته مثل خیلی از بازیگرهای خارجی!!
۴٫    مدت‌هاست در تلاشم جوری عمل کنم که برای دیگران مشکلی به وجود نیاید اما الآن که این پست را می‌نویسم شرمنده‌ی خوانندگانی هستم که خواندن وبلاگم برایشان باعث دردسر شده؛ خوانندگانی که لطف زیادی به من و وبلاگم دارند به نحوی که حتی دلشان می‌خواهد کامنت‌های وبلاگم را هم بخوانند. اعتراف می‌کنم هر بار یکی از آنان می‌گوید که نمی‌تواند کامنت‌هایم را ببیند در مقابل مانیتور خیس می‌شوم. باور کنید تمامش عرق شرم است! دلم نمی‌خواهد بیشتر از این شرمنده‌ی آن‌ها باشم، می‌خواهم از امروز تمام خوانندگانم قدری راحت‌تر باشند. دست خودم نیست، گفتم که این‌جور خارجی‌بازی‌ها را دوست دارم! 

پی‌نوشت:
۱٫    برای دوستانی که هم‌چنان تمایل به خواندن «یادداشت‌های یک گلابی دیوانه» دارند: حرف‌هایم را از این به بعد در همین وبلاگ خواهید خواند.
۲٫    برای دوستانی که لطف کرده و من را در پیوندهایشان قرار داده‌اند: اگر هنوز هم مایلید تا وبلاگم در لیست پیوندهایتان باشد، لینکش را اصلاح کنید!
۳٫    برای دوستانی که وبلاگم را از طریق فید دنبال می‌کنند: چرا از این فید استفاده نمی‌کنید؟!
۴٫    از دست‌اندرکاران پرشین‌بلاگ به خاطر صبوری‌شان و نیز قرار دادن فضایی جهت ابراز عقایدم تشکر می‌کنم. به خصوص از خانم پولادزاده‌ی عزیز و جناب بوترابی که مهدی جانِ من است!
۵٫    خودم هم می‌دانم که امکان filتر شدنم در بلاگفا بیشتر است و برای نظر دادن در این‌جا بایستی کُدی پنج رقمی را وارد کنید و هر چند روز یک‌بار هم دچار مشکل می‌شود اما هر چه فکر می‌کنم راه بهتری به ذهنم نمی‌رسد. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که این‌جا هم یک علی‌رضای شیرازی دارد که مدیر است و می‌توانم برایش غرغر کنم!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۶ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۰۸



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه