کسی که شبیه هیچ‎کس نیست!

پیش‌نوشت:
۱٫    تصمیم گرفته بودم در پاسخ به نسبت‌های نادرستی که به میرحسین و هوادارانش داده می‌شود جوابیه‌ای بنویسم، علی‌الخصوص آن حرف‌هایی که توسط هواداران کروبی مطرح می‌شود. اعتراف می‌کنم که از تخریب میرحسین توسط نامزدهای دیگر تقریباً مطمئن بودم اما کار به جایی رسیده بود که فکر می‌کردم یکی باید مارادونا را ول کند و غضنفر را بگیرد! تصمیم راسخی هم داشتم که غضنفر را بگیرم! (منظورم از گرفتن، مهار کردن است وگرنه چه کسی‌ست که نداند من تلاش می‌کنم تا مادام گلابی را بگیرم!)
۲٫    شبیه این پستی که خواهید خواند را تقریباً چند روز پیش در وبلاگ زیپ و زیگزاگ به عنوان کامنت‌گذار نوشته بودم اما این‌جا قدری تغییرش دادم و در حال حاضر فکر می‌کنم بهتر است دلایلم را با هواداران تمام نامزدها مطرح کنم!
۳٫    تغییر تصمیمم فقط یک دلیل داشت: مناظره‌ی دیشب. بعد از این مناظره، دیگر برایم آن‌قدر مهم نیست که میرحسین رئیس جمهور می‌شود یا نه، هرچند گمان می‌کنم که احتمالش بیشتر شده باشد. فقط دلم می‌خواهد کسی رئیس جمهور کشورم باشد که وسط حرف دیگری نپرد، از نامه‌ی خیالی «تونی بلر» نگوید، از دل پرخون بعضی‌ها از هاشمی و خانواده‌اش استفاده ابزاری نکند و چه و چه و چه … دلم می‌خواهد وقتی از امام حرف بزند که امام را حداقل از ده کیلومتری دیده باشد، آن هم در مقابل کسی که با امام چای و شکلات می‌خورده! دلم نمی‌خواهد رئیس جمهورم پوپولیست باشد!

در این‌که هر نامزد ریاست جمهوری تلاش می‌کند تا خودش را مقبول نشان دهد و آرای مردم را جلب کند، شکی نیست. اتفاقاً به پرشورتر شدن فضای انتخاباتی هم کمک می‌کند … اما یک موضوع دردناک وجود دارد! این‌که نامزدها به جای حرف زدن در مورد خودشان و برنامه‌هایشان، در مورد نامزدهای دیگر بدگویی می‌کنند.
            فکر می‌کنم ما که ادعای روشن‌فکری‌مان گوش فلک را کر کرده یک مشکل اساسی داریم: بلد نیستیم از خودمان دفاع کنیم. حالا این‌که اساساً دفاعی از خودمان یا خیر هم جای خود دارد! برای دفاع از خودمان به دیگران هجوم می‌بریم و این روزها این فرهنگ آن‌قدر در ما نهادینه شده که گاهی حتی احساس نمی‌کنیم حرکتمان به دور اخلاق و کرامت انسانی باشد! به زبان ساده‌تر فراموش کرده‌ایم سری بین سرها در بیاوریم و ترجیح می‌دهیم توی سر دیگران بزنیم تا سر خودمان بیشتر توی چشم باشد!
            مثل این است که من بخواهم بازیگر هالیوود شوم اما چون با قدری ارفاق، قیافه‌ای معمولی دارم، بروم و روی صورت «برد پیت»، «آنتونیو باندراس»، «جانی دپ» و سایر مردهای خوش‌تیپ و قیافه‌ی جهان اسید بپاشم تا خوش‌چهره‌ترین مرد دنیا باشم و سینمای هالیوود ناچار به استفاده از من گردد!
            این روزها حرف‌های زیادی در مورد میرحسین موسوی مطرح می‌شود که سعی دارم به عنوان یکی از طرفدارانش بعضی از آن‌ها را پاسخ بدهم، البته تا جایی که حضور ذهن و توان داشته باشم! 
            در کوچه و خیابان افرادی را می‌بینم که سعی می‌کنند نشان دهند موسوی و خاتمی مثل هم هستند و با این ترفند وارد میدان می‌شوند. در مقابل مخالفان خاتمی این جمله را می‌گویند که: «خاتمی در هشت سال ریاست جمهوری‌اش کاری نکرد و موسوی هم لنگه‌ی اوست» و در مقابل موافقانش مدام روی این جمله تأکید می‌کنند که: «از خاتمی بت نسازید!» و از این طریق به تحریک موافقان خاتمی می‌پردازند.
            منطق حکم می‌کند که به سبب موافق بودن با خاتمی در مورد جمله‌ی دوم صحبت کنم و می‌دانید که آدمی کاملاً منطقی هستم!
            نمی‌دانم چرا خیلی‌ها فکر می‌کنند که من و امثال من از خاتمی بت ساخته‌ایم! به نظرم تعبیری‌ست کودکانه در جهت فشار روانی بر حامیان موسوی؛ همان چیزی‌ست که این روزها به آن می‌گویند تحریک اذهان عمومی! اما صادقانه می‌گویم که حداقل در مورد من، این‌طور نیست … از قضا به خاتمی نقدهای زیادی دارم و بعضی دیدگاهایش کاملاً برایم غیر قابل هضم است. فکر می‌کنم میان مردم ایران حتماً صدها و بلکه هزاران نفر پیدا می‌شوند که در مجموع فرهیخته‌تر و کاراتر از خاتمی باشند و این موضوع به گمانم از معدود موضوعاتی‌ست که فکر می‌کنم در موردش، خود محمد خاتمی هم با من موافق باشد! اما چه سود که دیگران در صحنه نیستند … دلیل این‌که هوادار خاتمی هستم همین است.
            من حتی به انتخاب بین بد و بدتر هم معتقدم، چه برسد بین انتخاب خوب و بدترین! به انتخاب بین بد و بدتر معتقدم چون دلم می‌خواهد چهار سال بعد، کم‌تر بدبخت باشم اما در شرایط حاضر برای خودم شانس قدری خوش‌بختی را هم قائل هستم! فکر هم نمی‌کنم با تحریم انتخابات، اتفاق مثبتی در زندگی آینده‌ام بیفتد. کما این‌که اگر قرار بود بیفتد، به لطف تحریم خیلی‌ها در انتخابات قبل، تا الآن افتاده بود! دلم می‌خواهد با وضعیت موجود و در شرایطی که هستیم، انتخابی داشته باشم که منفعت بیشتر و زیان کم‌تری داشته باشد …
            بگذارید یک مثال بزنم! ایرانی‌های فوتبالی معمولاً یا استقلالی هستند یا پرسپولیسی. حالا این‌که یک ایرانی بگوید چون هر دوی این‌ها تیم‌های بدی هستند من بین تیم‌های ایرانی طرفدار اینترمیلان هستم مضحک است! خودمان را که نمی‌خواهیم گول بزنیم، می‌خواهیم بین داشته‌هایمان، طرفدار یک تیم باشیم نه نداشته‌هایمان! اصلاً یکی از ضرب‌المثل‌های معروف می‌گوید که: «در مورد داشته‌هایت حرف بزن»!!
            تعداد دیگری را می‌یبنم که تلاش می‌کنند به گذشته‌ی موسوی بتازند و ادعا می‌کنند که او حرفی در پاسخ انتقادهایشان ندارد! آن زمانی که ایشان نخست وزیر بوده، من فرق توپ و طالبی را نمی‌دانستم اما بگذارید خیالتان را راحت کنم! اصلاً من فکر می‌کنم که موسوی در سال ۱۳۶۸ یک نخست وزیر کاملاً معمولی بوده که اشتباهات زیادی هم داشته است … اما مگر گذشته‌ی کروبی و رضایی عاری از اشتباه و اشکال و شبهه بوده؟ فکر می‌کنم اگر اشتباهات آن‌ها بیشتر نبوده باشد، حتماً کم‌تر هم نیست. مگر من به عنوان موسیو گلابی، در گذشته اشتباه نکرده‌ام؟ مگر شما اشتباه نکرده‌اید؟ مگر بین نامزدها، شخص معصومی هم داریم که به دور از گناه و اشتباه بوده باشد؟ اگر میرحسین اشتباهی داشته، در مقابلش تجربه‌ای هم دارد، تجربه‌ی هشت سال نخست وزیری و تجربه‌ی چهار سال ریاست جمهوری دکتر محمود احمدی‌نژاد!
            زندگی کردن در گذشته و آینده مخصوص کسانی‌ست که قرار است آدم‌های نامؤفقی باشند! (بگذارید همین‌جا یک اعترافی بکنم! این جمله‌ی آخر را من نگفته‌ام، «جک ولش» گفته که زمانی مدیر عامل جنرال الکت
ریک بوده و به یقین از مؤفق‌ترین مدیران تاریخ است.)
            عده‌ای دیگر را می‌بینم که از دستبندها و شال‌ها و لباس‌های سبز انتقاد می‌کنند و بعضی جوانان مانند من را جوگیر می‌دانند و این موضوع را موجی می‌دانند که برخی را خواسته یا ناخواسته غرق کرده است! می‎خواهم با یکدیگر رک باشیم؛ من به کسی رأی خواهم داد که بتواند حداقل یک موج ایجاد کند … چه انتظاری می‌توانم داشته باشم از کسانی که ادعا می‌کنند همه چیز را تغییر خواهند داد اما حتی نمی‌توانند در شور انتخاباتی‌شان حتی یک هویج را هم در موجشان شناور کنند! فکر می‌کنم به دلیل ساختار حکومتی کشورمان، برای تغییر شرایط و وضعیت موجود، بیشتر از احتیاج به تیمی قوی، پشتوانه‌ای مردمی می‌خواهیم … همان چیزی که شبیه به همین موج‌هاست!
            بگذارید با افتخار اعلام کنم که رنگ سبز برای من نماد موجی‌ست که در آن غرق شده‌ام و امیدوارم دیگران هم در آن غرق شوند! اصلاً جوگیر شده‌ام، بهتر از این؟! اما از همین تریبون آمادگی خودم را اعلام می‎کنم تا تیم‌های قوی نامزدهای دیگر هم بیایند و من را جوگیر کنند!

بیت مرتبط:
آنان که به حق قافیه را باخته‌اند
بر پرچم سبز موسوی تاخته‌اند
ترسند که سبزی صداقت امروز
بر باد دهد هر چه ریا ساخته‌اند

            حرف‌هایم را با جمله‌ای خاتمه می‌دهم که چند روز پیش یکی از دوستان نکته‌سنج برایم فرستاد. «بیست و دوم خرداد، دوم خرداد دیگری نیست. سوم خرداد دیگری‌ست».

پی‌نوشت:
۱٫    فکر می‌کردم شاید چندان به صلاح نباشد که چنین پستی بنویسم اما امروز احساس می‌کنم که وبلاگ کسی مثل من که تازه چند ماه از شروع کارش گذشته ارزش چندانی ندارد.
۲٫    چرا آقای احمدی‌نژاد در مناظره‌ی دیشب همه‌اش از هاشمی می‌گفت و از او انتقاد می‌کرد؟ مگر آن آقای کت و شلواری خوش‌تیپ عینکی اسمش هاشمی بود؟! پس این میرحسین میرحسین که می‌گویند کدام‌یک از نامزدهاست؟!! پاک گیج شدم!

بعداً اضافه شد:
بعضی از دوستان می‎گویند میرحسین در طول برنامه و به طور مداوم چیز چیز می‎کرد و به شکل بامزه‎ای آن را به دستپاچه شدن ایشان ارتباط می‎دهند! فکر می‎کنم این دوستان، فیلم مستند اول میرحسین را ندیده‎اند چون در آن فیلم هم که از قبل ضبط شده بود، ایشان همین تکه کلام را داشتند! در ضمن یک سری حرف‎های مرتبط و غیرمرتبط با مناظره‎ی دیشب را به پیوندهای روزانه‎ام اضافه کردم که بد نیست به آن‌ها هم نگاهی بیندازید!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۴۱

کار نیکو کردن از پُر کردن است!

چند شب پیش رفته بودم خانه‌ی یکی از دوستانم. حرف می‌زدیم و غذا می‌خوردیم و در همین بین، تعدادمان اضافه و کم می‌شد؛ به این صورت که دوستان دیگرمان هم می‌آمدند و می‌رفتند! البته من کماکان در موضع خودم باقی مانده بودم و قصد رفتن نداشتم! یک وقت فکر نکنید من آدم چتربازی هستم‌ها، نه به جان شما! حقیقتش، رفته بودم بالای منبر و دلم نمی‌خواست در آن شرایط، پایین بیایم! تازه داشتم می‌فهمیدم که چه حالی دارد برای چند نفر حرف بزنی و همه‌شان نگاهت کنند، حالا به این‌ها اضافه کنید حرکت رو به پایین سرشان را که نشان‌دهنده‌ی تأیید حرف‌هایم بود! کم مانده بود سر دست بلندم کنند! باور کنید خیلی توجه نشان می‌دادند، اگر شما هم بودید در آن حالت بلند نمی‌شدید!
            شام را حدود ساعت یازده خوردیم و گفتم که بهتر است کم‌کم برگردم! با این حال دوستم اصرار داشت که قدری دیگر هم حرف بزنیم، مخصوصاً که به بحث ازدواج و رابطه‌ی دختر و پسر و این‌جور مسائل رسیده بودیم! با آن وضعیتی که من شیرین‌زبانی کرده بودم هیچ‌کس مایل به جدا شدن از من نبود؛ حداقل من خوشم می‌آمد این‌طوری فکر کنم!
            راستش را بخواهید تا این‌جای پست همه‌اش مقدمه‌ای بود که بگویم چرا تا آن وقت شب بیرون بودم. به هر حال ممکن است چهار نفر، موسیو گلابی را به عنوان الگویشان قرار داده باشند! نمی‌خواهم از این موضوع سوء استفاده کنند و نصفه شب به خانه برگردند! اصل داستان چیز دیگری‌ست …
            توی مسیر برگشت دیدم یک پسر و دختری کنار خیابان چسبیده‌اند به هم و رسماً یک روح شده‌اند در یک بدن! منتظر تاکسی بودند و طبعاً آن وقت شب تاکسی گیرشان نمی‌آمد. با خودم گفتم گناه دارد این‌طوری کنار خیابان بمانند، بوق زدم و سوارشان کردم!
            سوار که شدند یک دفعه بوی گل یاس و رز و پیچک و میخک پیچید توی ماشین! دختره رسماً چند تا عطر را روی خودش خالی کرده بود، به نظرم شیشه‌های عطر را هم توی جیب‌هایش فرو کرده بود! روی صندلی عقب نشستند و بین خودشان اندازه‌ی یک نفر جای خالی گذاشتند! من را بگو که خیال می‌کردم توی ماشین قرار است سنگ تمام بگذارند اما دریغ از یک حرکت تهاجمی! انگار کن بیل به کمرشان خورده باشد، دست نمی‌جنباندند به کنار، با هم حرف هم نمی‌زنند! خلاصه این‌ها چند برابر فاصله‌ی شرعی را رعایت کرده بودند و من هم دیگر اساساً بی‌خیالشان شدم!
            به آخر مسیر که رسیدیم دیدم حرکتی مبنی بر پیاده شدن انجام نمی‌دهند! با لحن تقریباً خشونت‌آمیزی گفتم: «بفرمایید!» پسره گفت: «بابا کرایه‌ت رو که نمی‌خوریم!» گفتم: «من کرایه می‌خوام چی‌کار! دیدم کنار خیابونید و تاکسی هم نیست، سوارتون کردم.» دختره هم در کمال آرامش گفت: «ما هم چون دیدیم تنهایی، سوار ماشینت شدیم!»
            به جان خودم صفحه‌ی حوادث تمام روزنامه‌ها آمد جلوی چشمم! گفتم لابد الآن است که چاقویی چیزی بگذارند زیر گلویم و پرتم کنند بیرون و ماشین را بردارند و بزنند به چاک! اما بعدش فهمیدم اصلاً این کار در چنین خیابانی ممکن نیست. ماشین رد می‌شود، آدم قدم می‌زند، کنار پارک است، صد نفر آدم دارند نگاهمان می‌کنند!
            سرتان را درد نیاورم، پسره پیاده شد و دختره با لبخندی گفت: «بریم!» پسره هم دستی تکان داد و گفت: «زود برگردید!» من همین‌طور هاج و واج مانده بودم و می‌گفتم: «کجا قراره بریم؟ از کجا باید زود برگردیم؟!» دختره هم یک بند حرف می‌زد و می‌گفت: «زشته، بریم دیگه!» یک‌جوری می‌گفت بریم، آدم فکر می‌کرد از این‌که دیگران دارند نگاهمان می‌کنند خجالت می‌کشد! همین چند دقیقه پیش داشت کنار خیابان با همین پسره‌ی فلان فلان شده شطرنج دست‌گرمی می‌زدها، حالا برای من یک‌دفعه بانوی پاکدامن شده بود!
            خیر سرم برای این‌که شیطنتی هم کرده باشم گفتم: «پدر و مادرم می‌فهمن اگر بخوای با من بیای، پول هم ندارم، بعدش هم من اصلاً مشکل جنسی دارم خانم! از این‌ها گذشته فکر کردم این آقا، دوست پسر شماست که سوارتون کردم، چه می‌دونستم که همکار هستید!» فکر می‌کردم درست نیست اسم شغل آقا را بیاورم!
            کلی آسمان و ریسمان به هم بافتم که دختره را هم پیاده کنم و خلاص شوم! در همین گیر و دار پسره دوباره سوار شد و گفت: «ما که مسخره‌ی تو نیستیم، وقت ما رو تلف کردی! ما رو برگردون همون جایی که سوارمون کردی!»
            گفتم: «من عجله دارم، شما این طرف خیابان هم که منتظر بمونید مشتری هست ان‌شاءالله!» قبول دارم که این بحث ارتباط چندانی با ان‌شاءالله نداشت اما به هر حال گفتم! پسره هم با یک حالت بغض و کینه دست خانم را گرفت و پیاده شد. درسته که مردک همکار خیلی ناراحت شد اما به هر حال از من دل کندند و رفتند! من هم رفتم!

            داستان آن شب را تعریف نکردم که بگویم کار انسان‌دوستانه نکنید یا دیر به خانه برنگردید یا برای دوستانتان وراجی نکنید! فقط یک سؤال برایم پیش آمده. می‌خواهم بفهمم خود آن بزغاله، کنار دختره چه غلطی می‌کرد؟! خاک بر سرش کنند! حداقل دختره را تنها کنار خیابان نگه می‌داشت که حساب کار از اول دست آدم بیاید و وقت خودش و دختره و دیگران گرفته نشود!
            گفتم شاید یکی از شما پیدا شود که جوابی برای این سؤال و دغدغه‌ی ذهنی من داشته باشد! نمی‌شود که مدام شما از من چیز یاد بگیرید و جواب‌هایتان را از من بخواهید! برای یک بار هم که شده جایمان را با هم عوض کنیم. می‌دانم که کمکم خواهید کرد! کافی‌ست فقط یک لحظه به این فکر کنید که چقدر چیز از من یاد گرفته‌اید!

پی‌نوشت:
۱٫    پیوندهایم را پرانده‌ام و توان بازگرداندنشان را هم ندارم! به آقای زیپ گفتم کدهای قالبم را بررسی کند که او هم فعلاً دسترسی به اینترنت ندارد! تازه مواضع فکری‌مان در مورد انتخابات ریاست جمهوری هم قدری متفاوت است و شاید این قضیه مزید بر علت شود تا بخواهد حالم را بگیرد و به این زودی‌ها درستش نکند!
۲٫    این پیوندهای روزانه‌ی بلاگفا خیلی چیز خوبی‌ست، انصافاً قابل استفاده است. من هم سعی می‌کنم هر روز تغییرشان بدهم و به اسمی که رویش گذاشته‌اند، احترام بگذارم!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۱۴۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۳۰

تذکرﺓ‎‎المقامات فی احوالات میرحسین موسوی!

آن جگرگوشه‌ی اهل معرفت، آن ترک عالی‌صفت، آن مشهور به نام کوچک، آن توزیع‌کننده‌ی کوپن مرغ و گوشت و روغن و پوشک!، آن عضو مجمع تشخیص مصلحت، آن نزد خاتمی دارای منزلت، آن سید عالی‌مقام، آن نامزد همه چیز تمام، آن دوست‌دار تحصیلات حوزوی، میرحسین موسوی (اعلی الله مقامه) از مشهوران فتوت بود و از سادات این طایفه و در هنر مشهور و در ساده‌زیستی مذکور و در اصلاح‌طلبی شأنی عظیم داشت چنان که رهبر اصلاحات گفت: «چون او بیامد من برفتم و او همیشه دغدغه‌ی ایران و ایرانی را داشته است». و در اصلح بودن اوست که خوانده‌اند: «یار بالا بلند، ناز و ابرو کمند، خوشگل و مو بلند، شیرینی مثل قند»!
            نقل است که ایرانیان به وقت نخست وزیری‌اش می‌گریستند از آن رو که جنگ بود و جهان با ایران چپ بود و نفت را هر سه بشکه‌ای یک دلار می‌خرند و شرایط کشور بحرانی بود و همگان گفتند همه چیز بد است و محال است از این بدتر باشد. چون بیست سال بگذشت، جنگ پایان یافت و جهان با ایران راست شد! و قیمت نفت سه رقمی گشت و همه کس دانست که بدتر هم بشود!
            چون از پایان‌نامه‌اش با نمره‌ی بیست دفاع بکرد ندا سر داد که «نمره‌ی بیست کلاسُ نمی‌خوام». پس از خانواده‌اش خطاب آمد: «که را می‌طلبی؟» گفت: «آن خانم را». و دانستند که او همواره زهرا رهنورد را می‌خواهد!
            زهرا را بسی سخن است در طریق مجسمه‌سازی که دستانی توانا داشت. وی رو گفتند تو را چه شد که مجسمه‌ای بساختی که در میدان مادر نهادند؟ و گفت: «آن روز که حسین را بدیدم فریاد برآوردم مــااادر جان و از حال برفتم»! و آن‌ها که شنیدند بو بردند که این دو موضوع را دخلی نباشد! (و نویسنده آن را از خودش در آورده است!)
            چون وقت اعلام نامزدی فرا رسید گفت «من آمده‌ام» و یکی از رقبایش ادامه داد «وای وای» که این نه از برایِ ادامه دادن ترانه، بلکه از ترس آن بزرگوار بود!
            به گاه انتخابات، مخالفانش او را افترا بستند که فاطمه رجبی و دیگر اعضای خانواده‌ی محترم رجبی! در صدر آن‌ها بودند. هر چه می‌بستند آوازی فصیح می‌آمد که «لا تَخَف یا میرحسین». موسیو گلابی گوید که «اعتقاد من در رجبی بیش از اعتقاد من در حق میرحسین بود، از آن‌که تا آن زن چه قوت و رو داشته است در افترا؛ که چنان آواز صریح می‌شنید و صدای او نمی‌لرزید و هم‌چنان می‌بست»!
            نقل است که در جمعی گفتند او را چه به سیاست که معماری خوانده است. در حال ندا آمد که رشته‌ی دانشگاهی ارتباطی به سیاست ندارد چنان‌که برای محمود نیز مرتبط نباشد و تحصیلات علی کُردان را با هیچ موضوعی ارتباط نباشد!
            و چون وفاتش نزدیک رسید، مهرداد زاهد او را گفت: «مرا سخنی بفرما تا در وبلاگم نگارم». گفت: «من دغدغه‌ی آن دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می‌کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی‌رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی‌دوند». و قضا را مهرداد همیشه در حال دویدن بود! و گفت: «آزادی بیان را که همه‌ی کشورها دارند، آزادی پس از بیان لازم است»! این بگفت و جان تسلیم کرد. رحمة الله علیه.

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۸ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۱۹



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه