بیانیه‌ی کمیته‌ی صیانت از آرای موسیو گلابی!

۱ـ برای تأیید کردن و پاسخ دادن به نظرات پست قبلی آن‌قدر روی زمین نشسته‌ام که در حال حاضر انگشتانی تقریباً کج و پاهایی ساییده شده دارم. بماند که یکی دو قطعه از اعضای مشکوک بدنم هم به شدت مستهلک شده است!

۲ـ حدود چهل و چهار ساعت از زمان پابلیش شدن پست قبلی می‌گذرد و بخش نظراتش را نیم ساعت پیش بستم چون فردا صبح زود می‌روم شمال و حداقل ظرف چند روز آینده دسترسی به تکنولوژی نخواهم داشت. فکر کردم بهتر است قبل از عازم شدن، پست قبلی را جمع‌بندی کنم تا اگر یک‌وقتی رفتم و دیگر برنگشتم، حداقل نتایجش را بدانید.

۳ـ تمام کامنت‌های عمومی و خصوصی را خواندم… دوستانی که خصوصی نوشته بودند برای اطمینان از خوانده شدن حرف‌هایشان می‌توانند به آخرین کامنت پست قبلی مراجعه کنند. در آن‌جا نام تمام آن‌هایی را که کامنت خصوصی‌شان رسیده، نوشته‌ام.

۴ـ بررسی کامنت‌هایتان بیش از هر چیز نشان می‌دهد که دل پُری از من دارید… از کجا می‌گویم؟ از این‌جا که تا گفتم می‌خواهم جواب کامنت‌ها را بدهم همه‌تان دست به کار شدید و شروع به کامنت‌گذاری کردید تا بنده را دچار استهلاک کنید! البته قبلاً هم گفته بودم که صبرم زیاد است و به گمانم خدا هم چند سال قبل‎تر از من گفته بوده که با صابرین است!

۵ـ سن و قد و نام پدر و شماره‌ی معشوق و این‌ها که به خودم ربط دارد و فکر نمی‌کنم دلتان بخواهد نتیجه‌اش را بدانید. اگر هم شما دلتان بخواهد من دلم نمی‌خواهد!

۶ـ توجهتان به حرف‌های من فوق‎العاده است. مثلاً وقتی می‌گویم از وبلاگ‌نویس‌ها نام ببرید هی اسم مادام گلابی را می‌گویید که وبلاگ ندارد. البته فکر نکنید نمی‌فهمم. می‌خواهید در یک مصاحبه‌ی جنجالی پته‌ام را روی آب بریزد که می‌دانم نمی‌ریزد و اصولاً اگر هم بخواهد چنین کاری بکند قبلش از فیلتر موسیو گلابی می‌گذرد و در نهایت چیزی می‌شود که من می‌خواهم! (آیکون شورای نگهبان!) القصه شکمتان را صابون نزنید که چنین خبرهایی نیست!

۷ـ در معرفی وبلاگ‌نویس‌ها مجموعاً از ۹۸ وبلاگ مختلف نام برده‌اید که ابراهیم رها (با ۲۶ رأی)، اسپایدرمرد (با ۲۷ رأی)، توکا (با ۴۸ رأی)، گیلاسی (با ۶۴ رأی)، شب‌گیر (با ۸۶ رأی)، ویولت (با ۹۱ رأی) و آنی دالتون (با ۱۰۸ رأی) به‎ترتیب هفتم تا اول شدند! زیگزاگ و شراگیم و گلامور، سه وبلاگ‌نویس دیگری بودند که بیش از ۱۰ رأی داشتند و در نهایت هشتم تا دهم شدند.

۸ـ راستی مادام گلابی ۴۲ رأی آورد… رأی‌های خودم را هم نشمردم!

۹ـ در شمارش آرا انصافاً تقلب نکردم که اگر می‌خواستم تقلب کنم یک‌جوری شب‌گیر را عقب می‌انداختم! البته معلوم بود خودش تعدادی از دوستان را با ارعاب پای صندوق‌های رأی فرستاده. نشانه‌اش هم آن‌که بعضی‌ها نوشته بودند شب‌گیر، شب‌گیر، شب‌گیر، شب‌گیر و بعدش هم فرار کرده بودند! البته تعدادی نظر هم با اسم‌های مستعار راضیه و مرضیه و رضا و رضوان دیدم که گمان می‎کنم گویای همه چیز باشد!

۱۰ـ می‌دانم انتظار ندارید با این بدن که علی‌الحساب چند تا از قطعات معیوبیش را بالاتر نام بردم، بنشینم و بیشتر از این بنویسم. تازه مشکل بدنی را هم که کنار بگذاریم، از نظر روحی دچار اشکال هستم! شاعر در این‎باره می‌فرماید: ای تو روحت! و شما هم که همه‌تان یک پا شاعر هستید!!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان


۱۴۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۵ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۶:۵۷

ببخشید شما؟!

با تو هستم. کجا را نگاه می‌کنی؟ حواست کجاست؟ ای بابا، با تو هستم، بله با خود تو. تویی که داری وبلاگم را می‌خوانی و جوری لم داده‌ای جلوی کامپیوتر انگار که آمده‌ای پیک نیک! چرا هر کاری که داری دقیقاً می‌گذاری همان موقعی که می‌خواهی وبلاگ من را بخوانی؟ داری وبلاگ موسیو گلابی را می‌خوانی‌ها، کم آدمی که نیست!

مادر گرامی! درست که بچه‌ات گرسنه است اما این دلیل می‌شود که الآن به او شیر بدهی؟ یا شیرش را بده و سر فرصت صفحه‌ی وبلاگم را باز کن یا بچه‌ات را بگذار یک گوشه!

پدر عزیزم! با شما هم هستم که در حین خواندن مطالب من هوس کرده‌ای دسته‌ی عصایت را تمیز کنی. بی‌زحمت شما هم عصایت را یک لحظه کنار بچه‌ی آن مادر بالایی بگذار!

خانم محترم! داری با موبایلت وَر می‌روی؟ گیرم که آن طرف خط، شاهزاده‌ای با هزاران اسب سفید باشد. ناز و غمزه را یادت نداده‌اند؟ یک لحظه موبایلت را کنار آن عصا و بچه بگذار و حواست را به من بده!

پسر جان! دستت را توی دماغت نکن عزیز من، قباحت دارد. تو هم عصا یا بچه یا موبایل را بگیر دستت که حواسش پرت شود و نرود توی دماغت!

الآن همه‌تان دارید به من توجه می‌کنید دیگر؟ خب… چند تا سؤال کوچک دارم که جوابشان را می‌خواهم! یک جورهایی جواب دادن به این سؤالات حالتی زوری دارد و مدیونید اگر جواب این سؤالات را ندهید!

اصرارم برای جواب دادن به این سؤالات دلیل دارد. راستش از خیلی‌ها هیچ تصوری ندارم، حتی جنسیتشان را هم نمی‌دانم. پس اول از همه می‌خواهم یک مقدار خوانندگانم را بشناسم و مطمئنم که این شناخت، تأثیر زیادی در مطالب آینده‌ی این وبلاگ خواهد داشت. دلایل دیگری هم دارم که با خواندن سؤالاتم احتمالاً متوجه آن‌ها خواهید شد.

فقط لطف کنید پاسخ این سؤالات را با نامی بدهید که معمولاً با آن نام کامنت می‌گذارید. در ضمن می‌دانم اگر مردم را سر کار نگذارید روزتان شب نمی‌شود اما برای یک‌بار هم که شده جواب این سؤالات را بدون هر گونه نیت خصمانه‌ای بدهید!

و اما سؤالات…

۱ـ چند ساله‌اید؟ در کدام شهر زندگی می‌کنید؟ جنسیتتان را هم به شکل دقیق بیان بفرمایید! (برای این‌که در جواب دادن راحت باشید فکر کنید که دارید چت می‌کنید و طرف مقابل از شما ASL می‌خواهد!)
۲ـ اولین بار از چه طریقی به وبلاگ من آمدید؟ (اگر از طریق لینک من در وبلاگ دوستان دیگر به این‌جا رسیده‌اید، نام وبلاگ واسطه را هم ذکر کنید.)
۳ـ حتماً بارها پیش آمده که با خواندن مطالب این وبلاگ توی دلتان گفته‌اید این موسیو گلابی عجب موجود نازنینی‌ست و دلتان خواسته لُپم را بکشید! حالا که من این‌قدر دوست‌داشتنی‌ام لطف کنید و بگویید در مدتی که وبلاگم را در پرشین‌بلاگ و بلاگفا دنبال می‌کنید، کدام مطلبم را بیش از بقیه پسندیده‌اید. (یک نشانه هم از آن مطلب بدهید، کافی‌ست.)
۴ـ می‌خواهم در خلال هفته‌های آینده با سه نفر از وبلاگ‌نویس‌ها مصاحبه کنم. سه نفری که مد نظرتان هستند را نام ببرید. فکر نمی‌کنم لازم به توضیح باشد که در پایان با آن‌هایی که اسمشان را بیشتر بگویید مصاحبه خواهم کرد! (در ذکر نام وبلاگ‌نویس‌های مورد نظرتان توجه کنید که حتماً ایرانی باشند، در زندان نباشند و از همه مهم‌تر این‌که اسم خودتان را نگویید!)
۵ـ به دوربین روبه‌رو نگاه کنید و هر چیز دیگری که دلتان می‌خواهد بگویید. چیزهایی که به نظرتان خوب است من یا خوانندگان این وبلاگ بدانیم.

پی‌نوشت:
تلاش کنید جواب‌های دیگران روی جواب شما تأثیر نگذارد. ایرانی‌ها عادت‌های بامزه‌ای دارند از جمله این‌که مثلاً اگر نفر اول بگوید دختر ۱۸ ساله‌ای از شیراز هستم، تمام کامنت‌گذاران بعدی پسرهایی در این مایه‌های سنی خواهند بود که از ناف شیراز کامنت می‌گذارند یا پسرهای ۱۸ ساله‌ی ثروتمند و خوش‌تیپی هستند که تا فردا در شیراز هستند و بعدش دارند می‌روند آمریکا برای ادامه‌ی تحصیل (صرفاً به خاطر این‌که دل دختر اولی را بسوزانند)! من این جماعت ایرانی را می‌شناسم دیگر، بزرگشان کرده‌ام! باور کنید قرار نیست کسی با کسی آشنا شود، اگر هم قرار بر آشنایی باشد همه با هم آشنا می‌شوند.
اصلاً یک کار دیگر می‌کنم… تمام کامنت‌هایتان را قبل از گذاشتن پست بعدی و یک‎دفعه تأیید خواهم کرد! این‌طوری بهتر است، شیطنتتان هم کم‌تر فوران می‌کند!

بعدترنوشت:
تمام کامنت‎های این پست را پاسخ خواهم داد. در ضمن فکر نمی‎کنم لازم باشد نظرات را یک‎دفعه تأیید کنم، اهل شیطنت نیستید!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان


۴۱۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۳ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۰:۲۶

لطفاً صدای شطرنج خود را کم کنید!

سلام.

این بار قرار نیست پستی از موسیو گلابی بخونید. به پیشنهاد موسیو، من این پست رو نوشتم. نمی‌دونم کار درستی کردم یا نه. آخه فکر می‌کنم چیزی که من می‌نویسم اصلاً در حد گذاشتن توی این وبلاگ نیست و دوم این‌که خواننده‌های این وبلاگ حتماً دوست دارند نوشته‌ای از موسیو گلابی بخونن نه مادام گلابی!

من تا حالا چیز زیادی ننوشتم و هر چی‌ام که نوشتم فقط واسه دل خودم بوده که اونم همیشه تو یه دفتر با جلد مخملی آبی بوده و کسی هم اونا رو نخونده و دلمم نمی‌خواد که خونده شه چون اراجیفی بیش نیست! دفتری که این چند تا برگ آخرش بعد از چند سال خالی مونده و پر نمی‌شه که برم سراغ یه دفتر جدید… به هر حال مجبور نیستید به خاطر این‌که خواننده‌ی موسیو گلابی هستید این پست و احتمالاً یکی دو پست دیگرم رو بخونید و نظری بذارید اما اگر تا آخر این پست دوام آوردید و اون رو خوندید پیشاپیش ممنونم!

خب… ۱… ۲… ۳… شروع می‌کنیم!

فکر کردم چون بیشتر خوانندگان موسیو گلابی به مبحث شطرنج علاقه‌ی خاصی دارند، من هم چیزی در مورد شطرنج بنویسم. اگر بی‌مزه هست به بامزگی نوشته‌های موسیو گلابی ببخشید…

تو پارکینگ ما یه سوییت هست که یه موقع‌هایی اجاره داده می‌شه. یکی دو سال پیش هم یه زوج جوون این‌جا رو اجاره کردند. از شبستر اومده بودن. عروس خانوم ۱۷ سالش بود و آقای داماد یه ۱۰ سالی از عروس خانوم بزرگ‌تر بود و تو یه پیتزافروشی کار می‌کرد. البته آخر خودش یه پیتزافروشی باز کرد و سریع پیشرفت کرد (که تأثیر شطرنج رو نمی‌شه در پیشرفتش نادیده گرفت)!

یکی دو روز از اومدنشون گذشته بود فقط… ظهر جمعه بود فکر کنم. من و خواهرم تنها بودیم که یهو دیدیم صدای جیغ و فریاد میاد و وسطشم این صدای جیغ به خنده تبدیل می‌شه! درست نمی‌دونستیم صدا از کجا میاد. فکر کردیم صدا از خونه روبه‌رویی که نیمه کاره است و توش چند تا افغانی هستن میاد. ترسیدیم نکنه یه دختری رو بردن و دارن بلایی سرش میارن… ولی پس صدای خنده دیگه واسه چیه اون وسط؟!

بعد دیدیم نه! خود افغانیام سرشونو از پنجره آوردن بیرون و دنبال منبع صدا می‌گردن!

خلاصه این‌که از اون موقع تقریباً هر شب این صداها میومد. از ساعت ۱ شروع می‌شد و تا حدودای ۴ طول می‌کشید. هر چی بیشتر توجه می‌کردم چیزای بیشتری کشف می‌کردم. فهمیدم که صدا از تو پارکینگه! چون همزمان با قطع شدن صدا، چراغ این همسایه‌هامونم خاموش می‌شد!

حتماً می‌گید من اون موقع شب چی کار می‌کردم! واسه این چیزا بیدار می‌موندم؟ نخیر… بنده مشغول تحصیل علم بودم!

خلاصه من و خواهرم فهمیدیم که اینا شبا شطرنج می‌زنن. اولا فکر می‌کردیم پسره شبا میاد دختر رو می‌زنه که این قدر جیغ می‌زنه ولی دیدیم سخت در اشتباهیم!

صداها حسابی شطرنجی بود و می‌رفت رو اعصاب آدم. دختره یهو می‌خندید بین جیغاش! فکر کنید تو اون سکوت با صدای بلند قهقهه می‌زد! خب طفلک قلقلکی بود…

پنجرشونم نمی‌بستن که صداشون نیاد بیرون. ماشاءالله صداهاشونم بلند بود مثلاً یهو صدای داد آقاهه میومد. فکر کنم از دور به دختره حمله می‌کرد!

نمی‌دونم این چه جور شطرنجی بود! والا ما شنیده بودیم معمولاً در گوش هم یه چیزایی می‌گن ولی این آقاهه حرفای عاشقانشو بلند بلند می‌گفت. وسطاشم لهجه‌ی ترکیش می‌زد بالا و ترکی حرف می‌زد و شطرنجشون ترکی می‌شد و دیگه نمی‌تونستم بفهمم حرفای عاشقانشون چیه!

می‌دونم الآن می‌گید تو آخه به شطرنج مردم چی کار داری ولی نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم. آخه میز و صندلی بغل پنجره است و چون کارم با کامپیوتر بود نمی‌تونستم جای دیگه‌ای برم. خلاصه شب‌ها رو با موزیک زنده از نوع شطرنجی می‌گذروندم!

یکبارم که صدای جیغ و ویغشون خیلی بالا رفته بود و منم دست از فراگیری علم کشیده بودم یهو دیدم صداشون قطع شد. منم دیگه واقعاً فضولیم زیادی گل کرده بود. پا شدم از سر جام ببینم بقیه‌ش چی شد که دیدم چراغ دستشویی روشن شد و بعدش هم صدای شر شر آب اومد! یک لحظه از این همه فضولی کردن خودم خجالت کشیدم!

شبایی‌ام که می‌خواستم عین بچه‌های خوب بخوابم صدای جیغ این دختره نمی‌ذاشت!

یه روز صبح مامانم گفت بابات می‌گه این پایینیا شبا خیلی سر و صدا می‌کنن، راست می‌گه؟ از اون‌جایی که مامانم تا سرشو می‌ذاره رو بالش خوابش می‌بره هیچ وقت نتونست صدای اونا رو بشنوه یا شایدم شنید و نگفت بهم. از اون جاییم که بابام در این موارد حساسه و نمی‌خواد ذهن ما یه وقت خدای نکرده درگیر این مسائل بشه تصمیم گرفته بود یه نامه بنویسه واسشون! اینو ما از کجا فهمیدیم؟ خب معلومه، با همین گوشای تیز خودمون شنیدیم!

خلاصه عملیات نامه‌نگاری توسط مامانم انجام شد. البته من از محتویات نامه خبر ندارم ولی هر چی بود هیچ تأثیری نداشت و منو خواهرم هر شب از صدای شطرنجشون حرص می‌خوردیم و آرزو می‌کردیم خدا این بلا رو سر هیچ کسی نیاره!

بعضی شبا دلم می‌خواست برم دم خونشون و بگم بسه بابا حالمونو به هم زدین! ولی هیچ وقت جرأتشو پیدا نکردم. گاهی خودمو تصور می‌کردم که ساعت ۲ نصفه شب با لباس خواب از پله‌ها می‌رم پایین و می‌کوبم به درشون و اونام شرمنده از شطرنج صدادارشون از من عذرخواهی می‌کنن!

بعد چند هفته این‌بار من و خواهرم تصمیم گرفتیم یه نامه‌ی دیگه بنویسیم. مامانم نبود. ما هم سریع یه کاغذ برداشتیم و نوشتیم «لطفاً شب‌ها آروم‌تر باشید، می‌خوایم بخوابیم» خواهرمم رفت کاغذ رو گذاشت تو کفش آقاهه!

نامه تأثیر داشت… تا چند شب دیگه سر و صدا نمی‌کردن. البته من عذاب وجدان گرفته بودم از اینکه این دو تا کفتر عاشق دیگه نمی‌تونستن شطرنج صدادار بزنن!

شما هم ناراحت شدید؟ شما هم عذاب وجدان گرفتید؟ نه! خودتونو ناراحت نکنید! اونا بعد از چند شب دوباره شطرنج صدادارشونو شروع کردن. حتی یه بار که برف اومده بود و من و خواهرم مشغول برف‌بازی و ساخت آدم برفی بودیم تو حیاط، ساعت هنوز ۱۰ نشده بود که اونا مقدمات شطرنجشونو آماده کردن. دختره شروع کرد به خندیدنای اون‌جوری. آقاهه هم یه جورایی شطرنجی حرف می‌زد! نمی‌تونم دیگه بیشتر از این توضیح بدم! فقط همین‌قدر بگم که ما هر چی سر و صدا از خودمون در آوردیم که بفهمند ما فاصله‌ی زیادی باهاشون نداریم و از رو برن هیچ فایده‌ای نداشت و ما مجبور شدیم خودمون از رو بریم و آدم برفی نصفه کارمونو که به خاطر اجرای موزیک زنده داشت به کندی ساخته می‌شد تنها بذاریم!

خلاصه این که… ما تسلیم شدیم و شطرنج صدادار بخشی از زندگی شبانه‌ی من و خواهرم و احتمالاً بابام شد!

اون‌ها چند ماه پیش بعد این‌که تونستن یه خونه تو یه آپارتمان پیدا کنن رفتن و موقع رفتن هم آقاهه گله کرد که شما می‌گفتین ما سر و صدا می‌کنیم و…

در آخر می‌خوام چند تا نکته بگم: اگر شما هم شطرنج صدادار می‌زنید… اگر شما هم زمزمه‌های بلند بلند رو ترجیح می‌دید… اگر زیر نور چراغ شطرنج می‌زنید و تنها چراغ خونه‌ی شما روشنه که همه بفهمند منبع صدا از کجاست… یا پنجره‌هاتون رو ببندید و شیشه‌ی دوجداره استفاده کنید یا کل خونه رو با آکوستیک بپوشونید. باور کنید شنیدن صدای شطرنج مانند دیدن شطرنج اصلاً لذت بخش نیست!

با تشکر، مادام گلابی (جوجو)

پی‌نوشت:
از این به بعد را من می‌نویسم و حتماً بهتر از هر کسی می‌دانید که من، موسیو گلابی هستم! خواستم در آخر این پست، تشکر مخصوصی کرده باشم از مادام گلابی عزیز که این پست را نوشت و رویمان را زمین نینداخت! ادامه‌اش را هم به صورت حضوری خدمتشان عرض خواهم کرد!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۱۵۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۱ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۰:۵۶



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه