دلم نمیخواست در مورد محل کارم صحبت کنم اما برای نوشتن این پست مجبورم خودم را لو بدهم. مدتیست در صدا و سیما کار میکنم. چند روز پیش میخواستم گزارشی مردمی در مورد انتخابات ایران تهیه کنم. به همین خاطر، یکی از خانمهای خبرنگار را فرستادم تا با مردم مصاحبه کند. تأکید کردم مصاحبهشوندگان را از اقشار مختلف انتخاب کند و او هم برای انجام این کار انصافاً خودش را خفه کرد! نتیجهی تلاشش قبل از تدوین، این مصاحبهها بوده است:
پسر جوانی که در حال رد شدن با پرشیای پدرش است…
خبرنگار: خسته نباشید. میخواستم نظرتون را در مورد انتخابات ریاست جمهوری بدونم.
پسر: این چیه گرفتی دستت؟ لابد میکروفنه!
خبرنگار: بله. شما نظرتون رو بفرمایید.
پسر: من که میدونم اینی که گرفتی تو دستت میکروفن نیست، خودم اینکارهام! بیا تا یه جایی با هم بریم.
خبرنگار: مثل اینکه تمایلی به مصاحبه ندارین.
پسر: من جا دارم. همین نزدیکه. بابام خونه نیست، داداشمم مدرسهست. اونجا میکروفنبازی هم میکنیم. سوار شو با هم کنار میایم.
خبرنگار: مزاحم نشو آقا!
پسر: فکر میکنی بهتر از من میاد سوارت میکنه؟ میمون هر چی زشتتر، اداش بیشتر. والا! آخر شب هم باید با همون میکروفن بخوابی دختر زبون نفهم!
خبرنگار: خر!
آقایی که دارد توی پیادهرو قدم میزند…
خبرنگار: سلام آقای محترم. نظر شما راجع به انتخابات چیه؟
آقا: …
خبرنگار: آقا با شما هستمها!
آقا: …
خبرنگار: گیر عجب آدم دیوونهای افتادما. چرا حرف نمیزنی؟!
آقا: …
(ناگهان چند نفر میآیند و شروع به زدن این آقا میکنند! مثل اینکه ایشان از شرکتکنندگان در راهپیمایی سکوت بوده و در حال بازگشت از میدان آزادی بودند!)
دختری که مانتویش کوتاه و بدننماست و بدجوری دارد آدامس میجود…
خبرنگار: سلام، خسته نباشید. نظرتون در مورد انتخابات و اتفاقات بعد از اون چیه؟
دختر بعد از اینکه موهایش را داخل روسری مرتب میکند، مانتویش را به سمت پایین میکشد و آدامسش را قورت میدهد: بسم الله الرحمن الرحیم. این روزها جامعهی ما دچار التهاب گشته و جا دارد پیش از هر چیز از تلاش شما عزیزان صدا و سیما تشکر کنم که تمام حوادث را به خوبی پوشش دادهاید. فکر میکنم ما در حال حرکت به سمت جامعهای دموکرات هستیم و با…
خبرنگار: میتونم بپرسم چطور به این نتیجه رسیدید که در حال حرکت به سوی دموکراسی هستیم؟
دختر: فکر میکنید چرا رسانههای غربی تا این حد نگران اوضاع ایران هستند؟ به خاطر اینکه ما در انتخابات اخیر، مفهوم واقعی دموکراسی را به جهانیان نشان دادیم و فساد سیستمهای اداری اروپاییها را بر ملا کردیم.
خبرنگار: انتخابات ایران چه ربطی به سیستمهای اداری اروپا داره؟
دختر: مثل اینکه شما اخبار را تعقیب نمیکنید. ندیدید سیستم قضایی آلمان در موضوع کشته شدن آن خانم محجبه چگونه رسوا شد؟ به هر حال ما الآن به سرعت در حال برداشتن گامهای بلند به جلو هستیم و به قدرت اول منطقه تبدیل شدهایم.
خبرنگار در حالی که گیج به نظر میرسد: متشکرم.
دختر: راستی اون پسره که پرشیا داشت کجا غیبش زد؟ اونقدر حرف زدی که نفهمیدم کجا رفت یهو!
پیرزنی که سرش را این طرف و آن طرف میچرخاند و نگرانی از چهرهاش میبارد…
خبرنگار: سلام مادر جان. من خبرنگار تلویزیون هستم و میخوام نظرتون رو در مورد انتخابات بدونم.
پیرزن: خیابون شیراز شمالی کجاست؟ میخوام برم خونهی دخترم.
خبرنگار: این خیابون رو مستقیم برین، به چهارراه که رسیدین دوباره بپرسین. خب منتظر جوابتون هستم.
پیرزن: واقعاً نشنیدی گفتم میخوام برم خونهی دخترم؟ نمیدونم چرا دخترای تهرون اینجوری زبوننفهم و سیریش شدن!
خبرنگار: نمیخواستم مزاحمتون بشم، عذر میخوام.
پیرزن: لا اله الا الله. نه پس، نکنه میخواستی مزاحمم بشی؟ الله اکبر.
جوانی که صدای الله اکبر پیرزن را شنیده و انگشتان سبابه و وسطش را به شکل V در آورده است…
خبرنگار: سلام دوست عزیز. به نظر میرسه که شما به آقای موسوی رأی دادین. به عنوان طرفدار یکی از نامزدهای شکستخورده، نظرتون راجع به اتفاقات بعد از انتخابات چیه؟
جوان: میجنگم میمیرم رأیم رو پس میگیرم. الله اکبر. نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.
چند جوان دیگر جمع میشوند و در همین راستا شعار میدهند.
جوان مورد مصاحبه بعد از جمع شدن مردم، V را به دوربین نشان میدهد. سپس انگشت سبابهاش را پایین میآورد و انگشت باقیماندهاش را به دوربین نشان میدهد!
خبرنگار: …
پسربچهی هفت هشت سالهای که کولهاش را گذاشته روی دوشش و لیلی کنان به سمت خانه میرود…
خبرنگار: سلام آقا کوچولو. در مورد انتخابات هر چی دوست داری بگو.
پسربچه: دردم رو به کی بگم آخه؟ هر کی که انتخاب میشد چه فرقی به حال ما میکرد؟ زندگیمون همینی بود که الآنم هست! زنیکه دارم با تو حرف میزنما. چرا پشتتو کردی به من؟ هوی!
خبرنگار: پسر جون من که دارم نگات میکنم.
پسربچه: میدونم، این حرفا رو دیشب بابام داشت به ننهم میگفت وگرنه من که این چیزا رو نمیدونم. واقعاً فکر کردی من از این چیزا سر در میارم؟ عقلت نمیرسه که نباید برای چنین مصاحبهای، من رو انتخاب کنی؟ اونوقت اسمش رو هم گذاشته خبرنگار! اصلاً کی به تو کارت خبرنگاری داده؟ ببین میکروفن رو چطوری گرفته دستش چلمن! جای داداشم خالی!!
مرد میانسالی که ماسک بر دهان دارد و تلفنی حرف میزند…
خبرنگار: سلام. من مشغول تهیهی یه گزارش هستم. میخواستم نظر شما رو در مورد انتخابات بدونم.
مرد: درود به تمام همزبانانم در خانهی پدری! من از چند ماه پیش خطر مهندسی آرا رو گوشزد کرده بودم. امروز شاهدیم که همون اتفاقات افتاده و تنها چیزی که معادلات رو بر هم زده، مقاومت مدنی مردم و اتحاد اونها بوده…
خبرنگار: ببخشید، من مشغول تهیهی گزارش برای تلویزیون ایران هستمها!
مرد: بانوی نازنین، من محدودیتهای شما رو درک میکنم…
ناگهان باد شدیدی میوزد و ماسک مرد بر زمین میافتد. او کسی نیست جز علیرضا نوریزاده! در حالی که خبرنگارمان بهتزده است، نوریزاده به سمت یک ۲۰۶ میدود و سوارش میشود. از آن طرف میدان سه نفر دیگر هم میدوند و سوار همان ماشین میشوند. محسن سازگارا، مسعود بهنود و لونا شاد!
پینوشت:
دیگر در صدا و سیما کار نمیکنم. بعد از ضبط شدن گزارش، من و این خبرنگار را با اردنگی اخراج کردند و یک آقایی به نام کامران نجفزاده را به جای ما دو نفر آوردند!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات
۱۷۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۵ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۱۰:۱۷
۵ تیر: من که روزنامههای خارجی را نمیخوانم اما میگویند اسم ایران و میرحسین و محمود از سر و کول همهی صفحاتشان بالا میرود. اتفاقات چند روز اخیر ایران، آنقدر تکاندهنده است که حتی مایکل جکسون هم تحمل آنها را ندارد و میمیرد. گویا قرار است حالا حالاها افرادی که اسم کوچکشان با «میم» شروع میشود، در صدر رسانههای دنیا باشند. بعد از محمود و میرحسین، حالا نوبت مایکل شده است. لابد نفر بعدی هم من هستم. دارم خودم را روی تردمیل گرم میکنم!
۸ تیر: صحت انتخابات تأیید میشود و دوباره صدای اصغر آقا از پشت بام بغلی میآید. اصولاً چند وقت است که اصغر آقا حرفهای شورای نگهبان را گوش نمیکند و در جواب همه حرفهایشان الله اکبر میگوید. نمیدانم چرا اینطوری شده است. حتی وقتی تلویزیون آرای تانخورده را هم نشان میدهد، میرود روی پشت بام. به گمانم یک دختری بالای پشت بام است که این بنده خدا داغ میکند و وقت و بیوقت بالا میرود!
میروم ببینم چه خبر است. بقیهی همسایهها هم آمدهاند تا معشوقهی اصغر آقا را ببینند. هیچ دختری آن بالا نیست. امشب نیامده و معلوم است که اصغر آقا هم بدجوری داغ کرده چون تنهایی جلوی کولر ایستاده و دارد الله اکبر میگوید!
۱۴ تیر: خس و خاشاک انگلیسی و آمریکایی از سطح خیابانها جمعآوری شدهاند و به جایشان، گرد و غبارهای عراقی آمدهاند! همه جا را یکسره تعطیل میکنند و من میفهمم گرد و غبار از خس و خاشاک خطرناکتر است چون وقتی اولی میآید شرایط کشور بحرانی میشود اما وقتی دومی میآید هیچ تغییری در هیچ چیزی ایجاد نمیشود! در ضمن دومی را با یک تفنگ زپرتی میتوان کشت اما اولی را با تانک هم نمیتوان از بین برد!
۱۵ تیر: سیستم اساماس دوباره تعطیل میشود. دوستان همه جا دارند نشان میدهند که نه یکبار، نه دو بار، بلکه ۵۳ بار هم میتوانند کاری را انجام بدهند! ۱۱۸ تعطیل میشود. اینترنت هم که تعطیل است. به گمانشان مردم ایران هم کلاً تعطیل هستند. دوباره سر و صدای اصغر آقا بلند میشود. از سنش هم خجالت نمیکشد!
۱۶ تیر: آقای احمدی نژاد میآید و حرفهای خوبی در تلویزیون میزند. ناگهان یک شبپره وارد میدان میشود و مانور اقتدار میدهد. قبلاً هم گفته بودم که شبپره را دوست دارم!
توی ذهنم تصور میکنم که چند روز دیگر این حشره در مقابل دوربین ظاهر میشود در حالی که روی یک بالش پرچم آمریکا و روی بال دیگرش پرچم انگلیس است. دارد مثل بلبل حرف میزند و به همه چیز اعتراف میکند. حتماً فردایش بعضیها داد و هوار میکنند که چقدر سریع مقر آمده و اعتراف کرده اما هیچ کس نخواهد پرسید این شبپره اصلاً چطور دارد حرف میزند، آن هم مثل بلبل!
۱۸ تیر: مردم توی خیابانها قدم میزنند. گاز اشکآور هم کنارشان قدم میزند! اصولاً تازگیها گاز اشکآور خیلی با مردم صمیمی شده است. یک وقتهایی بغلشان هم میکند! چندتایی موتورسوار با چوب و چماق و باتوم چراغهایشان را روشن میکنند و دارند نزدیک میشوند. مردم داد میزنند «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم» و همهشان با هم مورد اصابت قرار میگیرند.
اصغر آقا هم با پیکانش توی خیابان ویراژ میدهد و بوق میزند. این چند شب آنقدر با معشوقهاش بالای پشت بام بوده که نای راه رفتن هم ندارد چه برسد به اینکه بخواهد از دست موتورسواران فرار کند. شیشههای ماشینش خرد و خاکشیر میشود.
برمیگردد خانه و رأس ساعت ده شب باز هم بالای پشت بام میرود. عجب رویی دارد. انگار نه انگار همین امروز بود که نمیتوانست راه برود. دوباره با همسایهها میرویم تا جسیکا آلبای احتمالی را روی پشت بام خانهاش ببینیم اما باز هم خودش هست و کولر! معلوم نیست دختر بیچاره را با این سرعت، کجا فرو میکند. به ما که میرسد یکدفعه تر و فرز میشود!
۲۲ تیر: مهدی بوترابی دستگیر میشود. آدمی که به ما فضای مفت و مجانی داد تا وبلاگنویسی کنیم. آدمی که نگذاشت معتاد و آوارهی کوچه و خیابان شویم. او کسی بود که پای بسیاری از جوانان را به دنیای مجازی کشاند و انصافاً آدم خوبی بود. یک گوشه کز کردهام که اعلام میکنند فرخلقا هوشمند (ننه آقای صمد) هم فوت کرده است. اساساً لال میشوم. با این اوصاف، باز هم آن مردک خرفت روی پشت بام رفته و دارد نعره میزند. کاش او را به جای مهدی بوترابی میگرفتند!
۲۴ تیر: یک هواپیمای توپولف در قزوین سقوط میکند. این مینیبوسهای هوایی هر ساله تعداد زیادی از هموطنانمان را به کشتن میدهند و از این حوادث همیشه دو چیز میماند. اولی جعبههای سیاهی که در نهایت چیزی را روشن نمیکنند و دومی مسئولینی که مقصرند و از قضا آنها هم چیزی را روشن نمیکنند!
۲۶ تیر: امروز جمعه است و طبعاً نماز جمعه را جمعهها میخوانند. تمام بر و بچز رفتهاند. میرحسین خودمان هم آنجاست. من صبح کلهی سحر میروم شمال و اصغر آقا با مشتهایش عازم دانشگاه تهران میشود. لابد از فردا میخواهد کلاس بگذارد که میرود دانشگاه تهران!
پدرم شب زنگ میزند و میپرسد چرا امشب صدای الله اکبر اصغر آقا اینقدر بلند است؟ میفهمم دختر بیچاره را با آوردن اسم دانشگاه تهران اغفال کرده و هر بلایی که خواسته سرش آورده. به خاطر همین هم کیفش حسابی کوک است! چیزی به پدرم نمیگویم، خجالت میکشم اینجور حرفها را بگویم!
۳۰ تیر: به تهران برمیگردم. مردم به خیابانها ریختهاند. به دوستم میگویم اینها به خاطر بازگشت شکوهمند من آمدهاند. او که خیلی باشعور و معلومات است لبخندزنان میگوید پنجاه و اندی سال پیش در چنین روزی مردم به خیابانها ریختند و زیر بار نخست وزیر تحمیلی نرفتند. امروز هم در سالروز این اتفاق دوباره به خیابان ریختهاند.
تلویزیون اعلام میکند که تظاهرات امروز غیرقانونی و غیرمجاز است. هر چه فکر میکنم نمیفهمم کجایش غیرمجاز است. از دوستم میپرسم. میگوید فکر کنم «اندی»اش غیرمجاز باشد!
۳۱ تیر: یک کسوف طولانی رخ میدهد که میگویند بیش از صد سال دیگر طول خواهد کشید تا مشابهش رخ بدهد. آنقدر طولانیست که گاوهای مقیم هند فکر میکنند شب شده و به طویلهشان میروند. در نهایت خورشید از پشت ماه در میآید و اصغر آقا میگوید خورشید هیچ وقت پشت ماه نمیماند حتی هر صد سال یکبار. این اصغر آقا هم دقیقاً چهل روز است که دیوانه شده است. این همه از خدا عمر گرفته و باز هم ضربالمثلها را اشتباه میگوید. هنوز نمیداند خورشید پشت ابر است که نمیماند. این را دیگر من هم میدانم!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۱۵۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۲۶
در حال حاضر تمایلی به نوشتن پست جدید ندارم ولی با این وجود ممکن است تا چند ساعت دیگر، نوشتن خاطرات شمالم را شروع کنم. شاید هم چیزی درمورد شمال ننویسم و به جایش چند روز دیگر وقایع اتفاقیهی تیرماه را بنویسم و وقایع اتفاقیه را به شکل ماهانه در بیاورم. (فکر نمیکنم در آوردن چنین قضیهای، آن هم ماهی یکبار، کار چندان بدی باشد!) شاید هم اساساً چیز دیگری ننویسم.
احتمال میدهم شما این آخری را بیشتر دوست داشته باشید اما راستش خودم فعلاً نمیتوانم حدس بزنم که چه اتفاقی خواهد افتاد… باید ببینم خدا چه میخواهد.
خلاصه اینکه ممکن است هر اتفاقی بیفتد اما نگران نباشید، زندهام!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان
۱۱۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۳۱ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۳۰