در راستای اینکه عید شده و مردم دوباره سیر و سماق و سمنو و سبزههایشان را گذاشتهاند وسط سفره و دارند جشن میگیرند و شادی میکنند و چون آدم بعضی وقتها وسط شادی کردن خوشش میآید توی وبلاگش با بعضیها شوخی کند و اگر شوخی نکند حس میکند یک جای کار میلنگد و از طرف دیگر با هر کسی هم نمیشود شوخی کرد (انقدر جمله طولانی شد که کلاً سر و تهش گم شد!) … است! خلاصه در همین راستاهایی که گفتم تصمیم گرفتم هفتسین چند تا از آدمهایی که میشود باهاشان شوخی کرد را بنویسم؛ اینطوری:
محمود احمدینژاد: سهام عدالت، سنگ پا، سمنان، سوگلی، سنگ بزرگ، سنگک چهارصد تومنی، سندش هم موجوده
حسن فیروزآبادی: سرلشکر، سنگین، سیرمونی، سبد غذایی خانوار، سیبزمینی سرخ کرده، سیخ کوبیدهی اضافه، سبزیپلو با ماهی، سایر غذاها
عزتالله ضرغامی: سادیسم، سالوادور سیلینسا، سدا و صیما، سر گردنه، سالومه، سریال تکراری، سید کاظم احمدزاده
احمد خاتمی: ساندیس، سرسام، سوتی، سرمشق، سیاه چشمون، سوزان، سه بار در روز از این آبیهای بخور لطفاً!
میرحسین موسوی: سر فتنه، سبزه، سالار، سرور، یه پارچه آقا، نان خامهای، باقلوا (درسته که بعضیهایشان سین ندارند ولی حقیقت که دارند)
محسن رضایی: سیبزمینی، سازش، سرگردان، سوسه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سازگار با محیط، سر جدت ولمون کن!
احمد جنتی: ساخت و پاخت، سنوات، ساییدگی، سالخورده، سنگواره، سمعک، سالمی هنوز؟
مهدی کروبی: سرباز انقلاب، سیصد میلیون تومن، سفید و باطله، سه دهم درصد آرا، سند تجاوز، سیا، سهشنبههای اعتراضی
اکبر هاشمی رفسنجانی: سکوت، سردار سازندگی، سکوت، سنگ روی یخ، سکوت، سیاست هویج و هویج و هویج، سکوت
اسفندیار رحیم مشایی: سر و مر و گنده، سوسول، سینگل، سکسی، سارا، سمانه، ساناز، سپیده، سولماز، سیما، سعیده، سلام، سفندیار هستم سی و سه ساله از سمنان!
پینوشت:
دوستان عزیز میتوانند هفتسین آدمهای انتخابی خودشان را هم در بخش نظرات بنویسید، منتها آدمهایشان را جوری انتخاب کنند که جان صاحب وبلاگ به خطر نیفتد!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات
۳۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲ فروردین ۱۳۹۰ | ساعت ۰۳:۱۷
یک نگاهی کردم به تاریخ آخرین پستم، برای یک ماه پیش بود. به قرآن اگر فکر کنید یک اپسیلون خجالت کشیدم. خجالت را باید باعث و بانی ماجرا بکشد که مطمئنم نمیکشد… البته الآن نشستم یک حساب سرانگشتی کردم، دیدم یک سال و نه ماه از آخرین باری که یکی در این مملکت خجالت کشیده گذشته!
شاید باورتان نشود ولی برای اولین بار دلم برای نوشتن توی وبلاگ خودم تنگ شده بود، بعد توی همین هاگیر واگیر به صفحهی مدیریت وبلاگ دسترسی نداشتم. آن هم نه یک روز و دو روز، سه هفتهی تمام. البته دروغ چرا، توی این مدت دو دفعه باز شد، هر دفعه حدود سه دقیقه. دفعهی اولش که فقط وقت کردم کامنتها را تأیید کنم؛ تا خواستم چهار خط بنویسم دوباره یکجوری شد که جان وبلاگ بالا نمیآمد. دفعهی دومش هم همزمان شد با بازداشت موسوی و کروبی، نوشتنم نمیآمد. حالا میدانم اینها برای شما مهم نیستها ولی بههرحال من چند وقت نبودم و به شکل احمقانهای احساس میکردم باید در موردش توضیح بدهم! بگذریم…
آقا جان یک چیزی روی دل من مانده و دارد سنگینی میکند. یک ماه پیش این آقای زیپ را (با آقایان زیپ دیگر اشتباه نشود!) گرفتند و بردند اوین. من فکر میکردم یک نفر از فلانقدر خوانندهی وبلاگش حداقل برای دلگرم کردن عیالش باید یک اشارهی مختصری به این ماجرا بکند… چرا کسی نکرد؟ نمیگویم باید کمپین راه میانداختید، خودش هم فکر نکنم چنین چیزی بگوید، بههرحال هر کس در حد خودش. بله خب، مثلاً اگر یک روزی من را گرفتند میشود کمپین هم راه انداخت…! ولی از شوخی گذشته چرا؟ من یکجوری شدم وقتی هیچجای دیگری غیر از وبلاگ خودش نخواندم که کسی حرفی در موردش زده باشد. حالا فوری چوب برندارید که نوشتههای وبلاگ هر کس به خودش مربوط است و تو حق دخالت نداری. قبول که حق دخالت ندارم ولی خب دوست داشتم اینطوری باشد که چهار نفر در موردش بنویسند. به نظر من یک وقتهایی وبلاگنویسها باید از این کارها بکنند که معلوم بشود هوای همدیگر را دارند. شاید هم اشتباه میکنم.
خود من وقتی ماجرا را فهمیدم بغضم گرفت. برای اولین بار داشتم برایش غصه میخوردم که الآن توی اوین است و لابد سردش شده و دارد بازجویی پس میدهد… البته این تیکهی آخر را شوخی کردم چون زنذلیلی به مرور زمان در این آدم نهادینه شده و اصولاً عادت دارد جواب پس بدهد!
چی میگفتم؟ آهان، بغضم گرفت. دوست دخترش نوشته بود که گفتهاند برای آزادیاش وصیغه بیاورید. من انقدر ناراحت بودم که حتی حوصله نداشتم مثل همیشه اذیتش کنم که چرا وثیقه را اینطوری نوشتی، گفتم چون اینطوری دلش خواسته. چون من رییس جمهور نیستم که مسائل بحرانی را با شوخیهای بیمزه و لبخندهای اینجوری (آفرین، همینجوری کجکی. خوشم میآید که همهتان هم مدلش را بلدید!) حل و فصل کنم. خلاصه که هیچی نگفتم و فقط غصه خوردم. وبلاگم هم که اینطوری فلج شده بود و افتاده بود یک گوشه؛ در نتیجه این موضوع همینطوری روی دل من ماند تا الآن که دوباره وبلاگم درست شد و فکر کردم نوشتن از این ماجرا اولویت دارد.
بههرحال گویا علیالحساب آزاد شده و دارد بخشی از شکم آبشدهاش را احیا میکند! خوشحالم… زنذلیل بودنش هم آنقدرها اشکال ندارد، هست که هست، فدای سرش، شوهرخالهی خود من هم سی چهل سال است دارد همینطوری با زنش زندگی میکند!
پینوشت:
فقط یک چیزی. قرار بود این متن را در حمایت از آقای زیپ بنویسم. الآن که دوباره از اول خواندم یک لحظه خودم هم شک کردم!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۴۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۰۲
ترتیب کانالهای ماهوارهی ما از شبکهی یک خودمان شروع میشود و همینطور میرود جلو تا شبکهی خبر و جام جم. بعدش میرسد به بیبیسی فارسی و صدای آمریکا و یورونیوز و مابقی کانالها. یک بیماری هم توی تمام ایرانیها هست که بهفرض وقتی میخواهند کانال دوازده را ببینند از کانال یک شروع میکنند و یازده تا میروند بالا تا یکوقت خدای نکرده چیزی را وسط راه از دست نداده باشند. البته درست نبود همه را به یک چوب برانم، نباید میگفتم تمام ایرانیها، منتها این را با اطمینان میگویم که تمام اعضای خانوادهی ما این مرض را دارند! مثلاً ما دیشب میخواستیم بیبیسی ببینیم، طبق معمول شروع کردیم به یک دو کردن که وسطش زیرنویس یکی از شبکههای خودمان را دیدیم. نوشته بود اولین موج بیداری اسلامی در مصر و فرار مبارک و اینجور مزخرفات.
به جان خودم من هم دلم میخواهد مبارک هر چه سریعتر بساطش را جمع کند و برود ولی آدم این زیرنویسها را که میبیند تمام اقصینقاطش میسوزد. اینکه به عنوان اولین خبر بگویند همزمان با سالگرد انقلاب اسلامی ایران فلانطور شد و یا روزنامهی کیهان تیتر بزنند «تقارن انقلابهای اسلامی ایران و مصر» و یا توی نماز جمعه بگویند «الفرار نامبارک المبارک، الیاه الیاه الیاه» یک درد خاصی دارد. دروغ چرا، خوشحال شدم وقتی دیشب سخنرانی کرد و گفت میماند. دوست داشتم دیشب بماند، به جایش امشب برود که ایرانیها کمتر حرص بخورند… یا ۲۵ بهمن برود که همزمان با حضور جنبش سبز توی خیابانها باشد و ما پزش را بدهیم؛ مثل آنها وقتی که رأی ما را دزدیدند!
حرف ۲۵ بهمن شد، یاد درخواست راهپیمایی خودمان افتادم. باز یک عده گیر دادهاند به موسوی و کروبی که شما بیعرضهاید و از البرادعی یاد بگیرید و چرا نگذاشتید بعد از انتخابات برویم صدا و سیما را بگیریم و هزار تا چرای دیگر… کاری نداریم که خب حالا وقتی صدا و سیما را گرفتیم بعدش چی کار کنیم. کاری نداریم که البرادعی چه ربطی به ماجرا دارد. کاری به هیچ کدام از اینها نداریم. یک سؤال دیگری این وسط هست که من جوابش را نمیگیرم. اینکه داستان مخالفت با این دو نفر دقیقاً از کجا شروع شد؟ یعنی چه اتفاقی افتاد که از یک جایی به بعد بعضیها تصمیم گرفتند با همهی حرفهایشان مخالفت کنند؟
آقا به نظر من هر دوی اینها فراتر از اندازههای خودشان عمل کردند. اصلاً یک چیزی… فرض کنید میخواهید یک مسیری را با آشنایتان بروید. وسط راه یک بزمجهای به دلیل نامعلوم میآید راهتان را سد میکند و میخواهد کتکتان بزند. امیدی به کمک آشنایتان ندارید ولی یکدفعه میبینید پریده وسط و دارد جدایتان میکند. دو دقیقه بعد با ملایمت به طرف میگوید آقا لطفاً بگذار راهمان را برویم. شش دقیقه با بزمجهی مذکور جر و بحث میکند و وقتی میبیند یارو بهاقتضای بزمجه بودنش زبان آدم سرش نمیشود برمیگردد و بهش میگوید پدرسگ. این را که میگوید کتککاری شروع میشود. یک ساعت همدیگر را میزنند ولی زورشان به هم نمیرسد؛ جفتشان زخمی میشوند و میافتند یک گوشه و شما هم برگردید.
حکایت موسوی و کروبی هم همین است. این بدبختها از همان اولش ادعایی نداشتند، در واقع ما هم انتظاری ازشان نداشتیم. بعد که برگشتند گفتند پدرسگ و دیدیم دارند دنبالمان میآیند خودمان گفتیم باید ما را رهبری کنید چون اگر ما را رهبری نکنید لابد رهبری ما را…! خب وقتی خود طرف نمیخواهد آدم باید بگردد دنبال یک راه دیگر، رهبری کردن مثل رهبری نیست که زوری باشد!
حالا اینها پیشنهاد خودشان را دادهاند که بدک نیست. بزمجهها هم مجبور شدهاند که دوباره باتومهایشان را از گاوصندوق بیرون بکشند و دارند دستهاش را گرم میکنند که از یک طرف خیابان بریزند و بکوبند و بروند تا طرف دیگر خیابان، کار خاص دیگری هم بلد نیستند که بکنند یعنی اگر خیابان پر از آدم باشد مجبور میشوند یک طرف خیابان بمانند و فقط مردم را تماشا کنند. میخواستم بگویم پایه باشید همهمان برویم حداقلش خاطرات پارسال را زنده کنیم، دیدم کسی که بخواهد بیاید احتیاجی به گفتن من ندارد، خودش میآید. بهجایش میگویم دوست ندارید بیایید؟ به درک! این را با ناراحتی و درد میگویم، با حالت آدمهایی که به اینجایشان میرسد! فقط اینکه یادتان باشد اگر قرار بود توی ایران هم لباس شخصیها با شتر بیایند و ارتش (حداقل در ظاهر) بگوید که از مردم حفاظت میکند ما توی دو هفته کارهای خیلی خفنتری میکردیم، در حد فرار حضرتشان، در حد یاه یاه یاه.
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۴۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۱۱