حکایت شوهر دادن خاله سوسکه!

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود.

توی یکی از کوچه‌های شهر، دختری خوش‌قد و بالا به نام خاله سوسکه زندگی می‌کرد. تمام پسرهای محل، روزها دنبال این بیچاره راه می‌افتادند و شب‌ها هم… می‌خوابیدند! گذشت و گذشت تا او با یکی از موش‌های کوچه‌ی بالایی دوست شد. آقا موشه همیشه رأفت اسلامی را رعایت می‌کرد و خیلی هوای خاله سوسکه را داشت. بین خودمان بماند اما چون این دو نفر خیلی هم‌دیگر را دوست داشتند یک وقت‌هایی هم دور از چشم پدر و مادرشان، رفت و آمد می‌کردند!

یکی دو سال که گذشت خاله سوسکه تصمیم گرفت آقا موشه را به پدر و مادرش معرفی کند و برای ازدواج با او اجازه بگیرد. (جهت اطلاعتان بگویم که سوسک‌ها ازدواج نمی‌کنند بلکه عقد موقت می‌کنند!) پدر و مادر خاله سوسکه به انتخاب دخترشان احترام گذاشتند و گفتند هر کسی را که تو انتخاب کنی از نظر ما خوب است. از حق نگذریم، آقا موشه هم پسر موقری به نظر می‌رسید. خلاصه قرار شد این دو جوان عقد کنند و در صورتی که از زندگی با هم راضی بودند زندگی مشترکشان را تمدید کنند.

بعد از چند روز این دو نفر به عقد هم در آمدند و قرار شد آقا موشه به عنوان مهریه، نان خشک به سر سفره‌ی مشترکشان بیاورد… اما چشمتان روز بد نبیند. بعد از عقد، آقا موشه هر دفعه به یک بهانه‌ای دعوا راه می‌انداخت و چیزی بر سر سفره نمی‌آورد. خاله سوسکه هم می‌نشست گوشه‌ی خانه و تنهایی گریه می‌کرد چون کار دیگری از دستش بر نمی‌آمد و مجبور بود تا انتهای مدت عقد تحمل کند!

وقتی زمان عقدشان تمام شد و خاله سوسکه به خانه برگشت تصمیم گرفت گزینه‌های دیگر ازدواج را هم بررسی کند. به همین خاطر به بخش نیازمندی‌های روزنامه‌ی همشهری زنگ زد و گفت که در بخش جویندگان خواستگار، مشخصات او را بنویسند. یک عکس بی‌حجاب هم از خودش انداخت و برای چاپ در کنار آگهی به دفتر روزنامه‌ی همشهری فکس کرد!

از فردای روزی که آگهی چاپ شد، همه به خانه‌ی آن‌ها زنگ می‌زنند و تقاضای ازدواج می‌کردند. مادر خاله سوسکه هم اسم و مشخصات متقاضیان را یادداشت می‌کرد. ظرف چند روز خیلی‌ها زنگ زدند: از دوست پسر سابق خاله سوسکه بگیر تا دوستان خانوادگی و فامیل‌های دور و نزدیک! چند تا غریبه هم زنگ زدند که مادر خاله سوسکه اصلاً اسمشان را ننوشت چون دلش نمی‌خواست دختر دسته گلش را بعد از سی سال دست غریبه بدهد! آقا موشه نیز درخواست ازدواج مجدد کرد و قرار شد این گزینه هم در کنار سایر گزینه‌ها بررسی بشود.

در نهایت و بعد از بررسی‌های زیاد، پدر و مادر خاله سوسکه به او گفتند که از بین چهار نفری که ما تعیین می‌کنیم باید یکی را به عنوان همسر آینده‌ات انتخاب کنی: آقا موشه، ماهی کوچولو، شیر مهربون و آقا خرگوشه. از آن‌جا که خاله سوسکه تحصیل‌کرده بود تصمیم گرفت در مورد خواستگارهایش تحقیق کند. پس مانتوی تنگ و چسبانش را پوشید و خیلی جینگول و پینگول از خانه بیرون رفت. یک کاغذ هم گذاشت توی جیبش که بعد از دیدار با خواستگارانش، به آن‌ها امتیاز بدهد.

اول رفت پیش آقا موشه و گفت: «آقا موشه! اگه از این به بعد دعوامون بشه منو با چی می‌زنی؟» آقا موشه که بعد از مدت‌ها خاله سوسکه را با این شمایل جنیفر لوپزی دیده بود ذوق کرد و گفت: «من هیچ‌وقت تو رو نمی‌زنم عزیز دلم، من خاک پای تو هستم خوشگلم» و از این جور حرف‌های دهان‌پرکن زد که معمولاً همه‌ی پسرها در این مواقع می‌زنند! خاله سوسکه یک دفعه شروع به داد و هوار کرد که «دروغ نگو! توی این مدت پدرم رو در آوردی و از نون خشکی هم که قولش رو داده بودی و قرار بود بیاری سر سفره‌مون هیچ خبری نیست.» آقا موشه جواب داد: «تقصیر من نیست. دوست پسرهای قبلی تو نمی‌ذارن پولم رو پس‌انداز کنم و هی بهش دستبرد می‌زنن.» بعد هم دفتر حساب و کتابش را آورد و نشان داد که در طول زندگی مشترکشان هر شب نان خشک خورده‌اند. خاله سوسکه از تعجب شاخ در آورد و فهمید که آقا موشه خیلی بدجنس است و می‌خواهد دوباره گولش بزند. سریع یک چیزهایی در کاغذش نوشت و با او خداحافظی کرد… بعد هم به ماهی کوچولو زنگ زد و با او در یک رستوران قرار گذاشت.

ماهی کوچولو خیلی بامزه بود و همراه صد نفر از دوستانش به رستوران آمده بود. خاله سوسکه جلو رفت و گفت: «این همه آدم با خودت آوردی که چی بشه؟» ماهی جواب داد: «این آقایی که کنارمه در مورد قیافه‌ی تو نظر می‌ده و این یکی آقا هم مسئول بررسی هیکل توئه. آقایی که اون گوشه نشسته سوابق تحصیلی تو رو بررسی می‌کنه و پشت سریش هم…!» خاله سوسکه وسط حرفش پرید و گفت: «اووووه، چه خبره! به جای این حرفا بهم بگو که اگه دعوامون بشه منو با چی می‌زنی؟» ماهی گفت: «من نمی‌دونم تو رو با چی می‌زنم، بذار از مشاورم در امور زد و خورد بپرسم» و با یکی از دوستانش که از قضا قدری تپل بود و معلوم بود که دستی هم در زد و خورد خواهد داشت (!) یک ساعت مشورت کرد و در نهایت گفت: «از نظر من، زن‌ها حقی برابر با مردها و چه بسا هم بیشتر دارند و این توئی که باید منو بزنی، نه من!» خاله سوسکه خیلی حال کرد و شکل‏های قلب و تیر و نارنگی را روی کاغذ کشید. با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت تا با شیر مهربان دیدار کند که علی‌رغم قلب مهربانش، قیافه‌ای اخمو و جدی داشت!

خاله سوسکه به محض این‌که او را دید، در حالی که زبانش بند آمده بود پرسید: «اگه دعـ…دعوامون بـ…بـ…بشه منو با چی می…می‌زنی؟» شیر مهربون لبخندزنان گفت: «این حرفا چیه خاله سوسکه؟! من با تو برنامه‌ها دارم، می‌خوام یه کاری کنم که با هم خوش بگذرونیم و حال مبسوطی بکنیم.» خاله سوسکه که یک مقدار ترسش ریخته بود سؤالش را تکرار کرد. شیر مهربون جواب داد: «ایشالا که کار به اون جاها نمی‌کشه چون من و تو و همه با هم دوست هستیم اما اگه یه روزی خدای نکرده و زبونم لال بخوام بزنمت با این می‌زنمت» و یک دستگاه تانک از توی کیف سامسونتش در آورد! خاله سوسکه پا به فرار گذاشت و در حال فرار یک چیزهایی هم یادداشت کرد!

وقتی به جای امنی رسید یک نگاهی به کاغذش انداخت. دید که تا حالا بهترین گزینه‌ی موجود، ماهی کوچولو بوده و دلش می‌خواهد با او عروسی کند. اما هنوز برای تصمیم‌گیری زود بود و باید یک نفر دیگر را هم می‌دید: آقا خرگوشه!

با آقا خرگوشه در یک پارک قرار گذاشت. آقا خرگوشه خیلی حجب و حیا و متانت داشت و وقتی متوجه حضور خاله سوسکه شد سرش را پایین انداخت و از خجالت سرخ و سفید شد، البته چند لحظه هم سبز شد! خاله سوسکه هم مات کمالات آقا خرگوشه شد و کنار او روی نیمکت نشست. آقا خرگوشه در حالی که زیرچشمی او را نگاه می‌کرد گفت: «شما چقدر خوشگلین.» خاله سوسکه هم آرام گفت: «من رو باید چهار سال پیش می‌دیدی که چی بودم. تازه الآن چروکیده و درب و داغون شدم.» آقا خرگوشه قدری ناراحت شد و گفت: «اگه با من عروسی کنی قول می‌دم یه کاری کنم که دوباره مثل قدیم شی.» خاله سوسکه کاغذی را که با خودش برداشته بود مچاله کرد و توی سطل آشغال انداخت. بعدش هم به جای پرسیدن آن سؤال معروف و تاریخی‌اش، همان‌جا روی نیمکت پارک، خودش را به آقا خرگوشه نزدیک کرد و آره و اینا!

خلاصه بعد از این‌که به خانه برگشت فهمید که یک دل نه، صد دل عاشق آقا خرگوشه شده و این موضوع را به اطلاع پدر و مادرش رساند. آقا خرگوشه هم بعد از یک مکالمه‌ی کوتاه تلفنی با او، خوشحال و خندان کارت عروسی‌شان را چاپ کرد و ازدواجش با خاله سوسکه را به اطلاع دوستان و آشنایان رساند.

اما درست در شب عروسی آقا موشه آمد و مجلس شادی را خراب کرد و خودش به زور کنار خاله سوسکه نشست. هر چقدر هم خاله سوسکه گفت دلم آقا خرگوشه‌ی خودم رو می‌خواد هیچ‌کس گوش نکرد. عمه و خاله خانباجی خاله سوسکه هم معترض شدند اما مجلس عروسی برگزار شد! حتی وسط عروسی، دایی و عموی خود آقا موشه هم گفتند این‌جوری خیلی ضایعه اما آقا موشه حرف خودش را می‌زد و می‌گفت من باید با سوسک عزیز و دلبندم باشم و طاقت دوری‌اش را ندارم. مادربزرگ خاله سوسکه هم که یکی از بزرگان فامیل بود به نشانه‌ی اعتراض مجلس عروسی را ترک کرد اما انگار نه انگار! در نهایت هم خاله سوسکه را شوهر دادند رفت پی کارش!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات


۲۳۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۴۶

برای کسی که روزگاری تپل‌ترین وبلاگ‌نویس ایران بود!

خودم را آماده کرده بودم تا یک متن اساسی در مورد دستگیری وبلاگ‌نویس‌ها بنویسم اما وقتی که اعترافات محمدعلی ابطحی را دیدم نظرم عوض شد. به هر حال او به عنوان یکی از بلاگرهای بازداشت‌شده ادعا می‌کرد زندگی خوب و خوش و راحتی دارد. با خودم گفتم وقتی خود او از جایش راضی‌ست من چرا باید کاسه‌ی داغ‌تر از آش بشوم؟

یک‌جوری حرف می‌زد که آدم فکر می‌کرد به جای این‌که در بند بوده باشد، دربند بوده! نه تنها حرف‌هایش، بلکه قیافه‌اش هم داد می‌زد که خوش گذرانده، بدجوری هم خوش گذرانده! دیدید هیکلش چطور روی فرم آمده بود؟ مطمئنم با چند دفعه ساکشن هم نمی‌توانست چنین هیکل مانکنی‌ای پیدا کند!

دادگاه او چیزهای زیادی را روشن کرد. مثلاً هیچ‌کس تا قبل از این قضایا نمی‌دانست این بشر چه پتانسیلی برای داف شدن دارد، به جز همین سید محمد کلک خودمان که او را رئیس دفترش کرده بود! اما حالا و با برگزاری این دادگاه، همه چیز روشن شد.

امشب همه او را دیدند و از این به بعد بیشتر دوستش دارند چون مصداق کامل تپلی ریزه میزه شده… و سال‎هاست که مردم «تپلی ریزه میزه» را دوست دارند…

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه، طنزیحات


۲۱۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۰۶

آموزش ژیگول شدن در دنیای مجازی!

پیش‌نوشت:
صمیمانه توصیه می‌کنم این پست را بخوانید. اطمینان می‌دهم که خواندن این پست نه تنها بر اطلاعاتتان خواهد افزود بلکه باعث می‌شود که در آینده ساعت‌ها در وقتتان صرفه‌جویی کنید.

چیزهایی هست که وبلاگ‌خوان‌ها و وبلاگ‌نویس‌ها خوب است بدانند و از آشنا شدن با آن‌ها نترسند. اولی خواندن وبلاگ‌ها از طریق فیدخوان است! احتمالاً تا حالا نام‌هایی نظیر فید (خوراک) و گوگل‌ریدر و فیدبرنر و این‌جور چیزها به گوشتان خورده. اگر هم به گوشتان نخورده باشد چندان مهم نیست. آشنا شدن با آن‌ها حداکثر یک ساعت طول می‌کشد اما این آشنایی منجر به پیوند عمیقی می‌شود که هیچ وقت قطع نخواهد شد.

ضمناً امیدوارم دوستانی که تا حدودی با این موضوع آشنا هستند، یک بار هم لینک‌های این پست را بخوانند چون احتمال می‌دهم ظرایفی باشد که تا حالا به آن توجه نکرده باشند. هم‌چنان که ظرف چند ساعت اخیر من هم چیزهای زیادی در این مورد آموختم که پیش‌تر روحم هم از آن‌ها خبر نداشت و با این حال فکر می‌کردم که در این مورد خیلی می‌دانم!

اصولاً خواندن از طریق فیدخوان چه صیغه‌ایست و چه فایده‌ای دارد؟
تصور کنید که مطالب بیست وبلاگ را به دلایل مختلف پیگیری می‌کنید. مثلاً برایتان مهم است که بدانید عاقبت رابطه‌ی نجمه با دوست‌پسرش چه می‌شود و نظر فریبا جون در مورد مانیکور چیست. هم‌چنین می‌خواهید نوشته‌های مسعود بهنود را داغ داغ بخوانید و…

دیگر لازم نیست این بیست وبلاگ را هر روز یا روزی چند بار باز کنید تا متوجه شوید که پست جدیدی گذاشته‌اند یا خیر. به جای این کار می‌توانید آدرس وبلاگ‌های مورد علاقه‌تان را یک بار به لیست فیدخوان اضافه کنید تا به محض رونمایی مطلب جدید در آن‌ها، باخبر شوید. ضمناً می‌توانید به سرعت و سهولت و بدون نیاز به باز کردن وبلاگ، مطالب را بخوانید و فقط در صورت نیاز (مثلاً برای کامنت گذاشتن) آن را باز کنید. حتی در صورتی که وبلاگ مورد نظرتان فیلتر باشد، خواندن آن با فیدخوان به راحتی امکان‌پذیر است.

اگر می‌خواهید از فیدخوانی مثل گوگل ریدر استفاده کنید فقط نیاز به یک آی‌دی gmail و نیم ساعت وقت جهت وارد کردن فید وبلاگ‌ها و سایت‌های مورد علاقه دارید که فکر می‌کنم ارزشش را داشته باشد چون در روزهای آینده، وقت بسیار بیشتری را از این راه صرفه‌جویی خواهید کرد.

تمام وبلاگ‌ها، فیدهای اولیه‌ی مشخصی دارند و به راحتی می‌توان به فید مربوط به هر کدام دست یافت. دسترسی به این فیدها، از طریق زیر ممکن است:
برای وبلاگ‌های بلاگ‌اسکای:  http://blogname.blogsky.com/rss
برای وبلاگ‌های بلاگر:  http://blogname.blogspot.com/feeds/posts/default
برای وبلاگ‌های بلاگفا:  http://blogname.blogfa.com/rss.aspx
برای وبلاگ‌های پرشین‌بلاگ:  http://blogname.persianblog.ir/rss.xml
برای وبلاگ‌های میهن‌بلاگ:  http://blogname.mihanblog.com/post/rss
برای وبلاگ‌های وردپرس:  http://blogname.wordpress.com/feed

برای اطلاع از این‌که اصولاً فید چیست و چگونه با یک آی‌دی gmail می‌توانید کار را شروع کرد، این مطلب یک فتحی را بخوانید. اگر گیج شدید این مطلب علی‌رضا مجیدی را بخوانید و اگر باز هم اشکالی داشتید کامنت بگذارید تا در حد سوادم، جواب سؤالاتتان را بدهم!

تا این‌جای مطلب را برای عموم خوانندگان نوشتم اما از این‌جا به بعد را برای آن‌هایی می‌نویسم که خودشان هم وبلاگ دارند و لازم است با فیدبرنر آشنا شوند.

فیدبرنر چیست و استفاده از آن چه مزیتی دارد؟
فیدبرنر سایتی‌ست که می‌توان خروجی فید وبلاگ را از طریق آن به شکل بهتری ارائه و مدیریت کرد. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، تمام وبلاگ‌ها دارای فید مخصوص به خود هستند اما ایجاد فید در فیدبرنر دو مزیت بزرگ دارد.

اول این‌که از طریق آن می‌توان به اطلاعات آماری مربوط به خوانندگان فیدی وبلاگ دست یافت. آن‎ها در حقیقت دسته‎ای از خوانندگان هستند که آمارشان جزو بازدیدکنندگان محسوب نمی‌شود اما مطالب وبلاگ را عموماً بهتر پیگیری می‌کنند و هیچ‌یک از پست‌های وبلاگ را هم از دست نمی‌دهند.

دومین دلیل به خصوص در ایران بسیار اهمیت دارد. اگر وبلاگی مسدود یا فیلتر شود نیازی به معرفی فید جدید نیست بلکه با تغییر آدرس فید اورجینال در فیدبرنر می‌توان تمام خوانندگانِ فیدی را به وبلاگ جدید هدایت کرد. آن‌قدر این هدایت بی‌سر و صداست که اگر اعلام نکنید خوانندگانِ این‌چنینی هیچ‌گاه متوجه این نقل مکان نخواهند شد! اتفاقی که در زمان کوچ من از پرشین‌بلاگ به بلاگفا افتاد و خوانندگانی که من را از طریق فیدم دنبال می‌کردند وقتی وبلاگم را باز کردند ناگهان با بلاگفا روبرو شدند؛ بدون آن‌که آدرس فیدم را عوض کرده باشند!

این‌ها تنها بخشی از امکانات فیدبرنر است. راهنمای گام به گام عضویت در فید برنر و ایجاد یک خروجی فید جدید را می‌توانید در این پست یک فتحی ببینید و مطابق معمول در صورت بروز هر گونه اشکال، موسیو گلابی سعی خواهد کرد تا پاسخگوی سؤالات شما باشد!

پیشنهاد من برای آن‌ها که می‌خواهند به صورت حرفه‌ای‌تری از امکانات فیدبرنر استفاده کنند، این پست بلاگ‌نوشت است. از طریق آن می‌توانید امکانات دیگری هم به وبلاگتان بیفزایید که یکی از آن‌ها را چند ساعت پیش به وبلاگم اضافه کرده‌ام و می‌توانید آن را در زیر پیوندهای وبلاگم مشاهده کنید!

پی‌نوشت:
۱ـ قرار گرفتن چنین پستی در میان پست‌های این وبلاگ، کمی بی‌ربط به نظر می‌رسد اما فکر کردم خوب است خوانندگان وبلاگم را با این چیزها آشنا کنم. می‌دانم که روزی به دردشان خواهد خورد.
۲ـ در این پست ترجیح دادم برای توضیح مطالب به پست‌های دوستانی که در این زمینه تخصص دارند لینک بدهم. واقعیتش را بخواهید خجالت کشیدم جمله‌ای بنویسم که بعدها مایه‌ی سرافکندگی و آبروریزی‌ام در وبلاگستان بشود. نمی‌خواهم این اندک آبرویم را به همین راحتی‌ها از دست بدهم!
۳ـ لینک دادن به مطالب دوستان را بدون اجازه انجام داده‌ام. اگر مطالبشان را خواندید و به دردتان خورد (که فکر می‌کنم بخورد!) حداقل یک تشکر خشک و خالی ازشان بکنید. می‌ترسم در صورت عدم انجام این کار، آهی چیزی بکشند و بلایی سر خودم یا وبلاگم بیاید!
۴ـ در انتهای چند پست بعدی، تعدادی پیغام‌های تبلیغاتی مرتبط خواهم داشت. به عنوان اولین پیغام توجه کنید که اگر می‌خواهید فیدم را به فیدخوانتان اضافه کنید حتماً از این فید استفاده کنید.

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۱۰۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۸ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۳۱



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه