حواسم را پرت نکنید، می‌خواهم درس بخوانم!

روزهای بدی‌ست. نگاه به این لبخندهای الکی‌ام نکنید. نزدیک شدن زمان امتحانات دانشگاه و تحویل پروژه‌ها و جمع و جور کردن پایان‌نامه و این‌جور کارهای درسی بدجوری دارد روی اعصابم رژه می‌رود… می‌دانم که بالاخره تمام می‌شوند و راحت می‌شوم. می‌دانم که یکی دو ترم دیگر مدرک فوق لیسانسم را می‌گیرم. می‌دانم که آخرش لبخندهای واقعی می‌زنم. تمام این‌ها را می‌دانم اما باز هم کلافه‌ام.

تصمیم گرفته‌ام هر طور که شده عناصر معلوم‌الحالی مثل گشادی را از خودم دور کنم و کأنه بچه‌ی آدم درس بخوانم و کارهایم را جمع و جور کنم… باید به هر نحوی که شده قال قضیه را بکَنم. حوصله‌ی سر و کله زدن با آموزش و تحصیلات تکمیلی و به خصوص رئیس اخمویش را ندارم.

کاش می‌دیدید این آدم را. یعنی تا نبینید به عمق فاجعه پی نمی‌برید! محسن رضایی را که لابد دیده‌اید؟ یک مقنعه بگذارید سرش، می‌شود رئیس تحصیلات تکمیلی دانشکده‌ی ما! آن چند تا وزیر و وکیلی که توی دانشکده‌مان تدریس می‌کنند هم از این زن می‌ترسند. بیچاره بچه‌هایش! حالا بچه‌هایش به درک، دلم برای شوهرش می‌سوزد به خاطر زجری که می‌کشد و از همه مهم‌تر دلم برای خودم می‌سوزد که اگر درس نخوانم، گیر این آدم می‌افتم!

خلاصه احتیاج به یک محرک عجیب و غریب برای درس خواندن دارم. یک چیزی شبیه به ویاگرا که میل درس خواندنم را زیاد کند! دمِ دستی‌ترین محرک، همین وحشت از روبرو شدن با این خانم است. دو راه دارم: یا دو سه هفته به درس بچسبم، یا دو سه ماه به ایشان… که اولی به مراتب کم‌هزینه‌تر و صدالبته کم‌خطرتر است!

حالا توی این وضعیت قمر در عقرب که هیچ چیز سر جای خودش نیست، نظرات بعضی از دوستان هم اذیتم می‌کند. آن‌هایی که از سر نزدنم گلایه می‌کنند. وقتی نظرشان را می‌خوانم با خودم فکر می‌کنم کاش شرایط وبلاگ‌نویسی‌ام مثل اوایلش بود و می‌توانستم جواب محبت تمام کامنت‌گذارهایم را بدهم و شرمنده‌شان نشوم اما سر زدن به این همه وبلاگ از توانم خارج است، تعدادشان هم دارد روز به روز زیاد می‌شود…

اصلاً بیایید یک کاری کنیم، یک توافق دوجانبه! من تا وقتی که امتحاناتم تمام شود بخش نظرات وبلاگم را می‌بندم، شما هم بگویید چشم! فکر می‌کنم توافق عادلانه‌ای باشد چون اگر قصد تعریف از پست‌هایم را داشتید، زحمت شما و شرمندگی خودم را کم می‌کنم. اگر هم می‌خواستید از مزخرف بودن پست‌هایم بگویید پیش‌دستی می‌کنم و اجازه‌ی تشویش اذهان عمومی را به شما نمی‌دهم! خواهش می‌کنم غرغرهای احتمالی را هم بگذارید برای وقتی که امتحاناتم تمام شد. باور کنید مجبورم برای مدتی حدود بیست روز این کار را بکنم. اولش هم گفتم: روزهای بدی‌ست. نگاه به این لبخندهای الکی‌ام نکنید.

پی‌نوشت:
دلم نمی‌خواهد بخش نظرات پست‌های قبلی را ببندم اما خوانندگانم حتماً می‌دانند که بخش نظرات هر پست مربوط به خودش است، نه به پست‌های دیگر. حالا چرا چیزی را که خودم می‌دانستم و شما هم می‌دانستید دوباره تکرار کردم، خدا می‌داند!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان، شخصی‎نوشت‎ها


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۵ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۲۷

وقایع اتفاقیه (شماره‎ی سوم، مرداد ۸۸)

۲ مرداد: یک هواپیمای دیگر سقوط می‌کند. کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کنم به امید دیدن آن‌هایی که می‌خواهند در مورد این حادثه توضیح دهند و یا شنیدن در مورد آن‌هایی که آخرین پروازشان را تجربه کرده‌اند. یکی از کانال‌ها یک آقایی را نشان می‌دهد که لبخندزنان وعده‌ی بررسی موضوع را می‌دهد. آن یکی کانال، پیام تسلیت چند آقای دیگر را می‌خواند و یک آقایی هم (که خودم باشم!) این طرف تلویزیون فحش می‌دهد و تلویزیون را خاموش می‌کند!

۳ مرداد: رحیم مشایی به عنوان رئیس دفتر ریاست جمهوری انتخاب می‌شود. می‌گویند یک بنده‌ی خدایی را از در خانه راه نمی‌دادند، از دیوار خانه بالا می‌رفت… حالا حکایت ماست، با قدری تفاوت! اول این‌که طرف را از دیوار راه نمی‌دهند، از در تو می‌رود. دوم این‌که در را خود صاحب‌خانه باز می‌کند. تنها شباهت نسبی همان بنده‌ی خدا بودن سوژه‌ی مذکور است که این مورد هم انگار از این به بعد محل تردید است!

۴ مرداد: چند نفر از وزرا عزل می‌شوند. با این عزل‌ها، دولت باید دوباره از مجلس رأی اعتماد بگیرد و به همین خاطر دوباره یکی دوتایشان نصب می‌شوند! وزیرانمان درست شبیه تابلوهایی هستند که به دیوار می‌زنیم، البته یک مقداری جاندارتر! اصولاً این روزها تعداد آدم‌هایی که به نحوی خودشان را تابلو کرده‌اند بیشتر از قبل شده است!
یکی از کسانی که دوباره نصب می‌شود نامه‌ای اعتراضی می‌نویسد و می‌گوید که دیگر در محل کارش حاضر نخواهد شد. دفتر رئیس جمهور اعلام می‌کند که از این نامه، استعفا برداشت نمی‌شود. مردم دلشان می‌خواهد برداشت دفتر رئیس جمهور را در مورد حاضر نشدن وزیر در محل کارش بدانند اما مهم نیست که دل مردم چه چیزی را می‌خواهد… دل بخواهی که نیست، مملکت قانون دارد!

۹ مرداد: مایکل شوماخر اعلام می‌کند که می‌خواهد به مسابقات فرمول یک بازگردد. من هم می‌خواهم پایان‌نامه‌ام را آماده کنم. خلاصه همه عزمشان را جزم کرده‌اند تا کاری را بکنند که قبل‌تر هم می‌کردند. یک‌دفعه آقای احمدی‌نژاد در دیدار با تعدادی از بسیجیان اعلام می‌کند که می‌خواهد بعد از مراسم تحلیف، سر مخالفانش را به سقف بکوبد. حالا چرا درست در این روز چنین حرفی زده شده خدا می‌داند!
بعد از چند ثانیه اعلام می‌شود که شوماخر به دلیل مصدومیت نمی‌تواند به مسابقات بازگردد و من هم متوجه می‌شوم که حال و حوصله‌ی درس و مشقم را ندارم. بقیه‌اش هم به شما ارتباطی ندارد، اگر هم با شما ارتباطی داشته باشد به من ارتباطی ندارد!

۱۰ مرداد: دادگاه اول متهمین حوادث بعد از انتخابات برگزار می‌شود. حاضرین دادگاه جوری چشم‌هایشان را بسته‌اند که انگار دارند به صداهای ضبط شده گوش می‌دهند. فقط مانده دراز بکشند و تخمه بشکنند. عطریان‌فر شروع به دفاع از خودش می‌کند و می‌گوید که ما مسئول بخشی از اغتشاشات بودیم و آقای احمدی‌نژاد خیلی رئیس جمهور خوبی‌ست و موسوی هم کلاً اغفال‌گر و معاند و مخالف و در یک کلام استکبار جهانی است! بعدش هم یک آقای دیگری می‌آید که بعداً معلوم می‌شود همان محمدعلی ابطحی خودمان است! او همه و از جمله خودش را محکوم می‌کند و دفاع خیلی جانانه‌ای انجام می‌دهد، منتها معلوم نیست چرا به جای این‌که از خودش دفاع کند از آقای احمدی‌نژاد دفاع می‌کند!

۱۲ مرداد: تنفیذ حکم ریاست جمهوری برگزار می‌شود. برنامه‌ی جالبی‌ست. خاتمی در مراسم تنفیذ حاضر نشده اما افشین قطبی توی جمعیت نشسته. موسوی نیامده و به جایش عمو پورنگ شرکت کرده. به جای ناطق نوری هم جهانگیر الماسی را آورده‌اند. فقط عدم حضور هاشمی یک مقداری وزن و اعتبار جلسه را پایین می‌آورد که بحمدالله با حضور حسین رضازاده و محمدرضا شریفی‌نیا و دو سه تا آدم موزون دیگر، آن مشکل هم چندان به چشم نمی‌آید!

۱۳ مرداد: می‌گویند روزهای سیزدهم هر ماه، روزهای نحسی هستند و باید منتظر اتفاقات بد بود. دیروز تنفیذ انجام شده و فردا قرار است تحلیف برگزار شود اما امروز اتفاق خاصی نمی‌افتد… پس روز خوبی‌ست!

۱۴ مرداد: مراسم تحلیف برگزار می‌شود. مردم در بهارستان و اطراف مجلس جشن گرفته‌اند و رقص و پایکوبی می‌کنند. آقای احمدی‌نژاد را با هلی‌کوپتر به داخل مجلس می‌برند که درون جمعیت معطل نشود و بتواند سریع برگردد و به رتق و فتق امور (به ویژه به فتق آن!) بپردازد. ما هم می‌زنیم بغل که باد بیاد و آن بغل‌ها برای خودمان بوق می‌زنیم!

۱۷ مرداد: روز خبرنگار است و تعدادی از خبرنگارهایمان به جای تهیه خبر و گزارش، در زندان هستند و آقای احمدی‌نژاد توی ساختمان ریاست جمهوری‌ست. فکر می‌کنم تنها منم که سر جای خودم هستم! هم‌چنان موسیو گلابی هستم، صدای من را از تهران می‌شنوید!

۱۷ مرداد: دادگاه دوم برگزار می‌شود. این‌بار فیس‌بوک و توییتر متهم می‌شوند. من نمی‌دانم این‌ها چطور می‌خواهند حرف بزنند و دفاع کنند اما مطمئنم که اگر زبان داشتند به جای دفاع از خودشان از دوستان عدالت‌محورمان دفاع می‌کردند. نمی‌دانم چرا این روزها هر کسی که قرار است دفاع کند به جای این‌که نگذارد توپ وارد دروازه‌اش شود، آن را برمی‌دارد و به زور توی دروازه‌ی خودش فرو می‌کند.

۱۹ مرداد: نامه‌ای از کروبی خطاب به هاشمی منتشر می‌شود. نامه‌اش را می‌خوانم و با خودم می‌گویم که شیخ اصلاحات آدم خوبی‌ست، حرف‌های خوبی هم می‌زند اما اشکالش این است که چیزهایی را می‌گوید که نن‌جونش هم می‌داند! هنوز چند دقیقه نگذشته که معلوم می‌شود هیچ‌کس این موضوعات را نمی‌دانسته و آن‌ها هم که یک چیزهایی را می‌دانند همه چیز را تکذیب می‌کنند. گل و بلبل همین‌جوری از سر و کول ممکلتمان بالا می‌رود!

۲۴ مرداد: یکی از لاریجانی‌ها رئیس قوه‌ی قضائیه می‌شود. یکی دیگرشان هم رئیس مجلس است. خداییش خیلی کیف دارد آدم هم خودش رئیس باشد، هم برادرش! باور کنید من و داداشم اگر رئیس دو تا شرکت کوچک باشیم جواب سلام دیگران را نمی‌دهیم. با این اوصاف، لاریجانی باید آدم خاکی و متواضعی‌ای باشد که جواب نامه‌ای را می‌دهد که کروبی برای هاشمی فرستاده و هیچ سلامی هم به او نکرده است. این‌ها مردان بزرگی هستند، مطمئن باشید که نامشان در تاریخ خواهد ماند!

۲۹ مرداد: آقای احمدی‌نژاد افراد مورد نظرش برای وزارت‌خانه‌های مختلف را اعلام می‌کند، اما این کار را به جای این‌که در مجلس انجام دهد در تلویزیون انجام می‌دهد. ابتکار خیلی خوبی‌ست. فکر می‌کنم بهتر است از دوره‌ی بعد اساساً وزرای پیشنهادی را به مجلس اعلام نکنند و آن‌ها را در خماری نگه دارند! این‌طوری مجلس نمی‌تواند کارشکنی کند و از دل کابینه‌ی بعدی علاوه بر هلو چند تا میوه‌ی دیگر هم در می‌آید. خدا را چه دیدید، شاید من هم توانستم یک پست وزارتی چیزی در دولت بعدی بگیرم!

۳۱ مرداد: ماه رمضان شروع می‌شود، ماهی که از نظر من رنگش سبز است. می‌گویند که ماه مهمانی خداست و ماهی‌ست که می‌شود به خدا نزدیک‌تر شد. کاش بوی این ماه به زندان‌ها هم می‌رسید. به زندانی‌ها، به زندانبانان و به آن‌هایی که فاصله‌شان با خدا دارد زیاد می‌شود… دلم یک ماه پر از روزهای سبز می‌خواهد و این‌طور زمزمه می‌کنم:
به لحظه لحظه‌ی این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال می‌آید

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه


۲۲۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۱ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۰۷

موسیو گلابی متعلق به شماست!

سلام دوستان!

یک‌دفعه انگار یک صدایی آمد و امر کرد که از جایت بلند شو و بنویس! دوستانی که مرا از نزدیک می‌شناسند و گهگداری به هر دلیلی کنارم خوابیده‌اند (!) شاهدند که بیدار کردنم از خواب کار بسیار سختی‌ست، بیدار شدن خودخواسته‌ام که دیگر جای خود دارد! اگر کسی بخواهد بیدارم کند سعی می‌کند وعده‌ی پاداشی چیزی بدهد، البته به جز مادر گرامی که وقتی مدرسه می‌رفتم با کتک بیدارم می‌کرد و اطمینان می‌داد که پاداشی در کار نیست! بگذریم…

چند ساعت پیش داشتم تلفنی با شب‌گیر حرف می‌زدم. وسط صحبت یک دفعه آنتن موبایلم رفت و برنگشت. خاموش روشنش کردم، باتری‌اش را درآوردم و دوباره سرجایش گذاشتم، سیم کارتم را فوت کردم، خلاصه هر ژانگولری که زدم درست نشد که نشد! گفتم خوب نیست بدون خداحافظی با شب‌گیر بخوابم، هر چه باشد سنی ازش گذشته و باید احترام موی سفیدش را نگه دارم. (البته مو که ندارد ولی مطمئنم اگر مو داشت، الآن یک‎دست سفید بود!) خواستم با تلفن خانه زنگ بزنم که دیدم قطع است، آن یکی خط تلفن خانه هم قطع بود. دروغ چرا، یک قدری ترسیدم. گفتم لابد یکی من را لو داده و الآن هم خانه تحت محاصره است. در همین حال و احوال به یک سری از دوستانم هم مشکوک شدم که حدس می‌زدم در معرفی‌ام به دوستان امنیتی نقش دارند. در میان این یک سری افرادی که گفتم، اولین و آخرین گزینه‌ای که به ذهنم آمد شب‌گیر بود! البته حق دارد که از من خوشش نیاید. نصف او هستم اما چند برابر او افتخارات دارم؛ تنها مزیتی که نسبت به من دارد یک عدد فوق لیسانس ناقابل است که ان‌شاءالله آن را هم تا چند ماه دیگر می‌گیرم و این یک دانه مزیت را هم از بین می‌برم!

هی حرف توی حرف می‌آید از بحث اصلی دور می‌شویم. خلاصه پریدم درِ خانه را قفل کردم. فکر نکنید شوخی می‌کنم‌ها، واقعاً این کار را کردم! سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. یک سری از فایل‌های لپ‌تاپم را پاک کردم. در نهایت ویندوزم ماند و یکی دو تا برنامه‌ی کاربردی و دیکشنری و برنامه‌ی آموزش قرآن و چند تا آهنگِ دلنگ دولونگِ سنتی! بعدش هم نشستم یک گوشه و منتظر ماندم بیایند در خانه را بشکنند و من را با مشت و لگد به داخل ماشین هدایت کنند.

یک چند دقیقه‌ای که گذشت دیدم خبری نشد و کسی هم نیامد. آنتن موبایلم یک لحظه وصل شد که به شب‌گیر زنگ زدم و فوری خداحافظی کردم. از آن‌جا که کار خاصی برای انجام دادن نداشتم، بلند شدم رفتم روی تختم دراز کشیدم. جوان‌های این دور و زمانه را می‌شناسید دیگر. این‌جور موقع‌ها که کاری ندارند و نمی‌دانند چه بکنند سریعاً کارخانه‌ی فانتزی‌سازشان راه می‌افتد و اسب خیالشان برای خودش همین‌جوری جاهای مختلف یورتمه می‌رود! من هم که از مریخ نیامده‌ام… خودم را در پوزیشن‌های مختلف تجسم کردم! یک لحظه کنار دریاچه بودم، یک لحظه‌ی دیگر داشتم از کوه بالا می‌رفتم، یک‌جا کنار شومینه خوابیده بودم، یک‌جا… نه، این یکی را ولش کن! خلاصه هر چه حالت مختلف بود به ذهنم رسید. بین خودمان بماند، یکی دو بار هم تجسم‌هایم به سمت مسائل بی‌ناموسی رفت. مثلاً یک دفعه وسطش دیدم یکی از این بازیگران هالیوودی دارد بدو بدو با دامن چین‌چین نزدیک می‌شود که در نهایت ادب و متانت سعی کردم به سرعت عازم دریاچه و کوه و کنار شومینه شوم!

همین‌طور سرگرم فکر کردن به چیزهای مختلف بودم که موضوع مهمی به ذهنم رسید. فهمیدم که در هیچ کدام از پست‌های وبلاگم به خوانندگانم سلام نکرده‌ام. ناراحت شدم از این‎که آدمی مثل من که موجه بودنش در دنیای وبلاگستان ورد زبان‌هاست تا حالا به خوانندگانش سلام نکرده باشد. شدت ناراحتی‎ام به قدری بود که بلند شدم و آمدم این‌جا که هم عرض ادبی به شما کرده باشم، هم بگویم تلفنمان قطع شده بود و هم از شب‌گیر معذرت‌خواهی کنم که این‌قدر فکرهای بد در موردش کردم. در ضمن خواستم بگویم که یک سری از نایاب‌ترین فیلم‌هایم را که با هزار زحمت از این طرف و آن طرف گیر آورده بودم پاک کردم و الآن ناراحتم که چرا حداقل یکی دو تایش را یک گوشه‌ای مخفی نکردم! القصه این‌ها تمام دلایلی بود که این پست را نوشتم.

شنیدم که دارید توی دلتان می‌گویید خب این‌ها را نمی‌گفتی می‌مُردی اما باور کنید اگر می‌گفتند چند نفر از پرنورترین رقصنده‌های عرب با تمام تشکیلات توی اتاق بغلی منتظرت هستند از جایم بلند نمی‌شدم… خاطرتان خیلی عزیز بوده که بلند شده‌ام… واقعاً نمی‌فهمم چرا توی دلتان از این چیزها می‌گویید، عوض تشکر کردنتان است؟!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان، شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۲۴۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۶ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۵:۳۵



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه