روز واقعه!
فردا صبح باید اولین امتحانم را بدهم: «مدیریت تکنولوژی». نُه تا سرفصل دارد که سه تایش را در حد قابل قبولی بلدم و بقیه را هم اصلاً نگاه نکردهام، یعنی اطلاعاتم از شش فصل دیگر در حد صفر کلوین است! گفتم برای استراحت هم که شده یک پست بنویسم و در مورد امتحان فردا توضیح بدهم…
من کلاً با درسهای این استاد خاص مشکل دارم. ترم پیش هم با هزار جور ژانگولر، درسش را پاس کردم. از نظر من سواد آنچنانی ندارد اما تا دلتان بخواهد اخلاقهای مزخرف و غیرقابل تحمل دارد. به دلیل نامعلومی چند تا از کتابهایش جایزه بردهاند و چهار بار هم با صدا و سیما مصاحبه کرده؛ حالا دیگر خدا را بنده نیست. فکر میکند که همهی دانشجوها از بردگانش هستند و باید بر پاهایش بوسه بزنند و طلب آمرزش کنند!
دفعهی اولی که سر کلاسش رفتم سه چهار هفته از شروع ترم گذشته بود. بچهها گفته بودند که این ترم اعصاب درست و حسابی ندارد و بهتر است باهاش یکی به دو نکنم.
انگار در جلسههای اول گفته بود که میخواهد به من گیر بدهد چون تا پایش را داخل کلاس گذاشت پرسید که تا حالا کجا بودی؟ شرایط محل کارم را که برایش توضیح دادم. گفت هیچ چیز مهمتر از درس نیست و تحمل بیانضباطی را ندارد و از اینجور حرفها که به گمانم بین تمام استادهای دنیا مشترک است. البته بیراه نمیگفت ولی نصیحتهایش داشت به درازا کشید و چانهاش هم گرم شده بود. یکی دو تا من گفتم، هفهشت تا هم او گفت.
وقتی دیدم بحث دارد کشدار میشود گفتم انشاءالله از هفتهی بعد به طور مرتب از حضور حضرتعالی استفاده میکنم. البته فهمید که دارم دستش میاندازم چون «حضور حضرتعالی» را با غیظ گفتم. اگر هم نفهمیده بود با صدای بچهها که برای ساکت کردن من، هیس هیس میکردند فهمید. یک لبخند عصبی زد توی مایههای اینکه «دارم برات» یا «چه غلطا»! به هر حال معلوم بود که یک چیزی توی گلویش گیر کرده و بعداً یک سیخی میخی چیزی به من خواهد زد!
البته من سعی میکردم ریلکس باشم و به روی خودم نیاورم. مؤفق هم شدم. چند لحظه بعد روی صندلی ته کلاس ولو شده بودم و داشتم روزنامه میخواندم. هرچند حواسم به حرفهایش نبود اما میدیدم که دارد روی یک سری اسلاید توضیح میدهد.
یکی دو دقیقه بعد نفهمیدم چه فعل و انفعالی اتفاق افتاد. انگار یک موجودی از روبهرو وارد لباس زیرش شده باشد، فقط دیدم که پایین تنهاش را میچرخاند و تا به خودم آمدم دیدم دارد آن عضو محترمش را چنگ میزند و از جا میکند. (بعداً فهمیدم که این هم قسمتی از تیک عصبیاش است و خارش فلان عضوش ارتباط تنگاتنگی با میزان عصبانیتش دارد، یعنی وقتی خودش آرام میگیرد فلان جایش هم آرام و قرار میگیرد!) درد سرتان ندهم. بعد از آن رعشههای اولیه، شروع کرد به کولیبازی… که بچهی من همسن شماست و دانشجو باید ادب داشته باشد و همهی شما خیلی دانشجوهای بد و بهدردنخوری هستید و چه و چه و چه. خلاصه آن روز گذشت و دوباره من سه چهار جلسه سر کلاسش نرفتم. گویا توی همان جلسهها گفته بود که من را حذف میکند و عاقبت دانشجوی بینظم و بیتربیت صفر است!
مدتی بعد با دو تا از بچهها توی حیاط دانشکده قدم میزدم که دیدم دارد با یکی از دانشجوهای دکترایش از دور میآید. نمیدانم از دیدن من بود یا به خاطر نشان دادن عظمتش به دانشجوی همراهش که وقتی نزدیک شد قیافهاش را عوض کرد یعنی مثلاً حوصله ندارم. از کنارمان که رد میشد دو تا دوست دیگرم سلام کردند ولی من با قیافهی اخمو و جدی رفتم پشت سرش. خورد توی ذوقش که پاچهخواری نکردهام. برگشت سمت من و با لحن تهدیدآمیزی گفت: «راستی شما هم برو با آموزش صحبت کن و درس من را حذف کن چون غیبتت از حد مجاز بیشتر شده.» با خودم گفتم من که چیزی برای از دست دادن ندارم، بگذار بزنم به سیم آخر شاید فرجی بشود. گفتم: «خودتان میخواهید حذف کنید، خودتان هم صحبت کنید. لطفاً سریعتر هم این کار را بکنید که بعداً به مشکل نخورم!»
تا این جمله را گفتم دوباره موجود کذایی رفت توی لباسش و شروع کرد به چنگ زدن! آن دانشجوی دکترای بیچاره هم لبخندش را جمع کرد و رفت کنار دیوار ساکت شد.
استاد محترم وقتی دید هوا پس است سریع از در رفاقت و محبت وارد شد و گفت: «البته اگر از هفتهی بعد به طور مرتب بیای شاید بشود یک کارهایی کرد.» بعدش هم به دوستانم نگاه کرد و به شوخی گفت: «شما هم نصیحتش کنید.» مثلاً میخواست بچهها ضمانتم را بکنند و قضیه را یکجوری حل و فصل کند. دوستم گفت: «مشکل آقای فلان حل شده (من را میگفت) و حتماً از هفتهی بعد میآید.» ته دلم خوشحال شدم که قال قضیه کنده شد و از شر این واحد هم راحت خواهم شد اما لبخند پیروزمندانهی استاد را که دیدم حرصم گرفت. هر کاری کردم نشد جلوی خودم را بگیرم و گفتم: «اتفاقاً مشکلم حل نشده و معلوم نیست برنامهی کلاس با برنامهی کارم جور در بیاید. شما هم حذفم کنید. من که مسخرهی شما نیستم یک روز بگویید بیا، یک روز دیگر که حالتان خوب نیست بگویید نیا!»
بچهها کف کردند. خود استاد هم لال شد. آن دانشجوی دکترا هم که رسماً دندانهایش از ترس میخورد به هم! لابد توی دلش میگفت الآن است که یقهی استاد را بگیرم و یکی بخوابانم زیر گوشش، یک لگد هم بزنم وسط پاهایش که تیک عصبیاش برطرف شود! خوب نیست دروغ بگویم، فردا میخواهیم بخوابیم توی دو متر جا، راستش خودم هم از حرفی که زدم جا خوردم! یعنی اگر زمان دو سه دقیقه به عقب بر میگشت دست و پای استاد را میبوسیدم که به خاطر ضمانت بچهها قبول کرده دوباره بروم سر کلاس. به هر حال دیگر کار از کار گذشته بود و دیدم حالا که تا اینجایش آمدهام، بهتر است کوتاه نیایم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «من کلاس دارم و میخواهم بروم.» فوری هم راهم را کشیدم و رفتم.
نفهمیدم که وقتی پشتم را کردم و رفتم چه اتفاقی افتاد اما بعد از چند جلسه دوباره رفتم سر کلاسش و باز هم روی صندلی آخر کلاس ولو شدم! وارد کلاس که شد یکی دو ثانیه همینطور مات ماند و نگاهم کرد. درست عین کارتونها که یارو نمیتواند یک صحنهای را باور کند، شروع کرد به مالیدن چشمهایش! انگار کن عشقبازی برد پیت و آنجلینا جولی را از نزدیک ببیند، خیلی بادقت نگاه میکرد! به جان خودم اگر دروغ بگویم، واقعاً همین طوری بود رفتارش. بعد هم آرام نشست روی صندلی و حرفی نزد. به هر حال مهمترین چیز این بود که تیرم اساسی خورد وسط هدف.
کلاس که تمام شد شروع کرد به وصیت کردن که چنین بکنید و چنان نکنید. آهان، این را یادم رفت بگویم که آخرین جلسهی کلاس بود. قرار شد بچههای کلاس هم فردای همان روز مرام بگذارند و بیایند تا در مورد «نقش تکنولوژی در ساختار سازمانی» کنفرانس بدهم…
انصافاً کنفرانس بدی هم نشد و خیلی مسلط ظاهر شدم. چند تا مثال ملموس هم در مورد موضوع زدم که بچهها کیفشان کوک شد و دست و تشویق و اینها! بیچاره استادمان هم تشویقم کرد و با خنده گفت: «وصف حال من آن شعریست که میگوید وفا نکردی و کردم!» من هم گفتم: «بله استاد، اتفاقاً جفا ندیدی و دیدم!» یکی قهقههای هم زدم شبیه به خندههای برونکا توی کارتون چوبین!
بعدش هم که بچهها به زحمت حرف را عوض کردند و از دعوای مجددمان جلوگیری کردند قرار شد یک عکس دسته جمعی بگیریم که یادگاری آخرین جلسه با این استاد باشد. محض خنده گفتم میخواهم کنار استاد باشم و ایشان هم گفت بیا خوشتیپ! عکس را گرفتیم و دیگر هم استاد را ندیدم تا فردا که سر امتحان میبینمش…
حالا این همه صغری کبری چیدم که چه بشود. عرض میکنم خدمتتان! نمیدانم این سه فصل تا چه اندازه میتواند من را در پاس شدن این درس کمک کند اما باید هر جور که شده پاسش کنم. میدانم که اگر بیفتم هیچرقمه کوتاه نمیآید. هیچ بهانهی قابل توجهی هم برای نمره گرفتن ندارم. ترم پیش برای پاس کردن درسش، گفتم که پدر و مادرم دارند از هم جدا میشوند و وضع روحی مساعدی ندارم. این بیچاره هم باور کرد و یک دوازده ناقابل داد. این ترم دیگر نمیدانم چه خاکی به سرم بریزم. البته یک راه حل ساده دارد، میشود زودتر این پست را تمام کنم و بروم یکی دو فصل دیگر هم بخوانم. به نظرم فکر بدی هم نیست!
پینوشت:
پست چاق و چلهای شد، استراحت خوبی بود!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۲۱:۵۴



