این روزها کمتر می‌نویسم!

۱ـ یک زنی می‌میرد. چند هفته که از فوتش می‌گذرد، شوهرش می‌رود یقه‌ی جنیفر لوپز را می‌گیرد و می‌کشاند توی اتاق و لختش می‌کند و ادامه‌ی ماجرا. اصلاً عین خیالش هم نیست که اتفاقی افتاده. زن یکی دیگر هم می‌میرد. چند هفته بعد می‌رود یقه‌ی جنیفر لوپز را می‌گیرد و می‌کشاند توی اتاق و لختش می‌کند اما تا می‌خواهد دست‌به‌کار شود یاد زن مرحومش می‌افتد و بنا می‌کند به گریه و زاری و روضه خواندن و ذکر مصائب دوری. در نهایت هم هیچ غلطی نمی‌کند!

۲ـ این روزها نوشتن طنز سیاسی خیلی مُد شده. بزرگ‌ترین مزیتش از نظر من این است که نوشتنش خیلی ساده است؛ یعنی می‌شود روزی یکی دو تا پست جالب با موضوعات سیاسی نوشت که خواننده را از شدت خنده، پاره پوره کند! من هم چند دقیقه پیش، شروع به نوشتن یک طنز سیاسی کردم. دو سه پاراگراف که نوشتم فکر کردم که ملت به اندازه‌ی کافی اوضاعشان خراب و درب و داغان است، دیگر چه فایده‌ای دارد که من هم این‌ها را یادآوری کنم؟ اصلاً گیرم که مطلبم آن‌قدر محشر بشود که صد تا وبلاگ به آن لینک بدهند. یا مثلاً توی سایت بالاترین سیصد تا رأی مثبت بیاورد و همه هم بگویند خیلی مطلب جالبی بود. خب آخرش که چی؟ مثلاً تأثیرش از بیانیه‌ی میرحسین بیشتر می‌شود؟ یا از نامه‌ی مهدی کروبی؟ یا یک نفر از طرفداران احمدی‌نژاد با خواندن مطلبم به راه راست منحرف می‌شود؟ اصلاً این حرف‌ها برای فاطی تنبان می‌شود؟ پس چی؟ باور کنید هیچی!

یک وقت فکر نکنید که موسیو گلابی دیوانه شده و این دو بند ارتباطی با هم ندارند… باور کنید ارتباط دارند، فقط کافی‎ست یک بار دیگر عنوان پستم را بخوانید!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۷۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۷:۴۱

Gangs of New York!

یکی از عادت‌های عجیبم این است که وقتی یک‌جا ساکت باشد نمی‌توانم درس بخوانم. به همین‎خاطر قبل از این‌که بخواهم شروع به درس خواندن کنم، می‌گذارم آهنگ‌های کامپیوترم پخش شوند. فرقی هم ندارد صدای دلنگ دلنگ سنتور باشد یا نعره‌های رضا یزدانی!

القصه در این چند روزی که درس می‌خوانم انواع و اقسام آهنگ‌ها را گوش کرده‌ام. از هایده و ساسی مانکن و شهاب تیام بگیر تا علی لهراسبی و قمرالملوک وزیری. باز دوباره از فرامرز آصف و شادمهر بگیر تا رضا صادقی و معین و بک‌استریت بویز! کارم حتی به آهنگ‌های شراره و طوفان هم کشیده!

اما بین تمام این‌هایی که گوش کردم «مهرداد نیویورک» به نظرم از همه چرندتر می‌خواند… اصلاً این بشر مظهر خوانندگی درپیت است! هیچ نکته‌ی قابل دفاعی ندارد اما به دلایل نامعلومی هم‌چنان آلبوم پشت آلبوم بیرون می‌دهد! آهنگ‌هایش به غایت مزخرف و بی‌معنی و بی‌سر و ته است. این را یک منتقد حرفه‌ای موسیقی نمی‌گویدها، کسی می‌گوید که از جلال همتی خوشش می‌آید و خواننده‌ی مورد علاقه‌اش شهرام شب‌پره است!

من هیچ چیزی در مورد موسیقی نمی‌دانم اما این را می‌دانم که هر آهنگی برای این‌که مورد توجه قرار گیرد باید حداقل یک ویژگی مثبت داشته باشد. مثلاً یا شعرش خوب باشد، یا صدای خواننده‌اش را بتوان تحمل کرد، یا حداقل خواننده‌اش قیافه‌ی درست و درمانی داشته باشد. همه‌ی این‌ها را هم که نداشته باشد لااقل باید ریتمش به درد رقص بخورد، یا توی اکس‌پارتی بشود باهاش هِد زد. بالاخره باید به درد یک کوفتی بخورد دیگر! اما آهنگ‌های مهرداد نیویورک هیچ کدام از این خصوصیات را ندارد و انگار فقط آفریده شده تا کمپانی معلوم‌الحال و درپیتی مثل کلتکس بیاید و روی آلبوم‌هایش سرمایه‌گذاری کند!

چند شب پیش توی یک از این شبکه‌های مبتذل غربی (که به نظرم کانال شب‌خیز بود!) داشتند با این آدم مصاحبه می‌کردند. بعد یک خانمی زنگ زد و گفت آقا مهرداد من عاشق شعرها و رفتار شما هستم! یعنی من فکم افتاد وقتی این را شنیدم. آقا مهرداد هم جواب داد ممنون عزیزم، من خاک پای شما و هموطنان دیگر هستم! پدرسگ یک جوری می‌گفت انگار هموطنان دیگر هم دارند ازش تعریف می‌کنند و قربانش می‌روند.

نکته‌ی تأسف‌آور قضیه این است که مدتی قبل یکی از آهنگ‌هایش هم به شکل شگفت‌آوری خیلی مورد توجه قرار گرفته بود، نمی‌دانم چرا! مضمونش این بود که چهل پنجاه تا دختر دورش را گرفته‌اند و حالا نمی‌داند کدامشان را انتخاب کند که این وسط سرش کلاه نرود. فک کن!

نمی‌خواهم غُر بزنم و همه چیز را به هم ربط بدهم اما هر کاری که می‌کنم نمی‌توانم. این از خواننده‌مان، آن از انتخاباتمان، آن از… ولش کن، ولی انصافاً همه چیزمان به هم می‌آید!

کم‌کم دارد به سرم می‌زند که درس و مشق را ول کنم و بروم سراغ خوانندگی. صدا و قیافه‌ام و شعرهایم در بدبینانه‌ترین حالت از او بدتر نیست. تازه وبلاگ هم دارم و به طور بالقوه پنجاه شصت نفر از کسانی که وبلاگم را می‌خوانند ممکن است از روی کنجکاوی آلبومم را بخرند! شاید هم دو سه تا از این بلاگرهای پرطرفدار را بیاورم تا با من هم‌خوانی کنند. این‌جوری یک سری از خوانندگان آن‌ها هم آلبوم را می‌خرند. جدی جدی می‌شود چنین کاری کرد، اتفاقاً استقبال خوبی هم می‌شود چون تمام وبلاگ‌ها خبرش را منتشر می‌کنند… فقط یک چیزی، کسی توی کمپانی کلتکس آشنا ندارد؟!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۸۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۲ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۱۵

کشف‌های قاطی پاطی من!

این چند روز هی درس می‌خوانم و هی سعی می‌کنم که واحدهایم را پاس کنم! به همین دلیل مدتی‌ست که از نزدیک فقط پدر و مادرم را دیده‌ام، یکی دو بار هم مادام را. هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که آدم قابل عرض دیگری را دیده باشم!

همین‌جوری نشسته‌ام توی اتاقم و کارهای علمی انجام می‌دهم. درست عین مرتاض‌ها شده‌ام. با این فرق که آن‌ها می‌روند توی چاه و قبر و این‌جور جاها و شیشه و میخ گاز می‌زنند ولی من کنج اتاقم مقالات علمی را ورق می‌زنم و سرم را الکی به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم که مثلاً این‌ها را هم فهمیدم. البته از شما چه پنهان، در این مورد به شکل احمقانه‌ای دارم خودم را گول می‌زنم!

القصه در زمان بیداری تقریباً از اتاق بیرون نمی‌آیم و هیچ‌گونه حرکتی ندارم. فقط یک وقت‌هایی خودم را تکان می‌دهم که نگندم! خدا را شکر به هیچ وجه استعداد چاقی ندارم وگرنه تا حالا اندازه‌ی حسین رضازاده شده بودم و می‌شد برای مملکتم افتخارآفرینی کنم. حداقلش می‌توانستم یک جواد خیابانی ناقابل بشوم برای خودم. بگذریم…

آقا! این روزها یک چیزی هم کشف کردم! فهمیدم آدم وقتی کارهای آکادمیک می‌کند، خود به خود فکرها و اوقات فراغتش هم آکادمیک می‌شود. مثلاً من مدت‌ها بود که می‌خواستم یک‌جوری تمام وبلاگ‌ها را بخوانم اما نمی‌دانستم چطوری این کار را بکنم. حالا که فکرم دارد به شکل علمی کار می‌کند راه حل این موضوع را هم کشف کردم. اگر یک روزی حس و حالی بود شاید روش کار را توضیح می‌دهم. فقط این را داشته باشید که با کشف جدیدم به شکل علی‌الحساب در حال پی‌گیری ۲۸۴ وبلاگ هستم و تمام پست‌های جدیدشان را می‌خوانم. اغراق نمی‌کنم‌ها، واقعاً تعدادشان همین‌قدر است!

کلاً یک جورهایی افتاده‌ام توی کار کشف چیزهای مختلف. یکی دو شب پیش هم دو تا وبلاگ جدید از وسط پیشنهادات گوگل ریدر کشف کردم…

اسم یکی از این وبلاگ‌ها Opium است. از معدود وبلاگ‌هایی که هم نویسنده‌اش خانم است و هم مینیمال‌های خوب می‌نویسد! بهتر است خودتان وبلاگش را بخوانید چون نمی‌دانم چطور می‌شود در مورد یک مینیمال‌نویس توضیح بیشتری داد.
یکی دیگر هم وبلاگ آقای مهندسی‌ست که خارج از کشور زندگی می‌کند. فارغ از بعضی عقایدش، از نوشته‌هایش خوشم آمد. می‌شود پست‌هایش را خواند و برای چند دقیقه از خواندن یک نوشته‌ی روان لذت برد. تنها مشکلش این است که گهگداری حرف‌های بی‌ناموسی می‌زند. البته می‌شود آدم چشمش را ببندد و آن‌جاها را نخواند ولی آن‌قدر شیک می‌نویسد که پیشنهاد می‌کنم یواشکی چشم‌هایتان را باز کنید! اسم وبلاگش یک مهندس خسته است و حیف است کسی وبلاگ من را بخواند اما وبلاگ او را نخواند.

حالا که بحث وبلاگ شد یک چیز دیگر هم یادم افتاد. یکی دو هفته پیش دیدم صد و خرده‌ای نفر دارند وبلاگ من را در پرشین‌بلاگ از طریق فیدش دنبال می‌کنند. دستشان درد نکند اما به جان خودم مدت‌هاست که از آن‌جا کوچ کرده‌ام. دیشب دیدم بالاخره یک‌سری فیدش را حذف کرده‌اند و تعداد کشته مردگان آن وبلاگ به صد نفر رسیده! هرچند برای وبلاگی که مدت‎ها پیش منهدم شده رقم بدی نیست ولی بگذارید یک توصیه‌ی دوستانه بکنم. انتظار برای مطلب جدید در آن وبلاگ درست مثل این است که شلوار لی خمره‌ای قدیمی‌تان را نگه دارید به امید این‌که روزی دوباره مُد بشود! البته از نظر من اشکالی ندارد، شاید یکی دلش بخواهد مثل «صمد آقا» لباس بپوشد. فقط می‌خواهم بگویم که فید جدیدم در حکم شلوارهای جین سوراخ پاره پوره است، از همان‌هایی که جاستین تیمبرلیک می‌پوشد. حالا دیگر تصمیم با خودتان!

پی‌نوشت:
بخش نظرات را دوباره باز کردم… وقتی امتحانم را بد دادم نتیجه گرفتم که خوب و بد دادن امتحان هیچ ربطی به باز و بسته بودن نظرات ندارد، حداقل ربطش آن‌قدر نیست که من را از افتادن نجات بدهد!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان، شخصی‎نوشت‎ها


۱۹۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۶ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۶:۴۴



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه