آن رفیق فابریک محمود، آن رییس جمهور موعود، آن پیشوای جریان انحرافی، آن حاضر در هر اختلافی، آن جگرگوشهی احمدی، آن مشاور سرمدی، آن سوژهی خدایی، اسفندیار رحیم مشایی، بلا بود و چوب دوسرطلا بود که هم از مشکلات حکومت بود و هم روی اعصاب ملت و کلاً یک موجود خاصی بود!
وی را لسانالمحمود گفتندی و دُمالمحمود و فلانالمحمود که حرفش حرف او بود و دائم با وی بود و فلان محمود هم نبود! و محمود او را «مشمشا» خواندی از شدت نزدیکی. و بعضی از دوستان ظاهر او را به گی بودن منسوب کردند به بعضی حالات که در عکسهای او دیدند و شهرام شبپره از برای اوست که خواند: اسو اسو اسو، اوفی اوفی، اسو اسو اسو، اوفی اوفی!
مقبول بازیگران بود و در میان آنان شأنی عظیم داشت چنانکه مهناز افشار در وصف او میگوید: «ایشان یکی از مؤمنترین و روشنترین افرادیست که من تا حالا دیدهام.» و نقل است که چون به هدیه تهرانی رسید یک کلام فرمود: «عکسهای شما توحیدیست و انسان را یاد خدا میاندازد.» و هیچکس ندانست عکسهای خودش را میگوید یا عکسهایی را که گرفته و این از مارمولک بودن ایشان حکایت داشت!
پادشاه اردن گوید که به حال خنده در او نظر کردم، دقیقاً شبیه مستر بین بود و من به تعجب مینگریستم. گفت: «یا کینگ! این کرامت ما با کسی مگوی.» گفتم چشم! و کراماتی از این دست از وی بسیار است.
گویند که دلی نازک داشت و قلبی رئوف. زین رو اصحاب خاص را گفتی: «مردم اسراییل دوست ما هستند.» چون دانست که رهبر معظم جملهاش را برنتابیده ندا سر داد که «خب حالا تو هم، چیز خاصی نگفتم که» که این از عظمت آن بزرگوار بود. و پس از آن تا هفتاد مجلس دگر هیچ نگفت که این از عظمت آن یکی بزرگوار بود!
با جنگیران دمخور بود و به رمالی مشهور. روزی از این حرفها به تنگ آمد، بر سبیل انکار گفت: «اگر کسی را امکانش بودی، دو تا از جنگیرهای ما را نشان دادی.» کسی آنجا بود، در حال دو تا را نشان داد. بگفت: «خب، حالا دو تا دیگر را بگو.» فیالفور دو تن دیگر را نام برد. اسفندیار چون اوضاع را اینگونه یافت، خشمگین شد و گفت: «اصلاً تو کیستی که همه چیز را بدانی و بگویی.» گفت: «دَر، حیدر» که همان مصلحی خودمان بود!
چون وفاتش نزدیک شد عزراییل را دیدند که آشفته پای به جلسهی هیأت دولت گذارد. اسفندیار بانگ برآورد که قرار بود اول جان جنتی و رهبری را بگیری تا من بتوانم رییس جمهوری کنم. خلق را خنده آمد و عزراییل نعرهها زد از هیبت آن کلام، پس جان او را بگرفت. سه سال بعد محمود او را به خواب دید. پس پرسید: «در آن چهان تو را چه دادهاند؟» گفت: «چند حوری بهشتی دادند و چند روز بعدتر با حکم حکومتی همه را پس گرفتند. تو هم که نیستی از من حمایت کنی، بیچاره شدم از تنهایی!» چون از خواب برخاست خندهای کرد و گفت خدایش بیامرزد که هر جا بود پا در هوا بود!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات
۴۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ | ساعت ۰۹:۴۱
جلوی کارخانهی بیساریان پارچه زدهاند که برندهی خوششانس یک دستگاه خودروی پژو ۲۰۶، غلامعلی قوزلنگی از دلیجان.
به سلامتی… ایشالا که چرخش براش بچرخه… بیشرفِ خرشانس… میتونه بفروشه یه سری از چاله چولههای زندگی رو پر کنه بالاخره… شمارهی ما خار داشت که برنده نشدیم؟ بازم این غلامعلی گور به گور شده برنده شد… بیچاره دستش تنگ بود، خدا واسش خواست… اَه، حالا بذار یه دور بزنیم، بعد برو بفروشش… اینهایی که گفتم میتواند بعضی از عکسالعملهای احتمالی دوستهای غلامعلی بعد از دیدن پارچهی جلوی بیساریان باشد، البته به جز جملهی آخر که غلامحسین با دلخوری به پدرش گفت.
حالا کاری به اینهایش ندارم، مهم این بود که همه تا چشمشان به پارچه افتاد فهمیدند که قضیه مربوط به غلامعلی خودشان میشود. چون بعضی اسمها تک است، یعنی دلیجان که جای خودش را دارد، آدم اگر توی تمام دنیا هم بگردد دو نفر با چنین اسمی پیدا نمیکند. هایده حمیرانژاد هم همینطور است یا ترانه موسوی… و خیلی اسمهای دیگر.
حالا چی شد که اینها را گفتم. چند روز پیش رسیدم به یک وبلاگی توی بلاگفا، دیدم صاحبش یک سری پستهای وبلاگهای دیگر را که به نظرش بامزه یا آموزنده بودند جمع کرده و دارد به اسم خودش منتشر میکند. گویا وسواس خاصی هم در گلچین کردن مطالب دارد، جوریکه در این یک سالی که از شروع فعالیتش گذشته حدود ده تا مطلب قابل توجه پیدا کرده. تا اینجایش به درک، بدبختی اینجاست که برداشته مطالبش را به اسم موسیو گلابی منتشر میکند! «نوشته شده در جمعه چهارم تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۱، توسط موسیو گلابی» من؟ این همه آدم، آخه چرا من؟!
خواستم یک ایمیل دندانشکن برایش بفرستم و بنویسم که این کارها آخر و عاقبت ندارد و به دنیای بعد از مرگ و ریسمان الهی و اینها اشاره کنم و یک سری حرفهای بامزهی دیگر هم در ایمیلم بزنم که در نهایت بشود متنش را توی وبلاگ خودم هم بگذارم؛ ترسیدم متوجه طنز ماجرا نشود و فکر کند واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتهام و پسفردا هم جار بزند که فلانی برای من ایمیل اعتراضآمیز فرستاده. خلاصه که بیخیال موضوع شدم ولی گفتم که محض خنده این قضیه را توی وبلاگم بنویسم بلکه این دل صاحبمُرده آرام بگیرد!
آقا جان! موسیو گلابی در دنیای مجازی تک است، یک چیزی توی مایههای همان غلامعلی قوزلنگی خودمان توی دلیجان. برند است برای خودش. نمیشود که طرف از گرد راه برسد و زارتی اسم من را بگذارد روی نوشتههایش. خود من هم تا زندهام نمیگذارم کسی از اسم من، شهرت من و زحماتی که بنده در عرصهی وبلاگنویسی کشیدم در راستای مطامع خودش استفاده کند. هر کاری راهی دارد. اگر هم کسی خواست اسم من را پای مطلبش بگذارد باید یک روال مشخصی را طی کند. مثلاً میتواند دو تا از مطالب اُس و قسدارش را برای من ارسال کند و در صورت تأیید شدن مطالب بعدیاش را اینطوری تمام کند: «نوشته شده توسط نویسندهی ناشناس تحت لیسانس موسیو گلابی وبلاگستان»… و تازه اگر خوب بودنش را حفظ کرد بعد از چند ماه میتواند اسم خودش را هم بنویسد.
خلاصه که اوصیکم بتقویالله. عزیزان من! ما آنچه باید بکنیم انجام میدهیم. آنچه باید گفت هم گفتیم و خواهیم گفت. من وبلاگ فیلتری دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به من دادید… همهی اینها را من کف دست گرفتم، در راه این وبلاگستان فدا خواهم کرد برود پی کارش، اینها هم نثار شما باشد… بله، وبلاگ فیلتری دارم، اندک آبرویی… اینها را که یک بار گفتم. بقیهاش چی بود؟ یادم نیست. حالا شما علیالحساب آن طرف مانیتور یککم هایهای گریه کنید، بقیهاش را که یادم افتاد میآیم مینویسم!
بعدتر اضافه شد:
ببخشید گریهتان را قطع میکنم. خواستم اطلاع بدهم که گویا ایشان ظرف چند ساعت اخیر اسمش را از موسیو گلابی به گلدان تغییر داده… البته خدا را شکر هنوز توضیحات پروفایلش را عوض نکرده!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات
۵۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ | ساعت ۰۶:۱۶
دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لولهی یک جایی بهمدت ۲۶ ساعت قطع میشود. آقا یک ولولهی عجیبی افتاد توی خانهی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همینقدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایههای دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، پدرم هم رفت آفتابهی قدیمیمان را آورد که توی این مدت دست به دامن سنگ و کلوخ نشویم! تمام این کارها را خوشحال و خندان انجام دادیم و ساعت ده نشستیم پای «بفرمایید شام». همینطوری یکی دو ساعت گذشت و دیدیم خبری نشد، آخرش طاقت نیاوردیم! زنگ زدیم به روابط عمومی شرکت آب و فاضلاب که آقا چی شد؟ گفتند تعویض لوله کنسل شده و خبری از قطعی آب نیست؛ طبعاً آفتابه و اینها هم دوباره برگشتند به انباری!
تا دو سه روز پیش… این دفعه یک کاغذی انداختند توی خانه که پنجشنبه مورخ یک اردیبهشت ۱۳۹۰ بهعلت تعویض همان لولهی کذایی آب خانهتان از فلان ساعت قطع میشود. دیدگاه آدمهای خانهی ما نسبت به آب یک جوریست که نمیشود خیلی دقیق توضیح داد ولی چکیدهاش این میشود که آب را به چشم یک چیز ناموسی میبینند، باید همیشه دم دستشان باشد! این را گفتم که بفهمید چرا دوباره همه دستپاچه شدیم و بساط آب و آفتابه را علَم کردیم… زد و پنجشنبه آمد و دیدیم باز هم خبری از قطعی آب نشد. پدرم ایندفعه بهشکل مبسوطی قاطی کرد و زنگ زد به روابط عمومی که خجالت بکشید و مردم را سرگردان نکنید و از این صحبتها. آن طرف هم گویا جواب سربالا دادند چون پدرم تلفن را کوبید سر جایش، بعدش هم با صدای بلند اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی هیچکدام از قبضهای آب خانه را نمیدهد تا درس عبرتی بشود برای احمدینژاد. یک جوری گفت انگار احمدینژاد آنجا نشسته تا ما قبضمان را ندهیم و فوری درس عبرت بگیرد!
حالا درس گرفتن بخورد توی سرش، کلاً معلوم نیست کجاست و چیکار میکند که خبری ازش نیست! رسماً چهار نفری نشستهاند توی هیأت دولت و میروند سفرهای استانی و دوباره برمیگردند تهران. مثلاً رییس دولت توی جلسه نظرخواهی میکند که خب این هفته کدام استان؟ وزیر آموزش و پرورش میخواهد زن و بچهاش را ببرد شیراز را ببینند، استان فارس را پیشنهاد میدهد. وزیر نفت میگوید تو رو خدا برویم کیش، جشنوارهی تابستانی. وزیر اطلاعات یکدفعه میگوید برویم استان لرستان، آنجا یک تپهی ندیده باقی گذاشتیم! بعد رییس جمهور از این قضیه ناراحت میشود و برکنارش میکند. رهبر به رییس جمهور میگوید چرا وزیر اطلاعات را عوض کردی؟ چرا توی این مملکت یک تپهی ندیده باقی گذاشتی؟! ده روز کل مجلس و دولت و اقصینقاط دیگر مملکت میخوابد تا تکلیف وزیر روشن شود. آخرش هم وزیر برمیگردد سر جایش و همگی با اهل و عیال میروند آن آخرین تپه را هم فتح میکنند! انگار نه انگار.
من نمیفهمم این مملکت چطوری دارد اداره میشود. یعنی خود خدا هم اگر بخواهد وضعیت کشور را سر و سامان بدهد باید دو سه روز کل جهان را ول کند و با جبرییل و بقیهی فرشتهها متمرکز شود روی موضوع ایران تا مثلاً شرایط را تازه برگرداند به حوالی سال پنجاه و هفت. فقط سر جدتان اگر یک روزی خدا هوس کرد چنین حالی به ایران بدهد انقلاب نکنید. اگر قرار باشد یک نفر بیاید که جای شاه دستور بدهد چه نیازی هست که انقلاب بشود؟ همان شاه سر جایش هست خب، تازه کراوات و زن و بچهی خوشگل و آبرودار هم دارد و آدم میتواند توی مجامع جهانی نشانشان بدهد! ولی اگر قرار شد یک نفر نباشد عین بقیهی کشورها از این دموکراسیها داشته باشیم! مثل آمریکا، مثل اروپا، مثل بورکینافاسو… ممممم، دموکراسی توی بورکینافوسو هم هست دیگر، اشتباه که نمیکنم؟!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۲۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ | ساعت ۰۳:۵۸