۱ اسفند: ضرغامی میگوید که صدا و سیما در رقابت با شبکههای ماهوارهای توفیق بالایی داشته است. این خبر را در حالی میخوانم که مادرم ویکتوریا تماشا میکند، پدرم میخواهد هرجوری که شده بیبیسی فارسی را بدون پارازیت بگیرد، من هم کشیک میدهم که بروند بخوابند تا کانال خودم را ببینم! انشاءالله خدا همینجوری به صدا و سیما توفیق بدهد، ضرغامی سخنرانیاش را بکند و من هم این کانالهای خانمانبرانداز را هی کشف و ضبط کنم!
۲ اسفند: فرماندهی ناجا اعلام میکند که بهموقع به حساب همکاران رسانههای خارجی خواهیم رسید. تازگیها بعضی از دوستانمان حتی موقع تهدید هم پای منطق و حساب را پیش میکشند، جوریکه برای آدم سؤال ایجاد میشود که اینها که همیشه سرشان توی حساب و کتاب است چطور چند ماه پیش با خودشان فکر نکرده بودند یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد! البته سؤال چرندی هم هست، فکر؟!
۴ اسفند: عبدالمالک ریگی دستگیری میشود. امام جمعهی موقت مشهد میگوید که امام زمان فرکانسهای هوایی را پاک کرده تا ریگی با مؤفقیت دستگیر شود. خدا به ایشان عمر باعزت بدهد که روشنگری میکنند اما یکی هم من را روشن کند که آیا امام جمعههای «موقت» فقط در زمان مرگشان تغییر میکنند یا بر اساس تأثیر حرفهایشان هم ممکن است تغییر کنند؟! یکی دیگر هم بگردد و هاشمی رفسنجانی و پرتقالفروش را پیدا کند!
۸ اسفند: کروبی دولت فعلی را غیرشرعی و غیرقانونی میداند. از وقتی که یادم هست دارد همین حرف را میزند و دوستان عدالتمحورمان ـکه از قضا طرفدار دولت هستندـ در جوابش میروند و تا جایی که میتوانند کتکش میزنند. خب وقتی کتک زدن در ایران هم شرعیست و هم قانونی، معلوم نیست کروبی چه اصراری دارد که باز هم حرفش را تکرار کند… انگار دلش کتک میخواهد!
۱۰ اسفند: روزنامهی اعتماد توقیف و مجلهی ایراندخت لغو امتیاز میشود. دوستم میگوید پس چرا گفته بودند که در ایران آزادی نزدیک به مطلق داریم؟ میگویم آزادی مطلق هست، منتها فقط در هیأت نظارت بر مطبوعات! دو نفری شروع به خندیدن میکنیم، چند نفر سر میرسند و تذکر میدهند که خیابان جای خندیدن نیست!
۱۵ اسفند: «یازده سپتامبر یک دروغ بزرگ است». اینرا رئیس جمهور دولت نهم گفته که از قضا دارد همچنان برای خودش رئیس جمهوری میکند! پدرم با عصبانیت میگوید به ما چه که یازده سپتامبر دروغ بوده یا نبوده، بهجایش بگو ۲۲ خرداد هم دروغه؟ دوستمان که انگار همیشه مشغول شنود صداهای خانهی ماست جواب میدهد که بله، ۲۲ خرداد هم دروغه. مادرم میخندد و میگوید این یکی را که خودمان هم میدانستیم!
۱۸ اسفند: رییس سازمان جوانان اعلام میکند که دامادها قبل از رفتن به خواستگاری باید گواهینامهی تخصصی ازدواج دریافت کنند. معلوم نیست چه چیزهایی را توی کلاسهایشان یاد میدهند که افراد را برای ازدواج متخصص کنند اما محض اطلاع هم که شده آدم هوس میکند برود توی امتحان عملیشان شرکت کند… و خب بین خودمان بماند، تنها جاییست که آدم دوست دارد پشت سر هم رد شود و دوباره شرکت کند!
۲۲ اسفند: امام جمعهی موقت (!) تهران در بخشی از خطبهاش تأکید میکند که بخشی از وظیفهی ما حفظ بـ.یضـ.ـهی اسلام است! بهخدا از نظر من مشکلی نیست که آدم این حرفها را در نماز جمعه بزند ولی میخواهم بدانم بر چه اساسی به آهنگهای ساسی مانکن مجوز نمیدهند؟ الآن که دیگر چشم و گوشمان هم باز شده فکر نمیکنم مشکل خاصی داشته باشد!
۲۹ اسفند: بالاخره خدا هم دلش به حالمان میسوزد و با همت و کار مضاعف برایمان برف و باران میفرستد، حالا فقط خودمانیم که باید صبر و استقامت داشته باشیم. آخ آخ، چه بهار سبزی بشود!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۱۱۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۷ فروردین ۱۳۸۹ | ساعت ۱۱:۳۲
این روزها تمام وبلاگنویسها میآیند توی وبلاگشان و سال نو را بههر نحوی که شده توی چشم و چال خوانندگانشان فرو میکنند… خواستم خلاف جریان آب شنا کنم و اصلاً بهروی خودم نیاورم که داریم وارد سال جدید میشویم، آخرش هم نشد که نشد. یعنی توی همین چند روز آنقدر پیام تبریک و قربانت بروم و ماچ و بغل نثارم شد که فکر کردم بهتر است خودم هم یک پستی به مناسبت شروع سال جدید توی وبلاگم بگذارم. هم برای تبریک متقابل به آنها که لطف داشتند و آدم حسابم کردند و تحویلم گرفتند؛ هم برای تبریک به آنهایی که اصلاً بهروی مبارکشان نیاوردند که روزی رفاقتی با ما داشتند. ذات خبیثم خواست از این طریق یکقدری هم آنها را شرمنده کرده باشد! بگذریم…
چند روز پیش یادداشت کوتاه داریوش مهرجویی را خواندم که اینطور نوشته بود:
این روزها خیلی حال و حوصله ندارم که بخواهم فکر کنم چه باید کرد. خیلی خلاصه و مختصر میگویم:
به اهداف من کار نداشته باشید. شما ناامید نشوید. بهتر است صبحها کمی زودتر از خواب بیدار شوید و به خورشید کمجان بهار نگاه کنید که با ولع میتابد. بیخیالِ آنچه گذشت به فردایی فکر کنید که باید ساخت و روزهایی که باید رقم زد. کتاب بخوانید، درس بخوانید، نگذارید این ذهن بیچاره گوشهی تنتان خاک بخورد. همین که یاد بگیرید و همین که بفهمید همه چیز عوض میشود. حتی اگر خورشید کمجان باشد، حتی اگر نتابد، حتی اگر حالتان خوش نباشد، همین که میفهمید یعنی اینکه برندهاید. ما هم مبارزه میکنیم که برنده باشیم…
باور کنید که داریوش جان (مهرجویی را عرض میکنم!) حرف دل من را زده و چیزی نمانده که بخواهم به حرفهایش اضافه کنم، منتها با شناختی که از شما دارم مطمئنم که دارید توی دلتان میگویید چه آدم تنبل و تنپروری. آره، بعضیهایتان از کلمهی دیگری استفاده میکنید، این را هم میدانم! بههرحال هیچکس فحش خوردن را دوست ندارد، پس این هم چند خطی از طرف خودم!
پیشاپیش سال نو مبارک. صبور باشید و شادی کنید. بهترین آرزوها را برایتان دارم.
خدا جان! تو هم اگر خودت کلاهت را قاضی کنی میبینی حال و روزمان خوش نیست. بههرحال نمیخواهم قربان صدقهات بروم، مستقیم میروم سر اصل مطلب… بیزحمت «حول حالنا الی احسن الحال»!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان
۱۲۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۸ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۱۰:۱۰
جای شما خالی دیشب افتادیم بهجان آجیل عید و به طرﻓﺔالعینی همه را بلعیدیم. آخرش فقط چندتایی تخمه ماند که دیگر میلی به خوردنش نداشتیم. دروغ چرا، آن اولش هم که تخمهها را میخوردیم بهخاطر این بود که قاطی پستهها و بادام هندیها بیرون میآمدند. یکجورهایی توی رودربایستی میماندیم!
اوضاع قاراشمیشی بود. از یک طرف دندانهایم داشتند بهفنا میرفتند، از طرف دیگر کنترلی روی خودم نداشتم و نمیتوانستم دست از خوردن بکشم. حتی آن دانههای آخر هم مدام چشمک میزدند و رسماً میگفتند «بیا منو بخور»… خب تعارف که نداریم. تمام آن بادامهای هندی کج و کولهی فرفری احمق با دلبریهایشان بهچشم من صاف و صوف میآمدند، قدشان بلند بود و ناخنهایشان را هم مانیکور کرده بودند! حملهور نشدن به این دافها چیزی توی مایههای تقوای الهی میخواست که نداشتم!
تنها چیزی که باعث میشد یک وقتهایی سرعت خوردنم کم شود صدای خرچ خرچی بود که پدرم تولید میکرد… از موقعی که یادم هست با صدای غذا خوردن آدمها (و بهخصوص پدرم) مشکل داشتم. آنموقع که عقلم کمتر میرسید از سر میز بلند میشدم، همانطوری گشنه و تشنه. بزرگتر که شدم فهمیدم نباید خودم را قربانی کنم، بهجایش شروع کردم به غرغرهای زیر لب… چقدر هم به غرغرهایم توجه میشد!
قبول دارم، اوایلش زیادی حساس بودم و انتظار داشتم که خوردن خیار هم بیصدا باشد اما الآن چیز زیادی از پدرم نمیخواهم. بهخدا هورت کشیدن غذاها را هم تحمل میکنم، همینکه از سیبزمینی پخته و پرتقال صدا در نیاورد راضیام میکند!
البته غرغرهایم هیچوقت تأثیری در بهبود شرایط نداشته چون هنوز هم با صدای غذا خوردن اکثر آدمهایی که میشناسم مشکل دارم… اما اتفاق بامزهای که تازگیها افتاده این است که بعد از این همه سال استقامت در راه اعتراض به صدای غذا خوردن دیگران، یکی روی دستم بلند شده و به خودم هم اعتراض میکند… راستش چند وقتیست که مادام گلابی صدای آدامس خوردنم را تبدیل کرده به یک چوب محکم که در مواقع لازم توی سر و صورتم بکوبد. صداهایی که از آدامس من میشنود حتی خودم هم نمیتوانم بشنوم!
اصلاً بگذارید یک اعترافی بکنم… من لُنگ انداختهام. اینطور که پیش میرود توی زندگی متأهلی باید یک گوشهای کز کنم و کشمش و توت خشک بخورم تا سر و صدا بلند نشود!
پینوشت:
ول کنید شعارهای نظام مردسالار بیخاصیتی که خانمها را ضعیفه میداند. قبلاً هم گفتهام که ضعیفه بودن آدمها هیچ ربطی به کت و کول و پشت بازو ندارد… این اتفاقات روزمره است که ضعیفه بودن آدمها را تعیین میکند!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۴۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۰۳