بالاخره آلودهی بازی شدم، یعنی بهتر بگویم آلودهام کردند. چند تا از عناصر معلومالحال وبلاگنویسی دست به دست هم دادند و به یکی از این بازیهای وبلاگی دعوتم کردند، من هم توی جو مرامبازی و از اینجور اصطلاحاتی که جوانها به هم میگویند بله را گفتم! گفتند بنویس که اگر تبدیل به جنس مخالف شدی دوست داری چه کارهایی بکنی… راستش آنموقع که اوکی را دادم فکر میکردم حرف در موردش زیاد دارم ولی حالا که میخواهم شروع به نوشتن کنم میبینم آنقدرها هم چیز زیادی برای گفتن ندارم. بههرحال…
فقط قبلش یک سؤال داخل پرانتز بپرسم. چرا بعضیهایتان احساس میکنید من دخترم؟ خداییش اگر شواهدی دارید برای بقیه هم رو کنید. این فریبخوردههایی که وبلاگ من را میخوانند روی پسر بودنم حساب کردهاند، مدیونید اگر مدرکی داشته باشید و این بندگان خدا را از اشتباه در نیاورید. جداً چیز خاصی در من دیدید که به این نتیجه رسیدید؟ یا آن چیز خاص را ندیدید؟!
ببخشید، یک لحظه…
. . .
. .
.
نه آقا، باور کنید پسرم! خودم را توی این فاصله بررسی کردم، در حد یک نگاه اجمالی. الحمدلله همه چیز سر جای خودش بود و از این بررسی هم سربلند بیرون آمدم! البته برای اینکه آن بعضیها مطمئن شوند اینکار را کردم وگرنه خودم از قبل هم مطمئن بودم که نتیجهاش آبرومندانه خواهد بود. خدا را شکر هر عیب و علتی که داشته باشم از بابت این یک قلم خیالم راحت است، آن جماعت مغرض هم خیالشان راحت باشد!
بماند… این حرفها آخر و عاقبت درست و حسابی ندارد، میبینی چهار تا بچه توی این وبلاگ چشم و گوششان باز میشود، دو روز دیگر گناهش میافتد گردن ما! بههرحال آنهایی که شک و شبههای در این مورد دارند پایه باشند این سؤال را توی بخش نظرات جواب بدهند که واقعاً چرا؟!
خب کجا بودم؟ آهان، قرار بود بنویسم اگر دختر بودم دوست داشتم چه کارهایی بکنم…
ـ اول از همه با حجاب اجباری مبارزه میکردم، یعنی یک روز برمیداشتم چادر میگذاشتم سرم، یک روز دیگر هوس میکردم که با مایو بروم توی خیابان، به هیچکس هم ربطی نداشت که چی میپوشم! گیرم که به سر کوچه نرسیده گشت ارشاد یقهام را میگرفت و با اردنگی پرتم میکرد داخل مینیبوس، اصلاً گیرم که دارم حرف مفت میزنم اما ناامید نمیشدم و تلاشهایم را در این زمینه ادامه میدادم. اگر کارهایم نتیجهبخش بود در نهایت یک چیزی توی مایههای مینیژوپ را هم بهعنوان لباس ملی معرفی میکردم!
ـ بالاخره مشخص میکردم که مینیژوپ درست است یا مینیژوب؟ بهخدا مردجماعت هنوز توی این قضیه مانده که کدامش را بگوید! هرچند شما اسمش را هر چیزی که بگذاری خوب است… اصلاً بگو «لباس هویداکنندهی پَل و پا»، فکر میکنید مردها ناراحت میشوند؟ نه والله، خیلی هم خوششان میآید!
ـ با مینیژوپ مذکور کنار خیابان دلبری میکردم و وقتی که آب از لب و لوچهی ملت سرازیر میشد فوری رویم را برمیگرداندم طرف دیگر. به جان خودم عقلم را از دست ندادهام، سالمم، فقط برایم جالب است که بفهمم این کار لذتی دارد یا بعضی از دخترها درد و مرض خاصی دارند؟!
ـ میرفتم چند تا فیلم درست و درمان مثبت هجده میگرفتم و با دقت نگاهشان میکردم که فردا شرمندهی مرد خانه نباشم. حالا امروز و فردایش مهم نیست، بههرحال خوب است که آدم این چیزها را بداند! البته این مورد میتواند ارتباط تنگاتنگی هم با مورد قبلی داشته باشد!
ـ و آخر از همه اینکه… مممممممم نه، فقط همین چهار تا توی ذهنم بود. شاید باورتان نشود ولی اینها تمام چیزهایی هستند که دوست دارم در عالَم دختر بودن انجام بدهم…
فقط این را بگویم که اگر دختر بودم مطمئنم برای خودم یکپا داف میشدم، از این مانکنهای اووووف، پسرها هم برایم سر و دست میشکستند ولی با تمام این اوصاف آخرش تغییر جنسیت میدادم و ترجیح میدادم پسر باشم. پسر بودن جزو دوستداشتنیترین چیزهای دنیاست، اگر شک دارید کافیست فقط یک بار امتحانش کنید، دیگر ازش دل نخواهید کند!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۹۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ساعت ۰۳:۵۰
کل سریالهایی که تا دو ماه پیش دیده بودم فوقش یک لیست ده پانزدهتایی میشد، بخش اعظمشان هم مربوط به سالهایی بودند که کار خاصی برای پر کردن اوقات فراغتم نداشتم. پدرسالار، در پناه تو، همسران، در قلب من، خانهی سبز، امام علی، مسافری از هند، سفر سبز و احتمالاً سه چهار تا سریال مناسبتی تمام چیزی بود که از سریالهای تلویزیونی توی چنته داشتم!
خلاصه تماشای سریال از جمله کارهایی بود که هیچوقت نمیپسندیدم، فرقی هم نداشت که لاست و پریزن برک باشد یا سریالی که دهنمکی کارگردانی میکند. از نظر من هدف تهیهکنندگان تمام سریالها این بود که به وقت باارزش عدهای از مردم تجاوز کنند. متأسفانه همیشه آدمهای بیکاری هم پیدا میشدند که خودشان را در اختیار آنها قرار میدادند و از این موضوع لذت میبردند!
لابد میپرسید چرا از افعال گذشته استفاده میکنم! چون تمام عقاید قبلیام در این مورد چرند محض بوده و به لعنت خدا هم نمیارزد… درست از لحظهای که تماشای Friends را شروع کردم نظرم بهشکل عجیب و غریبی در مورد مقولهی سریال و سریالسازی تغییر کرد. موضوعات جذاب، سرعت خوب، ترکیب فوقالعادهی کمدی موقعیت با کمدی کلامی، بازیهای درخشان و… دیگر چه چیزی را میشود از یک مجموعهی کمدی انتظار داشت؟ هر چیزی که فکرش را بکنید جمع کردهاند و ریختهاند داخل این سریال، بهقول خارجکیها یک پکیج استثنایی!
سر جدتان اگر امکانش را دارید در اسرع وقت مجموعهی Friends را تهیه کنید، روی مبل لم بدهید و از تماشایش لذت ببرید. میدانم که بازاریاب خوبی نیستم اما میخواهم یک چیزی بگویم که عمق احساسم را در مورد این سریال نشان میدهد… اگر قرار باشد سریالی پیدا شود که تهیهکنندههایش اینطوری بهمن تجاوز کنند از این قضیه استقبال میکنم، نوش جانشان، بهجان خودم حاضرم بابت این کارشان پول هم بدهم!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۱۷۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۷ فروردین ۱۳۸۹ | ساعت ۰۵:۱۷
یک دسته از آدمهایی که هیچوقت نتوانستم درکشان کنم شوهرهای تشنهی شب جمعهاند. یک لحظه امان بدهید، فوری چوب برندارید که سیاه و کبودم کنید، باور کنید من هم تشنهی این شبهای جمعهام، گیرم که شوهر کسی نباشم! منظورم از این شوهرهای تشنه آنهایی هستند که فقط آخر هفتهها احساس شوهر بودن بهشان دست میدهد، همانهایی که از ارتباط جنـ.ﺴﻰ فقط در همین حد میدانند که نمیشود اینجور کارها را با لباس انجام داد! این جماعت فکر میکنند که اگر این کارها بالفرض سهشنبه انجام بشود یا ساعتش تغییر کند، یک صاعقهای از آسمان میآید و فرتی میخورد وسط نقطهی تقاطع دو نفر بهنحویکه تمام دار و ندارشان را نابود میکند! اسمشان را میگذارم «شوهرهای سنتی»… باز که چوبتان را بالا بردید! بابا جان منظورم نگاه سنتی به این قبیل چیزهاست، هیچ ربطی به سن و سال و قدمت شوهرها ندارد!
چیزی که من در مورد شوهرهای سنتی میدانم این است که درستبشو نیستند. خیلی که زور بزنند قبل از شروع کارشان به چهار تا پوزیشن جدید فکر میکنند اما باز هم نتیجهی کارشان تفاوت قابلتوجهی ندارد! نهایت ماجرا باز هم همان زمان از پیش تعیینشده است و چراغهای خاموش و پریدن زیر پتو. نه لبخندی، نه حرف و حدیثی، نه مقدمهچینی و بند و بساطی. یکسره میروند سراغ آخر کار و چهار تا پت پت میکنند و تمام!
ببین برادر من! شما شطرنج هم که بازی میکنی اولش سرباز را چهار تا خانه جلو میبری، بعد فیل را از پشتش در میآوری و تهدید میکنی، اسبت را حرکت میدهی، وزیر را میگذاری توی جای مناسبش و آخرش در یک لحظهی مناسب همه را اطراف طعمهات ـکه همان شاه باشدـ جمع میکنی و کیش و مات و به به… تبریکات صمیمانهی منرا بپذیرید، بازیکن خوبی هستید، آدم دلش میخواهد با شما بازی کند!
نمیخواهم وارد جزئیات قضیه بشوم اما حکایت شوهرهای سنتی هم همین است. دورت بگردم، نمیشود که فقط توی یک زمان خاص و با یک روش خاص شطرنج بازی کنی. برای زندگیات برنامهی مشخصی داری قبول، در طول هفته وقت نداری که شطرنج بازی کنی خب این هم قبول (که البته قبول نیست!) ولی نمیشود که همان اول بازی تا مهرهها را چیدی وزیر را برداری بکوبی وسط فرق سر شاه و بعدش هم بساطت را جمع کنی و از زمین بیرون بروی! یک کاری کن که آدم رغبت کند باز هم بیاید کنارت بنشیند و بازی کند! خلاقیت به خرج بده، ابتکار جدیدت چیزی بیشتر از تغییر پوزیشن باشد. این کار درست مثل این است که همان اول بازی بهجای وزیر بروی با فیل بکوبی توی سر شاه، قبول کنی که فرقی با هم ندارند!
ببین پستم به کجا رسید… باور کنید میخواستم در مورد تعطیلات نوروز بنویسم، پاراگراف اول هم قرار بود مقدمهی نوشتهام باشد. دروغ چرا، تمام که شد احساس کردم حق مطلب ادا نشده! چانهام گرم شد، گوش مفت هم پیدا کردم، این شد که بحث به اینجاها کشید. فعلاً بگذریم، یادم باشد یک روزی ادامهاش را بنویسم!
و اما در مورد عید… چه عیدی عزیز من؟! این همه در بد بودن شوهرهای سنتی نوشتم اما خودم درست عین همانها عمل کردم. از قبل کلی برای لحظه لحظهی عید نقشه کشیده بودم. چه غلطها که قرار بود بکنم. در نهایت هیچ غلطی نکردم و امسال هم هیچ فرقی با سالهای قبل نداشت. در یک کلام مزخرف بود، حتی فرا مزخرف!
همینجا در حضور شما رسماً اعتراف میکنم که هیچ کدام از برنامههایم عملی نشد. تمام وقتم بهدیدن چند تا فیلم و سریال گذشت، یکی دو تا کتاب خواندم و مقادیر زیادی هم توی اینترنت چرخیدم… آهان! سریال «زن بابا» را هم بهخاطر «علی صادقی» نگاه کردم… و واقعاً نفهمیدم که این روزها چطور بههمین سادگی تمام شد. تنها تأثیری که این تعطیلات داشت تغییر ساعت خوابم بود جوریکه این وقت صبح از زور بیخوابی وبلاگنویسی میکنم! خدا این روزها را به خیر بگذراند، پاک دیوانه شدهام. برای سلامتیام دعا کنید، آخرین شانسم همین دعاهای شماست!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۶۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ فروردین ۱۳۸۹ | ساعت ۰۵:۳۸