نمیدانم یادتان هست یا نه. چند وقت پیش نوشته بودم که تهِ تهِ مریضیهایم میشود چند تا عطسهی زپرتی… خدا که دید اینطوری حرف میزنم خودش وارد عمل شد و توی هوا دو بار تابم داد و با مغز کوبید زمین! تقریباً تمام امروز را توی رختخواب بودم و برای اینکه زخم بستر نگیرم مجبور شدم هزار بار مثل کتلت بچرخم. اگر دو قطره روغن روی تخت میریخت رسماً میشدم خود کتلت!
تمام مدتی که پهن شده بودم به اولین سال مدرسهام فکر کردم. مدرسهی جهانینسب، نزدیکیهای برق آلستوم. با آن حیاط درندشت و دیوارهای بلندش بیشتر شبیه پادگان بود تا مدرسه. البته آن وقتها پادگان ندیده بودم و فکر میکردم همهی مدرسهها همینشکلیاند… یادم هست که دیوار بهدیوار یک مدرسهی دخترانه بود. دیوار که چه عرض کنم، با یک در (اگر اشتباه نکنم درش هم سبز بود) بههم راه داشتند و خب لازم نیست بگویم که درش همیشه قفل بود! آنهایی که بزرگتر بودند میرفتند آنجا بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند یا از این طرف آشغال پرت میکردند. ماها هم که صاف و ساده بودیم و هنوز جسیکا آلبایی وارد زندگیمان نشده بود فکر میکردیم اینها دیوانهاند که چنین کارهایی میکنند. چه میدانستیم که این بندگان خدا از طریق پرت کردن آشغال، نیازهای جنسیشان را ارضا میکنند!
یک آقایی به اسم آقای کلانترزاده ناظم مدرسهمان بود که همیشه سعی میکرد اطراف آن در را خلوت کند. گفتم ناظم اما شاید هم مدیرمان بود. راستش مسئولیتش را دقیق یادم نیست ولی درست خاطرم هست که همین آدم چند بار کتکم زد و انصافاً بدجوری هم زد. یکبار توی ضلع جنوب غربی مدرسه پرتم کرد روی زمین و تا ضلع شمال شرقی همانطور روی زمین کشید. درست شبیه فیلمهای تگزاسی که یکی را میبندند به دم اسب و چند کیلومتر روی زمین میکشند. آنقدر ناجوانمردانه میکشید که وقتی رسیدم به دفتر مدرسه، از شلوارم فقط چند تا نخ مانده بود! چقدر آنروز گریه کردم، هنوز ششسالم هم نشده بود.
هی خاطره توی خاطره میآید و بحث منحرف میشود. داشتم میگفتم که مدرسهمان خیلی بزرگ بود، با تعداد معتنابهی دانشآموز. فکر کنم دو سه هزارتایی بودیم. تازه این شیفت صبحش بود.
روز اول مدرسه پیراهن سفید و شلوار پاکو پوشیده بودم. پایم را که توی مدرسه گذاشتم گفتند بیا پشت میکروفن شعر بخوان. این مراسم شعرخوانی سر صف هم از آن حرکات مسخرهای بود که مدرسهها انجام میدادند تا ادعا کنند که بچهها را در همهی امور مشارکت میدهند و بهقول خودشان استعدادها را شکوفا میکنند… برای روز اول احتیاج به یک بچهی کلاس اولی داشتند که بامزه و ریزه میزه باشد و یککمی هم سواد داشته باشد. این بود که منرا بهعنوان غنچه انتخاب کردند تا شکوفا کنند… تازه من لپهایم هم موقع خنده چال میافتاد و خلاصه خوب چیزی بودم!
دردسرتان ندهم. شعرم را خواندم و آخرش بهعنوان جایزه یک عکس دادند بهاندازهی کف دست که زیرش نوشته بود تصویر پیامبر اکرم در سن ۱۸ سالگی. بین خودمان بماند، من تا مدتها فکر میکردم که فقط یکی از این عکسها در جهان هست که آنرا هم بهخاطر اینکه خوب شعر خواندهام به من دادهاند! شاید یکی از اولین ضربههای روحی را زمانی خوردم که فهمیدم اینطور نیست. (یکی دو سال پیش یکجایی خواندم که این تصویر معتبر نیست و اصلاً سند تاریخی درست و حسابی هم ندارد، الله اعلم).
بگذریم… چه همکلاسیهایی داشتم. اسم بغل دستیام «مرتضی الفیده» بود، با موهای چتری و یک چمدان صورتی فسقلی که دفتر و مدادهایش را توی آن میگذاشت و همیشه همراهش بود. چند وقت پیش که عکس دستهجمعی بچههای کلاسمان را نگاه میکردم دیدم آن چمدان را جوری با افتخار بغل کرده که انگار میخواهد پزش را به عکاس هم بدهد! با موهای صاف و خوشحالتی که آن موقع داشت حدس میزنم الآن برای خودش جوان خوشتیپ و دخترکُشی شده باشد. دوست دارم یک روز با تمام چهل پنجاه نفری که توی عکس کلاس اولم هستند یکجا جمع بشویم و خاطرات آن روزها را مرور کنیم. اوووف، نوستالوژی همینطور دارد پشت سر هم هجوم میآورد و نوستالوژی اصلی هنوز مانده!
دلم برای معلم کلاس اولم بهشدت تنگ شده: خانم وصالپور. هماسم مادرم بود و بههمینخاطر اسمش کاملاً یادم مانده، خانم پروین وصالپور. حتماً تا الآن بازنشسته شده. چند سالی بود که حالش را نپرسیده بودم، امسال عید رفتم سراغ دفتر تلفن خانوادگی تا حداقل با یک تبریک خشک و خالی خوشحالش کنم. هرچه گشتم شماره تلفن خانهشان را پیدا نکردم. اگر پیدا نشد میروم همان مدرسه و شمارهاش را از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنم. اصرار داشت که من باهوشترین دانشآموز تاریخ تدریسش هستم و من اعتراف میکنم که بهترین و مهربانترین معلم کلاس اولیست که یک نفر میتواند داشته باشد.
دلم برای آن سالها خیلی تنگ شده، برای همان وقتهایی که الکی میخندیدم. هر بار که عکسهای خودم را بین آن همه بچهی بازیگوش میبینم پر از خاطرههای خوب میشوم. یادم باشد از بچهام و همکلاسیهایش در تمام سالهایی که درس میخواند عکس بگیرم. حتماً بعدها خوشش خواهد آمد. در ضمن بههیچ قیمتی نمیگذارم سر صف شعر بخواند، این حرکت ضایع نباید در نسلهای بعدی من رواج پیدا کند!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۲۷۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۰۸
داماد سر خانه بودن هم خوب است، هم بد. از طرفی مفت و مجانی بودنش یکجورهایی لذتبخش است، از طرف دیگر آدم مدام باید به ساز خانوادهی زنش برقصد… وبلاگنویسی هم یک چیزی توی همین مایههاست. نوشتن توی فضای رایگان خوب است، پرشینبلاگ و بلاگفا و وردپرسش هم فرقی ندارد. منتها نوشتن در اینها یک اشکال اساسی دارد: آدم حتی باید تبلیغات جومونگ کنار وبلاگش را هم تحمل کند!
راستش شبگیر چند هفته پیش زنگ زد و گفت که میخواهد برای تولدم یک خانهی مجازی درست و حسابی بخرد، با تمام مخلفاتش! (ضمناً تولدم فرداست و پیشاپیش از همه تشکر میکنم!) موقعی که اینرا گفت از شدت ذوقزدگی یادم رفت بگویم که چقدر با این کارش خجالتزدهام میکند اما حالا اعتراف میکنم آن لحظه از معدود لحظاتی بود که یک آدم کچل را در زندگیام دوست داشتم!
بگذریم، بقیهی حرفها را بعداً به خودش میگویم. فقط خواستم اطلاع بدهم که از امروز بار و بندیلم را جمع کردهام و آمدهام اینجا، سر خانه و زندگی خودم…
پینوشت:
۱ـ اگر به وبلاگم لینک دادهاید و از این کارتان پشیمان نیستید میتوانید آدرس جدید را جایگزین کنید و از این بهبعد نوشتههایم را در یک جای باکلاستر بخوانید!
۲ـ درآمدن وبلاگ بهشکل و شمایل فعلی حاصل زحمات چندتا از دوستهای خوبم است که بارها و بارها مزاحمشان شدم. اول از همه امین عزیز که هاست و دامین و بقیهی مقدمات کار را در زودترین زمان ممکن آماده کرد. مرتضی، دوست قدیمی دوران دانشگاه، که راهنماییهایش تأثیر زیادی در بهتر شدن قالب وبلاگ داشت. شروین جان فتحی و مهرداد عزیز که غرغرهایم در مورد قالب را تحمل و تا جایی که میتوانستند کمکم کردند. وب ۳ که زمینهی انتقال آرشیو وبلاگهای قبلی به اینجا را فراهم کرد و از همه مهمتر مادام گلابی که صد بار سربرگ وبلاگ و آیکون فیدم را تغییر داد تا آنطوری بشود که دوست داشتم… یکبار دیگر از همهشان تشکر میکنم.
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان
۳۷۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۷ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۵۲
۱ دی: رئیس جمهور دولت نهم در میان جمع میلیونی حدود چندهزار نفر از مردم شیراز حاضر میشود و تلویزیون دارد سخنرانیاش را پخش میکند. پدرم نگاه تلخی به تلویزیون دارد، مادرم هم زیر لب یک چیزهایی میگوید. گویا با سخنرانش مشکلی دارند!
وسطهای سخنرانی این جمله شنیده میشود که «شما با تأسی به امام حسین (ع) و تحقق آرمانهای حسینی قیام کردید و با شعار یا حسین حرکت خود را آغاز کردید.» وقتی میگوید «یا حسین» پدرم میگوید «میرحسین»، مادرم هم قاه قاه میخندد و یک موج مکزیکی میآید… بین خودمان بماند، یک وقتهایی چهارتایی (خودمان و سخنران را عرض میکنم) خس و خاشاک میشویم!
۶ دی: امروز عاشوراست. حدود ۱۴۰۰ سال است که مردم برای شهیدان عاشورا گریه میکنند. یک تعدادی از دوستان با خودشان فکر میکنند شاید موضوع این گریهها قدیمی شده باشد. اینطوری میشود که تصمیم میگیرند تعدادی شهید جدیدتر به جمع شهدای عاشورا اضافه میکنند. البته کمکاری میکنند و نمیتوانند تعداد را به ۷۲ نفر برسانند. مادرم صحنهها را میبیند و زار زار گریه میکند. بهخدا مادرم تعادل روانی دارد، آنها ندارند ولی!
۷ دی: نیروی انتظامی اعلام میکند که از این به بعد برخوردهایش شدیدتر و بدون اغماض خواهد بود. اولش چند ساعت فکر میکنم چه برخوردی شدیدتر از شکنجه و تجاوز وجود دارد. بعد به این نتیجه میرسم که ممکن است جهت تجاوز تغییر کند یا جهت باتوم و یا شاید هر دو… چرایش را نمیدانم اما وقتی به این چیزها فکر میکنم ناخودآگاه کمربندم را سفتتر میکنم. باید به مادرم بسپرم که چند تا کش محکم هم به دور شلوارم اضافه کند!
۸ دی: مصادیق محتوای مجرمانهی قانون جرائم رایانهای اعلام میشود. اسمش یک قدری طولانیست، متنش هم همینطور. احتمالاً کمیتهی تعیینکنندهی مصادیق با خودشان گفتهاند حالا که اسمش اینقدر است نمیشود که متنش کوتاه باشد. البته من اگر عضو این کمیته بودم یک چیزی بیرون میدادم به اسم محتوای غیرمجرمانه، چیزی هم تویش نمینوشتم. خواندنش احتیاج به وقت نداشت، نتیجهاش هم همان میشد!
۱۱ دی: فدراسیون فوتبال ایران سال نو را به فدراسیون فوتبال اسرائیل تبریک میگوید. دو ثانیه بعد سرپرست روابط بینالملل فدراسیون فوتبال با کمال میل استعفا میدهد. مدتیست که آب مسئولیتپذیری دوستان دولتی در حال جوشیدن و حتی سرریز شدن است. البته نهادینه شدن این فرهنگ که هر کسی اشتباه میکند بلافاصله استعفا بدهد خوب است، منتها اشکالش اینجاست که چنین مسائلی فقط در سطح کارمندان جزء نهادینه میشود!
۱۴ دی: روزنامهها یکی بعد از دیگری اخطار میگیرند. بعضی از روزنامهنگاران پایشان را از گلیمشان بیرون گذاشتهاند و جدی جدی خیال میکنند که اینجا آزادی مطلق دارند. نمیدانند آزادی در حدیست که بشود فونت مطلب را عوض کرد یا رنگش را به رنگی غیر از سبز تغییر داد! در همین راستا یک آقایی به اسم «محمدعلی رامین» را معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد کردهاند که ضربههایش به روزنامهها و روزنامهنگارها توی مایههای مشتهای «محمدعلی کلی» است. بهگمانم از اثرات اسم کوچکش باشد!
۲۰ دی: سعید مرتضوی بهعنوان متهم اصلی اتفاقات کهریزک شناخته میشود. گزارش مجلس چنین چیزی را میگوید ولی خود ایشان این حرفها را قبول ندارد. با اینکه مجلس در رأس امور است اما حرف خود مرتضوی مورد استناد قرار میگیرد و کارکرد گزارش مجلس در حد کاغذ ساندویچ است! چند خط بالاتر در مورد نهادینه شدن یک چیزی حرف زده بودم، حتماً یادتان هست!
۲۲ دی: یکی از اساتید دانشگاه تهران بهنام مسعود علیمحمدی ترور میشود. مثل همیشه خبر میرسد که این ترور توسط کروبی و موسوی و خاتمی صورت گرفته بهاین صورت که کروبی موتورش را جلوی خانهی ایشان پارک کرده، موسوی سر صبح رفته و زنگ خانه را زده تا استاد بیرون بیاید، خاتمی هم مثل همیشه مشغول گفتمان با همسایهها بوده اما شرایط را از دور زیر نظر داشته. فقط میماند هاشمی که لابد رویشان نشده بگویند دگمهی بمب را زده! چند ساعت میگذرد و چون این سناریو جواب نمیدهد اعلام میشود که این ترور بهدست ایادی استکبار صورت گرفته است. آخرش هم معلوم نشد این استکبار چند تا دست دارد و سیستم تولید مثلش چطور است که بهازای هر دستی که قطع میشود چهار تا اضافه میشود!
۲۲ دی: مناظرههای تلویزیونی در مورد اتفاقات بعد از انتخابات برگزار میشود. آدم چیزهایی را میبیند که تا حالا در عمرش ندیده است. مثلاً حسین شریعتمداری با خودش کاغذ و یادداشت میآورد و خودکار بهدست چیزهایی را یادداشت میکند، البته خودکار را بر حسب عادت شبیه چوب توی دستش نگه میدارد! یکی باید ایشان را روشن کند که وقتی میگویند با قلم باید به جنگ دشمن رفت منظورشان این نیست که نحوهی استفادهاش در جنگ با دشمن مشابه چوب است. بههرحال قلم کوتاهتر و شکنندهتر است و احتمالاً باید یک فرقهایی با چوب داشته باشد… این را عمو پورنگ هم میداند!
۲۴ دی: فرماندهی نیروی انتظامی رسماً اعلام می کند که ایمیلها و اساماسها در حال کنترل است. شعار «هیچکس تنها نیست» بدجوری قرار است اجرایی شود. از آن روز با خودم درگیرم و نمیدانم لازم است در متن ایمیلها و اساماسهایم به کنترلکنندگانش هم سلام کنم یا نه! میدانید… راستش حس خوبی نیست که آدم مجبور باشد اول پیام عاشقانهاش به یک نفر دیگر هم سلام کند. البته شاید یکوقتهایی بسته به اهمیت موضوع به آخر حرفهایم یک «خسته نباشید» آنهم از نوع جانانهاش اضافه کنم!
۳۰ دی: «زلزلهی هائیتی را آمریکا با استفاده از سلاح مخربی بهنام هارپ بهوجود آورد.» این جمله جزو طنز مطلبم نبود. کیهان این را نوشته است و دیگر چیزی نمانده که بگویم تا بار طنز این جمله بیشتر از اینی که هست بشود. سرعت حرکت بعضی از دوستان در زمینهی طنز آنقدر زیاد شده که آدم ترجیح میدهد برود کنار بوق زند تا هم نشان بدهد که لنگ انداخته است، هم اعتراضات مدنیاش را اینطوری ادامه داده باشد!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۱۵۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۲۲:۱۸