پایان

فکر می‌کنم بهتر است مختصر و مفید بنویسم و مستقیم بروم سر اصل مطلب… این وبلاگ تعطیل است، به دلایل متعددی که برای خودم کافی‌ست. ممنون که در این مدت تحملش کردید و ببخشید که این‌طور ناگهانی تمام شد. همین چند جمله‌ی خشک و خالی را به‌عنوان خداحافظی عجیب و غریب نویسنده قبول کنید، مثل بقیه‌ی کارهایی که تا حالا کرده.

ارادتمند همگی
پرهام (موسیو گلابی)

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان


۴۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۳ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۷:۰۷

این آلمانی‌های دوست‌نداشتنی!

خیلی در جریان شجره‌نامه‌ی خانوادگی‌مان نیستم، فکر هم نمی‌کنم چنین چیزی توی خرت و پرت‌هایمان داشته باشیم، یا اگر هم بوده من تا حالا ندیدم. به‌هرحال تا جایی که من خبر دارم پدرِ پدربزرگم بساط کشاورزی تپلی داشته، بعد از فوتش هم یک ارث آبداری برای بچه‌هایش باقی گذاشته که پدربزرگ مرحومم از این ارث و میراث در راستای یک کودتای محلی و خان و خان‌بازی و زورگویی به رعیتش استفاده کرده. انگار چند سال بعدتر قضیه‌ی اصلاحات ارضی پیش آمده و این‌ها به رشت مهاجرت کرده‌اند و چند سال بعدتر هم به تهران و حکایت پدرم و ازدواجش و به‌دنیا آمدن ما و… حالا هم که من به عنوان یکی از نمایندگانشان در خدمت شما هستم!

اینها بخشی از زندگی خاندان ماست که از بچگی توی گوش ما خوانده‌اند. آنها خیلی روی این موضوع مانور نمی‌دهند و ما هم اصرار چندانی به شنیدنشان نداریم، یک توافق نانوشته‌ی دوطرفه به این دلیل که همه‌مان می‌دانیم چیز قابل افتخاری وسط این حکایت‌ها پیدا نمی‌شود.

حالا چی شد که این‌ها را دارم برای شما می‌گویم. راستش چند سالی می‌شود که حس می‌کنم یک رگ انگلیسی در وجود من وول وول می‌کند و گاهی حتی بر رگ‌های وطنی غلبه می‌کند، معلوم هم نیست که از کجا آمده! به همین خاطر است که از انگلیسی‌ها و تمام متعلقاتشان خوشم می‌آید، مثلاً از تیم ملی فوتبالشان، برایم هم مهم نیست که در همان مراحل ابتدایی حذف می‌شوند، برای من حفظ رگ و ریشه‌ی لندنی‌ام از همه چیز مهم‌تر است. (حالا گیر ندهید که تو چه لندنی‌ای هستی که طرفدار منچستری، فکر کنید که یک لندنی خاصم!)

اما به‌هرحال فوتبال به‌خاطر کُری خواندن‌هایش زنده است دیگر. این را ده پانزده سال پیش نمی‌دانستم اما از یک جایی به بعد فهمیدم. یک آن به خودم آمدم و دیدم همیشه این من هستم که با طرفداری از انگلیس در این کل‌کل‌ها تحقیر می‌شوم. این شد که با حفظ هویت انگلیسی، از تیم اسپانیا به‌عنوان تیم دوم حمایت کردم، مخصوصاً از وقتی دُم درآوردند و یکی دو جا هم قهرمان شدند. البته قبلش هم دوستشان داشتم، از همان زمانی که به عشق زوبی‌زارتا وسط آسفالت کوچه شیرجه می‌زدم و دروازه‌بانی می‌کردم، اما خب نتوانسته بودند استعداد و توانایی‌شان را در این حد به من ثابت کنند.

حالا این‌ها به‌کنار، از آلمان هم به‌شدت متنفرم. دلیلش را هیچ‌وقت نفهمیدم اما می‌دانم که در هیچ مقطعی از زندگی‌ام طرفداراشان نبودم، حتی برای یک بازی! حالا هم آن گلی که انگلیس بهشان زد و داور ندید و بُرد مسخره‌شان جلوی انگلیس مزید بر علت شده تا حالم ازشان به هم بخورد. از این مردک کلوزه‌نام که همیشه گل می‌زند متنفرم. از پودولسکی هم بدم می‌آید، خیلی محکم شوت می‌زند! شواین‌اشتایگر هم همین‌طور. دروازه‌بانشان هم آدم چندشی‌ست به نظرم، مثل مربی‌شان با آن تی‌شرتی که زیر کت می‌پوشد.

اصلاً جوری نیستند که آدم طرفداری‌شان را بکند. همیشه به ضرب و زور قرعه‌ی خوب و پنالتی و بیل و کلنگ خودشان را بالا می‌کشیدند، امسال تغییر رویه داده‌اند و دست به دامن پیش‌بینی اختاپوس معلوم‌الحال و ناداوری و آن بازیکن چشم‌درشتشان شده‌اند، مسعود اوزیل! یادم رفت اسمش را بالاتر بنویسم، از او هم خوشم نمی‌آید. اصلاً آلمانی‌ای که اسمش مسعود باشد تکلیفش معلوم است، چشم بسته می‌شود فهمید که یک جای کارش می‌لنگد. خلاصه از این هم بدم می‌آید، مثل محمود…!

آقا خیلی پنبه‌ی این آلمان مادر مُرده را زدم. به‌نظرم لازم بود. باید می‌فهمیدید که نظر بنده به کدام تیم نزدیک‌تر است. فکر کنم تا این ماتادورهای من آلمان را لت و پار نکنند آرام و قرار نمی‌گیرم. اگر هم خدای نکرده نتوانند مجبورم تا فینال منتظر بمانم که هلند (یا شاید هم اروگوئه) کارشان را یکسره کند. آنها هم که ترتیبش را بدهند انگار اسپانیا ترتیبش را داده، اصلاً انگار خودم ترتیب همه‌شان را داده‌ام! به به، چه شب باشکوهی بشود!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۳۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۵ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۲:۴۵

خانواده‌ی سبز (شماره‌ی اول، خرداد ۸۹)

هنوز درست و حسابی وارد خرداد نشده‌ایم که دوستان حماسه‌ساز همزمان با حماسه‌های دوم خرداد و آزادسازی خرمشهر تصمیم به یک حماسه‌سازی دیگر می‌گیرند، اسمش را هم می‌گذارند طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس و هنجارشکنان داخل خودرو.
برادرم تعریف می‌کند که توی خیابان داشتند پسرها را با چک و لگد توی وَن می‌انداختند. مادربزرگم می‌پرسد وَن هم جزو خودروها حساب می‌شود؟ مادرم می‌گوید بله… گویا یک سالی می‌شود که چک و لگد زدن به بچه‌های مردم هم به یکی از هنجارهای داخل خودرو تبدیل شده!
با توجه به اینکه اصولاً چند وقت است تمام کارهای عجیب و غریب در مملکتمان عادی شده و این چیزها حتی حادثه هم حساب نمی‌شود (چه برسد به حماسه) یک چیزی تحت عنوان مبارزه با مانکن‌های سازمان‌یافته به ماجرا اضافه می‌شود و مجریانش نفری یکی دو باتوم دستشان می‌گیرند تا همه چیز را حماسی‌تر کنند!
پدرم می‌گوید لابد می‌روند از تک‌تک آدم‌های کنار خیابان می‌پرسند که شما سازمان‌یافته‌اید یا خودجوش. اگر گفتند خودجوشیم که به هر کدام یک ساندیس می‌دهند و می‌گویند از این‌طرف. یارو هم جواب می‌دهد: «نه جیگر، فقط از اون طرف!» اگر هم سازمان‌یافته بودند یک شیشه نوشابه دستش می‌دهند و با باتوم می‌فرستندش آخر صف، این‌طرف و آن‌طرفش را هم یکی می‌کنند!

مشخص می‌شود که مدرک دکترای معاون اول دولت جعلی‌ست، کسی هم تعجب نمی‌کند. چند ساعت بعد پرسپولیس قهرمان جام حذفی می‌شود و البته باز هم کسی تعجب نمی‌کند. تحلیل‌گران که اصولاً مدت‌هاست از هیچ اتفاقی در ایران شگفت‌زده نمی‌شوند چند ساعت بعدتر بالاخره کم می‌آورند و به‌شدت تعجب می‌کنند. قضیه از این قرار است که مردم به حضور رئیس جمهور دولت نهم در خرمشهر اعتراض می‌کنند. خیلی‌ها معتقدند تعجب ناظران به‌خاطر اعتراضات مردمی بوده اما خود ناظران اعتقاد دارند یک آدم باید خیلی رو داشته باشد که با این حجم از اعتراضات باز هم پایش را از خانه بیرون بگذارد و اعتراف می‌کنند که از دیدن آدمی با این وسعت از رو رسماً کف کرده‌اند!

حیدر مصلحی، وزیر محترم اطلاعات است و خب حداقل انتظار از آدمی که این حجم از اسم و رسم را یدک می‌کشد، این است که حیدر و مصلح و وزیر و دارای اطلاعات باشد، حالا محترم نبود هم نبود! پدرم وزیر بودنش را تأیید می‌کند، برادرم می‌گوید که اطلاعات هم دارد اما مادرم پایش را توی یک کفش کرده که وقتی کسی در این دوره و زمانه وزیر می‌شود قطعاً نمی‌تواند آن سه تا خاصیت دیگر را داشته باشد. همان‌طور که اینها مشغول بحثند جناب مصلحی به آمریکا پیشنهاد می‌کند تا سه کوهنورد گروگان گرفته‌شده‌اش را با ایرانی‌های زندانی در آمریکا مبادله کند. برای اینکه بامزگی کرده باشم پیشنهاد می‌کنم حالا که امکان تبادل وجود دارد یکی از این دخترخاله‌های پیر و پاتالمان را بدهیم و به‌جایش یک دانه آنجلینا جولی تر و فرز تحویل بگیریم. برادرم در حالی که به من چشم‌غره می‌رود از مادرم عذرخواهی می‌کند و تلاش دارد پایش را به‌زور توی همان کفش مادرم فرو کند!

در حالی که ناظران دارند به کف کردنشان ادامه می‌دهند، احمدی‌نژاد هم همچنان سخنان خود را ادامه می‌دهد و می‌گوید: من اگر رئیس جمهور روسیه بودم درباره‌ی ایران با تأمل بیشتر عمل می‌کردم. پدرم که اصولاً واضح‌ترین حرف‌ها را هم در لفافه می‌زند می‌گوید اگر رئیس جمهور ایران بودی چه‌کار می‌کردی؟! مادربزرگم سرش را پایین انداخته و از اینکه در انتخابات به احمدی‌نژاد رأی داده خجالت می‌کشد.
راستی حالا که بحث انتخابات شد جا دارد توجه شما را به خبر مرتبطی جلب کنم که از قضا همزمان با صحبت‌های رئیس جمهور دولت نهم در خانه‌مان منتشر شد: طبق آخرین بررسی‌ها ۶۳ درصد از زنان متأهل، خوابیدن یا کتاب خواندن را به سکس با همسرانشان ترجیح می‌دهند. مادربزرگم باز هم سرش را پایین انداخته و خجالت می‌کشد!

ایران از نظر سرعت اینترنت در رده‌ی ۱۴۴ دنیا قرار می‌گیرد و مشت محکمی بر دهان هائیتی و السالوادور و گواتمالا و زیمباوه می‌زند. مقارن با انتشار این گزارش، کمیته‌ی فیلترینگ بعد از یکی دو ماه استراحت دوباره بلند می‌شود و این‌بار به همین راحتی‌ها سر جایش نمی‌نشیند جوری‌که در این راه حتی به گوگل و بلاگفا و پرشین‌بلاگ هم رحم نمی‌کند. در همین‌حال وبلاگ من که هیچ ارتباطی با این سرویس‌های معلوم‌الحال ندارد فیلتر می‌شود و میرحسین موسوی که معلوم است صبرش سر آمده اعلام می‌کند اینها تحمل یک وبلاگ معمولی را هم ندارند. این خبر را با خوشحالی به خانواده می‌دهم. پدرم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من می‌کند و مادرم غر می‌زند که معلوم نیست مغز کوچولوی این پسر به کی رفته؟ مادربزرگم می‌گوید نه پسرم، وبلاگ تو که معمولی نیست… مادرم با خوشحالی می‌گوید بالاخره جواب سؤالم را پیدا کردم!

یکی از استادهای دانشگاه پیشنهاد می‌دهد که خانه‌های ۱۰ تا ۳۰ متری برای تخلیه‌ی جنسی ساخته شود. من اعتقاد دارم ایشان باید توضیح می داده که قرار است چه جنسی در این خانه‌ها تخلیه شود و این اجناس از کجا تهیه شوند و این متراژ را بر اساس سایز و اندازه‌ی چه چیزی محاسبه کرده ولی یکی از دوست‌های بیخود و به‌دردنخورم می‌گوید خب بهتر از این است که آدم جنسش را کنار حمام خانه دپو کند! البته با این دوستم زیاد صمیمی نیستم، حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم آن‌قدرها هم دوستم نیست، اصلاً شاید هم یک رهگذری بود که این حرف را زد و رفت، به‌هرحال قول می‌دهم دیگر باهاش هم‌صحبت نشوم!

در شرایطی که هر کس از هر راهی می‌رسد یک حرف مفتی می‌زند قرار می‌شود نوه‌ی امام که از راه امام آمده بعد از مدت‌ها در سالگرد ارتحال پدربزرگش چهار تا حرف بهتر بزند. قبل از او احمدی‌نژاد طبق معمول از راه می‌رسد و مشغول سخنرانی می‌شود، انصافاً روند قبلی درباره‌ی حرف زدن را خوب حفظ می‌کند! بعد از اتمام سخنرانی ایشان و با شروع سخنرانی سیدحسن، مردم به‌شکل خودجوش و همه با هم شروع به شعار دادن علیه موسوی و کروبی می‌کنند و یک دفعه‌ای هر کدامشان یک پلاکارد هم دستشان می‌گیرند. مادرم حوصله‌ی ناهار درست کردن ندارد و زیر لب حرف‌های بدی در مورد بعضی آدم‌های مهم می‌زند، پدرم هم روی قابلمه‌ی خالی ضرب گرفته و می‌خواند: «طاقت بیار رفیق، ما هر دو بی‌کسیم / طاقت بیار رفیق، داریم می‌رسیم» معلوم نیست در مورد غذا حرف می‌زند یا در مورد نوه‌ی امام یا چی!

توی تلویزیون یک خانمی را با افتخار نشان می‌دهند که دارد بالا و پایین می‌پرد، دامن کوتاه پوشیده و کفشای سفید پاشه. مادر بزرگم می‌گوید تلویزیون دارد سوسن خانم را نشان می‌دهد. از اتاق بیرون می‌پرم و کلی دپرس می‌شوم از اینکه ارغوان رضایی را با سوسن خانم اشتباه گرفته! وقتی می‌فهمد اشتباه کرده با ناراحتی می‌پرسد پس سوسن خانم چی شد؟ می‌گویم چون لاک زده بود و عینک دودی‌اش را روی سرش گذاشته بود و چند تا کار تحریک‌آمیز دیگر هم کرده بود جریمه‌اش کرده‌اند و خانه‌نشین شده. تسبیح‌زنان می‌گوید معلوم نیست بچه‌های نسل شما چی می‌خورند که این‌طوری می‌شوند، تحریک شدنتان هم مثل آدم نیست شماها!

همان‌طور که روزهای خرداد پرحادثه را پشت سر می‌گذاریم، شورای امنیت سازمان ملل تحریم‌های جدیدی را علیه ایران تصویب می‌کند. آقای احمدی‌نژاد که عادت دارد نسبت به هر چیزی واکنش نشان بدهد فوری بساط میکروفن و آب معدنی را آماده می‌کند و قطعنامه‌ی تصویب‌شده را مثل دستمال مصرف‌شده‌ای می‌داند که باید در زباله‌دان انداخته شود. ناظران تصمیم گرفته‌اند دیگر تعجب کردن را کنار بگذارند چون اگر بخواهند با شنیدن هر حرفی این‌طوری بشوند فرصت نمی‌کنند کار نظارتشان را انجام بدهند. گفته می‌شود یکی از ناظران که تمرینات بسیار خوبی را پشت سر گذاشته توانسته در مقابل این حرف احمدی‌نژاد که «در یک سال اخیر صدها پله رشد کرده‌ایم» سکوت کند و جلوی خنده‌اش را بگیرد. برادرزاده‌ی دو ساله‌ام هم در واکنشی عجیب عروسکش را یک گوشه انداخته و به‌جایش دارد کشورهای جهان را از روی اطلس جغرافیایی می‌شمرد!

در حالی که رئیس جمهور هم‌چنان به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد وزارت کشور اجازه‌ی راهپیمایی در سالروز آخرین انتخابات ریاست جمهوری را به معترضان نمی‌دهد. یکی از دلایل عدم صدور مجوز این بوده که مقرر شده راهپیمایان در طول مسیر سکوت کنند در حالی که به‌گفته‌ی مسئولان، شعارهای راهپیمایی باید از قبل مشخص باشد. برادرم حرفم را باور نمی‌کند و همزمان با بستن دستبند سبز، چهار تا شعار آبدار و کاف‌دار را به‌عنوان شعار اعلام می‌کند. پدرم سر می‌رسد و می‌گوید این حرف‌ها قباحت دارد پسر، موسوی و کروبی حرف درستی زده‌اند، جواب رفقایمان خاموشی‌ست!

در آخرین روزهای خرداد، دوستان خودجوش (که به دلیل خودجوشانه‌ای همه‌شان ریش دارند!) یک‌دفعه‌ای کیسه‌ی باتوم و ساندیسشان را برمی‌دارند و بدون هیچ‌گونه هماهنگی قبلی به بیت آیت‌الله صانعی و آیت‌الله منتظری حمله می‌کنند. مادربزرگم بی‌خبر از همه جا شیشه‌های خردشده و درهای شکسته را می‌بیند و می‌گوید اینجا آمازون است یا برره؟! می‌گویم نه، اینجا قم است، خرداد سال ۱۳۸۹، ضمناً رئیس جمهور هم در حال حرف زدن است!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه


۴۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۴ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۴۱



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه