مطالب منتشر شده در «طنزیحات»


خانواده‌ی سبز (شماره‌ی دوم، تیر ۸۹)

اصولاً سال‌هاست که مردم با پشت سر گذاشتن خرداد وارد تیر می‌شوند. خانواده‌ی ما هم تصمیم می‌گیرند همین کار را بکنند و به ترتیب و مثل بچه‌ی آدم در ماه‌ها حرکت کنند. هنوز به روز دوم نرسیده‌ایم که از حسین شریعتمداری به‌عنوان سردار جنگ نرم تقدیر می‌شود. پدرم می‌گوید کسی که اگر ولش کنی به‌جای خودکار با چوب و شیشه نوشابه می‌نویسد کجایش نرم است؟ خب یک‌دفعه بروند از احمد جنتی به‌عنوان سرباز جوان ولایت و از اندی هم به‌عنوان سرهنگ مداحی اهل بیت تقدیر کنند. من می‌خندم، برادرم فحش می‌دهد، مادربزرگم هم تسبیح می‌زند و فارسی‌وان نگاه می‌کند!

ماهواره به‌شدت روی خانواده‌مان تأثیر گذاشته جوری‌که مادربزرگم دنبال جرونیموی خودش می‌گردد، من شب‌ها خواب دختر همسایه را می‌بینم و عمویم رفته کلمبیا تا همان‌جا یک چرخی بین جمعیت بزند. در این شرایط نماینده‌ی ولی فقیه در دانشگاه یزد که یا تلویزیون ندارد یا اگر دارد رسیور ندارد یا اگر رسیور هم دارد فقط جام جم را تماشا می‌کند یا اگر کانال دیگری را می‌بیند فارسی‌وان را نمی‌بیند یا اگر فارسی‌وان را می‌بیند فقط تبلیغاتش را می‌بیند یا… یا اصلاً همین‌طور بیخودی و بی‌جهت اعلام می‌کند که پوست آرنج شبیه پوست بیضه است و به‌همین دلیل نباید لباس‌های آستین کوتاه پوشید. فردا صبح یواشکی می‌روم جلوی آینه تا ابعاد قضیه (!) را بررسی کنم. در حال برانداز کردن شکل و شمایلش هستم که یکی داد می‌زند «خفه شو، بتمرگ پفیوز»! معلوم می‌شود مذاکرات مجلس را دارند در رادیو پخش می‌کنند و یکی از نمایندگان مجلس که از قضا پسر شهید مطهری هم هست مشغول اختلاط با یکی دیگر از نمایندگان مجلس است، منتها چون عصبانی شده می‌خواهد رسماً اختلاط کند! برادرزاده‌ام می‌پرسد ادب مرد فقط به ز دولت اوست یا به ز مجلس او هم هست؟ مادرش می‌گوید در ایران استقلال قوا داریم و این دو تا ربطی به هم ندارند. برادرم می‌گوید البته مجلس در رأس امور است دخترم!

در همین گیر و دار قوه‌ی قضاییه که یک قوه‌ی مستقل دیگر است برای دو نفر از متهمان حوادث کهریزک حکم قصاص صادر و آنها را محکوم به اعدام می‌کند. مادرم می‌گوید آنهایی که در کهریزک تجاوز کرده بودند را هم قصاص می‌کنند؟ اصلاً چطور قصاصشان می‌کنند؟ برادرم می‌پرد وسط و یک حرف‌هایی در مورد رادان و مرتضوی می‌زند. حرف‌هایش در مورد بهرام رادان را می‌گذارم به حساب اینکه به قیافه‌اش حسودی می‌کند ولی هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌فهمم مرتضوی این وسط از کجا پیدایش شده، احتمالاً منظورش همان حسام نواب‌صفوی خودمان است. خجالت می‌کشم برادرم را به دوست‌هایم نشان بدهم بس که اطلاعات عمومی ندارد!

تیم‌های استکبار جهانی در جام جهانی به‌شکل مفتضحانه‌ای حذف می‌شوند. یک هشت‌پای آلمانی هم این وسط پیدا شده که پشت سر هم نتایج بازی‌ها را درست پیش‌بینی می‌کند. پدرم می‌گوید کاش قبل از انتخابات پارسال دو تا ظرف سبز و قرمز درست می‌کردند تا ببینند این هشت‌پا از کدامشان غذا می‌خورد. مادرم می‌گوید حتماً از ظرف سبز غذا می‌خورده و بعدش می‌رفته توی ظرف قرمز کارهای دیگرش را می‌کرده. من همچنان می‌خندم، برادرم فحشش را می‌دهد و مادربزرگم هم کماکان فارسی‌وان نگاه می‌کند، با این تفاوت که دیگر تسبیح نمی‌زند!

از طرف دیگر بازاری‌های تهران نشسته‌اند به‌خاطر اعتصاب و در اعتراض به مالیات هفتاد درصدی، جلوی مغازه‌هایشان تسبیح می‌زنند و کرکره‌ی مغازه‌هایشان را هم پایین کشیده‌اند. دولت عدالت‌محور هم که اساساً اسمش روی خودش هست فوری عدالت را برقرار می‌کند و کل مملکت را به‌خاطر گرمای بی‌سابقه‌ی هوا یک‌دفعه تعطیل می‌کند! عمو جان از کلمبیا زنگ زده و می‌گوید آن‌قدر گرم شده که همه‌مان لباس‌هایمان را در آورده‌ایم. ازش می‌پرسیم آنجا هم کار و کاسبی را تعطیل کرده‌اند؟ می‌گوید من که کار خودم را می‌کنم، مردم هم دارند کاسبی‌شان را می‌کنند!

در حالی که حرف از کاسبی و دو دو تا چهار تا بود رییس جمهور دولت نهم (الآن در دولت دهم هستیم دیگر؟) که از پارسال ریاضیات و آمار را متحول کرده، یک‌دفعه سراغ درس‌های دیگر می‌رود و می‌گوید سیاستمداران غربی نه تاریخ می‌دانند و نه جغرافیا! یکی از آنها که اسمش اوباماست لبخند می‌زند و جواب می‌دهد اوکی فادر، یو گود (یعنی باشه بابا، تو خوبی) بقیه‌ی سیاستمداران هم لبخند می‌زنند و ایران را تحریم می‌کنند.
هنوز دو روز از تحریم‌ها نگذشته که رییس جمهور می‌گوید آن‌قدر تحریم کنید که زیر پایتان علف سبز شود! برادرم می‌خواهد به ما ثابت کند حساسیتش به رنگ سبز باعث شده که ادبیات را این‌طوری متحول کند. پدرم می‌گوید یکی برود از ایشان بپرسد که به رو اعتقاد دارد؟ به روح چطور؟!

همین‌طور که ما مشغول صحبت در این مورد هستیم شخصی به نام شهرام امیری وارد کشور می‌شود و چیزهایی می‌گوید که همه‌ی دولتمردان ایران در اقدامی هماهنگ لنگشان را می‌اندازند و همین‌جوری لخت و پتی خشکشان می‌زند. ایشان در تلویزیون چنان اسنادی از پیروزی یک‌نفره بر اطلاعات آمریکا نشان می‌دهد که بعضی از مردم به نشانه‌ی پیروزی دو انگشتشان را به سمت تلویزیون می‌گیرند و مرگ بر آمریکا می‌گویند. البته در خانه‌ی ما هیچ‌کس شعار نمی‌دهد، فقط همه در سکوت یک انگشتشان را بالا می‌برند و برای ایشان آرزوی موفقیت می‌کنند!

هنوز سرگرم هنرنمایی‌های شهرام خان هستیم که دو بمب‌گذاری انتحاری در زاهدان اتفاق می‌افتد. دوستان می‌گویند طبق مدارکی که در همان لحظه‌ی اول به دست آورده‌ایم آمریکا از فرار شهرام امیری ناراحت شده، در نتیجه شخصاً برای انتقام‌گیری وارد عمل شده و انفجارها را برنامه‌ریزی کرده است. مادربزرگ برای کشته‌شده‌ها اشک می‌ریزد، پدرم عصبانی‌ست و به باعث و بانی این اتفاق بد و بیراه می‌گوید، من هم مدام این جمله توی ذهنم تکرار می‌شود که آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند… و ناخودآگاه ادامه می‌دهم اما گویا بقیه هر غلطی بخواهند می‌کنند.

حالا که مشغول بحث غلط کردن توسط بقیه هستیم، این را هم بگویم که بانک کودک و نوجوان در قزوین راه‌اندازی شد. البته اسم بانکش گمراه‌کننده است و اسم شهرش هم مزید بر گمراه‌کنندگی ماجرا شده وگرنه دوستان می‌گویند مشکلی ندارد. گویا چند تایشان رفته‌اند حساب باز کرده‌اند و سالم هم برگشته‌اند. برادرم می‌گوید این‌طور که برای قزوین جذب سرمایه می‌کنند اگر برای کشور هم سرمایه جذب می‌کردند تا حالا برای خودمان هلندی، سوئدی، دانمارکی، چیزی شده بودیم.

و بالاخره در آخرین روزهای تیرماه احمد جنتی (که کلاً به ابقا عادت دارد) در شورای نگهبان ابقا می‌شود و بعدتر هم دوباره به‌عنوان دبیر شورای نگهبان انتخاب می‌شود تا به همراه بقیه‌ی اعضا مواظب باشد یک‌وقت خدای نکرده کسی رأیمان را پس ندهد یا کار غیرقانونی دیگری نکند! بروم خبرش را به مادربزرگم بدهم که انقدر نگوید عمر آدم دست خداست و بهش بسپارم موقع نماز از خدا بپرسد که ممکن است بعضی از اسباب و اثاثیه‌ی خدا بودنش را گم کرده باشد یا نه. به‌هرحال خداست دیگر، باید در مقابل درخواست‌های بندگانش پاسخگو باشد!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه


۳۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۱ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۵۶

خانواده‌ی سبز (شماره‌ی اول، خرداد ۸۹)

هنوز درست و حسابی وارد خرداد نشده‌ایم که دوستان حماسه‌ساز همزمان با حماسه‌های دوم خرداد و آزادسازی خرمشهر تصمیم به یک حماسه‌سازی دیگر می‌گیرند، اسمش را هم می‌گذارند طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس و هنجارشکنان داخل خودرو.
برادرم تعریف می‌کند که توی خیابان داشتند پسرها را با چک و لگد توی وَن می‌انداختند. مادربزرگم می‌پرسد وَن هم جزو خودروها حساب می‌شود؟ مادرم می‌گوید بله… گویا یک سالی می‌شود که چک و لگد زدن به بچه‌های مردم هم به یکی از هنجارهای داخل خودرو تبدیل شده!
با توجه به اینکه اصولاً چند وقت است تمام کارهای عجیب و غریب در مملکتمان عادی شده و این چیزها حتی حادثه هم حساب نمی‌شود (چه برسد به حماسه) یک چیزی تحت عنوان مبارزه با مانکن‌های سازمان‌یافته به ماجرا اضافه می‌شود و مجریانش نفری یکی دو باتوم دستشان می‌گیرند تا همه چیز را حماسی‌تر کنند!
پدرم می‌گوید لابد می‌روند از تک‌تک آدم‌های کنار خیابان می‌پرسند که شما سازمان‌یافته‌اید یا خودجوش. اگر گفتند خودجوشیم که به هر کدام یک ساندیس می‌دهند و می‌گویند از این‌طرف. یارو هم جواب می‌دهد: «نه جیگر، فقط از اون طرف!» اگر هم سازمان‌یافته بودند یک شیشه نوشابه دستش می‌دهند و با باتوم می‌فرستندش آخر صف، این‌طرف و آن‌طرفش را هم یکی می‌کنند!

مشخص می‌شود که مدرک دکترای معاون اول دولت جعلی‌ست، کسی هم تعجب نمی‌کند. چند ساعت بعد پرسپولیس قهرمان جام حذفی می‌شود و البته باز هم کسی تعجب نمی‌کند. تحلیل‌گران که اصولاً مدت‌هاست از هیچ اتفاقی در ایران شگفت‌زده نمی‌شوند چند ساعت بعدتر بالاخره کم می‌آورند و به‌شدت تعجب می‌کنند. قضیه از این قرار است که مردم به حضور رئیس جمهور دولت نهم در خرمشهر اعتراض می‌کنند. خیلی‌ها معتقدند تعجب ناظران به‌خاطر اعتراضات مردمی بوده اما خود ناظران اعتقاد دارند یک آدم باید خیلی رو داشته باشد که با این حجم از اعتراضات باز هم پایش را از خانه بیرون بگذارد و اعتراف می‌کنند که از دیدن آدمی با این وسعت از رو رسماً کف کرده‌اند!

حیدر مصلحی، وزیر محترم اطلاعات است و خب حداقل انتظار از آدمی که این حجم از اسم و رسم را یدک می‌کشد، این است که حیدر و مصلح و وزیر و دارای اطلاعات باشد، حالا محترم نبود هم نبود! پدرم وزیر بودنش را تأیید می‌کند، برادرم می‌گوید که اطلاعات هم دارد اما مادرم پایش را توی یک کفش کرده که وقتی کسی در این دوره و زمانه وزیر می‌شود قطعاً نمی‌تواند آن سه تا خاصیت دیگر را داشته باشد. همان‌طور که اینها مشغول بحثند جناب مصلحی به آمریکا پیشنهاد می‌کند تا سه کوهنورد گروگان گرفته‌شده‌اش را با ایرانی‌های زندانی در آمریکا مبادله کند. برای اینکه بامزگی کرده باشم پیشنهاد می‌کنم حالا که امکان تبادل وجود دارد یکی از این دخترخاله‌های پیر و پاتالمان را بدهیم و به‌جایش یک دانه آنجلینا جولی تر و فرز تحویل بگیریم. برادرم در حالی که به من چشم‌غره می‌رود از مادرم عذرخواهی می‌کند و تلاش دارد پایش را به‌زور توی همان کفش مادرم فرو کند!

در حالی که ناظران دارند به کف کردنشان ادامه می‌دهند، احمدی‌نژاد هم همچنان سخنان خود را ادامه می‌دهد و می‌گوید: من اگر رئیس جمهور روسیه بودم درباره‌ی ایران با تأمل بیشتر عمل می‌کردم. پدرم که اصولاً واضح‌ترین حرف‌ها را هم در لفافه می‌زند می‌گوید اگر رئیس جمهور ایران بودی چه‌کار می‌کردی؟! مادربزرگم سرش را پایین انداخته و از اینکه در انتخابات به احمدی‌نژاد رأی داده خجالت می‌کشد.
راستی حالا که بحث انتخابات شد جا دارد توجه شما را به خبر مرتبطی جلب کنم که از قضا همزمان با صحبت‌های رئیس جمهور دولت نهم در خانه‌مان منتشر شد: طبق آخرین بررسی‌ها ۶۳ درصد از زنان متأهل، خوابیدن یا کتاب خواندن را به سکس با همسرانشان ترجیح می‌دهند. مادربزرگم باز هم سرش را پایین انداخته و خجالت می‌کشد!

ایران از نظر سرعت اینترنت در رده‌ی ۱۴۴ دنیا قرار می‌گیرد و مشت محکمی بر دهان هائیتی و السالوادور و گواتمالا و زیمباوه می‌زند. مقارن با انتشار این گزارش، کمیته‌ی فیلترینگ بعد از یکی دو ماه استراحت دوباره بلند می‌شود و این‌بار به همین راحتی‌ها سر جایش نمی‌نشیند جوری‌که در این راه حتی به گوگل و بلاگفا و پرشین‌بلاگ هم رحم نمی‌کند. در همین‌حال وبلاگ من که هیچ ارتباطی با این سرویس‌های معلوم‌الحال ندارد فیلتر می‌شود و میرحسین موسوی که معلوم است صبرش سر آمده اعلام می‌کند اینها تحمل یک وبلاگ معمولی را هم ندارند. این خبر را با خوشحالی به خانواده می‌دهم. پدرم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من می‌کند و مادرم غر می‌زند که معلوم نیست مغز کوچولوی این پسر به کی رفته؟ مادربزرگم می‌گوید نه پسرم، وبلاگ تو که معمولی نیست… مادرم با خوشحالی می‌گوید بالاخره جواب سؤالم را پیدا کردم!

یکی از استادهای دانشگاه پیشنهاد می‌دهد که خانه‌های ۱۰ تا ۳۰ متری برای تخلیه‌ی جنسی ساخته شود. من اعتقاد دارم ایشان باید توضیح می داده که قرار است چه جنسی در این خانه‌ها تخلیه شود و این اجناس از کجا تهیه شوند و این متراژ را بر اساس سایز و اندازه‌ی چه چیزی محاسبه کرده ولی یکی از دوست‌های بیخود و به‌دردنخورم می‌گوید خب بهتر از این است که آدم جنسش را کنار حمام خانه دپو کند! البته با این دوستم زیاد صمیمی نیستم، حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم آن‌قدرها هم دوستم نیست، اصلاً شاید هم یک رهگذری بود که این حرف را زد و رفت، به‌هرحال قول می‌دهم دیگر باهاش هم‌صحبت نشوم!

در شرایطی که هر کس از هر راهی می‌رسد یک حرف مفتی می‌زند قرار می‌شود نوه‌ی امام که از راه امام آمده بعد از مدت‌ها در سالگرد ارتحال پدربزرگش چهار تا حرف بهتر بزند. قبل از او احمدی‌نژاد طبق معمول از راه می‌رسد و مشغول سخنرانی می‌شود، انصافاً روند قبلی درباره‌ی حرف زدن را خوب حفظ می‌کند! بعد از اتمام سخنرانی ایشان و با شروع سخنرانی سیدحسن، مردم به‌شکل خودجوش و همه با هم شروع به شعار دادن علیه موسوی و کروبی می‌کنند و یک دفعه‌ای هر کدامشان یک پلاکارد هم دستشان می‌گیرند. مادرم حوصله‌ی ناهار درست کردن ندارد و زیر لب حرف‌های بدی در مورد بعضی آدم‌های مهم می‌زند، پدرم هم روی قابلمه‌ی خالی ضرب گرفته و می‌خواند: «طاقت بیار رفیق، ما هر دو بی‌کسیم / طاقت بیار رفیق، داریم می‌رسیم» معلوم نیست در مورد غذا حرف می‌زند یا در مورد نوه‌ی امام یا چی!

توی تلویزیون یک خانمی را با افتخار نشان می‌دهند که دارد بالا و پایین می‌پرد، دامن کوتاه پوشیده و کفشای سفید پاشه. مادر بزرگم می‌گوید تلویزیون دارد سوسن خانم را نشان می‌دهد. از اتاق بیرون می‌پرم و کلی دپرس می‌شوم از اینکه ارغوان رضایی را با سوسن خانم اشتباه گرفته! وقتی می‌فهمد اشتباه کرده با ناراحتی می‌پرسد پس سوسن خانم چی شد؟ می‌گویم چون لاک زده بود و عینک دودی‌اش را روی سرش گذاشته بود و چند تا کار تحریک‌آمیز دیگر هم کرده بود جریمه‌اش کرده‌اند و خانه‌نشین شده. تسبیح‌زنان می‌گوید معلوم نیست بچه‌های نسل شما چی می‌خورند که این‌طوری می‌شوند، تحریک شدنتان هم مثل آدم نیست شماها!

همان‌طور که روزهای خرداد پرحادثه را پشت سر می‌گذاریم، شورای امنیت سازمان ملل تحریم‌های جدیدی را علیه ایران تصویب می‌کند. آقای احمدی‌نژاد که عادت دارد نسبت به هر چیزی واکنش نشان بدهد فوری بساط میکروفن و آب معدنی را آماده می‌کند و قطعنامه‌ی تصویب‌شده را مثل دستمال مصرف‌شده‌ای می‌داند که باید در زباله‌دان انداخته شود. ناظران تصمیم گرفته‌اند دیگر تعجب کردن را کنار بگذارند چون اگر بخواهند با شنیدن هر حرفی این‌طوری بشوند فرصت نمی‌کنند کار نظارتشان را انجام بدهند. گفته می‌شود یکی از ناظران که تمرینات بسیار خوبی را پشت سر گذاشته توانسته در مقابل این حرف احمدی‌نژاد که «در یک سال اخیر صدها پله رشد کرده‌ایم» سکوت کند و جلوی خنده‌اش را بگیرد. برادرزاده‌ی دو ساله‌ام هم در واکنشی عجیب عروسکش را یک گوشه انداخته و به‌جایش دارد کشورهای جهان را از روی اطلس جغرافیایی می‌شمرد!

در حالی که رئیس جمهور هم‌چنان به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد وزارت کشور اجازه‌ی راهپیمایی در سالروز آخرین انتخابات ریاست جمهوری را به معترضان نمی‌دهد. یکی از دلایل عدم صدور مجوز این بوده که مقرر شده راهپیمایان در طول مسیر سکوت کنند در حالی که به‌گفته‌ی مسئولان، شعارهای راهپیمایی باید از قبل مشخص باشد. برادرم حرفم را باور نمی‌کند و همزمان با بستن دستبند سبز، چهار تا شعار آبدار و کاف‌دار را به‌عنوان شعار اعلام می‌کند. پدرم سر می‌رسد و می‌گوید این حرف‌ها قباحت دارد پسر، موسوی و کروبی حرف درستی زده‌اند، جواب رفقایمان خاموشی‌ست!

در آخرین روزهای خرداد، دوستان خودجوش (که به دلیل خودجوشانه‌ای همه‌شان ریش دارند!) یک‌دفعه‌ای کیسه‌ی باتوم و ساندیسشان را برمی‌دارند و بدون هیچ‌گونه هماهنگی قبلی به بیت آیت‌الله صانعی و آیت‌الله منتظری حمله می‌کنند. مادربزرگم بی‌خبر از همه جا شیشه‌های خردشده و درهای شکسته را می‌بیند و می‌گوید اینجا آمازون است یا برره؟! می‌گویم نه، اینجا قم است، خرداد سال ۱۳۸۹، ضمناً رئیس جمهور هم در حال حرف زدن است!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه


۴۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۴ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۴۱

و حالا یک افشاگری دیگر!

نمی‌دانم چرا تازگی‌ها میل به افشاگری‌ام زیاد شده. امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم تا از این حال و وضع خارج نشده‌ام بگردم یکی را پیدا کنم که هم سرش به تنش بیارزد و هم خوانندگان از شنیدن حرف‌های خاله‌زنکی در موردش استقبال کنند، بعدش کاسه و کوزه‌ی این آدم را بریزم وسط وبلاگ و دور همی به ریشش بخندیم… البته این کار آن‌قدرها هم ساده نبود. راستش پیدا کردن آدم‌هایی که همزمان هر دوی این ویژگی‌ها را داشته باشد یک مقداری مشکل‌تر از قبل شده و نتیجه این‌که جز خودم کسی را پیدا نکردم که مناسب این کار باشد!

ویژگی اول را که به وفور دارم، فکر می‌کنم اصلاً بحثی در موردش نیست. هر کسی هم که بحثی داشته باشد از دو حال خارج نیست: یا معاند و منحرف و یاوه‌گو و بدحجاب و مفسد فی‌الارض است که حسابش معلوم است؛ یا سر و تنم را ندیده و با هم مقایسه نکرده که خودم برای تطبیق و استفاده‌های احتمالی در آینده نشانش می‌دهم!

می‌ماند ویژگی دوم و استقبال از افشاگری در مورد خودم که فکر می‌کنم از این نظر هم مشکلی نباشد، هیچ‌کس هم حق ندارد خلافش را بگوید… خداییش نصفتان توی این مدت کچلم کردید که اسم و رسم و ال و بلت را بگو. بعضی‌هایتان به همین هم بسنده نکردید و خواستار جزئی‌ترین مسائل مربوط به آناتومی بنده‌ی حقیر شدید! البته خدا را شکر من از آدم‌ها نیستم که با چند بار اصرار ساده وا بدهم و مشخصات دقیق بدهم. در نهایت هم آن‌قدر در مقابل اصرارها مقاومت کردم که کم مانده بود یک عده خواص بی‌بصیرت بیایند آناتومی خودشان را بفرستند تا توی خلوت مقایسه کنم و مثلاً بگویم چشمم فلان‌قدر درشت‌تر است و گردنم بیسار قدر درازتر و همین‌طور الی آخر!

حالا کاری به این چیزها ندارم. فقط خواستم حق بدهید که با اعتراض‌ها برخورد کنم و اگر کسی گفت این حرف‌ها برایش جذابیت ندارد گوشش را بکشم، مخصوصاً حالا که کک افشاگری هم به تنبانم افتاده…

خب برسیم به اصل ماجرا. در این وبلاگ تا حالا همیشه با اسم «موسیو گلابی» نوشته‌ام. بخش اعظمتان که از همان اول فهمیدید با چه بلاگر جنتلمنی طرف هستید و از «موسیو» برای صدا زدنم استفاده کردید. یک عده‌ی قلیلی هم اولش از اسم «گلابی» استفاده کردند و بعدها به حقیقت ماجرا پی بردند، ایرادی هم ندارد، مهم نتیجه‌ی نهایی بود که بحمدلله حاصل شد. حالا چند تا خس و خاشاک هم این گوشه و کنارها اصرار دارند همچنان از همان گلابی استفاده کنند که در جریان آب زلال موسیوگویان غرق می‌شوند و کاری از پیش نمی‌برند!

اما اسم واقعی من… برایتان چه فرقی دارد؟ واقعاً فرقی می‌کند که میثم باشد یا خسرو یا فرید یا آرش یا مثلاً جواد یساری؟ بعدش گیرم که من گفته باشم قرار است افشاگری کنم، یعنی شما هنوز من را نشناخته‌اید؟ نفهمیده‌اید یک وقت‌هایی فقط حرف مفت می‌زنم تا عکس‌العمل شما را ببینم؟

جان؟! این رفتارهای عجیب و غریب و افشاگری‌ها و معاند گفتن‌ها شما را یاد شخص خاصی می‌اندازد؟ خب من هم همین را می‌خواستم. نه پس، فکر کردید انقدر سست‌عنصرم که به همین راحتی‌ها می‌آیم و جیک و پیکم را توی یک وبلاگ فیلترشده‌ی فکسنی لو می‌دهم؟ به چه زبانی بگویم فوری خام حرف‌های قشنگ نشوید، تا حالا این همه وعده‌ی توخالی شنیده‌اید، خب درس بگیرید دیگر!

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه، طنزیحات


۴۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۳۷



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه