مطالب منتشر شده در «طنزیحات»
جدا شدن از خانه و خانوادهی پدری مطابق برنامهی از پیش تعیینشده جلو میرود. دیشب و در مرحلهی اول، متن پست قبلی را برای ابوی عزیز فرستادم که بخواند. تا این لحظه هیچ عکسالعمل ویژهای از خودش نشان نداده، احتمالاً ایمیلش را هنوز چک نکرده یا شاید هم این گوگل خارجی نامسلمان آفتابهندیده متن فاخر من را انداخته توی اسپمها و قاطی جایزههای چندمیلیون دلاری و فروش داروهای تقویت قوای فلان و ماسماسکهای افزایش طول بیسار! حالا به محض اینکه خبری شد میآیم نتیجه را به شما هم اطلاع میدهم.
مرحلهی اصلی و سخت ماجرا همینجاست که دیر یا زود تمام میشود. بعدش میرسیم به اجاره کردن خانه و خرید وسایل و یاد گرفتن آشپزی و اینجور مسائل که فرع ماجرا حساب میشود… راستی توی خوانندههای وبلاگ من کسی نیست که مرفه بیدرد باشد و احیاناً یک واحد آپارتمان خالی برای اجاره به دو تا جوان رعنا داشته باشد؟! علاوه بر این اگر بخواهد بهپاس قدردانی از زحمات من در ارتقای سطح وبلاگنویسی فارسی یک تخفیف درست و حسابی هم بدهد که نور علی نور میشود. همینجا قول میدهم که اگر چنین خوانندهای پیدا شود بهعنوان تشکر اسم کوچکش را توی وبلاگم بنویسم و یک پست کامل هم به تعریف از خودش یا خانوادهاش یا هر کس دیگری که دلش خواست اختصاص بدهم! میدانم که نمیشود روی این حرکت من قیمتی گذاشت ولی بههرحال درست هم نیست که در ازای آن چندمیلیون تخفیف هیچ کاری نکنم. این وسط یکمقدار به نفع صاحبخانه میشود که اشکالی ندارد، فدای سرش!
حالا این به کنار… برسیم به قضیهی آن دو تا جوان رعنا که گفتم و همانجا ولش کردم. راستش دوستدخترم خانوادهاش را راضی کرده که اجازه بدهند قبل از ازدواجش با من زندگی کند. میدانید دیگر، بههرحال توی فرهنگ ما این چیزها هنوز جا نیفتاده و سخت است آدم به خانوادهاش بقبولاند… چی؟ معلوم شد که دروغ گفتم؟ خب، ترسیدم انگ گرایشات همجنسگرایانه بخورم. در واقع محمدنامی قرار است همخانهام باشد! دوست چندین و چندسالهی من است و از همه مهمتر اینکه میشود تحملش کرد! مشکل خاصی ندارد جز اینکه یکمقداری اهل دختربازی و این چیزهاست. البته به صاحبخانهی محترم از همین حالا میگویم که نگران نباشد. به محمد گفتهام که حق ندارد دست هر ننهقمری را بگیرد و بیاورد توی خانه. یک چیز دیگر هم بهش نگفتهام که حالا میگویم؛ همین امروز و فردا وبلاگم را میخواند و اینطوری در جریان قرار میگیرد!
ایشان میتواند دختر خانوادهداری را برای پشت سر گذاشتن دورهی معاینات اولیه به من معرفی کند. این دوره شامل بررسی سلامت عقلی، متانت، روابط اجتماعی و چیزهایی مثل این میشود و بعد از دو جلسهی چهارساعته نتیجهاش اعلام خواهد شد. حضور خود محمد هم در این جلسات مانعی ندارد…! بعد از اخذ تأییدیهی کتبی از من وارد فاز دوم میشویم. دختر خانم باید کاملاً در جریان قرار بگیرد که خانهی ما با قهوهخانه فرق دارد و اینطور نیست که به بهانهی دیدن دوستپسرش هر روز پیش ما بیاید. من خودم یک برنامهی زمانبندی با توجه به استانداردهای بازگشت میل و قوای جنسی تهیه میکنم و در اختیار طرفین ماجرا قرار میدهم که در فواصل زمانی معین لازمالاجراست. این موضوع را بهشکل زیرکانهای اجباری کردهام تا در دورهی بازگشت میل جنسی محمد یک آدم دلبرتر از من کنارش باشد و یکوقت ترتیب خودم را ندهد!
مسائل فرعی در روابط اندرونی مثل پوزیشنهایی که قرار میگیرند ـتا جایی که به خودشان و وسایل خانه آسیبی نرسانندـ به من ارتباطی ندارد اما هر زمانی که احساس کنم حرکاتشان مزاحم آرامش من و همسایهها شده در اتاق را باز میکنم و از خانه پرتشان میکنم بیرون. این کار را واقعاً میکنمها. تا زمانی هم که محمد نتواند دلیل موجه و محکمهپسندی برای پایان ارتباطش با دختر قبلی ارائه دهد، حق معرفی نفر جدید را نخواهد داشت.
خلاصه که لازم نیست صاحبخانه نگران باشد چون ما دو تا جوان واقعاً موقریم که صبح میرویم سر کار (مگر اینکه خوابمان بیاید) و شب برمیگردیم، شاید بعضی وقتها شبنشینی بیسر و صدایی داشته باشیم که طبعاً به صاحبخانه ارتباطی پیدا نمیکند، آشغالهایمان را بهموقع میگذاریم دم در و از همه مهمتر اینکه اجارهمان را سر وقت میدهیم. میدانم خیلی وقیحانه است اما باید بگویم که محمد بچهی خانوادهداریست، قدش فکر کنم حدود ۱۸۵ باشد، بر و رویش مشکلی ندارد، شکمش از این شیشتیکههاست (سیکس پک برای علاقهمندان!)، فوقلیسانس دانشگاه تهران میخواند، سوناتا دارد، خانهی پدریاش زعفرانیه است و در نهایت میتواند یکی از دخترهای مجرد و آشنای صاحبخانه را خوشبخت کند. اگر نمیخواهید از وبلاگنویسی من تشکر کنید میتوانید تخفیفی بابت این قضیه در نظر بگیرید… من که منم، محمد هم که اینطور، ما یک اکازیون واقعی برای هر صاحبخانهای هستیم!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۴۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۳۶
پدرم اعتقاد دارد آفتاب مرداد از قدیم و ندیم جوری بوده که آهن را هم تاب میداده، چه برسد به چیزهایی مثل مغز که همینجوری هم نرم و راحتالتاب است. در همین حال احمد جنتی اعلام میکند که سران فتنه یک میلیارد دلار گرفته بودند تا نظام را منقرض کنند و قرار بوده ۵۰ میلیارد دلار هم بعد از انجام کار بگیرند. مادرم میگوید بفرمایید، آفتاب آمد دلیل آفتاب! مادربزرگ میپرسد این آقا چکاره است؟ مادرم یکدفعه سر من داد میزند. همیشه موقعی که میخواهد موضوع را عوض کند به من گیر میدهد. میدانم، خجالت کشیده بگوید ایشان سلامت عقلی نامزدهای انتخابات را بررسی میکند!
در ادامهی روند داغ بودن آفتاب مرداد، فرماندهی نیروی انتظامی اعلام کرد که خطر مسافران بیحجاب از مواد مخدر هم بیشتر است. پدرم در موافقت با حرفهای ایشان میگوید همانطور که مصرف کراک باعث بهوجود آمدن کرم در بدن میشود دیدن مسافر بیحجاب هم باعث میشود کک به تنبان آدم بیفتد. همه لبخند میزنند، به جز من. توی فکر چند روز پیش هستم که یکی از همین مسافرهای بیحجاب را دیدم، هم کرمم گرفت، هم مجبور شدم چند تا رفتار پرخطر بکنم! خدا را شکر نه نیروی انتظامی از قضیه بو بُرد، نه پدرم… حالا من هم لبخند میزنم!
رییس فدراسیون جانبازان و معلولین که چشم دیدن لبخند ما را ندارد، بعد از قهرمانی تیم والیبال نشستهی ایران در جام جهانی طی مصاحبهای گفت که ثابت کردیم با توپ والیبال میتوان پاسخ کارشکنیهای آمریکا را داد. مادرم میگوید جواب اعتراض جوانهای مردم را که با شیشهی نوشابه میدادید قضیهاش فرق داشت، یک چیزی بگو که بگنجد! راست میگوید دیگر، باید کارشان را با توپ پینگپنگی، تنیسی، چیزی شروع میکردند که آمریکا اینقدرها هم ناگهانی در چشم کشورهای دنیا تحقیر نشود!
میدانم دوست ندارید دوباره تکرار کنم اما هوا خیلی گرم شده و با این وضعیت هیچکس فکرش را هم نمیکرد که انقدر زمان لازم باشد تا رییس جمهور دولت نهم اولین حرف جالبش را بزند! او گفت آن دسته از مصوبات مجلس را که اجرا نمیکنم قانون نمیدانم. در همین راستا آگاهان پرسیدند یعنی آن کارهایی که انجام میشود مطابق قانون است؟ بعضی از تحلیلگران با لحن چندشآوری گفتند بله، مطابق قانون جنگل است. من فکر میکنم تمام آگاهان، صاحبنظران، تحلیلگران، دانشجویان، بازاریها، معلمین، پزشکان و حتی نمایندگان مجلس با شخص رییس جمهور مشکل دارند وگرنه حرفی که ایشان زده اصلاً هم حرف بدی نبوده، تازه اینطوری تفکیک قوا هم بهتر مشخص میشود. تنها سؤالی که میتواند پیش بیاید این است که وقتی همهی ملت با ایشان مشکل دارند پس با رأی چه کسی انتخاب شده؟ برادرم بهخاطر گرفتن جواب همین سؤال است که هر چند وقت یکبار دستبند سبزش را میبندد و میرود توی خیابان باتوم میخورد… گویا بعضی از دوستان اعتقاد دارند که چنین سؤالی هم نباید پیش بیاید!
رییس قوهی قضاییه گفت سخنانم در مورد علوم انسانی بالاتر از فهم رسانههای غربیست. مادرم باز هم میگوید یک چیزی بگو که بگنجد مرد حسابی! این حرفش را نمیفهمم، بیخودی سرم را تکان میدهم. در همین حال معاون اول رییس دولت میگوید بشر امروز غربی از بز هم بدتر است… این یکی را دیگر میفهمم. هم معاونش را، هم رییس دولتش را، هم بزش را، هم ارتباط این سه تا را با هم!
در راستای ارتباط همان سه تا موضوعی که گفتم، رییس دولت میگوید که انگلیس جزیرهی کوچکی در غرب آفریقاست. یکدفعه برادرزادهام بهدلیل نامشخصی باربیاش را کنار میگذارد و شروع به خندیدن میکند. هر چقدر ازش میپرسم که چرا میخندی چیزی نمیگوید، البته یک اشکال کوچک این وسط هست، اینکه هنوز نمیتواند حرف بزند!
همین دوستمان چند روز بعدتر اعلام میکند که دولت ایران چون هم رأی ملت را دارد و هم تنفیذ شده، تنها دولتی در دنیاست که مشروعیت دارد. برادرم میگوید این را خودمان هم میدانستیم که رأی ملت را دارید، این یک ساله هم داریم خودمان را به در و دیوار میکوبیم که رأیهایمان را پس بگیریم و شما هم بروید فقط با همان تنفیذتان پز بدهید!
رییس قوهی قضاییه ـکه خودش آدم سنگینیست کلاًـ میگوید توقع داریم که ادبیات رییس جمهور متینتر و فاخرتر باشد. یادم هست که مادرم هم تا همین چند سال پیش چنین توقعی از رییس جمهور داشت اما بعدش انتظاراتش را تقلیل داد به اینکه رییس جمهور لباس تمیز بپوشد و زیپش را بالا بکشد و فحش کمر به پایین ندهد… کاش این چیزها را هم جزو سوگند ریاست جمهوری میآوردند. حتی اگر توی مراسم تنفیذ هم روی این چیزها تأکید شود بد نیست، هم مشروعیت دولت را بیشتر میکند، هم مادرم خوشحال میشود!
در حالی که رییس قوهی قضاییه و رییس دولت یکی در میان میروند توی آفتاب قدم میزنند و سخنرانی میکنند و قاعدتاً نوبتی هم که باشد نوبت رییس دولت است، پدرم توی ارکان حکومت شکاف ایجاد میکند و نوبت را به هم میزند. او میگوید توقع من این است که رییس قوهی قضاییه اول وضعیت زندانها را بررسی کند، بعدش سراغ ادبیات بقیه برود. در همین رابطه تعدادی از زندانیان در واکنش به شرایط نامناسب زندان اعتصاب غذا میکنند. پدرم میگوید که من شرمندهی این آدمها هستم، برادرم طبق معمول فحش میدهد، مادربزرگم یواشکی اشک میریزد، مادرم نگران وضعیت جسمانی این زندانیهاست، میرحسین موسوی و مهدی کروبی و بقیهی فتنهگرها هم یک حرفی در این مورد میزنند. فقط از دو نفر صدا در نمیآید، یکی همین رییس قوهی قضاییه، یکی هم برادرزادهام… که خب عذر دومی موجه است!
امروز مادربزرگم نشسته و خاطراتش را تعریف میکند. میگوید میخواسته برود چهار کیلو میوه و سبزی بخرد که چماقدارها را دیده و از ترس چادرش را سفتتر گرفته و برگشته خانه. مادرم یک دفعه سر میرسد و میگوید تو که پارسال از خانه بیرون نرفتی، اینها را توی ماهواره دیدی؟ مادربزرگ میگوید من که فقط فارسیوان نگاه میکنم مادر، دارم خاطرات کودتای ۲۸ مرداد را برایشان میگویم، مگر پارسال هم همینطوری بود؟ اینجای ماجرا را هم که میدانید، مادرم سر من داد میزند!
به آخرهای مرداد که میرسیم بحث حملهی نظامی به ایران مطرح میشود، در این حد که احتمال چنین کاری کماکان وجود دارد و این گزینه هم روی میز است. فرماندهی بسیج در همین رابطه میگوید منتظر بهانه هستیم تا قدس را آزاد کنیم. احمدینژاد هم طی سخنان کوبندهای اعلام میکند که در صورت حمله، پاسخ تهران کرهی زمین را شامل میشود… دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید که هوای آخر مرداد چقدر گرم و وحشتناک بوده! باز هم خدا را شکر که دمای هوا رو به کاهش است. من و بقیهی خانواده که تصمیم گرفتهایم تا خنک شدن کامل هوا زیر کولر بنشینیم و نان و ماستمان را بخوریم. پدرم میگوید کاش مسئولان مملکت هم همین کار را بکنند!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۲۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۲ شهریور ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۱۵
بالاخره یک روزی گوش چند از این شارلاتانهای دنیای مجازی رو درست و حسابی میپیچانم تا درس عبرتی برای دیگران بشوند. دارم از حالا میگویم که پسفردا نیایند مظلومنمایی کنند که چرا هشدار ندادی و بیهوا یقهمان را گرفتی. پدرسوختهها انگار خواب و خوراک ندارند. صبح تا شب توی اینترنت دنبال روزنهای میگردند که بتوانند یکجوری سوء استفاده کنند، یکی از قدیمیترین روشهایشان هم این است که خودشان را بهعنوان یکی از بلاگرهای محبوب و مردمی جا میزنند و خوانندگانش را اغفال میکنند.
حالا میدانید من از چی تعجب میکنم؟ از اینکه روش نخنمایشان روی چند تا از خوانندگان وبلاگ معظم من هم جواب داده و چند تا از دخترهای معصوم گول خوردهاند. خلاصهی قضیه این است که تازگیها مردک شیادی ادعای موسیو گلابی بودن کرده و همینطور با این و آن توی کافیشاپ و رستوران و سینما قرار میگذارد، لابد توی دلش هم به ریش من میخندد!
این قضیه سه جنبه دارد. نمیخواهم رودهدرازی کنم، فقط همینجوری تیتروار یک چیزهایی میگویم که به رسالت اخلاقی و وبلاگی خودم عمل کرده باشم…
اول اینکه موسیو گلابی بودن کار آسانی نیست. اینطور نیست که یک نفر همینجوری از گرد راه برسد و ادای من را در بیاورد. موسیو اگر موسیو نباشد از دور داد میزند، یعنی شما از صد متری هم که حرکات و سکنات یک نفر را بررسی کنی مشخص میشود که اصل جنس است یا نه. سادهترین راه شناسایی این است که یک بررسی اجمالی کنید و ببینید اصلاً میشود در این آدم چهار تا شباهت رفتاری با من پیدا کرد یا نه. یا اصلاً یک کار بهتر: ببینید کسی که آمده و خودش را موسیو گلابی جا زده جنتلمن و آدابدان هست یا نه! حداقل حالا که دارید گمراه میشوید مواظب باشید طرف از این پسرهای دوزاری کج و کوله نباشد، یا از این مو سیخسیخیهایی که مرد زندگی نیستند! این از این…
دوم اینکه سر جدتان هر حرفی را باور نکنید، جامعه پر از گرگهای گرسنه شده! صفحهی حوادث روزنامهها را برای شما مینویسند دیگر. اصلاً روزنامه به کنار، تا حالا خود من بهشخصه ده بیست تا پست در مورد بلبشوی جامعه نوشتهام (نوشتهام؟) اینها را که قرار نیست همینطوری سرسری بخوانید و بروید، بالاخره باید یک جایی به کارتان بیاید… وقتی طرف از ده سال پیش یک آیدی بلااستفادهای توی مایههای akbar70 توی یاهو داشته و حالا بعد از قرنی همان را برداشته و به ملت پیغام میدهد و خودش را موسیو گلابی معرفی میکند، جواب شما باید این باشد که خفه شو مرتیکهی آشغال عوضی، نه اینکه دست بندازید گردنش و بستنی و آبمیوه بخورید. اگر توی این آبمیوهها داروی بیهوشی یا زبانم لال از این چیچیهای افزایش میل جنسی ریخته بودند بعداً من مسئولیتی به گردن نمیگیرمها، از حالا گفته باشم!
البته میدانم دیدار با سلبریتیهای وبلاگستان همیشه هیجان خاص خودش را دارد مخصوصاً اگر دیدار با آدم خوشزبان و گلولهی نمکی مثل من باشد ولی نمیخواهم کسی بهخاطر چنین چیزی قربانی شود و بعدها از من بهعنوان مقصر قضیه اسم ببرد.
و اما مورد سوم… نمیشود که زحمت وبلاگنویسی را من بکشم و سلام و علیکهای مجازیش را من انجام بدهم، ولی یکی دیگر همینجوری کشکی کشکی بیاید و بزند و ببَرد و از آب گلآلود ماهی بگیرد. بهخدا راضی نیستم از کسی که موقع کاشت و داشت نیامده و حالا موقع برداشت یکدفعه سر و کلهاش پیدا شده. تا حالا هم خیلی بیجا کرده که به ریش من خندیده، مرتیکهی آشغال عوضی!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، طنزیحات
۳۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۷:۲۷