مطالب منتشر شده در «طنزیحات»
همانطور که در خبرها خواندید فرماندهی نیروی انتظامی اعلام کرده که بهزودی پلیس تبادل اطلاعات و فناوری (فتا) تشکیل میشود. برای شناسایی وضعیت وبلاگنویسان، پرسشنامهی جامعی تهیه کردم که میخواستم برایشان بفرستم ولی از آنجا که حدس زدم ممکن است به این قبیل چیزها ترتیب اثر ندهند یا با دیدنش بخواهند فقط ترتیب خودم را بدهند از فرستادنش پشیمان شدم. بههرحال پرسشنامه را توی وبلاگم منتشر میکنم، شاید یک زمانی به دردتان بخورد. لطفاً موقع خواندنش توی دلتان نگویید چه لوس، سؤالهای واقعی هم احتمالاً باید چیزی توی همین مایهها باشد!
چطور با وبلاگ و وبلاگنویسی آشنا شدید؟
الف) از طریق دوست پسرم
ب) از طریق دوست دخترم
ج) از طریق همسر صیغهای
د) از طریق همسر معمولی!
آیا در سؤال قبل گزینهی «ج» را انتخاب کردید؟ آفرین گوید به شما رهبرتان!
الف) خیر، به دلایلی مجبورم پرسشنامه را در حضور همسرم پاسخ بدهم!
ب) بله، جانم فدای همسر صیغهای.
ج) خیر، دنبال کیس مناسب برای امر قانونی صیغه هستم.
د) خیر، اما غلط کردم و جانم فدای رهبر.
ما پلیس فتا هستیم…
الف) شما فلان من هم نیستی.
ب) شما فلان من هستی.
ج) من هم پنیر فتا هستم، یاه یاه یاه!
د) از آشنایی با شما خوشوقتم.
آقا جان هنوز سؤال من تمام نشده. ادامهاش این بود: شما هم خودتان را معرفی کنید.
الف) سید محمد خاتمی هستم، مردی با عبای شکلاتی!
ب) لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار، دروغگو دروغگو شصت و سه درصدت کو؟
ج) حسین شریعتمداری هستم، دنبال آدرس سایت ضالهی فیسبوک میگردم!
د) عینالله باقرزاده
آیا میدانید که پلیس فتا مخفف چیست؟
الف) این فیسبوک را من از کجا باید پیدا کنم؟ چطور بیارمش؟
حاج آقا بزنین فیسبوک دات کام. پرسشنامه را خراب کردید از بس پریدید وسط سؤالها.
الف) خدا عمرت بده، دو ساعته دنبال آدرسشم.
ب) چی میگی واسه خودت؟ حاج آقا کیه؟ زودتر سؤالا رو بپرس بریم به کار و زندگیمون برسیم!
ببخشید که بحث منحرف شد… کجا بودیم؟
الف) کهریزک بودید، حالا دنبال یک جای دیگر برای آزار و اذیت مردم میگردید!
ب) زیر بته بودید، یک دفعه سر در آوردید!
ج) اتفاقاً من هم همین سؤال را دارم، تا حالا کجا بودید؟
نه، جدی؟
الف) البته من هم جدی جواب دادم.
ب) داشتید میگفتید که آدمهای مخففی هستید.
ج) هر دو!
آهان… خب؟ اگر گفتید مخفف چی هستیم!
الف) پلیس فیس و افادهاید، «تا»ی وسطش هم برای معلوم نشدن فیس و افادهتان است!
ب) پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعاتید، خیلی به هم میآیید!
ج) پلیس هدایت خانمهای آماتور؟ ببخشید شما همان هخای خودمان نیستید، یکجورهایی دلتان هم مثل خودش خوش است!
با انتخاب موضوعات مورد علاقهتان در وبلاگنویسی متخصصان ما را برای خدمترسانی بهتر یاری فرمایید.
الف) به مسایل زیر شکمی گرایش دارم، چهار تا کارشناس آشنا به امور خاردار و بالدار بفرستید.
ب) قرار است بحثهای سیاسی داشته باشم، خودم با پاهای خودم میآیم کهریزک!
ج) به هر دو مورد بالا علاقهمندم، رییس جمهور را هم همراه کارشناسان اعزام نمایید!
د) میخواهم دیدگاههایم را در مورد مسایل مختلف روز بنویسم و انصافاً کار خاصی هم جز فیلتر کردن از دستتان بر نمیآید. خداییش فکر میکنید این پلیسبازیها فایدهای هم داشته باشد؟
بسوزه پدر بیکاری و بیپولی. والله خودمان هم میدانیم که الکی داریم وقتمان را تلف میکنیم!
پس قبول دارید که خودتان را مسخره کردهاید با طرح این پرسشنامه؟
الف) بله
حالا که خودتان هم قبول دارید، میشود بروم وبلاگم را بنویسم؟
الف) خواهش میکنم، حتماً.
ب) ما سگ کی باشیم؟
ج) ما خر کی باشیم؟
د) ماااااااااااااااا…!
ﻫ) بفرمایید. فقط یک چیزی؛ تا همین چند دقیقه پیش ما داشتیم سؤال میپرسیدیم، یهو چی شد که برعکس شد؟
نوشته شده در دستهی: طنزیحات
۲۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۹ بهمن ۱۳۸۹ | ساعت ۰۲:۲۰
دو سه هفته پیش یکی از نمایندههای مجلس گفت که مانتو برای زن ایرانی از هر فسادی بدتر است. فقط برای زن ایرانی؟ در این مورد توضیحی نداد. مثلاً از چه فسادی بدتر است؟ این را هم نگفت. کدام یکی از نمایندههای مجلس این را گفت؟ بیژن نوباوه… حالا واقعاً برای شما مهم بود که کدامشان این حرف را زده؟ مگر فرقی هم میکند؟ مهم این است که یکی از نمایندههای مجلس چنین طرز تفکری داشته باشد.
پس چرا من حرفهایم را با این نقل قول شروع کردم؟ برای اینکه میخواستم نظر شخصی خودم را در مورد حجاب بنویسم و احساس کردم بهتر است که مطلبم را اینجوری شروع کنم. خداییش اگر از همان اول میگفتم قرار است نظر خودم را بنویسم چند نفرتان رغبت میکردید مطلبم را بخوانید؟ ولی حالا که چهار خط اولش را خواندید آلوده شدید. یکجورهایی دلتان نمیآید ولش کنید و با هر بدبختی که هست تا آخرش را تحمل میکنید. البته فکر نکنید فقط من هستم که از این روش برای ترغیب خواننده استفاده میکنم، نویسندههای بزرگ دیگری را هم دیدهام که همین کار را میکنند! بگذریم. قرار نیست من اسرار نویسندگی را توی این پست بنویسم. بحثمان در مورد حجاب است.
یک عدهای اعتقاد دارند که زن باحجاب مانند گوهریست در صدف. عموماً منظورشان هم از حجاب چیزی توی مایههای چادر است که در اینجا تشبیه میشود به صدف. از آنطرف جماعت دیگری هم هستند که میگویند زنها هر چقدر لُختتر باشند بهترند. (انصافاً چند نفرتان فهمیدید صفت لُخت جوری نیست که بشود آخرش «تر» اضافه کرد؟!) من با هر دو دسته مخالفم. بهنظر من هر کسی خودش باید انتخاب کند که در دل صدف باشد یا نه! اصلاً اگر همین فردا اعلام کنند که تمام زنها فقط باید بیکینی بپوشند خودم اولین کسی هستم که مخالفت میکنم؛ به دو دلیل. اول اینکه مغایر آزادی آدمهاست. چون شاید یک دختری دوست داشته باشد همیشه چادر سرش کند یا یکی دیگر بخواهد با کت و شلوار و کلاه قدم بزند. دوم اینکه هوا سرد شده و دخترهای مردم گناه دارند و سردشان میشود. توی خارجش هم که مرکز فسق و فجور است این کار را نمیکنند! یک دلیل دیگر هم در همین لحظه به ذهنم رسید. اینکه آدم نباید به دیدن بیکینی عادت کند. اینجوری ارج و قربش از بین میرود و به یک پدیدهی عادی تبدیل میشود در حالیکه نباید چیزی از شأن و منزلت بیکینی کم بشود! هر چیزی بهجای خودش…!
و اما یک موضوع مهم دیگر… حجاب متانت است؟ فکر نمیکنم. یعنی هرکس برجستگیهایش را بیشتر پنهان کند متانت دارد؟ خب اگر اینطوری بود که آدمها باید دور خودشان گونی میکشیدند و توی خیابان قدم میزدند! اصولاً حجاب و متانت هیچ ارتباط یکطرفه یا دوطرفهای با هم ندارند؛ برعکس چیزی که قرائتی همیشه توی حرفهایش میگوید. خود من توی دانشگاه یک دختری را میشناختم که چادری بود و اصلاً هم متانت نداشت، خیلی هم پدرسوخته و فلان بود! اصلاً چرا راه دور برویم. همین بیانسهی خودمان متانت دارد یا ندارد؟ خب… پس چرا حجاب ندارد؟!
دردسرتان ندهم. زنها میتوانند هلو باشند: شیرین و موقر و بدون پوشش اضافی که همانطوری با پوست نازکشان هم قابل خوردنند! یا مثل نارگیل خوشمزه و مقوی باشند و پوشش زیادی هم داشته باشند! یا شبیه پاملو باشند: بدمزه و زهرمار و با پوشش ضخیم…! شد چند نوع؟ سه نوع. از نظر منطقی یک نوع دیگر هم هست که نه مزهی خوبی دارد و نه پوشش درست و حسابی، ولی من الآن حضور ذهن ندارم که میوهای متناظرش پیدا کنم… بههرحال مطمئنم که هست، یعنی نمیشود که نباشد. وقتی آدمش هست حکماً میوهاش هم هست!
خلاصه که زنهای چادری و مانتویی و لُخت از نظر تکنیکی تفاوت خاصی با هم ندارند، لباس پوشیدن تمام آدمها به خودشان ارتباط دارد، از روی ظاهر افراد نمیشود در مورد باطنشان قضاوت کرد و از همه مهمتر اینکه لباس پوشیدن تمام آدمها به خودشان ارتباط دارد…
خب حالا که چی؟ بهخیال خام خودتان از من سوتی گرفتید و توی دلتان گفتید موسیو گلابی کبیر نفهمیده که یک جمله را دو بار نوشته؟! فکر میکنید برای من کاری داشت که برگردم و جملهی اول را پاک کنم؟ یعنی هنوز نفهمیدید وقتی کسی مثل من دست به قلم میشود تا چهار پاراگراف جلوتر را هم توی ذهنش مینویسد؟! از همان اولش هم قرار بود دو بار بنویسم که ملکهی ذهنتان بشود. فکر نمیکردم تا این حد سطحینگر باشید. اصلاً شماها خوشتان میآید عیب و علت بگذارید روی همه چیز. من را بگو که آمدم چهار کلمه یادتان بدهم بلکه در آینده به دردتان بخورد. جای دستت درد نکنه گفتنتان بود؟ واقعاً که!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۴۷ دیدگاه موسیو گلابی | ۳ آذر ۱۳۸۹ | ساعت ۱۲:۴۹
ما یک رفیقی داریم به اسم آرش. چند ماه پیش رفت خارج که بقیهی عمرش را همانجا بماند. خودش ادعا میکرد یک غلطهایی آنجا خواهد کرد که اینجا نمیتواند بکند… البته چرند میگفت! کار خاصی نمیکرد که نشود تو ایران انجامش داد. اینجا همیشه یا سر کار بود یا اخبار سیاسی را پیگیری میکرد یا میرقصید (و توی ماشین که امکان بلند شدن و قر دادن نداشت همیشه با آهنگها بشکن میزد). در مناسبتهای خاص هم ماسک به صورتش میزد و توی خیابان شلوغکاری میکرد و یواشکی از جمعیت فیلم میگرفت و میفرستاد برای محسن سازگارا. بعد سازگارا هم میآمد و میگفت طبق اطلاعاتی که از لایههای درونی سپاه دارم دیروز فلان اتفاق توی خیابان ایکس تهران افتاده و طبعاً من میفهمیدم که به ایمیل آرش استناد کرده و قضیه را به بقیهی خانواده هم میگفتم… حالا کاری به اینها نداریم. غرض اینکه کارهایش در ایران چنین چیزهایی بود که خب داشت به روال طبیعی انجام میشد. این وسط نفهمیدم چی شد که یکدفعه تصمیم گرفت برود آمریکا.
گفتم آمریکا… یک مدتی از صدای آمریکای ملعون به من زنگ میزدند که تو بیا و بهعنوان یکی از وبلاگنویسهای برجسته و صاحبسبک و خوشصحبت ایرانی برای بینندگان ما دو کلام حرف بزن که استفاده کنند. آنموقع من شمارهی همین آرش را دادم و گفتم بهجای من با این بچه صحبت کنید و تضمین کردم که توی برنامهشان حرف مفت نزند و وسط حرفشان نپرد و به احمدینژاد هم فحش ندهد. بگذریم که چیها گفت ولی در نهایت تماسهای صدای آمریکا با من قطع شد و دیگر هم خبری ازشان نشد!
لابد توی دلتان میگویید خب مرد حسابی، تو با این همه اهن و تلپ چطور با چنین آدم مزخرفی دوست شدی؟ اولاً که حرف دهنتان را بفهمید، آرش اصلاً هم مزخرف نیست، ندیده و نشناخته به مردم انگ نزنید. دوماً که خودم هم یادم نیست چطور با هم قاطی شدیم ولی یکدفعه به خودم آمدم و دیدم که صمیمی هستیم. مممم… اولین خاطرهای که ازش دارم مربوط به روزهای اول دانشگاه بود. جلوی سلف با چند تا از بچههای دانشکدهی علوم بحث میکرد. بعد دیگر ندیدمش تا یکی دو ساعت بعد که داشت با خانم الف حرف میزد. چند ساعت بعدترش با خانم ب میخندید. دو روز بعدترش خانمهای پ و ت و ث را جمع کرده بود دور خودش و داشت برایشان خاطره تعریف میکرد… و این ماجرا همینطور به شکلهای مختلف و با دخترهای مختلف تا سال آخر دانشگاه ادامه پیدا کرد.
وقتی با هم دوست شدیم فهمیدم که آرش اساساً همینطور است و خوشش میآید که با دخترها حرف بزند (البته من میگویم «حرف» چون آرش وبلاگم را میخواند و اگر بگویم «لاس» از دستم ناراحت میشود ولی شما حتماً با زیرکی خاص خودتان متوجه منظور اصلی من میشوید). دوستتر که شدیم فهمیدم آرش توی روابطش با دخترها فقط تا همین مرحله جلو میرود در حالیکه میتواند جلوتر هم برود. البته ایرادی ندارد که آدم در همین مرحله باقی بماند ولی خب یک وقتهایی هست که یک مرد واقعی باید خودش را نشان بدهد. حتی اگر هیچ خبری هم نباشد باید شلوارش را پایین بکشد و مانور اقتدار بدهد ولی خب آرش از این مردها نبود. مثلاً من مطمئن بودم که اگر آرش و جنیفر لوپز آخرین انسانهای روی زمین باشند باز هم آبی از آرش گرم نمیشود…! یا اگر هم آبی ازش گرم شود کار خاصی نمیکند… یا اگر هم کاری بخواهد بکند با جنیفر لوپز نمیکند!
خلاصه اینکه آرش چنین مختصاتی داشت اما از وقتی پایش را داخل خاک آمریکا گذاشت تبدیل به یک موجود دیگری شد. اولش شروع کرد به عکس گرفتن توی هالیوود و حومه و مراتب آدم شدن را بهسرعت طی کرد تا جایی که تازگیها همان آدم با تمام آن ویژگیهای منحصر بهفرد عکسهای استخر رفتنش با دخترهای آمریکایی را میگذارد توی فیسبوک و حتی از این فاصلهی دور هم به وضوح میشود انگشت شستش را دید که به سمت ما نشانه رفته!
دروغ چرا؟ تمام این حرفها را گفتم که برسم به اینجا. میخواستم بگویم برای من زور دارد که ببینم این اتفاقات میافتد و من بینصیبم. به فکر افتادهام که یکجوری خودم هم بروم آنطرف آب و با هر کلکی که شده ماندگار شوم. تحقیق کردم، گفتند بهترین راه این است که زن خارجی بگیری و با این حربه توی کشورش بمانی. گفتم بیایم اینجا مطرح کنم بلکه چند تا از خوانندگان وبلاگم چهار تا دوست و آشنای مجرد خارجی داشته باشند که عاشق چشم و ابروی من بشوند و حاضر باشند من بستانمشان و توی کشورشان زندگی کنم. والله آرش یالقوز با آمریکا رفتنش یکشبه از سطح محمد ورشوچی به یک موجودی توی مایههای برد پیت ارتقا پیدا کرده؛ من که از همین حالا برای خودم یکپا جیمز باندم، حیف است خودم را توی این مملکت حرام کنم!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۴۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ آبان ۱۳۸۹ | ساعت ۰۴:۰۴