مطالب منتشر شده در «طنزیحات»
دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لولهی یک جایی بهمدت ۲۶ ساعت قطع میشود. آقا یک ولولهی عجیبی افتاد توی خانهی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همینقدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایههای دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، پدرم هم رفت آفتابهی قدیمیمان را آورد که توی این مدت دست به دامن سنگ و کلوخ نشویم! تمام این کارها را خوشحال و خندان انجام دادیم و ساعت ده نشستیم پای «بفرمایید شام». همینطوری یکی دو ساعت گذشت و دیدیم خبری نشد، آخرش طاقت نیاوردیم! زنگ زدیم به روابط عمومی شرکت آب و فاضلاب که آقا چی شد؟ گفتند تعویض لوله کنسل شده و خبری از قطعی آب نیست؛ طبعاً آفتابه و اینها هم دوباره برگشتند به انباری!
تا دو سه روز پیش… این دفعه یک کاغذی انداختند توی خانه که پنجشنبه مورخ یک اردیبهشت ۱۳۹۰ بهعلت تعویض همان لولهی کذایی آب خانهتان از فلان ساعت قطع میشود. دیدگاه آدمهای خانهی ما نسبت به آب یک جوریست که نمیشود خیلی دقیق توضیح داد ولی چکیدهاش این میشود که آب را به چشم یک چیز ناموسی میبینند، باید همیشه دم دستشان باشد! این را گفتم که بفهمید چرا دوباره همه دستپاچه شدیم و بساط آب و آفتابه را علَم کردیم… زد و پنجشنبه آمد و دیدیم باز هم خبری از قطعی آب نشد. پدرم ایندفعه بهشکل مبسوطی قاطی کرد و زنگ زد به روابط عمومی که خجالت بکشید و مردم را سرگردان نکنید و از این صحبتها. آن طرف هم گویا جواب سربالا دادند چون پدرم تلفن را کوبید سر جایش، بعدش هم با صدای بلند اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی هیچکدام از قبضهای آب خانه را نمیدهد تا درس عبرتی بشود برای احمدینژاد. یک جوری گفت انگار احمدینژاد آنجا نشسته تا ما قبضمان را ندهیم و فوری درس عبرت بگیرد!
حالا درس گرفتن بخورد توی سرش، کلاً معلوم نیست کجاست و چیکار میکند که خبری ازش نیست! رسماً چهار نفری نشستهاند توی هیأت دولت و میروند سفرهای استانی و دوباره برمیگردند تهران. مثلاً رییس دولت توی جلسه نظرخواهی میکند که خب این هفته کدام استان؟ وزیر آموزش و پرورش میخواهد زن و بچهاش را ببرد شیراز را ببینند، استان فارس را پیشنهاد میدهد. وزیر نفت میگوید تو رو خدا برویم کیش، جشنوارهی تابستانی. وزیر اطلاعات یکدفعه میگوید برویم استان لرستان، آنجا یک تپهی ندیده باقی گذاشتیم! بعد رییس جمهور از این قضیه ناراحت میشود و برکنارش میکند. رهبر به رییس جمهور میگوید چرا وزیر اطلاعات را عوض کردی؟ چرا توی این مملکت یک تپهی ندیده باقی گذاشتی؟! ده روز کل مجلس و دولت و اقصینقاط دیگر مملکت میخوابد تا تکلیف وزیر روشن شود. آخرش هم وزیر برمیگردد سر جایش و همگی با اهل و عیال میروند آن آخرین تپه را هم فتح میکنند! انگار نه انگار.
من نمیفهمم این مملکت چطوری دارد اداره میشود. یعنی خود خدا هم اگر بخواهد وضعیت کشور را سر و سامان بدهد باید دو سه روز کل جهان را ول کند و با جبرییل و بقیهی فرشتهها متمرکز شود روی موضوع ایران تا مثلاً شرایط را تازه برگرداند به حوالی سال پنجاه و هفت. فقط سر جدتان اگر یک روزی خدا هوس کرد چنین حالی به ایران بدهد انقلاب نکنید. اگر قرار باشد یک نفر بیاید که جای شاه دستور بدهد چه نیازی هست که انقلاب بشود؟ همان شاه سر جایش هست خب، تازه کراوات و زن و بچهی خوشگل و آبرودار هم دارد و آدم میتواند توی مجامع جهانی نشانشان بدهد! ولی اگر قرار شد یک نفر نباشد عین بقیهی کشورها از این دموکراسیها داشته باشیم! مثل آمریکا، مثل اروپا، مثل بورکینافاسو… ممممم، دموکراسی توی بورکینافوسو هم هست دیگر، اشتباه که نمیکنم؟!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۲۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ | ساعت ۰۳:۵۸
در راستای اینکه عید شده و مردم دوباره سیر و سماق و سمنو و سبزههایشان را گذاشتهاند وسط سفره و دارند جشن میگیرند و شادی میکنند و چون آدم بعضی وقتها وسط شادی کردن خوشش میآید توی وبلاگش با بعضیها شوخی کند و اگر شوخی نکند حس میکند یک جای کار میلنگد و از طرف دیگر با هر کسی هم نمیشود شوخی کرد (انقدر جمله طولانی شد که کلاً سر و تهش گم شد!) … است! خلاصه در همین راستاهایی که گفتم تصمیم گرفتم هفتسین چند تا از آدمهایی که میشود باهاشان شوخی کرد را بنویسم؛ اینطوری:
محمود احمدینژاد: سهام عدالت، سنگ پا، سمنان، سوگلی، سنگ بزرگ، سنگک چهارصد تومنی، سندش هم موجوده
حسن فیروزآبادی: سرلشکر، سنگین، سیرمونی، سبد غذایی خانوار، سیبزمینی سرخ کرده، سیخ کوبیدهی اضافه، سبزیپلو با ماهی، سایر غذاها
عزتالله ضرغامی: سادیسم، سالوادور سیلینسا، سدا و صیما، سر گردنه، سالومه، سریال تکراری، سید کاظم احمدزاده
احمد خاتمی: ساندیس، سرسام، سوتی، سرمشق، سیاه چشمون، سوزان، سه بار در روز از این آبیهای بخور لطفاً!
میرحسین موسوی: سر فتنه، سبزه، سالار، سرور، یه پارچه آقا، نان خامهای، باقلوا (درسته که بعضیهایشان سین ندارند ولی حقیقت که دارند)
محسن رضایی: سیبزمینی، سازش، سرگردان، سوسه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سازگار با محیط، سر جدت ولمون کن!
احمد جنتی: ساخت و پاخت، سنوات، ساییدگی، سالخورده، سنگواره، سمعک، سالمی هنوز؟
مهدی کروبی: سرباز انقلاب، سیصد میلیون تومن، سفید و باطله، سه دهم درصد آرا، سند تجاوز، سیا، سهشنبههای اعتراضی
اکبر هاشمی رفسنجانی: سکوت، سردار سازندگی، سکوت، سنگ روی یخ، سکوت، سیاست هویج و هویج و هویج، سکوت
اسفندیار رحیم مشایی: سر و مر و گنده، سوسول، سینگل، سکسی، سارا، سمانه، ساناز، سپیده، سولماز، سیما، سعیده، سلام، سفندیار هستم سی و سه ساله از سمنان!
پینوشت:
دوستان عزیز میتوانند هفتسین آدمهای انتخابی خودشان را هم در بخش نظرات بنویسید، منتها آدمهایشان را جوری انتخاب کنند که جان صاحب وبلاگ به خطر نیفتد!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات
۳۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲ فروردین ۱۳۹۰ | ساعت ۰۳:۱۷
یک نگاهی کردم به تاریخ آخرین پستم، برای یک ماه پیش بود. به قرآن اگر فکر کنید یک اپسیلون خجالت کشیدم. خجالت را باید باعث و بانی ماجرا بکشد که مطمئنم نمیکشد… البته الآن نشستم یک حساب سرانگشتی کردم، دیدم یک سال و نه ماه از آخرین باری که یکی در این مملکت خجالت کشیده گذشته!
شاید باورتان نشود ولی برای اولین بار دلم برای نوشتن توی وبلاگ خودم تنگ شده بود، بعد توی همین هاگیر واگیر به صفحهی مدیریت وبلاگ دسترسی نداشتم. آن هم نه یک روز و دو روز، سه هفتهی تمام. البته دروغ چرا، توی این مدت دو دفعه باز شد، هر دفعه حدود سه دقیقه. دفعهی اولش که فقط وقت کردم کامنتها را تأیید کنم؛ تا خواستم چهار خط بنویسم دوباره یکجوری شد که جان وبلاگ بالا نمیآمد. دفعهی دومش هم همزمان شد با بازداشت موسوی و کروبی، نوشتنم نمیآمد. حالا میدانم اینها برای شما مهم نیستها ولی بههرحال من چند وقت نبودم و به شکل احمقانهای احساس میکردم باید در موردش توضیح بدهم! بگذریم…
آقا جان یک چیزی روی دل من مانده و دارد سنگینی میکند. یک ماه پیش این آقای زیپ را (با آقایان زیپ دیگر اشتباه نشود!) گرفتند و بردند اوین. من فکر میکردم یک نفر از فلانقدر خوانندهی وبلاگش حداقل برای دلگرم کردن عیالش باید یک اشارهی مختصری به این ماجرا بکند… چرا کسی نکرد؟ نمیگویم باید کمپین راه میانداختید، خودش هم فکر نکنم چنین چیزی بگوید، بههرحال هر کس در حد خودش. بله خب، مثلاً اگر یک روزی من را گرفتند میشود کمپین هم راه انداخت…! ولی از شوخی گذشته چرا؟ من یکجوری شدم وقتی هیچجای دیگری غیر از وبلاگ خودش نخواندم که کسی حرفی در موردش زده باشد. حالا فوری چوب برندارید که نوشتههای وبلاگ هر کس به خودش مربوط است و تو حق دخالت نداری. قبول که حق دخالت ندارم ولی خب دوست داشتم اینطوری باشد که چهار نفر در موردش بنویسند. به نظر من یک وقتهایی وبلاگنویسها باید از این کارها بکنند که معلوم بشود هوای همدیگر را دارند. شاید هم اشتباه میکنم.
خود من وقتی ماجرا را فهمیدم بغضم گرفت. برای اولین بار داشتم برایش غصه میخوردم که الآن توی اوین است و لابد سردش شده و دارد بازجویی پس میدهد… البته این تیکهی آخر را شوخی کردم چون زنذلیلی به مرور زمان در این آدم نهادینه شده و اصولاً عادت دارد جواب پس بدهد!
چی میگفتم؟ آهان، بغضم گرفت. دوست دخترش نوشته بود که گفتهاند برای آزادیاش وصیغه بیاورید. من انقدر ناراحت بودم که حتی حوصله نداشتم مثل همیشه اذیتش کنم که چرا وثیقه را اینطوری نوشتی، گفتم چون اینطوری دلش خواسته. چون من رییس جمهور نیستم که مسائل بحرانی را با شوخیهای بیمزه و لبخندهای اینجوری (آفرین، همینجوری کجکی. خوشم میآید که همهتان هم مدلش را بلدید!) حل و فصل کنم. خلاصه که هیچی نگفتم و فقط غصه خوردم. وبلاگم هم که اینطوری فلج شده بود و افتاده بود یک گوشه؛ در نتیجه این موضوع همینطوری روی دل من ماند تا الآن که دوباره وبلاگم درست شد و فکر کردم نوشتن از این ماجرا اولویت دارد.
بههرحال گویا علیالحساب آزاد شده و دارد بخشی از شکم آبشدهاش را احیا میکند! خوشحالم… زنذلیل بودنش هم آنقدرها اشکال ندارد، هست که هست، فدای سرش، شوهرخالهی خود من هم سی چهل سال است دارد همینطوری با زنش زندگی میکند!
پینوشت:
فقط یک چیزی. قرار بود این متن را در حمایت از آقای زیپ بنویسم. الآن که دوباره از اول خواندم یک لحظه خودم هم شک کردم!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۴۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۰۲