مطالب منتشر شده در «طنزیحات»


وقایع اتفاقیه (شماره‌ی دوم، تیر ۸۸)

۵ تیر: من که روزنامه‌های خارجی را نمی‌خوانم اما می‌گویند اسم ایران و میرحسین و محمود از سر و کول همه‌ی صفحاتشان بالا می‌رود. اتفاقات چند روز اخیر ایران، آن‌قدر تکان‌دهنده است که حتی مایکل جکسون هم تحمل آن‌ها را ندارد و می‌میرد. گویا قرار است حالا حالاها افرادی که اسم کوچکشان با «میم» شروع می‌شود، در صدر رسانه‌های دنیا باشند. بعد از محمود و میرحسین، حالا نوبت مایکل شده است. لابد نفر بعدی هم من هستم. دارم خودم را روی تردمیل گرم می‌کنم!

۸ تیر: صحت انتخابات تأیید می‌شود و دوباره صدای اصغر آقا از پشت بام بغلی می‌آید. اصولاً چند وقت است که اصغر آقا حرف‌های شورای نگهبان را گوش نمی‌کند و در جواب همه حرف‌هایشان الله اکبر می‌گوید. نمی‌دانم چرا این‌طوری شده است. حتی وقتی تلویزیون آرای تانخورده را هم نشان می‌دهد، می‌رود روی پشت بام. به گمانم یک دختری بالای پشت بام است که این بنده خدا داغ می‌کند و وقت و بی‌وقت بالا می‌رود!
می‌روم ببینم چه خبر است. بقیه‌ی همسایه‌ها هم آمده‌اند تا معشوقه‌ی اصغر آقا را ببینند. هیچ دختری آن بالا نیست. امشب نیامده و معلوم است که اصغر آقا هم بدجوری داغ کرده چون تنهایی جلوی کولر ایستاده و دارد الله اکبر می‌گوید!

۱۴ تیر: خس و خاشاک انگلیسی و آمریکایی از سطح خیابان‌ها جمع‌آوری شده‌اند و به جایشان، گرد و غبارهای عراقی آمده‌اند! همه جا را یک‌سره تعطیل می‌کنند و من می‌فهمم گرد و غبار از خس و خاشاک خطرناک‌تر است چون وقتی اولی می‌آید شرایط کشور بحرانی می‌شود اما وقتی دومی می‌آید هیچ تغییری در هیچ چیزی ایجاد نمی‌شود! در ضمن دومی را با یک تفنگ زپرتی می‌توان کشت اما اولی را با تانک هم نمی‌توان از بین برد!

۱۵ تیر: سیستم اس‌ام‌اس دوباره تعطیل می‌شود. دوستان همه جا دارند نشان می‌دهند که نه یک‌بار، نه دو بار، بلکه ۵۳ بار هم می‌توانند کاری را انجام بدهند! ۱۱۸ تعطیل می‌شود. اینترنت هم که تعطیل است. به گمانشان مردم ایران هم کلاً تعطیل هستند. دوباره سر و صدای اصغر آقا بلند می‌شود. از سنش هم خجالت نمی‌کشد!

۱۶ تیر: آقای احمدی نژاد می‌آید و حرف‌های خوبی در تلویزیون می‌زند. ناگهان یک شب‌پره وارد میدان می‌شود و مانور اقتدار می‌دهد. قبلاً هم گفته بودم که شب‌پره را دوست دارم!
توی ذهنم تصور می‌کنم که چند روز دیگر این حشره در مقابل دوربین ظاهر می‌شود در حالی که روی یک بالش پرچم آمریکا و روی بال دیگرش پرچم انگلیس است. دارد مثل بلبل حرف می‌زند و به همه چیز اعتراف می‌کند. حتماً فردایش بعضی‌ها داد و هوار می‌کنند که چقدر سریع مقر آمده و اعتراف کرده اما هیچ کس نخواهد پرسید این شب‌پره اصلاً چطور دارد حرف می‌زند، آن هم مثل بلبل!

۱۸ تیر: مردم توی خیابان‌ها قدم می‌زنند. گاز اشک‌آور هم کنارشان قدم می‌زند! اصولاً تازگی‌ها گاز اشک‌آور خیلی با مردم صمیمی شده است. یک وقت‌هایی بغلشان هم می‌کند! چندتایی موتورسوار با چوب و چماق و باتوم چراغ‌هایشان را روشن می‌کنند و دارند نزدیک می‌شوند. مردم داد می‌زنند «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم» و همه‌شان با هم مورد اصابت قرار می‌گیرند.
اصغر آقا هم با پیکانش توی خیابان ویراژ می‌دهد و بوق می‌زند. این چند شب آن‌قدر با معشوقه‌اش بالای پشت بام بوده که نای راه رفتن هم ندارد چه برسد به این‌که بخواهد از دست موتورسواران فرار کند. شیشه‌های ماشینش خرد و خاک‌شیر می‌شود.
برمی‌گردد خانه و رأس ساعت ده شب باز هم بالای پشت بام می‌رود. عجب رویی دارد. انگار نه انگار همین امروز بود که نمی‌توانست راه برود. دوباره با همسایه‌ها می‌رویم تا جسیکا آلبای احتمالی را روی پشت بام خانه‌اش ببینیم اما باز هم خودش هست و کولر! معلوم نیست دختر بیچاره را با این سرعت، کجا فرو می‌کند. به ما که می‌رسد یک‌دفعه تر و فرز می‌شود!

۲۲ تیر: مهدی بوترابی دستگیر می‌شود. آدمی که به ما فضای مفت و مجانی داد تا وبلاگ‌نویسی کنیم. آدمی که نگذاشت معتاد و آواره‌ی کوچه و خیابان شویم. او کسی بود که پای بسیاری از جوانان را به دنیای مجازی کشاند و انصافاً آدم خوبی بود. یک گوشه کز کرده‌ام که اعلام می‌کنند فرخ‌لقا هوشمند (ننه آقای صمد) هم فوت کرده است. اساساً لال می‌شوم. با این اوصاف، باز هم آن مردک خرفت روی پشت بام رفته و دارد نعره می‌زند. کاش او را به جای مهدی بوترابی می‌گرفتند!

۲۴ تیر: یک هواپیمای توپولف در قزوین سقوط می‌کند. این مینی‌بوس‌های هوایی هر ساله تعداد زیادی از هموطنانمان را به کشتن می‌دهند و از این حوادث همیشه دو چیز می‌ماند. اولی جعبه‌های سیاهی که در نهایت چیزی را روشن نمی‌کنند و دومی مسئولینی که مقصرند و از قضا آن‌ها هم چیزی را روشن نمی‌کنند!

۲۶ تیر: امروز جمعه است و طبعاً نماز جمعه را جمعه‌ها می‌خوانند. تمام بر و بچز رفته‌اند. میرحسین خودمان هم آن‌جاست. من صبح کله‌ی سحر می‌روم شمال و اصغر آقا با مشت‌هایش عازم دانشگاه تهران می‌شود. لابد از فردا می‌خواهد کلاس بگذارد که می‌رود دانشگاه تهران!
پدرم شب زنگ می‌زند و می‌پرسد چرا امشب صدای الله اکبر اصغر آقا این‌قدر بلند است؟ می‌فهمم دختر بیچاره را با آوردن اسم دانشگاه تهران اغفال کرده و هر بلایی که خواسته سرش آورده. به خاطر همین هم کیفش حسابی کوک است! چیزی به پدرم نمی‌گویم، خجالت می‌کشم این‌جور حرف‌ها را بگویم!

۳۰ تیر: به تهران برمی‌گردم. مردم به خیابان‌ها ریخته‌اند. به دوستم می‌گویم این‌ها به خاطر بازگشت شکوهمند من آمده‌اند. او که خیلی باشعور و معلومات است لبخندزنان می‌گوید پنجاه و اندی سال پیش در چنین روزی مردم به خیابان‌ها ریختند و زیر بار نخست وزیر تحمیلی نرفتند. امروز هم در سالروز این اتفاق دوباره به خیابان ریخته‌اند.
تلویزیون اعلام می‌کند که تظاهرات امروز غیرقانونی و غیرمجاز است. هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم کجایش غیرمجاز است. از دوستم می‌پرسم. می‌گوید فکر کنم «اندی»‌اش غیرمجاز باشد!

۳۱ تیر: یک کسوف طولانی رخ می‌دهد که می‌گویند بیش از صد سال دیگر طول خواهد کشید تا مشابهش رخ بدهد. آن‌قدر طولانی‌ست که گاوهای مقیم هند فکر می‌کنند شب شده و به طویله‌شان می‌روند. در نهایت خورشید از پشت ماه در می‌آید و اصغر آقا می‌گوید خورشید هیچ وقت پشت ماه نمی‌ماند حتی هر صد سال یک‌بار. این اصغر آقا هم دقیقاً چهل روز است که دیوانه شده است. این همه از خدا عمر گرفته و باز هم ضرب‎المثل‎ها را اشتباه می‎گوید. هنوز نمی‌داند خورشید پشت ابر است که نمی‌ماند. این را دیگر من هم می‌دانم!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه


۱۵۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۲۶

تذکرﺓ‌المقامات فی احوالات شیخنا و مولانا محمود احمدی‌نژاد!

پیش‌نوشت:
این پست را در تاریخ هشتم بهمن ۱۳۸۷ نوشتم. روزی که دقیقاً ۲۳ ساله شده بودم و حالی به مراتب بهتر از الآن داشتم. پر واضح است که اگر قرار بود پس از ۲۳ خرداد، چیزی در مورد ایشان بنویسم تفاوت‌های اساسی با چیزی داشت که خواهید خواند!

آن مقابله‌گر با مافیای پنهانی، آن مشغول به سفرهای استانی، آن یاور کشورهای همسایه، آن برای مذاکره با آمریکا پایه، آن یار هوگو چاوز، آن اصل داروین را ناقض، آن آورنده پول نفت بر سفره‌ها، آن پرکننده چاله‌ها و حفره‌ها، آن در خوشمزگی چون داریوش کاردان، آن در شوق خدمت چون مرحوم تارزان، آن متخصص کارهای بی‌دلیل، آن استان‌دار سابق اردبیل، آن دلسوز برای کشور چاد، شیخ محمود احمدی‌نژاد (جزرالله ریاستُه!) از تشنگان خدمت بود و از شیفتگان…! (گویا این قسمت از مطلب را در نسخه‌های قدیمی نمی‌توان خواند اما هر چه هست، «قدرت» نیست!)

در انتخابات ریاست‌جمهوری دادِ سخن داد که ما می‌توانیم. چون مدتی بگذشت او را گفتند چه می‌توانیم؟ گفت شما که هیچ، اما من می‌توانم! هر چه خواهم بکنم و هیچ‌کس را یارای اعتراض نباشد؛ که این از عظمت آن بزرگوار بود! و در انتخابات بعد شعار بداد «انتخابی مطمئن، لای‌لالای‌لا‌لای‌لالای»! پس وی را گفتند که این شعار از برای «بوتان» است و کپی‌رایت دارد. فرمود می‌دانم و اضافه‌کرد من می‌توانم!

موسیو گلابی (حفظه الله) در شأن اوست که می‌گوید «بذله‌گویی بود چیره‌دست و رئیس‌جمهوری بود طنزپرداز که جایی بگفت در ایرانِ ما دو همجنس با هم شطرنج نزنند و جای دگر بانگ سر داد که اوباما رئیس جمهور آمریکا نگردد!»

نقل است که کسی از آژانس اتمی نزد شیخ آمد و وی را گفت: «شما در این مملکت، هیچ اورانیوم غنی‌شده دارید؟» گفت: «نی، لیکن تا بخواهید، روی (!) هست!»

گویند چون کردان را در وزارت کشور گماشت همگان دانستند که دانشگاه آکسفورد واقع در آمریکا جعلی‌ست! در تکمیل کرامتش افزود این کاغذپاره‌ها مرا به کار نیاید! و در اتحادیه تاکسیرانی او را حرمت می‌داشتند از آن رو که به هیچ صراطی مستقیم نبود!

گویند که دلی نازک داشت و قلبی رئوف. زین رو پیوسته گریان بودی و مریدان خاص را گفتی: «چه خوب بودی اگر این غلام‌حسین الهام را شغلی می‌دادمی که سخت بی‌کار است!» و کراماتی از این دست از وی بسیار است اما ذکر آن نباید چون تشویش اذهان عمومی نماید!

نقل است که روان‌شناسی از او پرسید «ایران را به چه رنگ خواهی؟» گفت قهوه‌ای! و پرسید «پیتزا پپرونی را دوست می‌داری یا کله‌پاچه؟» گفت کیک زرد را؛ که از هر دو بهتر است! روان‌شناس در حال بگفت این ابرمرد با کیک زردش، ایران را قهوه‌ای خواهد گرداند!

وی را گفتند از چه چیز داغدار شوی؟ گفت از آن‌که خاتمی را گویند مردی با عبای شکلاتی! گفتند حال چه کنیم که مرهمی باشد بر داغت، گفت مرا هم گویید مردی با کاپشن کرِم! و با همان کاپشن بود که بخفت و بگفت و بکوفت و برَفت!

و چون از جهان برفت، بسیاری او را به خواب دیدند که در هاله‌ای از نور بود. پس او را پرسیدند: «در آن جهان تو را چه داده‌اند؟» گفت: «شهرداری بهشت را!» چون مردمان از خواب برخاستند گریه‌ها کردند و گفتند: «خدایا! ما را به آن دنیا نبر که پس‌فردا آن‌جا هم رئیس جمهور می‌شود!» والله اعلم بالصواب!

پی‌نوشت:
با تشکر خیلی خیلی زیاد از ابوالفضل زرویی و با پوزش خیلی خیلی زیاد از فریدالدین عطار نیشابوری!

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات


۲۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۹:۳۹



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه