<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" ><channel><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه &#187; طنزیحات</title> <atom:link href="http://golabi.net/category/tanz/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://golabi.net</link> <description></description> <lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 16:15:12 +0000</lastBuildDate> <generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <image><link>http://golabi.net</link> <url>http://golabi.net/blog/wp-content/uploads/2010/01/favicon.ico</url><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه</title> </image> <item><title>به دنبال یک آشنای عوضی بی‌شرف!‏‏</title><link>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/</link> <comments>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/#comments</comments> <pubDate>Thu, 15 Sep 2011 14:48:15 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2620</guid> <description><![CDATA[دو سه ماهی هست که چیزی توی وبلاگم ننوشتم، یعنی انقدر اتفاقات عجیب و غریب توی این مدت افتاد که نشد چیزی بنویسم. جمع و جور کردن پایان‌نامه، شروع سربازی، خواستگاری و ردیف کردن مقدمات عروسی&#8230; کف کردید، نه؟ تازه توی همین مدت دچار یکی دو تا مرض جزیی مثل سنگ کلیه و باد فتق [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دو سه ماهی هست که چیزی توی وبلاگم ننوشتم، یعنی انقدر اتفاقات عجیب و غریب توی این مدت افتاد که نشد چیزی بنویسم. جمع و جور کردن پایان‌نامه، شروع سربازی، خواستگاری و ردیف کردن مقدمات عروسی&#8230; کف کردید، نه؟ تازه توی همین مدت دچار یکی دو تا مرض جزیی مثل سنگ کلیه و باد فتق هم شدم!</p><p style="text-align: justify;">حالا از کجا شروع کنم؟ سربازی؟ پایان‌نامه؟ خب&#8230; اینها را دروغ گفتم! پایان‌نامه را که ول کردم. مرده‌شور دانشگاه و درس را ببرد. لیسانسش چه گلی به سرم زد که فوقش بخواهد بزند؟ البته توی این مدت نزدیک چهارصد نفر گفتند حیف بود به‌خاطر پایان‌نامه درست را نصفه ول کنی که من هم حوصله نداشتم جوابشان را بدهم. راستش فضای آموزشی ایران به دلیل نامشخصی روی اعصاب من است. شما این‌طوری نیستید؟ اصلاً آدم استادها را که می‌بیند به‌شکل اتوماتیک می‌خواهد درسش را ول کند! تصمیم قطعی دارم که نگذارم بچه‌ام&#8230; البته بچه‌ی آینده را عرض می‌کنم، مرغ و خروس نیستیم که توی دو ماه بچه‌مان به دنیا بیاید! بله، بچه‌ام نباید به‌هیچ وجه پایش را توی فضای آموزشی بگذارد. خودم خواندن و نوشتن را یادش می‌دهم، به‌جای تاریخ و جغرافی و دینی و فیزیک هم برایش چهار تا کتاب درست و درمان می‌خرم. تا ده دوازده سالگی هم علاقه‌ی خودش را هم پیدا می‌کند و می‌افتد دنبال همان. ای آقا&#8230; دردهای خودم کم بود، مشکلات بچه‌ام هم اضافه شد! حالا به دنیا که آمد یک خاکی سرمان می‌ریزیم. توی این هاگیر واگیر بچه‌مان کجا بود که حالا شما هم گیر دادید به بچه؟ ول کنید بابا!</p><p style="text-align: justify;">سربازی ولی در راه است. فوقش تا سه چهار ماه دیگر شروع می‌شود. کسی آشنایی چیزی ندارد که با چند میلیون بشود یک‌جوری قضیه را پیچاند؟ آشنای کله‌گنده‌ی عوضی بی‌شرف که دستش توی دست حکومت باشد ندارید؟ ببخشید این‌طوری می‌گویم‌ها، قصد توهین ندارم، می‌خواهم اهمیت قضیه روشن شود! سرهنگ پول‌بگیر و امضابکن چی؟ ندارید؟ ای بابا، این وبلاگ کوفتی قرار نیست یک‌جایی به درد من بخورد؟ سر جدتان ببینید می‌شود کاری کرد یا نه. شیتیل خودتان را هم می‌دهم! ای وای، ای وای. دنیا چقدر بالا و پایین دارد. بلاگری که یک عمر نوشته‌های موقر داشته و پیچیده‌ترین مسائل اجتماعی و فرهنگی را با تیزبینی و ذکاوت خاص خودش مطرح کرده حالا به جایی رسیده که حرف از شیتیل می‌زند! راحت از این مسأله نگذرید، بلاگر محجوب شما درد دارد، این‌ها را می‌فهمید دیگر؟ بعید می‌دانم. والله اگر بفهمید از زیر سنگ هم که شده یکی را پیدا می‌کنید که کارم راه بیفتد&#8230;! خب این هم روضه‌ی مربوط به سربازی. برسیم به بحث شیرین خواستگاری!</p><p style="text-align: justify;">خواستگاری را هم دروغ گفتم. هوی، حرف دهنت را بفهم آقا. دروغگوی جعلق را با من بودی؟ از آدمی که تا دو ماه دیگر قرار است کچل کند و برود سربازی چه انتظاری دارید؟ پدر دختره دیوانه است که بچه‌ی مثل دسته‌ی گلش را بدهد دست منِ سرباز؟ بلاگر خفنی هستم که هستم، این را من و شما می‌دانیم، همه که وبلاگ نمی‌خوانند. سر کچل را که ببیند می‌گوید خوش آمدید، بفرمایید بیرون! تازه اگر شانس بیاورم در را باز کند. ممکن است توی آیفون ببیند و فکر کند از این سربازهایی هستم که می‌روند دیش ماهواره‌ها را جمع می‌کنند، اصلاً در را باز نکند! پس اگر دلتان می‌خواهد زودتر کت و شلوار دامادی بپوشم یک فکری برای دور زدن سربازی‌ام باشید. به قرآن وقتش شده که به دردم بخورید. یک تکانی به خودتان بدهید، خسته نشدید از این‌که همیشه خواننده و مصرف‌کننده‌ی دائمی بودید؟ نه جدی؟</p><p style="text-align: justify;">حالا قضیه‌ی سنگ کلیه چی بود؟ این یکی را راست گفتم به حضرت عباس! آقا چه دردی دارد یک فسقل سنگ، کأنه درد زایمان آدم را می‌خواباند کف زمین. البته به‌شخصه تجربه‌ی زایمان نداشتم ولی خانم‌هایی که جفتش را تجربه کردند می‌توانند حرفم را تأیید کنند. تازه درد زایمان شیرین است، بالاخره می‌دانی قرار است یک موجود زنده‌ای بیاید بیرون، دست و پا بزند، بخندد، آدم را بغل کند، چهار سال دیگر ترتیب دختر همسایه را بدهد و چه و چه و چه. ولی سنگ کلیه چی؟ همیشه منتظری که روم به دیوار یک سنگی موقع ادرار بیاید بیرون و بخورد به در و دیوار، در همین حد! یک سنگ معمولی. نه دست و پا دارد، نه هیچی و طبعاً با چنین ساختاری نمی‌تواند ترتیب کسی را هم بدهد! اصلاً چرا چنین چیز به‌دردنخوری باید به وجود بیاید؟ یک سنگ کلیه را از نظر بی‌استفاده بودن بین سنگ‌ها می‌شود با آدم‌هایی مقایسه کرد که به مشکل سربازی آدم‌ها می‌خندند و کاری نمی‌کنند&#8230; البته نه، آن‌قدرها هم غیرقابل استفاده نیست. می‌شود گفت در حد آدم‌هایی‌ست که به مشکل سربازی نمی‌خندند ولی خب کار خاصی هم نمی‌کنند. یک چیزی توی این مایه‌ها. شرمنده که هی برمی‌گردم سر این موضوع، می‌خواهم قشنگ ملکه شود توی ذهنتان. بعید می‌دانم اگر کار خاصی از دستتان بربیاید بتوانید بعد از این همه عز و جز دریغ کنید!</p><p style="text-align: justify;">آهان، راستی&#8230; یک مدت نسبتاً طولانی با مادام گلابی نبودیم که این را به احتمال زیاد فهمیده بودید. به یاری خدا بعد از یک سال و اندی دیدیم که این‌جوری نمی‌شود و دوباره به آغوش پرمحبت ایشان برگشتیم. البته از اول این پست آن‌قدر دروغ گفتم که می‌دانستم شاید به اینجا که برسم باورتان نشود، به‌خاطر همین تصمیم گرفتم قضیه‌ی باد فتق را هم مطرح کنم که احتمالاً اگر کسی هم‌چنان نظری چیزی به من دارد بی‌خیال شود! وگرنه الحمدلله خیلی هم استوار هستم و به کوری چشم بدخواهان هیچ عیب و ایراد خاص زیرشکمی ندارم. من و این حرف‌ها؟ باز من دوماه نبودم فکر کردید خبری شده؟ واقعاً که. بروید آقا، بروید پی‌گیر کارهای من باشید. من هم بروم شروع کنم به مایعات خوردن بلکه این سنگ بی‌مصرف بیفتد. راستی به‌خاطر سنگ کلیه که معافی نمی‌دهند؟ اگر می‌دهند بروم جامدات بخورم، سنگم تقویت شود!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2620"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>63</slash:comments> </item> <item><title>تذکرﺓ‌المقامات فی احوالات اسفندیار رحیم مشایی!‏</title><link>http://golabi.net/1390/03/28/tazkareye-mashaee/</link> <comments>http://golabi.net/1390/03/28/tazkareye-mashaee/#comments</comments> <pubDate>Sat, 18 Jun 2011 17:10:30 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2239</guid> <description><![CDATA[آن رفیق فابریک محمود، آن رییس جمهور موعود، آن پیشوای جریان انحرافی، آن حاضر در هر اختلافی، آن جگرگوشه‌ی احمدی، آن مشاور سرمدی، آن سوژه‌ی خدایی، اسفندیار رحیم مشایی، بلا بود و چوب دوسرطلا بود که هم از مشکلات حکومت بود و هم روی اعصاب ملت و کلاً یک موجود خاصی بود! وی را لسان‌المحمود گفتندی [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آن رفیق فابریک محمود، آن رییس جمهور موعود، آن پیشوای جریان انحرافی، آن حاضر در هر اختلافی، آن جگرگوشه‌ی احمدی، آن مشاور سرمدی، آن سوژه‌ی خدایی، اسفندیار رحیم مشایی، بلا بود و چوب دوسرطلا بود که هم از مشکلات حکومت بود و هم روی اعصاب ملت و کلاً یک موجود خاصی بود!</p><p style="text-align: justify;">وی را لسان‌المحمود گفتندی و دُم‌المحمود و فلان‌المحمود که حرفش حرف او بود و دائم با وی بود و فلان محمود هم نبود! و محمود او را «مش‌مشا» خواندی از شدت نزدیکی. و بعضی از دوستان ظاهر او را به گی بودن منسوب کردند به بعضی حالات که در عکس‌های او دیدند و شهرام شب‌پره از برای اوست که خواند: اسو اسو اسو، اوفی اوفی، اسو اسو اسو، اوفی اوفی!</p><p style="text-align: justify;">مقبول بازیگران بود و در میان آنان شأنی عظیم داشت چنان‌که مهناز افشار در وصف او می‌گوید: «ایشان یکی از مؤمن‌ترین و روشن‌ترین افرادی‌ست که من تا حالا دیده‌ام.» و نقل است که چون به هدیه تهرانی رسید یک کلام فرمود: «عکس‌های شما توحیدی‌ست و انسان را یاد خدا می‌اندازد.» و هیچ‌کس ندانست عکس‌های خودش را می‌گوید یا عکس‌هایی را که گرفته و این از مارمولک بودن ایشان حکایت داشت!</p><p style="text-align: justify;">پادشاه اردن گوید که به حال خنده در او نظر کردم، دقیقاً شبیه مستر بین بود و من به تعجب می‌نگریستم. گفت: «یا کینگ! این کرامت ما با کسی مگوی.» گفتم چشم! و کراماتی از این دست از وی بسیار است.</p><p style="text-align: justify;">گویند که دلی نازک داشت و قلبی رئوف. زین رو اصحاب خاص را گفتی: «مردم اسراییل دوست ما هستند.» چون دانست که رهبر معظم جمله‌اش را برنتابیده ندا سر داد که «خب حالا تو هم، چیز خاصی نگفتم که» که این از عظمت آن بزرگوار بود. و پس از آن تا هفتاد مجلس دگر هیچ نگفت که این از عظمت آن یکی بزرگوار بود!</p><p style="text-align: justify;">با جن‌گیران دم‌خور بود و به رمالی مشهور. روزی از این حرف‌ها به تنگ آمد، بر سبیل انکار گفت: «اگر کسی را امکانش بودی، دو تا از جن‌گیرهای ما را نشان دادی.» کسی آن‌جا بود، در حال دو تا را نشان داد. بگفت: «خب، حالا دو تا دیگر را بگو.» فی‌الفور دو تن دیگر را نام برد. اسفندیار چون اوضاع را اینگونه یافت، خشمگین شد و گفت: «اصلاً تو کیستی که همه چیز را بدانی و بگویی.» گفت: «دَر، حیدر» که همان مصلحی خودمان بود!</p><p style="text-align: justify;">چون وفاتش نزدیک شد عزراییل را دیدند که آشفته پای به جلسه‌ی هیأت دولت گذارد. اسفندیار بانگ برآورد که قرار بود اول جان جنتی و رهبری را بگیری تا من بتوانم رییس جمهوری کنم. خلق را خنده آمد و عزراییل نعره‌ها زد از هیبت آن کلام، پس جان او را بگرفت. سه سال بعد محمود او را به خواب دید. پس پرسید: «در آن چهان تو را چه داده‌اند؟» گفت: «چند حوری بهشتی دادند و چند روز بعدتر با حکم حکومتی همه را پس گرفتند. تو هم که نیستی از من حمایت کنی، بیچاره شدم از تنهایی!» چون از خواب برخاست خنده‌ای کرد و گفت خدایش بیامرزد که هر جا بود پا در هوا بود!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2239"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/03/28/tazkareye-mashaee/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>46</slash:comments> </item> <item><title>آخه تکیه بر جای بزرگان در این حد؟!‏</title><link>http://golabi.net/1390/02/31/tekye-bar-jaye-bozorgan/</link> <comments>http://golabi.net/1390/02/31/tekye-bar-jaye-bozorgan/#comments</comments> <pubDate>Sat, 21 May 2011 13:45:05 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1997</guid> <description><![CDATA[جلوی کارخانه‌ی بیساریان پارچه زده‌اند که برنده‌ی خوش‌شانس یک دستگاه خودروی پژو ۲۰۶، غلام‌علی قوزلنگی از دلیجان. به سلامتی&#8230; ایشالا که چرخش براش بچرخه&#8230; بی‌شرفِ خرشانس&#8230; می‌تونه بفروشه یه سری از چاله چوله‌های زندگی رو پر کنه بالاخره&#8230; شماره‌ی ما خار داشت که برنده نشدیم؟ بازم این غلام‌علی گور به گور شده برنده شد&#8230; بیچاره دستش [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">جلوی کارخانه‌ی بیساریان پارچه زده‌اند که برنده‌ی خوش‌شانس یک دستگاه خودروی پژو ۲۰۶، غلام‌علی قوزلنگی از دلیجان.</p><p style="text-align: justify;">به سلامتی&#8230; ایشالا که چرخش براش بچرخه&#8230; بی‌شرفِ خرشانس&#8230; می‌تونه بفروشه یه سری از چاله چوله‌های زندگی رو پر کنه بالاخره&#8230; شماره‌ی ما خار داشت که برنده نشدیم؟ بازم این غلام‌علی گور به گور شده برنده شد&#8230; بیچاره دستش تنگ بود، خدا واسش خواست&#8230; اَه، حالا بذار یه دور بزنیم، بعد برو بفروشش&#8230; این‌هایی که گفتم می‌تواند بعضی از عکس‌العمل‌های احتمالی دوست‌های غلام‌علی بعد از دیدن پارچه‌ی جلوی بیساریان باشد، البته به جز جمله‌ی آخر که غلام‌حسین با دلخوری به پدرش گفت.</p><p style="text-align: justify;">حالا کاری به این‌هایش ندارم، مهم این بود که همه تا چشمشان به پارچه افتاد فهمیدند که قضیه مربوط به غلام‌علی خودشان می‌شود. چون بعضی اسم‌ها تک است، یعنی دلیجان که جای خودش را دارد، آدم اگر توی تمام دنیا هم بگردد دو نفر با چنین اسمی پیدا نمی‌کند. هایده حمیرانژاد هم همین‌طور است یا ترانه موسوی&#8230; و خیلی اسم‌های دیگر.</p><p style="text-align: justify;">حالا چی شد که این‌ها را گفتم. چند روز پیش رسیدم به <a title="تکیه‌زننده بر جای بزرگان!" href="http://30at30.blogfa.com/" target="_blank">یک وبلاگی توی بلاگفا</a>، دیدم صاحبش یک سری پست‌های وبلاگ‌های دیگر را که به نظرش بامزه یا آموزنده بودند جمع کرده و دارد به اسم خودش منتشر می‌کند. گویا وسواس خاصی هم در گلچین کردن مطالب دارد، جوری‌که در این یک سالی که از شروع فعالیتش گذشته حدود ده تا مطلب قابل توجه پیدا کرده. تا اینجایش به درک، بدبختی اینجاست که برداشته مطالبش را به اسم موسیو گلابی منتشر می‌کند! «نوشته شده در جمعه چهارم تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۱، توسط موسیو گلابی» من؟ این همه آدم، آخه چرا من؟!</p><p style="text-align: justify;">خواستم یک ایمیل دندان‌شکن برایش بفرستم و بنویسم که این کارها آخر و عاقبت ندارد و به دنیای بعد از مرگ و ریسمان الهی و این‌ها اشاره کنم و یک سری حرف‌های بامزه‌ی دیگر هم در ایمیلم بزنم که در نهایت بشود متنش را توی وبلاگ خودم هم بگذارم؛ ترسیدم متوجه طنز ماجرا نشود و فکر کند واقعاً تحت تأثیر قرار گرفته‌ام و پس‌فردا هم جار بزند که فلانی برای من ایمیل اعتراض‌آمیز فرستاده. خلاصه که بی‌خیال موضوع شدم ولی گفتم که محض خنده این قضیه را توی وبلاگم بنویسم بلکه این دل صاحب‌مُرده آرام بگیرد!</p><p style="text-align: justify;">آقا جان! موسیو گلابی در دنیای مجازی تک است، یک چیزی توی مایه‌های همان غلام‌علی قوزلنگی خودمان توی دلیجان. برند است برای خودش. نمی‌شود که طرف از گرد راه برسد و زارتی اسم من را بگذارد روی نوشته‌هایش. خود من هم تا زنده‌ام نمی‌گذارم کسی از اسم من، شهرت من و زحماتی که بنده در عرصه‌ی وبلاگ‌نویسی کشیدم در راستای مطامع خودش استفاده کند. هر کاری راهی دارد. اگر هم کسی خواست اسم من را پای مطلبش بگذارد باید یک روال مشخصی را طی کند. مثلاً می‌تواند دو تا از مطالب اُس و قس‌دارش را برای من ارسال کند و در صورت تأیید شدن مطالب بعدی‌اش را این‌طوری تمام کند: «نوشته شده توسط نویسنده‌ی ناشناس تحت لیسانس موسیو گلابی وبلاگستان»&#8230; و تازه اگر خوب بودنش را حفظ کرد بعد از چند ماه می‌تواند اسم خودش را هم بنویسد.</p><p style="text-align: justify;">خلاصه که اوصیکم بتقوی‌الله. عزیزان من! ما آنچه باید بکنیم انجام می‌دهیم. آنچه باید گفت هم گفتیم و خواهیم گفت. من وبلاگ فیلتری دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به من دادید&#8230; همه‌ی این‌ها را من کف دست گرفتم، در راه این وبلاگستان فدا خواهم کرد برود پی کارش، این‌ها هم نثار شما باشد&#8230; بله، وبلاگ فیلتری دارم، اندک آبرویی&#8230; این‌ها را که یک بار گفتم. بقیه‌اش چی بود؟ یادم نیست. حالا شما علی‌الحساب آن طرف مانیتور یک‌کم های‌های گریه کنید، بقیه‌اش را که یادم افتاد می‌آیم می‌نویسم!</p><p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;">بعدتر اضافه شد:</span><br /> ببخشید گریه‌تان را قطع می‌کنم. خواستم اطلاع بدهم که گویا ایشان ظرف چند ساعت اخیر اسمش را از موسیو گلابی به گلدان تغییر داده&#8230; البته خدا را شکر هنوز توضیحات پروفایلش را عوض نکرده!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1997"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/02/31/tekye-bar-jaye-bozorgan/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>56</slash:comments> </item> <item><title>خدایا خدایا، شاه منو پس بده!‏</title><link>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/</link> <comments>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/#comments</comments> <pubDate>Thu, 21 Apr 2011 23:27:35 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1842</guid> <description><![CDATA[دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لوله‌ی یک جایی به‌مدت ۲۶ ساعت قطع می‌شود. آقا یک ولوله‌ی عجیبی افتاد توی خانه‌ی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همین‌قدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایه‌های دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لوله‌ی یک جایی به‌مدت ۲۶ ساعت قطع می‌شود. آقا یک ولوله‌ی عجیبی افتاد توی خانه‌ی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همین‌قدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایه‌های دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، پدرم هم رفت آفتابه‌ی قدیمی‌مان را آورد که توی این مدت دست به دامن سنگ و کلوخ نشویم! تمام این کارها را خوشحال و خندان انجام دادیم و ساعت ده نشستیم پای «بفرمایید شام». همین‌طوری یکی دو ساعت گذشت و دیدیم خبری نشد، آخرش طاقت نیاوردیم! زنگ زدیم به روابط عمومی شرکت آب و فاضلاب که آقا چی شد؟ گفتند تعویض لوله کنسل شده و خبری از قطعی آب نیست؛ طبعاً آفتابه و این‌ها هم دوباره برگشتند به انباری!</p><p style="text-align: justify;">تا دو سه روز پیش&#8230; این دفعه یک کاغذی انداختند توی خانه که پنجشنبه مورخ یک اردیبهشت ۱۳۹۰ به‌علت تعویض همان لوله‌ی کذایی آب خانه‌تان از فلان ساعت قطع می‌شود. دیدگاه آدم‌های خانه‌ی ما نسبت به آب یک جوری‌ست که نمی‌شود خیلی دقیق توضیح داد ولی چکیده‌اش این می‌شود که آب را به چشم یک چیز ناموسی می‌بینند، باید همیشه دم دستشان باشد! این را گفتم که بفهمید چرا دوباره همه دستپاچه شدیم و بساط آب و آفتابه را علَم کردیم&#8230; زد و پنج‌شنبه آمد و دیدیم باز هم خبری از قطعی آب نشد. پدرم این‌دفعه به‌شکل مبسوطی قاطی کرد و زنگ زد به روابط عمومی که خجالت بکشید و مردم را سرگردان نکنید و از این صحبت‌ها. آن طرف هم گویا جواب سربالا دادند چون پدرم تلفن را کوبید سر جایش، بعدش هم با صدای بلند اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی هیچ‌کدام از قبض‌های آب خانه را نمی‌دهد تا درس عبرتی بشود برای احمدی‌نژاد. یک جوری گفت انگار احمدی‌نژاد آنجا نشسته تا ما قبضمان را ندهیم و فوری درس عبرت بگیرد!</p><p style="text-align: justify;">حالا درس گرفتن بخورد توی سرش، کلاً معلوم نیست کجاست و چی‌کار می‌کند که خبری ازش نیست! رسماً چهار نفری نشسته‌اند توی هیأت دولت و می‌روند سفرهای استانی و دوباره برمی‌گردند تهران. مثلاً رییس دولت توی جلسه نظرخواهی می‌کند که خب این هفته کدام استان؟ وزیر آموزش و پرورش می‌خواهد زن و بچه‌اش را ببرد شیراز را ببینند، استان فارس را پیشنهاد می‌دهد. وزیر نفت می‌گوید تو رو خدا برویم کیش، جشنواره‌ی تابستانی. وزیر اطلاعات یک‌دفعه می‌گوید برویم استان لرستان، آنجا یک تپه‌ی ندیده باقی گذاشتیم! بعد رییس جمهور از این قضیه ناراحت می‌شود و برکنارش می‌کند. رهبر به رییس جمهور می‌گوید چرا وزیر اطلاعات را عوض کردی؟ چرا توی این مملکت یک تپه‌ی ندیده باقی گذاشتی؟! ده روز کل مجلس و دولت و اقصی‌نقاط دیگر مملکت می‌خوابد تا تکلیف وزیر روشن شود. آخرش هم وزیر برمی‌گردد سر جایش و همگی با اهل و عیال می‌روند آن آخرین تپه را هم فتح می‌کنند! انگار نه انگار.</p><p style="text-align: justify;">من نمی‌فهمم این مملکت چطوری دارد اداره می‌شود. یعنی خود خدا هم اگر بخواهد وضعیت کشور را سر و سامان بدهد باید دو سه روز کل جهان را ول کند و با جبرییل و بقیه‌ی فرشته‌ها متمرکز شود روی موضوع ایران تا مثلاً شرایط را تازه برگرداند به حوالی سال پنجاه و هفت. فقط سر جدتان اگر یک روزی خدا هوس کرد چنین حالی به ایران بدهد انقلاب نکنید. اگر قرار باشد یک نفر بیاید که جای شاه دستور بدهد چه نیازی هست که انقلاب بشود؟ همان شاه سر جایش هست خب، تازه کراوات و زن و بچه‌ی خوشگل و آبرودار هم دارد و آدم می‌تواند توی مجامع جهانی نشانشان بدهد! ولی اگر قرار شد یک نفر نباشد عین بقیه‌ی کشورها از این دموکراسی‌ها داشته باشیم! مثل آمریکا، مثل اروپا، مثل بورکینافاسو&#8230; ممممم، دموکراسی توی بورکینافوسو هم هست دیگر، اشتباه که نمی‌کنم؟!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1842"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>25</slash:comments> </item> <item><title>هفت‌سین سیاسی!‏</title><link>http://golabi.net/1390/01/02/7sine-siasi/</link> <comments>http://golabi.net/1390/01/02/7sine-siasi/#comments</comments> <pubDate>Mon, 21 Mar 2011 22:47:20 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1620</guid> <description><![CDATA[در راستای اینکه عید شده و مردم دوباره سیر و سماق و سمنو و سبزه‌هایشان را گذاشته‌اند وسط سفره و دارند جشن می‌گیرند و شادی می‌کنند و چون آدم بعضی وقت‌ها وسط شادی کردن خوشش می‌آید توی وبلاگش با بعضی‌ها شوخی کند و اگر شوخی نکند حس می‌کند یک جای کار می‌لنگد و از طرف [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در راستای اینکه عید شده و مردم دوباره سیر و سماق و سمنو و سبزه‌هایشان را گذاشته‌اند وسط سفره و دارند جشن می‌گیرند و شادی می‌کنند و چون آدم بعضی وقت‌ها وسط شادی کردن خوشش می‌آید توی وبلاگش با بعضی‌ها شوخی کند و اگر شوخی نکند حس می‌کند یک جای کار می‌لنگد و از طرف دیگر با هر کسی هم نمی‌شود شوخی کرد (انقدر جمله طولانی شد که کلاً سر و تهش گم شد!) &#8230; است! خلاصه در همین راستاهایی که گفتم تصمیم گرفتم هفت‌سین چند تا از آدم‌هایی که می‌شود باهاشان شوخی کرد را بنویسم؛ این‌طوری:</p><p style="text-align: justify;">محمود احمدی‌نژاد: سهام عدالت، سنگ پا، سمنان، سوگلی، سنگ بزرگ، سنگک چهارصد تومنی، سندش هم موجوده</p><p style="text-align: justify;">حسن فیروزآبادی: سرلشکر، سنگین، سیرمونی، سبد غذایی خانوار، سیب‌زمینی سرخ کرده، سیخ کوبیده‌ی اضافه، سبزی‌پلو با ماهی، سایر غذاها</p><p style="text-align: justify;">عزت‌الله ضرغامی: سادیسم، سالوادور سیلینسا، سدا و صیما، سر گردنه، سالومه، سریال تکراری، سید کاظم احمدزاده</p><p style="text-align: justify;">احمد خاتمی: ساندیس، سرسام، سوتی، سرمشق، سیاه چشمون، سوزان، سه بار در روز از این آبی‌های بخور لطفاً!</p><p style="text-align: justify;">میرحسین موسوی: سر فتنه، سبزه، سالار، سرور، یه پارچه آقا، نان خامه‌ای، باقلوا (درسته که بعضی‌هایشان سین ندارند ولی حقیقت که دارند)</p><p style="text-align: justify;">محسن رضایی: سیب‌زمینی، سازش، سرگردان، سوسه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سازگار با محیط، سر جدت ولمون کن!</p><p style="text-align: justify;">احمد جنتی: ساخت و پاخت، سنوات، ساییدگی، سالخورده، سنگواره، سمعک، سالمی هنوز؟</p><p style="text-align: justify;">مهدی کروبی: سرباز انقلاب، سیصد میلیون تومن، سفید و باطله، سه دهم درصد آرا، سند تجاوز، سیا، سه‌شنبه‌های اعتراضی</p><p style="text-align: justify;">اکبر هاشمی رفسنجانی: سکوت، سردار سازندگی، سکوت، سنگ روی یخ، سکوت، سیاست هویج و هویج و هویج، سکوت</p><p style="text-align: justify;">اسفندیار رحیم مشایی: سر و مر و گنده، سوسول، سینگل، سکسی، سارا، سمانه، ساناز، سپیده، سولماز، سیما، سعیده، سلام، سفندیار هستم سی و سه ساله از سمنان!</p><p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;">پی‌نوشت:</span><br /> دوستان عزیز می‌توانند هفت‌سین آدم‌های انتخابی خودشان را هم در بخش نظرات بنویسید، منتها آدم‌هایشان را جوری انتخاب کنند که جان صاحب وبلاگ به خطر نیفتد!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1620"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/01/02/7sine-siasi/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>31</slash:comments> </item> <item><title>برای مردی که سر بی‌بازجو زمین نگذاشت!‏</title><link>http://golabi.net/1389/12/21/marde-hamishe-ba-bazjoo/</link> <comments>http://golabi.net/1389/12/21/marde-hamishe-ba-bazjoo/#comments</comments> <pubDate>Sat, 12 Mar 2011 14:31:36 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1528</guid> <description><![CDATA[یک نگاهی کردم به تاریخ آخرین پستم، برای یک ماه پیش بود. به قرآن اگر فکر کنید یک اپسیلون خجالت کشیدم. خجالت را باید باعث و بانی ماجرا بکشد که مطمئنم نمی‌کشد&#8230; البته الآن نشستم یک حساب سرانگشتی کردم، دیدم یک سال و نه ماه از آخرین باری که یکی در این مملکت خجالت کشیده [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک نگاهی کردم به تاریخ آخرین پستم، برای یک ماه پیش بود. به قرآن اگر فکر کنید یک اپسیلون خجالت کشیدم. خجالت را باید باعث و بانی ماجرا بکشد که مطمئنم نمی‌کشد&#8230; البته الآن نشستم یک حساب سرانگشتی کردم، دیدم یک سال و نه ماه از آخرین باری که یکی در این مملکت خجالت کشیده گذشته!</p><p style="text-align: justify;">شاید باورتان نشود ولی برای اولین بار دلم برای نوشتن توی وبلاگ خودم تنگ شده بود، بعد توی همین هاگیر واگیر به صفحه‌ی مدیریت وبلاگ دسترسی نداشتم. آن هم نه یک روز و دو روز، سه هفته‌ی تمام. البته دروغ چرا، توی این مدت دو دفعه باز شد، هر دفعه حدود سه دقیقه. دفعه‌ی اولش که فقط وقت کردم کامنت‌ها را تأیید کنم؛ تا خواستم چهار خط بنویسم دوباره یک‌جوری شد که جان وبلاگ بالا نمی‌آمد. دفعه‌ی دومش هم همزمان شد با بازداشت موسوی و کروبی، نوشتنم نمی‌آمد. حالا می‌دانم اینها برای شما مهم نیست‌ها ولی به‌هرحال من چند وقت نبودم و به شکل احمقانه‌ای احساس می‌کردم باید در موردش توضیح بدهم! بگذریم&#8230;</p><p style="text-align: justify;">آقا جان یک چیزی روی دل من مانده و دارد سنگینی می‌کند. یک ماه پیش <a title="وبلاگ آقای زیپ و عیال مربوطه" href="http://daily.30n.ir/" target="_blank">این آقای زیپ</a> را (با آقایان زیپ دیگر اشتباه نشود!) گرفتند و بردند اوین. من فکر می‌کردم یک نفر از فلان‌قدر خواننده‌ی‌ وبلاگش حداقل برای دلگرم کردن عیالش باید یک اشاره‌ی مختصری به این ماجرا بکند&#8230; چرا کسی نکرد؟ نمی‌گویم باید کمپین راه می‌انداختید، خودش هم فکر نکنم چنین چیزی بگوید، به‌هرحال هر کس در حد خودش. بله خب، مثلاً اگر یک روزی من را گرفتند می‌شود کمپین هم راه انداخت&#8230;! ولی از شوخی گذشته چرا؟ من یک‌جوری شدم وقتی هیچ‌جای دیگری غیر از وبلاگ خودش نخواندم که کسی حرفی در موردش زده باشد. حالا فوری چوب برندارید که نوشته‌های وبلاگ هر کس به خودش مربوط است و تو حق دخالت نداری. قبول که حق دخالت ندارم ولی خب دوست داشتم این‌طوری باشد که چهار نفر در موردش بنویسند. به نظر من یک وقت‌هایی وبلاگ‌نویس‌ها باید از این کارها بکنند که معلوم بشود هوای همدیگر را دارند. شاید هم اشتباه می‌کنم.</p><p style="text-align: justify;">خود من وقتی ماجرا را فهمیدم بغضم گرفت. برای اولین بار داشتم برایش غصه می‌خوردم که الآن توی اوین است و لابد سردش شده و دارد بازجویی پس می‌دهد&#8230; البته این تیکه‌ی آخر را شوخی کردم چون زن‌ذلیلی به مرور زمان در این آدم نهادینه شده و اصولاً عادت دارد جواب پس بدهد!</p><p style="text-align: justify;">چی می‌گفتم؟ آهان، بغضم گرفت. دوست دخترش نوشته بود که گفته‌اند برای آزادی‌اش وصیغه بیاورید. من انقدر ناراحت بودم که حتی حوصله نداشتم مثل همیشه اذیتش کنم که چرا وثیقه را این‌طوری نوشتی، گفتم چون این‌طوری دلش خواسته. چون من رییس جمهور نیستم که مسائل بحرانی را با شوخی‌های بی‌مزه و لبخندهای این‌جوری (آفرین، همین‌جوری کجکی. خوشم می‌آید که همه‌تان هم مدلش را بلدید!) حل و فصل کنم. خلاصه که هیچی نگفتم و فقط غصه خوردم. وبلاگم هم که این‌طوری فلج شده بود و افتاده بود یک گوشه؛ در نتیجه این موضوع همین‌طوری روی دل من ماند تا الآن که دوباره وبلاگم درست شد و فکر کردم نوشتن از این ماجرا اولویت دارد.</p><p style="text-align: justify;">به‌هرحال گویا علی‌الحساب آزاد شده و دارد بخشی از شکم آب‌شده‌اش را احیا می‌کند! خوشحالم&#8230; زن‌ذلیل بودنش هم آنقدرها اشکال ندارد، هست که هست، فدای سرش، شوهرخاله‌ی خود من هم سی چهل سال است دارد همین‌طوری با زنش زندگی می‌کند!</p><p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;">پی‌نوشت:</span><br /> فقط یک چیزی. قرار بود این متن را در حمایت از آقای زیپ بنویسم. الآن که دوباره از اول خواندم یک لحظه خودم هم شک کردم!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1528"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/12/21/marde-hamishe-ba-bazjoo/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>46</slash:comments> </item> <item><title>کنکور آزمایشی وبلاگ‌نویسان!‏</title><link>http://golabi.net/1389/11/09/konkoore-azmayeshi/</link> <comments>http://golabi.net/1389/11/09/konkoore-azmayeshi/#comments</comments> <pubDate>Fri, 28 Jan 2011 22:49:48 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1346</guid> <description><![CDATA[همان‌طور که در خبرها خواندید فرمانده‌ی نیروی انتظامی اعلام کرده که به‌زودی پلیس تبادل اطلاعات و فناوری (فتا) تشکیل می‌شود. برای شناسایی وضعیت وبلاگ‌نویسان، پرسشنامه‌ی جامعی تهیه کردم که می‌خواستم برایشان بفرستم ولی از آنجا که حدس زدم ممکن است به این قبیل چیزها ترتیب اثر ندهند یا با دیدنش بخواهند فقط ترتیب خودم را [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همان‌طور که در خبرها خواندید <a title="همین خبر در تابناک" href="http://www.tabnak.ir/fa/news/130817" target="_blank">فرمانده‌ی نیروی انتظامی اعلام کرده که به‌زودی پلیس تبادل اطلاعات و فناوری (فتا) تشکیل می‌شود</a>. برای شناسایی وضعیت وبلاگ‌نویسان، پرسشنامه‌ی جامعی تهیه کردم که می‌خواستم برایشان بفرستم ولی از آنجا که حدس زدم ممکن است به این قبیل چیزها ترتیب اثر ندهند یا با دیدنش بخواهند فقط ترتیب خودم را بدهند از فرستادنش پشیمان شدم. به‌هرحال پرسشنامه را توی وبلاگم منتشر می‌کنم، شاید یک زمانی به دردتان بخورد. لطفاً موقع خواندنش توی دلتان نگویید چه لوس، سؤال‌های واقعی هم احتمالاً باید چیزی توی همین مایه‌ها باشد!</p><p style="text-align: justify;">چطور با وبلاگ و وبلاگ‌نویسی آشنا شدید؟<br /> الف) از طریق دوست پسرم<br /> ب) از طریق دوست دخترم<br /> ج) از طریق همسر صیغه‌ای<br /> د) از طریق همسر معمولی!</p><p style="text-align: justify;">آیا در سؤال قبل گزینه‌ی «ج» را انتخاب کردید؟ آفرین گوید به شما رهبرتان!<br /> الف) خیر، به دلایلی مجبورم پرسشنامه را در حضور همسرم پاسخ بدهم!<br /> ب) بله، جانم فدای همسر صیغه‌ای.<br /> ج) خیر، دنبال کیس مناسب برای امر قانونی صیغه هستم.<br /> د) خیر، اما غلط کردم و جانم فدای رهبر.</p><p style="text-align: justify;">ما پلیس فتا هستیم&#8230;<br /> الف) شما فلان من هم نیستی.<br /> ب) شما فلان من هستی.<br /> ج) من هم پنیر فتا هستم، یاه یاه یاه!<br /> د) از آشنایی با شما خوشوقتم.</p><p style="text-align: justify;">آقا جان هنوز سؤال من تمام نشده. ادامه‌اش این بود: شما هم خودتان را معرفی کنید.<br /> الف) سید محمد خاتمی هستم، مردی با عبای شکلاتی!<br /> ب) لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار، دروغگو دروغگو شصت و سه درصدت کو؟<br /> ج) حسین شریعتمداری هستم، دنبال آدرس سایت ضاله‌ی فیس‌بوک می‌گردم!<br /> د) عین‌الله باقرزاده</p><p style="text-align: justify;">آیا می‌دانید که پلیس فتا مخفف چیست؟<br /> الف) این فیس‌بوک را من از کجا باید پیدا کنم؟ چطور بیارمش؟</p><p style="text-align: justify;">حاج آقا بزنین فیس‌بوک دات کام. پرسشنامه را خراب کردید از بس پریدید وسط سؤال‌ها.<br /> الف) خدا عمرت بده، دو ساعته دنبال آدرسشم.<br /> ب) چی می‌گی واسه خودت؟ حاج آقا کیه؟ زودتر سؤالا رو بپرس بریم به کار و زندگیمون برسیم!</p><p style="text-align: justify;">ببخشید که بحث منحرف شد&#8230; کجا بودیم؟<br /> الف) کهریزک بودید، حالا دنبال یک جای دیگر برای آزار و اذیت مردم می‌گردید!<br /> ب) زیر بته بودید، یک دفعه سر در آوردید!<br /> ج) اتفاقاً من هم همین سؤال را دارم، تا حالا کجا بودید؟</p><p style="text-align: justify;">نه، جدی؟<br /> الف) البته من هم جدی جواب دادم.<br /> ب) داشتید می‌گفتید که آدم‌های مخففی هستید.<br /> ج) هر دو!</p><p style="text-align: justify;">آهان&#8230; خب؟ اگر گفتید مخفف چی هستیم!<br /> الف) پلیس فیس و افاده‌اید، «تا»ی وسطش هم برای معلوم نشدن فیس و افاده‌تان است!<br /> ب) پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعاتید، خیلی به هم می‌آیید!<br /> ج) پلیس هدایت خانم‌های آماتور؟ ببخشید شما همان هخای خودمان نیستید، یک‌جورهایی دلتان هم مثل خودش خوش است!</p><p style="text-align: justify;">با انتخاب موضوعات مورد علاقه‌تان در وبلاگ‌نویسی متخصصان ما را برای خدمت‌رسانی بهتر یاری فرمایید.<br /> الف) به مسایل زیر شکمی گرایش دارم، چهار تا کارشناس آشنا به امور خاردار و بالدار بفرستید.<br /> ب) قرار است بحث‌های سیاسی داشته باشم، خودم با پاهای خودم می‌آیم کهریزک!<br /> ج) به هر دو مورد بالا علاقه‌مندم، رییس جمهور را هم همراه کارشناسان اعزام نمایید!<br /> د) می‌خواهم دیدگاه‌هایم را در مورد مسایل مختلف روز بنویسم و انصافاً کار خاصی هم جز فیلتر کردن از دستتان بر نمی‌آید. خداییش فکر می‌کنید این پلیس‌بازی‌ها فایده‌ای هم داشته باشد؟</p><p style="text-align: justify;">بسوزه پدر بیکاری و بی‌پولی. والله خودمان هم می‌دانیم که الکی داریم وقتمان را تلف می‌کنیم!</p><p style="text-align: justify;">پس قبول دارید که خودتان را مسخره کرده‌اید با طرح این پرسشنامه؟<br /> الف) بله</p><p style="text-align: justify;">حالا که خودتان هم قبول دارید، می‌شود بروم وبلاگم را بنویسم؟<br /> الف) خواهش می‌کنم، حتماً.<br /> ب) ما سگ کی باشیم؟<br /> ج) ما خر کی باشیم؟<br /> د) ماااااااااااااااا&#8230;!<br /> ﻫ) بفرمایید. فقط یک چیزی؛ تا همین چند دقیقه پیش ما داشتیم سؤال می‌پرسیدیم، یهو چی شد که برعکس شد؟‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1346"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/11/09/konkoore-azmayeshi/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>28</slash:comments> </item> <item><title>گوهرشناسی به زبان ساده!‏</title><link>http://golabi.net/1389/09/03/gohar-shenasi/</link> <comments>http://golabi.net/1389/09/03/gohar-shenasi/#comments</comments> <pubDate>Tue, 23 Nov 2010 21:18:55 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=866</guid> <description><![CDATA[دو سه هفته پیش یکی از نماینده‌های مجلس گفت که مانتو برای زن ایرانی از هر فسادی بدتر است. فقط برای زن ایرانی؟ در این مورد توضیحی نداد. مثلاً از چه فسادی بدتر است؟ این را هم نگفت. کدام یکی از نماینده‌های مجلس این را گفت؟ بیژن نوباوه&#8230; حالا واقعاً برای شما مهم بود که [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دو سه هفته پیش یکی از نماینده‌های مجلس گفت که مانتو برای زن ایرانی از هر فسادی بدتر است. فقط برای زن ایرانی؟ در این مورد توضیحی نداد. مثلاً از چه فسادی بدتر است؟ این را هم نگفت. کدام یکی از نماینده‌های مجلس این را گفت؟ بیژن نوباوه&#8230; حالا واقعاً برای شما مهم بود که کدامشان این حرف را زده؟ مگر فرقی هم می‌کند؟ مهم این است که یکی از نماینده‌های مجلس چنین طرز تفکری داشته باشد.</p><p style="text-align: justify;">پس چرا من حرف‌هایم را با این نقل قول شروع کردم؟ برای اینکه می‌خواستم نظر شخصی خودم را در مورد حجاب بنویسم و احساس کردم بهتر است که مطلبم را این‌جوری شروع کنم. خداییش اگر از همان اول می‌گفتم قرار است نظر خودم را بنویسم چند نفرتان رغبت می‌کردید مطلبم را بخوانید؟ ولی حالا که چهار خط اولش را خواندید آلوده شدید. یک‌جورهایی دلتان نمی‌آید ولش کنید و با هر بدبختی که هست تا آخرش را تحمل می‌کنید. البته فکر نکنید فقط من هستم که از این روش برای ترغیب خواننده استفاده می‌کنم، نویسنده‌های بزرگ دیگری را هم دیده‌ام که همین کار را می‌کنند! بگذریم. قرار نیست من اسرار نویسندگی را توی این پست بنویسم. بحثمان در مورد حجاب است.</p><p style="text-align: justify;">یک عده‌ای اعتقاد دارند که زن باحجاب مانند گوهری‌ست در صدف. عموماً منظورشان هم از حجاب چیزی توی مایه‌های چادر است که در اینجا تشبیه می‌شود به صدف. از آن‌طرف جماعت دیگری هم هستند که می‌گویند زن‌ها هر چقدر لُخت‌تر باشند بهترند. (انصافاً چند نفرتان فهمیدید صفت لُخت جوری نیست که بشود آخرش «تر» اضافه کرد؟!) من با هر دو دسته مخالفم. به‌نظر من هر کسی خودش باید انتخاب کند که در دل صدف باشد یا نه! اصلاً اگر همین فردا اعلام کنند که تمام زن‌ها فقط باید بیکینی بپوشند خودم اولین کسی هستم که مخالفت می‌کنم؛ به دو دلیل. اول اینکه مغایر آزادی آدم‌هاست. چون شاید یک دختری دوست داشته باشد همیشه چادر سرش کند یا یکی دیگر بخواهد با کت و شلوار و کلاه قدم بزند. دوم اینکه هوا سرد شده و دخترهای مردم گناه دارند و سردشان می‌شود. توی خارجش هم که مرکز فسق و فجور است این کار را نمی‌کنند! یک دلیل دیگر هم در همین لحظه به ذهنم رسید. اینکه آدم نباید به دیدن بیکینی عادت کند. اینجوری ارج و قربش از بین می‌رود و به یک پدیده‌ی عادی تبدیل می‌شود در حالی‌که نباید چیزی از شأن و منزلت بیکینی کم بشود! هر چیزی به‌جای خودش&#8230;!</p><p style="text-align: justify;">و اما یک موضوع مهم دیگر&#8230; حجاب متانت است؟ فکر نمی‌کنم. یعنی هرکس برجستگی‌هایش را بیشتر پنهان کند متانت دارد؟ خب اگر این‌طوری بود که آدم‌ها باید دور خودشان گونی می‌کشیدند و توی خیابان قدم می‌زدند! اصولاً حجاب و متانت هیچ ارتباط یک‌طرفه یا دوطرفه‌ای با هم ندارند؛ برعکس چیزی که قرائتی همیشه توی حرف‌هایش می‌گوید. خود من توی دانشگاه یک دختری را می‌شناختم که چادری بود و اصلاً هم متانت نداشت، خیلی هم پدرسوخته و فلان بود! اصلاً چرا راه دور برویم. همین بیانسه‌ی خودمان متانت دارد یا ندارد؟ خب&#8230; پس چرا حجاب ندارد؟!</p><p style="text-align: justify;">دردسرتان ندهم. زن‌ها می‌توانند هلو باشند: شیرین و موقر و بدون پوشش اضافی که همان‌طوری با پوست نازکشان هم قابل خوردنند! یا مثل نارگیل خوشمزه و مقوی باشند و پوشش زیادی هم داشته باشند! یا شبیه پاملو باشند: بدمزه و زهرمار و با پوشش ضخیم&#8230;! شد چند نوع؟ سه نوع. از نظر منطقی یک نوع دیگر هم هست که نه مزه‌ی خوبی دارد و نه پوشش درست و حسابی، ولی من الآن حضور ذهن ندارم که میوه‌ای متناظرش پیدا کنم&#8230; به‌هرحال مطمئنم که هست، یعنی نمی‌شود که نباشد. وقتی آدمش هست حکماً میوه‌اش هم هست!</p><p style="text-align: justify;">خلاصه که زن‌های چادری و مانتویی و لُخت از نظر تکنیکی تفاوت خاصی با هم ندارند، لباس پوشیدن تمام آدم‌ها به خودشان ارتباط دارد، از روی ظاهر افراد نمی‌شود در مورد باطنشان قضاوت کرد و از همه مهم‌تر اینکه لباس پوشیدن تمام آدم‌ها به خودشان ارتباط دارد&#8230;</p><p style="text-align: justify;">خب حالا که چی؟ به‌خیال خام خودتان از من سوتی گرفتید و توی دلتان گفتید موسیو گلابی کبیر نفهمیده که یک جمله را دو بار نوشته؟! فکر می‌کنید برای من کاری داشت که برگردم و جمله‌ی اول را پاک کنم؟ یعنی هنوز نفهمیدید وقتی کسی مثل من دست به قلم می‌شود تا چهار پاراگراف جلوتر را هم توی ذهنش می‌نویسد؟! از همان اولش هم قرار بود دو بار بنویسم که ملکه‌ی ذهنتان بشود. فکر نمی‌کردم تا این حد سطحی‌نگر باشید. اصلاً شماها خوشتان می‌آید عیب و علت بگذارید روی همه چیز. من را بگو که آمدم چهار کلمه یادتان بدهم بلکه در آینده به دردتان بخورد. جای دستت درد نکنه گفتنتان بود؟ واقعاً که!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=866"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/09/03/gohar-shenasi/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>47</slash:comments> </item> </channel> </rss>
<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk: basic
Page Caching using disk: enhanced (User agent is rejected)
Database Caching 8/31 queries in 0.023 seconds using disk: basic
Object Caching 2010/2050 objects using disk: basic

Served from: golabi.net @ 2012-02-05 04:03:48 -->
