مطالب منتشر شده در «طنزیحات»


به دنبال یک آشنای عوضی بی‌شرف!‏‏

دو سه ماهی هست که چیزی توی وبلاگم ننوشتم، یعنی انقدر اتفاقات عجیب و غریب توی این مدت افتاد که نشد چیزی بنویسم. جمع و جور کردن پایان‌نامه، شروع سربازی، خواستگاری و ردیف کردن مقدمات عروسی… کف کردید، نه؟ تازه توی همین مدت دچار یکی دو تا مرض جزیی مثل سنگ کلیه و باد فتق هم شدم!

حالا از کجا شروع کنم؟ سربازی؟ پایان‌نامه؟ خب… اینها را دروغ گفتم! پایان‌نامه را که ول کردم. مرده‌شور دانشگاه و درس را ببرد. لیسانسش چه گلی به سرم زد که فوقش بخواهد بزند؟ البته توی این مدت نزدیک چهارصد نفر گفتند حیف بود به‌خاطر پایان‌نامه درست را نصفه ول کنی که من هم حوصله نداشتم جوابشان را بدهم. راستش فضای آموزشی ایران به دلیل نامشخصی روی اعصاب من است. شما این‌طوری نیستید؟ اصلاً آدم استادها را که می‌بیند به‌شکل اتوماتیک می‌خواهد درسش را ول کند! تصمیم قطعی دارم که نگذارم بچه‌ام… البته بچه‌ی آینده را عرض می‌کنم، مرغ و خروس نیستیم که توی دو ماه بچه‌مان به دنیا بیاید! بله، بچه‌ام نباید به‌هیچ وجه پایش را توی فضای آموزشی بگذارد. خودم خواندن و نوشتن را یادش می‌دهم، به‌جای تاریخ و جغرافی و دینی و فیزیک هم برایش چهار تا کتاب درست و درمان می‌خرم. تا ده دوازده سالگی هم علاقه‌ی خودش را هم پیدا می‌کند و می‌افتد دنبال همان. ای آقا… دردهای خودم کم بود، مشکلات بچه‌ام هم اضافه شد! حالا به دنیا که آمد یک خاکی سرمان می‌ریزیم. توی این هاگیر واگیر بچه‌مان کجا بود که حالا شما هم گیر دادید به بچه؟ ول کنید بابا!

سربازی ولی در راه است. فوقش تا سه چهار ماه دیگر شروع می‌شود. کسی آشنایی چیزی ندارد که با چند میلیون بشود یک‌جوری قضیه را پیچاند؟ آشنای کله‌گنده‌ی عوضی بی‌شرف که دستش توی دست حکومت باشد ندارید؟ ببخشید این‌طوری می‌گویم‌ها، قصد توهین ندارم، می‌خواهم اهمیت قضیه روشن شود! سرهنگ پول‌بگیر و امضابکن چی؟ ندارید؟ ای بابا، این وبلاگ کوفتی قرار نیست یک‌جایی به درد من بخورد؟ سر جدتان ببینید می‌شود کاری کرد یا نه. شیتیل خودتان را هم می‌دهم! ای وای، ای وای. دنیا چقدر بالا و پایین دارد. بلاگری که یک عمر نوشته‌های موقر داشته و پیچیده‌ترین مسائل اجتماعی و فرهنگی را با تیزبینی و ذکاوت خاص خودش مطرح کرده حالا به جایی رسیده که حرف از شیتیل می‌زند! راحت از این مسأله نگذرید، بلاگر محجوب شما درد دارد، این‌ها را می‌فهمید دیگر؟ بعید می‌دانم. والله اگر بفهمید از زیر سنگ هم که شده یکی را پیدا می‌کنید که کارم راه بیفتد…! خب این هم روضه‌ی مربوط به سربازی. برسیم به بحث شیرین خواستگاری!

خواستگاری را هم دروغ گفتم. هوی، حرف دهنت را بفهم آقا. دروغگوی جعلق را با من بودی؟ از آدمی که تا دو ماه دیگر قرار است کچل کند و برود سربازی چه انتظاری دارید؟ پدر دختره دیوانه است که بچه‌ی مثل دسته‌ی گلش را بدهد دست منِ سرباز؟ بلاگر خفنی هستم که هستم، این را من و شما می‌دانیم، همه که وبلاگ نمی‌خوانند. سر کچل را که ببیند می‌گوید خوش آمدید، بفرمایید بیرون! تازه اگر شانس بیاورم در را باز کند. ممکن است توی آیفون ببیند و فکر کند از این سربازهایی هستم که می‌روند دیش ماهواره‌ها را جمع می‌کنند، اصلاً در را باز نکند! پس اگر دلتان می‌خواهد زودتر کت و شلوار دامادی بپوشم یک فکری برای دور زدن سربازی‌ام باشید. به قرآن وقتش شده که به دردم بخورید. یک تکانی به خودتان بدهید، خسته نشدید از این‌که همیشه خواننده و مصرف‌کننده‌ی دائمی بودید؟ نه جدی؟

حالا قضیه‌ی سنگ کلیه چی بود؟ این یکی را راست گفتم به حضرت عباس! آقا چه دردی دارد یک فسقل سنگ، کأنه درد زایمان آدم را می‌خواباند کف زمین. البته به‌شخصه تجربه‌ی زایمان نداشتم ولی خانم‌هایی که جفتش را تجربه کردند می‌توانند حرفم را تأیید کنند. تازه درد زایمان شیرین است، بالاخره می‌دانی قرار است یک موجود زنده‌ای بیاید بیرون، دست و پا بزند، بخندد، آدم را بغل کند، چهار سال دیگر ترتیب دختر همسایه را بدهد و چه و چه و چه. ولی سنگ کلیه چی؟ همیشه منتظری که روم به دیوار یک سنگی موقع ادرار بیاید بیرون و بخورد به در و دیوار، در همین حد! یک سنگ معمولی. نه دست و پا دارد، نه هیچی و طبعاً با چنین ساختاری نمی‌تواند ترتیب کسی را هم بدهد! اصلاً چرا چنین چیز به‌دردنخوری باید به وجود بیاید؟ یک سنگ کلیه را از نظر بی‌استفاده بودن بین سنگ‌ها می‌شود با آدم‌هایی مقایسه کرد که به مشکل سربازی آدم‌ها می‌خندند و کاری نمی‌کنند… البته نه، آن‌قدرها هم غیرقابل استفاده نیست. می‌شود گفت در حد آدم‌هایی‌ست که به مشکل سربازی نمی‌خندند ولی خب کار خاصی هم نمی‌کنند. یک چیزی توی این مایه‌ها. شرمنده که هی برمی‌گردم سر این موضوع، می‌خواهم قشنگ ملکه شود توی ذهنتان. بعید می‌دانم اگر کار خاصی از دستتان بربیاید بتوانید بعد از این همه عز و جز دریغ کنید!

آهان، راستی… یک مدت نسبتاً طولانی با مادام گلابی نبودیم که این را به احتمال زیاد فهمیده بودید. به یاری خدا بعد از یک سال و اندی دیدیم که این‌جوری نمی‌شود و دوباره به آغوش پرمحبت ایشان برگشتیم. البته از اول این پست آن‌قدر دروغ گفتم که می‌دانستم شاید به اینجا که برسم باورتان نشود، به‌خاطر همین تصمیم گرفتم قضیه‌ی باد فتق را هم مطرح کنم که احتمالاً اگر کسی هم‌چنان نظری چیزی به من دارد بی‌خیال شود! وگرنه الحمدلله خیلی هم استوار هستم و به کوری چشم بدخواهان هیچ عیب و ایراد خاص زیرشکمی ندارم. من و این حرف‌ها؟ باز من دوماه نبودم فکر کردید خبری شده؟ واقعاً که. بروید آقا، بروید پی‌گیر کارهای من باشید. من هم بروم شروع کنم به مایعات خوردن بلکه این سنگ بی‌مصرف بیفتد. راستی به‌خاطر سنگ کلیه که معافی نمی‌دهند؟ اگر می‌دهند بروم جامدات بخورم، سنگم تقویت شود!‏‏

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۶۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۴ شهریور ۱۳۹۰ | ساعت ۰۷:۱۹

تذکرﺓ‌المقامات فی احوالات اسفندیار رحیم مشایی!‏

آن رفیق فابریک محمود، آن رییس جمهور موعود، آن پیشوای جریان انحرافی، آن حاضر در هر اختلافی، آن جگرگوشه‌ی احمدی، آن مشاور سرمدی، آن سوژه‌ی خدایی، اسفندیار رحیم مشایی، بلا بود و چوب دوسرطلا بود که هم از مشکلات حکومت بود و هم روی اعصاب ملت و کلاً یک موجود خاصی بود!

وی را لسان‌المحمود گفتندی و دُم‌المحمود و فلان‌المحمود که حرفش حرف او بود و دائم با وی بود و فلان محمود هم نبود! و محمود او را «مش‌مشا» خواندی از شدت نزدیکی. و بعضی از دوستان ظاهر او را به گی بودن منسوب کردند به بعضی حالات که در عکس‌های او دیدند و شهرام شب‌پره از برای اوست که خواند: اسو اسو اسو، اوفی اوفی، اسو اسو اسو، اوفی اوفی!

مقبول بازیگران بود و در میان آنان شأنی عظیم داشت چنان‌که مهناز افشار در وصف او می‌گوید: «ایشان یکی از مؤمن‌ترین و روشن‌ترین افرادی‌ست که من تا حالا دیده‌ام.» و نقل است که چون به هدیه تهرانی رسید یک کلام فرمود: «عکس‌های شما توحیدی‌ست و انسان را یاد خدا می‌اندازد.» و هیچ‌کس ندانست عکس‌های خودش را می‌گوید یا عکس‌هایی را که گرفته و این از مارمولک بودن ایشان حکایت داشت!

پادشاه اردن گوید که به حال خنده در او نظر کردم، دقیقاً شبیه مستر بین بود و من به تعجب می‌نگریستم. گفت: «یا کینگ! این کرامت ما با کسی مگوی.» گفتم چشم! و کراماتی از این دست از وی بسیار است.

گویند که دلی نازک داشت و قلبی رئوف. زین رو اصحاب خاص را گفتی: «مردم اسراییل دوست ما هستند.» چون دانست که رهبر معظم جمله‌اش را برنتابیده ندا سر داد که «خب حالا تو هم، چیز خاصی نگفتم که» که این از عظمت آن بزرگوار بود. و پس از آن تا هفتاد مجلس دگر هیچ نگفت که این از عظمت آن یکی بزرگوار بود!

با جن‌گیران دم‌خور بود و به رمالی مشهور. روزی از این حرف‌ها به تنگ آمد، بر سبیل انکار گفت: «اگر کسی را امکانش بودی، دو تا از جن‌گیرهای ما را نشان دادی.» کسی آن‌جا بود، در حال دو تا را نشان داد. بگفت: «خب، حالا دو تا دیگر را بگو.» فی‌الفور دو تن دیگر را نام برد. اسفندیار چون اوضاع را اینگونه یافت، خشمگین شد و گفت: «اصلاً تو کیستی که همه چیز را بدانی و بگویی.» گفت: «دَر، حیدر» که همان مصلحی خودمان بود!

چون وفاتش نزدیک شد عزراییل را دیدند که آشفته پای به جلسه‌ی هیأت دولت گذارد. اسفندیار بانگ برآورد که قرار بود اول جان جنتی و رهبری را بگیری تا من بتوانم رییس جمهوری کنم. خلق را خنده آمد و عزراییل نعره‌ها زد از هیبت آن کلام، پس جان او را بگرفت. سه سال بعد محمود او را به خواب دید. پس پرسید: «در آن چهان تو را چه داده‌اند؟» گفت: «چند حوری بهشتی دادند و چند روز بعدتر با حکم حکومتی همه را پس گرفتند. تو هم که نیستی از من حمایت کنی، بیچاره شدم از تنهایی!» چون از خواب برخاست خنده‌ای کرد و گفت خدایش بیامرزد که هر جا بود پا در هوا بود!‏

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات


۴۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ | ساعت ۰۹:۴۱

آخه تکیه بر جای بزرگان در این حد؟!‏

جلوی کارخانه‌ی بیساریان پارچه زده‌اند که برنده‌ی خوش‌شانس یک دستگاه خودروی پژو ۲۰۶، غلام‌علی قوزلنگی از دلیجان.

به سلامتی… ایشالا که چرخش براش بچرخه… بی‌شرفِ خرشانس… می‌تونه بفروشه یه سری از چاله چوله‌های زندگی رو پر کنه بالاخره… شماره‌ی ما خار داشت که برنده نشدیم؟ بازم این غلام‌علی گور به گور شده برنده شد… بیچاره دستش تنگ بود، خدا واسش خواست… اَه، حالا بذار یه دور بزنیم، بعد برو بفروشش… این‌هایی که گفتم می‌تواند بعضی از عکس‌العمل‌های احتمالی دوست‌های غلام‌علی بعد از دیدن پارچه‌ی جلوی بیساریان باشد، البته به جز جمله‌ی آخر که غلام‌حسین با دلخوری به پدرش گفت.

حالا کاری به این‌هایش ندارم، مهم این بود که همه تا چشمشان به پارچه افتاد فهمیدند که قضیه مربوط به غلام‌علی خودشان می‌شود. چون بعضی اسم‌ها تک است، یعنی دلیجان که جای خودش را دارد، آدم اگر توی تمام دنیا هم بگردد دو نفر با چنین اسمی پیدا نمی‌کند. هایده حمیرانژاد هم همین‌طور است یا ترانه موسوی… و خیلی اسم‌های دیگر.

حالا چی شد که این‌ها را گفتم. چند روز پیش رسیدم به یک وبلاگی توی بلاگفا، دیدم صاحبش یک سری پست‌های وبلاگ‌های دیگر را که به نظرش بامزه یا آموزنده بودند جمع کرده و دارد به اسم خودش منتشر می‌کند. گویا وسواس خاصی هم در گلچین کردن مطالب دارد، جوری‌که در این یک سالی که از شروع فعالیتش گذشته حدود ده تا مطلب قابل توجه پیدا کرده. تا اینجایش به درک، بدبختی اینجاست که برداشته مطالبش را به اسم موسیو گلابی منتشر می‌کند! «نوشته شده در جمعه چهارم تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۱، توسط موسیو گلابی» من؟ این همه آدم، آخه چرا من؟!

خواستم یک ایمیل دندان‌شکن برایش بفرستم و بنویسم که این کارها آخر و عاقبت ندارد و به دنیای بعد از مرگ و ریسمان الهی و این‌ها اشاره کنم و یک سری حرف‌های بامزه‌ی دیگر هم در ایمیلم بزنم که در نهایت بشود متنش را توی وبلاگ خودم هم بگذارم؛ ترسیدم متوجه طنز ماجرا نشود و فکر کند واقعاً تحت تأثیر قرار گرفته‌ام و پس‌فردا هم جار بزند که فلانی برای من ایمیل اعتراض‌آمیز فرستاده. خلاصه که بی‌خیال موضوع شدم ولی گفتم که محض خنده این قضیه را توی وبلاگم بنویسم بلکه این دل صاحب‌مُرده آرام بگیرد!

آقا جان! موسیو گلابی در دنیای مجازی تک است، یک چیزی توی مایه‌های همان غلام‌علی قوزلنگی خودمان توی دلیجان. برند است برای خودش. نمی‌شود که طرف از گرد راه برسد و زارتی اسم من را بگذارد روی نوشته‌هایش. خود من هم تا زنده‌ام نمی‌گذارم کسی از اسم من، شهرت من و زحماتی که بنده در عرصه‌ی وبلاگ‌نویسی کشیدم در راستای مطامع خودش استفاده کند. هر کاری راهی دارد. اگر هم کسی خواست اسم من را پای مطلبش بگذارد باید یک روال مشخصی را طی کند. مثلاً می‌تواند دو تا از مطالب اُس و قس‌دارش را برای من ارسال کند و در صورت تأیید شدن مطالب بعدی‌اش را این‌طوری تمام کند: «نوشته شده توسط نویسنده‌ی ناشناس تحت لیسانس موسیو گلابی وبلاگستان»… و تازه اگر خوب بودنش را حفظ کرد بعد از چند ماه می‌تواند اسم خودش را هم بنویسد.

خلاصه که اوصیکم بتقوی‌الله. عزیزان من! ما آنچه باید بکنیم انجام می‌دهیم. آنچه باید گفت هم گفتیم و خواهیم گفت. من وبلاگ فیلتری دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به من دادید… همه‌ی این‌ها را من کف دست گرفتم، در راه این وبلاگستان فدا خواهم کرد برود پی کارش، این‌ها هم نثار شما باشد… بله، وبلاگ فیلتری دارم، اندک آبرویی… این‌ها را که یک بار گفتم. بقیه‌اش چی بود؟ یادم نیست. حالا شما علی‌الحساب آن طرف مانیتور یک‌کم های‌های گریه کنید، بقیه‌اش را که یادم افتاد می‌آیم می‌نویسم!

بعدتر اضافه شد:
ببخشید گریه‌تان را قطع می‌کنم. خواستم اطلاع بدهم که گویا ایشان ظرف چند ساعت اخیر اسمش را از موسیو گلابی به گلدان تغییر داده… البته خدا را شکر هنوز توضیحات پروفایلش را عوض نکرده!‏

نوشته شده در دسته‌ی: طنزیحات


۵۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ | ساعت ۰۶:۱۶



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه