مطالب منتشر شده در «شخصی‎نوشت‎ها»


گلدونا رو آب بدین، سلام همسایه رو جواب بدین!

این همسایه بالایی‌مان یک فروند جغله دارد که بر اثر ورجه وورجه‌اش کل ساختمان شروع به لرزیدن می‌کند. ماشاالله همه‌ی حرکاتش هم صدادار است! نمی‌دانم این همه آلودگی صوتی را از کجایش در می‌آورد. دو تا آدم بالغ در بی‌ناموسی‌ترین وضعیت هم نمی‌توانند چنین سر و صدایی ایجاد کنند!

امروز عصر، پاک خانه را گذاشته بود روی سرش. آن‌قدر همه جا را تکان داد که ناخودآگاه یاد زلزله افتادم! به دلیل نامعلومی حس کردم همین امروز و فرداست که زلزله‌ی درست و درمانی بیاید. کانون و ریشتر و این‌هایش را نمی‌دانم ولی از آن‌هایی‌ست که همه جا را با خاک یکسان می‌کند. این فکر و خیالش به درک، پشت‌بندش همین‌جوری توهم است که دارد می‌آید!

دستم روی مبل بود، یک‌دفعه شروع کرد به لرزیدن! بعد لوستر بالای سرم یک مقادیری خچ خچ کرد … نمی‌دانم واقعاً لوسترمان موقع زلزله چنین صدای خچ خچی می‌دهد یا نه، ولی خداییش من یک صدایی توی همین مایه‌ها شنیدم که ازش بیرون آمد! سرتان را درد نیاورم، از در و دیوار خانه داشت صدا می‌آمد. خب من هم آدمم دیگر، حالا درست است که کمالاتم زیاد است اما ترس که کاری به ریخت و قیافه و شخصیت آدم ندارد!

پریدم توی اتاق که اگر فیلم مستهجنی، بادکنکی چیزی توی وسایلم هست فوراً معدوم کنم! خب یک وقت می‌بینی زلزله می‌آید من را می‌کـُشد، بعد وسایلم را از زیر آوار می‌کشند بیرون و به این چیزها می‌رسند، بد می‌شود! در نهایت چیز دندان‌گیری پیدا نکردم که بعدها مایه‌ی آبروریزی‌ام باشد، جز دو سه تا عکس آدامس پولا مربوط به سال‌ها پیش و یک خروار پوست نارنگی که چند روز پیش حوصله نداشتم بریزم توی سطل آشغال، ریخته بودمشان توی کشو! همه را بردم دور ریختم و آمدم به انتظار مرگ نشستم توی اتاقم…

به جان شما نباشد به جان خودم، خودکارهایم هم بالا پایین می‌پریدند. انگار کن قیامت شده باشد و این‌ها منتظر باشند که سر نوبتشان بروند علیه من حرف بزنند! یک‌دفعه توی همین گیر و دار مادرم شروع کرد به حرف زدن در مورد همسایه‌ی بالایی. یادم افتاد که این‌ها توهم نیست، زیر سر همان بچه است! بگذریم…

کجا بودیم؟ آهان! حس می‌کنم زلزله می‌‌آید. سیستم زلزله هم این‌طور نیست که بلرزاند، بعد لباست را بپوشی و از خانه یا محل کارت خارج شوی. نه عزیز من، این سوسول‌بازی‌ها را ندارد! اولش سقف را روی سرت خراب می‌کند، بعد اگر خیلی خوش‌شانس باشی و بتوانی از جایت بلند شوی، یک آجری بلوکی چیزی از جای نامعلومی می‌آید و می‌خورد توی فرق سرت و تمام!

القصه افتاده‌ام توی فکر مرگ و بر جای نهادن نام نیک از خود. وقتی به مرگ فکر می‌کنم ناخودآگاه یک قدری آدم می‌شوم، حداقل تا چند روز! می‎خواهم از فردا جواب تلفن‌های دوستانم را بدهم، به چند تایشان سر بزنم و دو سه تا کار نیمه‌تمام هم دارم که باید هر چه سریع‌تر انجامشان بدهم. البته آرش هم یکی از فیلم‌های جسیکا آلبایم را پیچانده که باید بروم از حلقومش بکشم بیرون!

آقا جان! این حرف‌ها را سرسری نگیرید، دارم می‌گویم که بروید در موردشان فکر کنید. این‎قدر نچسبید به خانه و زندگی و ماشین و دم و دستگاه اطرافتان. گور پدر مال دنیا. بلند شوید به چهار نفر بگویید دوستت دارم! بالاخره یک پدری، مادری، دوست پسری، دوست دختری، همسری، بچه‌ای، برادری، خواهری، کسی هست که دوستش داشته باشید… یک خرده بهشان محبت کنید، بغلشان کنید، ببوسیدشان، با هم لاو بترکانید. حالا جوری نباشد که به بهانه‌ی این پست هر کاری که دلتان خواست بکنید اما به هر حال هر جوری که می‌شود محبتتان را ابراز کنید! بالاخره فردا نباشد، دوفردای دیگر همه‌مان را می‌کنند توی یک متر جا…

خلاصه یک حرکت احساسی از خودتان نشان بدهید که مثلاً معلوم شود با خرس قطبی فرق دارید. تازه آن خرس قطبی هم یک وقت‌هایی به زن و بچه‌اش محبت می‌کند! نمی‌گویم غذا خوردن و پول درآوردن و شطرنج بازی کردن بد است، خیلی هم خوب است، هر کس هم غیر از این گفت دیوانه است… اما این‌ها همه‌ی زندگی نیستند. آدم باشید، خلایق را دوست داشته باشید.

حیف که خوابم می‌آید و حوصله ندارم بیشتر برایتان حرف بزنم وگرنه خیلی حرف‌های دیگر هم داشتم… علی‌الحساب این را از من داشته باشید که محبت کردن خوب است و از محبت خارها گل می‌شود. ماشالله سنی ازتان گذشته، این‌ها را که دیگر من نباید به شما بگویم!

پی‌نوشت:
خیلی خوابم می‌آمد اما هر چقدر که زور زدم خوابم نبرد. گفتم بلند شوم این پست را بنویسم بلکه مغزم یک قدری خسته شود و راحت‌تر خوابم ببرد. ذره‌ای به مغزم فشارم نیامد هیچ، نوشته‌ام هم شبیه هذیان شد. راستش حوصله ندارم بذارمش برای بعد، می‌خواهم همین الآن پابلیشش کنم! آدم همیشه که نمی‌تواند فوق‌العاده باشد، سطح انتظاراتتان را پایین بیاورید رفقا!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۲۰۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۸ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۰۸

آمد به سرم از آن‌چه می‌ترسیدم!

چند وقت پیش تصادف کردم. از همان موقع دارم به بخت بدم لعنت می‌فرستم. نه به خاطر این‌که درِ عقب ماشین احتیاج به صافکاری دارد، اتفاقاً آن قسمتش فدای سرم! راستش چنین تصادفی برایم افت داشت!

از شما چه پنهان، توی این چند سالی که گواهی‌نامه گرفتم هیچ‌وقت تصادف نکرده بودم. البته خیلی وقت‌ها تا مرز شاخ به شاخ شدن با ماشین جلو هم پیش می‌رفتم اما در لحظه‌ی آخر به خیر و خوشی از کنارش رد می‌شدم و احیاناً دستی هم برایش تکان می‌دادم! یک عمر رانندگی این و آن را مسخره کرده بودم. به هر کس که می‌رسیدم می‌گفتم خانم‌ها هیچ‌کدامشان رانندگی بلد نیستند. خب این هم عاقبتش…

داشتم از پارکینگ یک پاساژی در می‌آمدم که بغل ماشین فرتی خورد به ستون، آن‌هم در شرایطی که هیچ ماشینی دور و برم نبود، هیچ عجله‌ای هم نبود، ناراحتی خاصی هم نداشتم که بخواهم این اتفاق را گردنش بیندازم! از همه بدتر این‌که مادام گلابی هم کنارم نشسته بود. با این حرکتی که انجام دادم، تمام آبرویی را که ذره ذره پیشش جمع کرده بودم به فنا دادم!

دلم می‌خواست اولین تصادفم باکلاس‌تر باشد. مثلاً آن‌قدر سریع بروم که از پشت بزنم به یک ماشین در حال حرکت یا بپیچم جلوی یک موتورسوار و پرتش کنم توی جوی آب. حداقلش به یک چیزی بخورم که در حال حرکت باشد، نه به یک چیز ثابت! واقعاً تصادف مضحکی بود، یک آبروریزی به معنای واقعی کلمه!

از آن موقع تا حالا هی به خودم می‌گویم که کاش توی یکی از همان شاخ به شاخ شدن‌ها اولین تصادفم را تجربه می‌کردم. اصلاً کاش می‌مردم و این روز را نمی‌دیدم. یاد آن خانم راننده‌ای می‌افتم که داشت می‌آمد توی پارکینگ و صدای کوبیده شدن ماشین به ستون را که شنید به دلیل نامعلومی لبخند زد! شاید داشت با همان لبخند می‌گفت که خیلی اسکلی، شاید هم گاگول، حتی ازگل… هر چه بود، معنی خوبی نداشت! حالا می‌تواند همه جا با افتخار بگوید رانندگی خانم‌ها آن‌قدرها هم که می‌گویند بد نیست. مخصوصاً این قسمت آخرش تا آن بی‌ناموسی‌ترین اعضای بدنم را هم می‌سوزاند!

حالا صافکاری و آبروریزی و لبخند خانم راننده و سوزش فلان عضو و این‌ها به کنار… این تجربه به من ثابت کرد که مسخره کردن دیگران کار خوبی نیست. نکنید آقا جان، نکنید! آخرش سر خودتان می‌آید و شرمنده می‌شوید. این را هم فقط من نمی‌گویم، یک حرف مشترک بین تمام آدم حسابی‌های دنیاست!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۲۰۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۸ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۰۸:۱۱

این روزا با ده هزار تومن چی می‌شه خرید؟!

تازگی‌ها دچار فراموشی عجیب و غریبی شده‌ام. نمی‌دانم به آلودگی هوا ربط دارد یا به پارازیت‌هایی که ارسال می‌کنند یا این‌که اساساً آدم در این سن، دچار نوع لایتی از آلزایمر می‌شود. به هر حال چندان طبیعی نیست!

یادش به خیر! کلاس اول دبستان که بودم شماره‌های دفتر تلفنمان را مثل آب خوردن حفظ می‌کردم. این موضوع باعث شد که کم‌کم پدر و مادرم شروع کنند به استفاده‌ی ابزاری از من! دیگر هر موقع می‌خواستند به فک و فامیل زنگ بزنند، یقه‌ی من را می‌گرفتند و شماره می‌خواستند. حالا را نگاه نکنید، آن موقع‌ها همین‌طور به این و آن شماره می‌دادم!

این حافظه‌ی برتر ذره ذره آب رفت و به این‌جایی رسید که الآن می‌بینید. تازگی‌ها آن‌قدر شدت پیدا کرده که یک وقت‌هایی نصف جمله را می‌گویم و بقیه‌اش یادم می‌رود. بدجوری احساس پیر بودن می‌کنم! بعضی شب‌ها وقتی دراز می‌کشم به این فکر می‌کنم که تا همین چند سال پیش شیری بودم با این هوا یال و کوپال (این هوایش قابل نشان دادن نیست اما اطمینان داشته باشید چیز بزرگی‌ست!) که هم نعره می‌زد، هم از خانواده‌اش محافظت می‌کرد و هم خرگوش‌ها مثل سگ از او می‌ترسیدند… با تمام این اوصاف باز هم می‌توانست شب‌ها روی یک پایش بایستد و با ماده‌شیرش شطرنج بازی کند. حالا نه در این حد، اما به هر حال چیزی توی همین مایه‌ها بودم!

آن روزها گذشته و احساس می‌کنم از شیر مذکور (!) فقط نعره‌های گاه و بی‌گاهش یادگار مانده که تازه این‌جور وقت‌ها هم خرگوش‌ها اعصابشان خرد می‌شود و تمام عناصر مؤنث خاندانش را مورد عنایت قرار می‌دهند، راسوها محض خنده دُمش را انگولک می‌کنند و روباه‌ها در اوقات فراغتشان مچلش می‌کنند!

از این حرف‌ها بگذریم رفقا. می‌دانم که حوصله‎ی خواندن یک مقدمه‎ی طولانی را ندارید…

قضیه این است که تا همین چند روز یادم بود که وبلاگم در چنین روزی یک‌ساله می‌شود اما از بد حادثه، روح همان شیر پیر در من حلول کرد و یادم رفت که امروز ۲۴ مهر است! دلم می‌خواست صبح کله‌ی سحر بیایم و از شما کادو بخواهم که قسمت نشد… البته از نظر من اشکالی ندارد، فدای سرتان! اصلاً پول‌هایتان را جمع کنید و همه‌اش را در روز تولدم خرج کنید!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۳۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۵ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۰۲



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه