مطالب منتشر شده در «شخصی‎نوشت‎ها»


آن‌چه در این روزها بر من گذشت!

بعد از سه چهار روز دوری از اینترنت، بالاخره دیشب صفحه‌ی مدیریت وبلاگم را باز کردم. چند نفر نگران حالم شده بودند که دمشان گرم! دیدن کامنت‌های محبت‌آمیز بعد از چند شب بی‌خوابی توی زندان و بازجویی پس دادن، حس خوبی به آدم می‌دهد… نمی‌خواهم حوصله‌تان را سر ببرم. فقط همین‌قدر بدانید که همه‌ی بلاهایی که توی این چند روز سرم آمد، حاصل یک بی‌احتیاطی بود. پریدن از وسط گازهای اشک‌آور و سنگ زدن به آن‌طرفی‌ها کمترین مجازاتش چند شب زندان است. توی روز عاشورا وقتی دیدم جمعیت زیاد است، یک لحظه از خودم بی‌خود شدم و پریدم که حداقل چند نفر را زخمی کنم. نفهمیدم یک‌دفعه چی شد که چند تا از نیروهای گارد ویژه بین آن همه جمعیت صاف آمدند طرف گُل جمع و یقه‌اش را گرفتند. بالاخره خوشگلی این دردسرها را هم دارد دیگر!

می‌دانم الآن چشمتان گرد شده. حق دارید، چشم‌های خودم هم گرد شده! این‌ها را الکی گفتم که تحت تأثیر قرار بگیرید… راستش یک سفر چهار روز رفته بودم شمال. هوا عالی بود ولی پایمان را از خانه بیرون نگذاشتیم. البته دروغ چرا، خود من دو بار بیرون رفتم. یک‌بار کیسه‌ی آشغال را برداشتم و گذاشتم توی سطل آشغال جلوی خانه که کل این قضیه حدود دو ثانیه طول کشید. بار دوم هم می‌خواستیم برگردیم تهران که مسیر خانه تا ماشین را طی کردیم. آن هم باید حدود یک ثانیه طول می‌کشید که بچه‌ها هوس آب‌بازی کردند و درگیری پیش آمد و حدود یک ساعت طول کشید تا سوار شویم!

سرجمع همین یک ساعت و دو ثانیه را بیرون بودم. بقیه‌اش را هم اگر خدا قبول کند فقط توی خانه بودم و تفریحات سالم کردم. بیرون هم کلاً خبری از آدمیزاد نبود. آدمیزاد که چه عرض کنم، مارمولک هم توی خیابان نبود!

البته توی خانه هم تمام کسانی که آمده بودند به‌شکل عجیب و غریبی نجابت به‌خرج می‌دادند و سراغ حرکات ناسالم نمی‌رفتند. فقط شب دوم از دستمان در رفت و یک لحظه اشتباهی زدیم یکی از این کانال‌های Fashion و دیگر دلمان نیامد عوضش کنیم! زمانش از دستم در رفته اما فکر کنم دو سه ساعت این مدل‌های لباس همان‌طور آمدند و رفتند. (حتماً خودتان در جریانید که بچه‌ها به تنها چیزی که نگاه نمی‌کردند لباسشان بود!) آخرش هم ما کانال را عوض نکردیم، خودشان خسته شدند که دیگر نیامدند. ما هم از سر اجبار یا از سر لج یا از سر هر چیز دیگری که بود خاموشش کردیم!

خلاصه مسافرت خوبی بود، جای همه خالی… بگذریم. قرار نیست جریان مسافرتم را تعریف کنم. فقط آمدم تا از تمام کسانی که به یادم بودند و توی وبلاگ و فیس‌بوک و توییتر و بقیه‌ی سوراخ سنبه‌های اینترنت حالم را پرسیدند و اظهار نگرانی کردند، تشکر کنم. امیدوارم همین پیگیری را برای دعوت از من در مراسم عروسی خودتان یا بچه‌تان هم نشان دهید! ارادتمند و مخلصم رفقا، در ضمن عجالتاً زنده هم هستم!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۶۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ دی ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۵۹

نصیحت پدرانه!

من می‌گویم کاربرد بعضی چیزها مشخص است. شما به‌فرض یک گونی را در نظر بگیر. نمی‌توانی انتظار داشته باشی که این گونی دست و پایت را بمالد یا به‌جایت وضو بگیرد. ذات گونی جوری‌ست که باید داخلش برنج و لوبیا بریزی یا بکشی روی سر یک بنده خدایی… هیچ کار خارق‌العاده‌ی دیگری هم انجام نمی‌دهد! تا این‌جا را داشته باشید، می‌خواهم یک قضیه‌ای را برایتان تعریف کنم.

راستش این برادر ما (پویا) یک مدتی دلش می‌خواست گیتار بزند. بدون شک تمام هدفش هم دلبری کردن از دخترها در مسافرت‌های دسته‌جمعی و تورها بود. نوع گیتار هم برایش فرقی نمی‌کرد و فقط می‌خواست یک چیزی باشد که وقتی می‌زند، هم‌زمان بتواند «یه دیواره یه دیواره» را بخواند… خب باید بپذیریم که این آدم نمی‌توانست دنبال یک هدف درست و حسابی باشد!

اوایل ازدواجش نشسته بودیم به مرور خاطرات قدیمی. در حقیقت من داشتم مرور می‌کردم و آبرویش را می‌بردم؛ خانمش هم نشسته بود و یک‌جور عجیب و غریبی نگاه می‌کرد. من این قضیه‌ی گیتار را با آب و تاب تعریف کردم و یک‌مقدار هم جو دادم. خلاصه هر چیزی که در چنته داشتم، رو کردم! پویا هم می‌خندید و به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. البته گهگداری هم سرش را پایین می‌انداخت و گل‌های قالی را می‌شمرد! بعدش هم یکی دو تا آس دیگر رو کردم که هرچند نمی‌شود این‌جا گفت اما اطمینان داشته باشید که چیزهای قابل توجهی بودند و قابلیت فروپاشانی (!) یک زندگی را داشتند.

در نهایت وقتی دیدم کار به جاهای باریک نکشید فهمیدم که قبلاً خود پویا به بیشتر روحیات مزخرفش اعتراف کرده و خانمش کاملاً می‌دانسته که برادرم هیچ‌وقت یک چهره‌ی شاخص فرهنگی نبوده؛ بعدش هم با علم به تمام این مسائل، حاضر به ازدواج شده.

این حرکت از معدود حرکات مثبت برادرم در طول زندگی‌اش بوده! به نظر من هم آدم باید همانی باشد که هست، با تمام بدی‌ها و خوبی‌هایش. این‌جوری نیازی به فیلم بازی کردن هم ندارد… حالا ممکن است یکی ادعا کند که من از این ماشین‌های چندکاره‌ام که نه‌تنها سبزی پاک می‌کنم، بلکه زمین را هم تمیز می‌کنم و تازه می‌شود سوارم هم شد. قبول دارم که این‌جوری ملت بیشتر خوششان می‌آید و حتی از ازدواج با آن آدم هم استقبال می‌کنند اما فکر می‌کنم نباید در این زمینه‌ها کوچک‌ترین اغراقی کرد.

به‌هرحال آدم وقتی با همسرش آشنا می‌شود یک‌سری انتظاراتی دارد که دوست دارد اگرنه صددرصد، حداقل پنجاه درصدش عملی شود، یا لااقل سی درصدش. اصلاً تو بگو دو درصدش! خب چه اشکالی دارد که یک نفر از همان اولش اعلام کند که انتظارت از من در حد یک گونی سالم باشد؟ خیلی هم خوب است!

پی‌نوشت:
اجازه بدهید به‌رسم برادری این را هم اضافه کنم که حالا آن پویا با مختصاتی که در مورد قبل از ازدواجش گفتم دارد آبروداری می‌کند و برای این‌که بخشی از انتظارات ازدست‌رفته را برآورده کند و بگوید که ما هم آره، توی خانه سه‌تار و دف می‌زند و آهنگ‌های شجریان را زمزمه می‌کند! خلاصه دارد دست و پا می‌زند که شخصیت فرهیخته‌ای از خودش نشان دهد. خدا حفظش کند، از عجیب‌ترین برادرهای دنیاست!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۷۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ آذر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۴۶

آری، این‌چنین است برادر!

بعضی وقت‌ها آدم خیلی الکی شاد و شنگول است، یک چیزی شبیه همین حسی که الآن دارم. از آن‌جا که توی این مملکت آدم معمولاً حالش خراب است و دلش می‌خواهد با مخ برود توی دیوار، این‌جور موقع‌ها حس می‌کنم تبدیل به یک آدم اروپایی شده‌ام. بعد هفت جد و آبادم هم متولد پاریس می‌شوند. پدربزرگ مرحومم با آن میل‌هایی که کنار اتاقش خاک می‌خورد و با پدرسگ گفتن‌هایش، می‌شود فک و فامیل ناپلئون! خودم هم شبیه این آدم‌های مرفه بی‌دردی می‌شوم که شیک و پیک دارند توی شانزه‌لیزه قدم می‌زنند. حتی گاهی یک سگ پاکوتاه هم دنبالم می‌آید!

از شما چه پنهان، بعضی وقت‌ها آن‌قدر درگیر همین فکر و خیال‌های خارجکی می‌شوم که موهایم کم‌کم طلایی می‌شود، چشم‌هایم آبی می‌شود… دردسرتان ندهم، برای خودم یک‌پا داف می‌شوم! حالا گیرم که مردها داف نشوند اما من می‌شوم… تازه از آن‌هایی که برد پیت و باندراس رسماً باید بروند جلو بوق بزنند!

توی همین گیر و دار است که خصوصیت‌های ایرانی‌ام بالا می‌زند. یعنی اگر واقعاً هم شکل و شمایل اروپایی پیدا کنم و تمام عالم و آدم هم «موسیو» صدایم کنند فرقی ندارد، به‌هرحال معلوم است که یک جای کار دارد می‌لنگد! کجای کار؟ آن‌جایی که در چنین مواقعی شهرام شب‌پره گوش می‌کنم و اخبار سیاسی می‌خوانم.

خب به نظر من اگر آدم واقعاً اروپایی باشد دست دوست‌دخترش را می‌گیرد و زیر باران پاریس قدم می‌زند، تازه وقتی‌که پسره به قول خودمان ببو باشد! اگر یک مقدار سر و گوشش بجنبد که هیچی، باید سراغش را مست و لایعقل گوشه‌ی دیسکو گرفت در حالتی که «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»!

نمی‌خواهم غرغر کنم اما خداییش آدم این‌جا کپک می‌زند. مثلاً منی که الآن حالم خوب است و دلم می‌خواهد شادتر باشم، باید چه خاکی به سرم بریزم؟ نه من، همه‌مان. چهار تا تفریح درست و حسابی نیست که دلمان را خوش کنیم.

چند روز پیش با یک بنده خدایی حرف همین تفریحات جوان‌ها شد. گفت این همه تفریح: پارک، سینما، رستوران، خیابان… یعنی یارو رستوران و خیابان را هم تفریح حساب می‌کرد!

به‌قول کروبی آخه برادر من، این‌طور که نمی‌شود! این جوان‌ها به‌خاطر کمبود امکانات است که صبح تا شب دارند جردن و سعادت‌آباد و میرداماد را بالا پایین می‌کنند. بدبختانه خیلی از پدر و مادرها هم فکر می‌کنند که این‌ها خیلی دارند خوش می‌گذرانند و اسمشان را می‌گذارند سوسول، بی‌کار، جاهل، خام و هزار تا چیز دیگر هم در باب بد بودنشان می‌گویند.

نمی‌شود که هر چیزی دلت خواست درباره‌ی این جوان‌های فلک‌زده بگویی. رستوران رفتن هم شد تفریح؟ هر آدم عاقلی می‌داند که غذا خوردن توی رستوران اسمش تفریح نیست. خوشی‌اش هم که به‌خاطر پیتزا و محیط قشنگ رستوران نیست، یحتمل به‌خاطر آن دوست‌دختر یا دوست‌پسر یا نامزد یا همسر یا هر چیز دیگری‌ست که کنار آدم نشسته… تو نان و پنیر را هم که کنارش بخوری می‌شود خفن‌ترین دنده‌کباب، می‌شود غذای ایتالیایی مخصوص سرآشپز!

اصلاً موضوع رستوران را فراموش کن! سیرک درست و درمان داریم یا موزه‌ی پر و پیمان؟ تئاتر داریم؟ کتاب‌خانه‌ی خوب داریم؟ خب اگر داریم بگو! نداریم دیگر… چه چیزمان مثل آدمیزاد است که فکر می‌کنی جوان‌هایمان دارند عشق دنیا را می‌کنند؟ تازه این‌ها به کنار. بزرگ‌ترین تفریح مرد، کار است. این را هم من نمی‌گویم، حدیث است! خب کار کجا پیدا می‌شود؟ طرف حتی رأیش را هم نمی‌تواند پس بگیرد، آن‎وقت برود کار کند؟!

همین می‌شود که آدم توی اوج شادی برای وبلاگش پست می‌نویسد. تازه من آدم فرهنگی‌ای هستم که نمی‌روم معتاد شوم و بیفتم توی جوب! واقعاً فکر می‌کنید اگر این‌جا یک گروه موسیقی خیابانی بود که می‌رقصیدند و آهنگ اجرا می‌کردند من می‌آمدم برایتان پست بنویسم؟ خب نه!

همیشه همین‌طور است. آن مرد موطلایی با کت بینگولی و پاپیون چندصد دلاری‌اش توی سه ثانیه دود می‌شود و می‌رود هوا! آخرش خودم می‌مانم و لحظه‌هایی که بی هیچ اتفاق خاصی می‌گذرد. باز همان آهنگ گوش کردن بهتر است. حداقل آدم یک نعره‌ای همراه خواننده می‌زند و گهگداری هم احساس خوش‌صدایی می‌کند!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۲۲۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۶ آذر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۴۳



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه