مطالب منتشر شده در «شخصی‎نوشت‎ها»


هر سال می‌گم دریغ از پارسال!

یک دسته از آدم‌هایی که هیچ‌وقت نتوانستم درکشان کنم شوهرهای تشنه‌ی شب جمعه‌اند. یک لحظه امان بدهید، فوری چوب برندارید که سیاه و کبودم کنید، باور کنید من هم تشنه‌ی این شب‌های جمعه‌ام، گیرم که شوهر کسی نباشم! منظورم از این شوهرهای تشنه آن‌هایی هستند که فقط آخر هفته‌ها احساس شوهر بودن بهشان دست می‌دهد، همان‌هایی که از ارتباط جنـ.ﺴﻰ فقط در همین حد می‌دانند که نمی‌شود این‌جور کارها را با لباس انجام داد! این جماعت فکر می‌کنند که اگر این کارها بالفرض سه‌شنبه انجام بشود یا ساعتش تغییر کند، یک صاعقه‌ای از آسمان می‌آید و فرتی می‌خورد وسط نقطه‌ی تقاطع دو نفر به‌نحوی‌که تمام دار و ندارشان را نابود می‌کند! اسمشان را می‌گذارم «شوهرهای سنتی»… باز که چوبتان را بالا بردید! بابا جان منظورم نگاه سنتی به این قبیل چیزهاست، هیچ ربطی به سن و سال و قدمت شوهرها ندارد!

چیزی که من در مورد شوهرهای سنتی می‌دانم این است که درست‌بشو نیستند. خیلی که زور بزنند قبل از شروع کارشان به چهار تا پوزیشن جدید فکر می‌کنند اما باز هم نتیجه‌ی کارشان تفاوت قابل‌توجهی ندارد! نهایت ماجرا باز هم همان زمان از پیش تعیین‌شده است و چراغ‌های خاموش و پریدن زیر پتو. نه لبخندی، نه حرف و حدیثی، نه مقدمه‌چینی و بند و بساطی. یک‌سره می‌روند سراغ آخر کار و چهار تا پت پت می‎کنند و تمام!

ببین برادر من! شما شطرنج هم که بازی می‌کنی اولش سرباز را چهار تا خانه جلو می‌بری، بعد فیل را از پشتش در می‌آوری و تهدید می‌کنی، اسبت را حرکت می‌دهی، وزیر را می‌گذاری توی جای مناسبش و آخرش در یک لحظه‌ی مناسب همه را اطراف طعمه‌ات ـ‌که همان شاه باشد‎ـ جمع می‌کنی و کیش و مات و به به… تبریکات صمیمانه‌ی من‌را بپذیرید، بازیکن خوبی هستید، آدم دلش می‌خواهد با شما بازی کند!

نمی‌خواهم وارد جزئیات قضیه بشوم اما حکایت شوهرهای سنتی هم همین است. دورت بگردم، نمی‌شود که فقط توی یک زمان خاص و با یک روش خاص شطرنج بازی کنی. برای زندگی‌ات برنامه‌ی مشخصی داری قبول، در طول هفته وقت نداری که شطرنج بازی کنی خب این هم قبول (که البته قبول نیست!) ولی نمی‌شود که همان اول بازی تا مهره‌ها را چیدی وزیر را برداری بکوبی وسط فرق سر شاه و بعدش هم بساطت را جمع کنی و از زمین بیرون بروی! یک کاری کن که آدم رغبت کند باز هم بیاید کنارت بنشیند و بازی کند! خلاقیت به خرج بده، ابتکار جدیدت چیزی بیشتر از تغییر پوزیشن باشد. این کار درست مثل این است که همان اول بازی به‌جای وزیر بروی با فیل بکوبی توی سر شاه، قبول کنی که فرقی با هم ندارند!

ببین پستم به کجا رسید… باور کنید می‌خواستم در مورد تعطیلات نوروز بنویسم، پاراگراف اول هم قرار بود مقدمه‌ی نوشته‌ام باشد. دروغ چرا، تمام که شد احساس کردم حق مطلب ادا نشده! چانه‌ام گرم شد، گوش مفت هم پیدا کردم، این شد که بحث به اینجاها کشید. فعلاً بگذریم، یادم باشد یک روزی ادامه‌اش را بنویسم!

و اما در مورد عید… چه عیدی عزیز من؟! این همه در بد بودن شوهرهای سنتی نوشتم اما خودم درست عین همان‎ها عمل کردم. از قبل کلی برای لحظه لحظه‎ی عید نقشه کشیده بودم. چه غلط‌ها که قرار بود بکنم. در نهایت هیچ غلطی نکردم و امسال هم هیچ فرقی با سال‌های قبل نداشت. در یک کلام مزخرف بود، حتی فرا مزخرف!

همین‌جا در حضور شما رسماً اعتراف می‌کنم که هیچ کدام از برنامه‌هایم عملی نشد. تمام وقتم به‎دیدن چند تا فیلم و سریال گذشت، یکی دو تا کتاب خواندم و مقادیر زیادی هم توی اینترنت چرخیدم… آهان! سریال «زن بابا» را هم به‌خاطر «علی صادقی» نگاه کردم… و واقعاً نفهمیدم که این روزها چطور به‎همین سادگی تمام شد. تنها تأثیری که این تعطیلات داشت تغییر ساعت خوابم بود جوری‌که این وقت صبح از زور بی‌خوابی وبلاگ‌نویسی می‌کنم! خدا این روزها را به خیر بگذراند، پاک دیوانه شده‌ام. برای سلامتی‌ام دعا کنید، آخرین شانسم همین دعاهای شماست!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۶۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ فروردین ۱۳۸۹ | ساعت ۰۵:۳۸

دست بالای دست!

جای شما خالی دیشب افتادیم به‌جان آجیل عید و به طرﻓﺔ‌العینی همه را بلعیدیم. آخرش فقط چندتایی تخمه ماند که دیگر میلی به خوردنش نداشتیم. دروغ چرا، آن اولش هم که تخمه‌ها را می‌خوردیم به‌خاطر این بود که قاطی پسته‌ها و بادام هندی‌ها بیرون می‌آمدند. یک‌جورهایی توی رودربایستی می‌ماندیم!

اوضاع قاراشمیشی بود. از یک طرف دندان‌هایم داشتند به‌فنا می‌رفتند، از طرف دیگر کنترلی روی خودم نداشتم و نمی‌توانستم دست از خوردن بکشم. حتی آن دانه‌های آخر هم مدام چشمک می‌زدند و رسماً می‌گفتند «بیا منو بخور»… خب تعارف که نداریم. تمام آن بادام‌های هندی کج و کوله‌ی فرفری احمق با دلبری‌هایشان به‌چشم من صاف و صوف می‌آمدند، قدشان بلند بود و ناخن‌هایشان را هم مانیکور کرده بودند! حمله‌ور نشدن به این داف‌ها چیزی توی مایه‌های تقوای الهی می‌خواست که نداشتم!

تنها چیزی که باعث می‌شد یک وقت‌هایی سرعت خوردنم کم شود صدای خرچ خرچی بود که پدرم تولید می‌کرد… از موقعی که یادم هست با صدای غذا خوردن آدم‌ها (و به‌خصوص پدرم) مشکل داشتم. آن‌موقع که عقلم کم‌تر می‌رسید از سر میز بلند می‌شدم، همان‌طوری گشنه و تشنه. بزرگ‌تر که شدم فهمیدم نباید خودم را قربانی کنم، به‌جایش شروع کردم به غرغرهای زیر لب… چقدر هم به غرغرهایم توجه می‌شد!

قبول دارم، اوایلش زیادی حساس بودم و انتظار داشتم که خوردن خیار هم بی‌صدا باشد اما الآن چیز زیادی از پدرم نمی‌خواهم. به‌خدا هورت کشیدن غذاها را هم تحمل می‌کنم، همین‌که از سیب‌زمینی پخته و پرتقال صدا در نیاورد راضی‌ام می‌کند!

البته غرغرهایم هیچ‌وقت تأثیری در بهبود شرایط نداشته چون هنوز هم با صدای غذا خوردن اکثر آدم‌هایی که می‌شناسم مشکل دارم… اما اتفاق بامزه‌ای که تازگی‌ها افتاده این است که بعد از این همه سال استقامت در راه اعتراض به صدای غذا خوردن دیگران، یکی روی دستم بلند شده و به خودم هم اعتراض می‌کند… راستش چند وقتی‌ست که مادام گلابی صدای آدامس خوردنم را تبدیل کرده به یک چوب محکم که در مواقع لازم توی سر و صورتم بکوبد. صداهایی که از آدامس من می‌شنود حتی خودم هم نمی‌توانم بشنوم!

اصلاً بگذارید یک اعترافی بکنم… من لُنگ انداخته‌ام. این‌طور که پیش می‌رود توی زندگی متأهلی باید یک گوشه‌ای کز کنم و کشمش و توت خشک بخورم تا سر و صدا بلند نشود!

پی‌نوشت:
ول کنید شعارهای نظام مردسالار بی‌خاصیتی که خانم‌ها را ضعیفه می‌داند. قبلاً هم گفته‌ام که ضعیفه بودن آدم‌ها هیچ ربطی به کت و کول و پشت بازو ندارد… این اتفاقات روزمره است که ضعیفه بودن آدم‌ها را تعیین می‌کند!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۴۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۰۳

تحولات مامانی، شرایط بحرانی!

مادر من یکی از وسواسی‌ترین آدم‌های دنیاست. هر روز صبح سراغ یک جای خانه می‌رود و دو سه ساعت همان‌جا را ضدعفونی می‌کند. متأسفانه از این کار به‌شکل عجیب و غریبی هم خوشش می‌آید! تا جایی که من می‌دانم شصت درصد از ذهنش همیشه درگیر نظافت جاهای مختلف خانه است، حالا شاید یکی دو درصد کم‌تر یا بیشتر… احتمالاً بیشتر!

نزدیکی‌های عید که می‌شود با انواع و اقسام پاک‌کننده‌ها به‎جان جاهای مختلف می‌افتد و در این راه به هیچ‌کس و هیچ چیز رحم نمی‌کند، اگر لازم ببیند ما را هم پرت می‌کند توی سطل آشغال! البته این نزدیکی‌ها عید را که گفتم شما حوالی آبان و آذر در نظر بگیرید؛ چون وارد اسفند که می‌شویم هر روز غر می‌زند که عید شد و هیچ کاری نکردم! داخل پرانتز یک چیزی بگویم. چند سال قبل فکر می‌کردم شاید در مورد عیدی صحبت می‌کند که توی اسفندماه است و ربطی به عید نوروز ندارد. بعداً رفتم و در مورد تمام عیدهای اسفندماه در فرهنگ‌های مختلف تحقیق کردم و دیدم در این فاصله توی جزایر کولونیا و پانتابینوتا هم عیدی نداریم! بگذریم…

نمی‌دانم توی عمرتان آدم وسواسی دیده‌اید یا نه. این‌جور آدم‌ها معمولاً کار هیچ‌کس غیر از خودشان را قبول ندارند، خب مادر من هم یکی از همین‌ها. هر بار که با اصرار و خواهش قبول کرده کارگر بگیریم آن‌قدر «ایش ایش» کرده که کارگر بیچاره رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده… البته بیچاره‌تر از آن کارگر ماییم که بعد از رفتنش مجبوریم سخنرانی مبسوطش در مورد تمیزی را گوش کنیم و جایی هم نداریم که برویم و پشت سرمان را نگاه نکنیم!

به‌هرحال خوب یا بد مادرم چنین آدمی‌ست، همه هم می‌دانند… تا این‌که امسال اوضاع یک‌قدری تغییر کرد. مادرم یک شب خوابید و وقتی بیدار شد پیشنهاد کرد که چند تا از فرش‌هایمان را به‌قول خودش دست قالی‌شویی‌های کلاهبردار بدهیم. پیشنهاد حسابی و به‌جایی بود که تمام خانواده از آن استقبال کردند.

یک‌سری کارهای دیگر هم کرد که حالا نمی‌خواهم زیاد وارد جزئیاتشان بشوم. نه حوصله‌اش را ندارم و نه اصولاً به شما ربطی پیدا می‌کند! اما مهم‌ترین کارش ـ‌که به شما ارتباط دارد‌ـ این بود که در یک تحول ناگهانی اعلام کرد کار کردن من‌را قبول دارد و امسال چند تا از کارهای خانه را من باید انجام بدهم. کارهای مورد نظرش را که گفت آسان‌ترینش یک چیزی در حد شکستن رکورد دوضرب حسین رضازاده بود، دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید!

خب از شما چه پنهان، توی این سال‌ها همه‌ش کارهای فکری کرده‌ام و عادت به کارهای یدی ندارم. حالا در این روزها که عین ژان والژان با بلند کردن وسایل سنگین و کارهای انسان‌دوستانه می‌گذرد به‌شدت احساس مظلومیت می‌کنم و حس می‌کنم که کوزتی بیش نیستم. درست است که کوزت دختر بوده اما با این وسایل سنگینی که من بلند می‌کنم تا یکی دو سال دیگر عملاً کارایی خودم را از دست می‌دهم و خود کوزت می‌شوم! البته خودِ خودِ کوزت هم که نه، یک چیز خاصی می‌شوم که می‌شود اسمش را گذاشت کوزت دُم‌دار! هرچند باید نیمه‎ی پر لیوان را هم دید، فکر می‎کنم نژاد من بهتر باشد!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۱۶۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۰۰



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه