داستان مهراد و دختر خوشگل شرکت!
چند هفته پیش فارغ از تمام ژستهای روشنفکری که توی وبلاگم میگیرم سریال ننگین «همسایهها» را از کانال سخیف «فارسی وان» نگاه میکردم که زنگ خانه را زدند. یک جوانک کج و کولهای پشت در بود با چهرهی ماتمزده. گفتم یحتمل میخواهد سیاهمان کند و ماهیانه بگیرد. قیافهی مفلوکش هم مزید بر علت شد که اینطور فکر کنم. نه که ماهی چهار پنج بار هم زنگ خانهمان را برای گرفتن ماهیانه میزنند دیگر عادت کردهایم و خام حرفهایشان نمیشویم…
البته آن اوایل مادرم اصرار داشت که هر دفعه به اینها پول بدهد. ما هم هر چقدر گلو و بقیهی جاهایمان را جر میدادیم که لااقل ماهی یکبار بهشان پول بده به خرجش نمیرفت، تنها منطقش هم این بود که زحمت میکشند و گناه دارند. بعد از یک مدت دید که از این خبرها هم نیست، یعنی صبح به صبح که پایمان را از خانه بیرون میگذاشتیم کیسههای پارهشدهی آشغال را میدیدیم که چهار تا گربه طاقباز رویشان دراز کشیدند و از شدت سیری دارند شکمشان را میمالند! لابد توی همان عالم گربهگی (!) به ریش نداشتهمان هم میخندیدند. اصلاً جوری شده بود که بعد از یک مدتی حتی اگر آشغال هم نمیگذاشتیم، اینها یک راه دوری را با شکم گشنه میکوبیدند میآمدند صرفاً بهاینخاطر که بتوانند دستمان بندازند! بعدها که مادرم فهمید چه کلاهی سرش میرفته دیگر ماهیانه نداد، برای ما هم به بهانهی حلال نکردن شیر و اینجور چیزها ممنوع کرد که به کسی ماهیانه بدهیم!
حالا کاری نداریم… تا آیفون را برداشتم آن جوان کج و کولهای که ذکرش شد یهو شروع کرد به وراجی. وسط صحبتهایش فهمیدم که مهراد است. توی مدرسه چند سالی همکلاسی بودیم و یک زمانی رفیق فابریکم بود اما بعدش آدم محترمی مثل من را پیچاند و مطمئن بودم لابد بعد از قرنی کارش گیری کرده که سراغم را گرفته. خلاصه با هر کلکی که بود من را کشید جلوی در، خودش هم در را پشت سرم بست و اصرار پشت اصرار که بیا یک قدمی با هم بزنیم. از شکل و شمایلش معلوم بود که دلش برایم تنگ نشده، قیافهی من هم که داد میزد حوصلهاش را ندارم ولی بالاخره درست نبود که نپرسیده و ندانسته ولش کنم به امان خدا…
شروع کردیم به راه رفتن و حرف زدن. کاشف به عمل آمد که یکی از همکارهایش دختر خانوادهدار و تحصیلکرده و خوشگلیست. خب مسجل بود که بعد از این همه سال نمیخواهد به من پیشنهادش کند، فقط دلم میخواست زودتر بفهمم چه کاری از من برمیآید تا با این دختر باکمالات انجام بدهم! همینجوری آب از لب و لوچهام آویزان بود که دیدم نهخیر، خودش برای دختره نقشه کشیده و من هم در این قضیه بیشتر از یک نقش مشورتی ندارم، بهزبان سادهتر یکچیزی در حد آلت دست که راهنماییاش کنم از چه طریقی وارد شود تا جواب مثبت بگیرد. حالا چی شد که بعد از این همه سال صاف سراغ من آمد داستانش مفصل است. یادم بندازید اگر حوصله داشتم بعداً در موردش بنویسم.
عرضم به حضور شما که درست یا غلط، اعتقادم همیشه این بوده که وقتی از یکی خوشت آمد باید از درِ شوخیهای کلاسیک وارد شوی. منظورم شوخیهای کَت و کلفت نیست بلکه فقط در حدی که باعث لبخندهای پیاپی طرف مقابل شود و تو را بذلهگو و جذاب و دلربا نشان دهد. بنا به تجربهی شخصی من، اینطوری هم تکلیفت زودتر روشن میشود و هم احتمال مؤفقیت برای رسیدن به فرد مورد نظر بهشکل تصاعدی بالا میرود.
ولی خب انتظار ندارید این روش فوقالعاده را به کسی بگویم که چند سالی گم و گور شده و حالا که آمده فقط میخواهد شیرهی اطلاعاتم را بکشد و برود؟ نباید هم انتظار داشته باشید! در واقع من راه دیگری پیش پایش گذاشتم که بدترین راه ممکن بود. گفتم ببین مهراد جان! همین فردا توی راه خانه یا شرکت پیدایش کن و بگو که قصد ازدواج داری منتها میخواهی قبل از هر چیز با خودش حرف بزنی. توی صحبتهایش گفته بود که گویا دختره ازش متنفر است و توی محل کار حتی با اکراه جواب سلامش را میدهد. خب دیگر نیازی به توضیح نیست که اگر چنین خبطی میکرد هنوز جملهی اول را تمام نکرده و به دومی نرسیده، دختره آب پاکی را میریخت روی دستش که برو پدر جان خدا روزیات را یک جای دیگر بدهد!
راستش خود مهراد هم میترسید که دختره بدجوری ضایعش کند. برایش کلی روضه خواندم اگر دوستش داری باید بجنبی مبادا دیر برسی و یکی دیگر برود کار را یکسره کند…! زجرها کشیدم تا بالاخره راضی شد به حرکتی که ترتیب داده بودم تن بدهد. با خوشحالی برایش آرزوی مؤفقیت کردم و موقع رفتنش بهگمانم آنقدر جوگیر شده بودم که یکی دو تا ضربهی آرام هم پشت شانهاش زدم!
دردسرتان ندهم. این قضیه گذشت و من تقریباً یادم رفته بود تا اینکه چند ساعت پیش زنگ زد و با خوشحالی گفت که دختره قبول کرده و اصلاً از همان اول هم از مهراد خوشش میآمده منتها نمیخواسته که پیشقدم شود و همیشه منتظر چنین اتفاقی بوده. اینکه جواب سلامش را هم با فیس و افاده میداده بهگفتهی خود مهراد گویا برای این بوده که سرسنگین نشان بدهد.
حالا همهی اینها به کنار. آخرش کلی تشکر کرد و گفت که میدانسته در هر حالی میتواند روی من بهعنوان یکی از دوستهای خوبش حساب کند. میخواستم بهش بگویم که مردهشور ریختت را ببرد که اینطور با احساساتم بازی کردی اما به دلایلی منصرف شدم! تازه از سر ناچاری همهی حرفهایش را تأیید کردم و حتی بهشکل فاجعهآمیزی خواهش کردم که هر کار دیگری دارد به من بگوید تا بهشخصه در خدمتش باشم!
خلاصه که تیرم به سنگ خورد و آنقدر سرشکسته شدم که رو آوردم به نوشتن، گفتم چه بسا قدری از درد مصیبت وارده کم کند! الآن هم چند ساعت است همینطوری لاینقطع دارم حرفهای رکیکی در موردش میزنم… البته لازم نیست نگران وبلاگنویس مردمی و محبوبتان باشید، بالاخره انتقامم را ازش میگیرم… پسرهی یکلاقبای جُعلق!
پینوشت:
۱ـ نمیدانم هنوز چیزی از نسل سایتهای مستهـ.ﺠﻨﻰ که داستانهای هجده پلاس میگذاشتند باقی مانده یا نه اما آن موقعها عنوان داستانهایشان یک چیزی شبیه عنوان همین پست بود، خواستم از این طریق ادای دینی کرده باشم!
۲ـ اینجا حرفهایی در نقد وبلاگ من نوشته شده که به شما ارتباط چندانی ندارد و در اولین فرصت خودم جواب دندانشکنی بهشان خواهم داد! منتها قسمتی که به شما ارتباط پیدا میکند این است که در بخش نظراتش محملی فراهم شده تا انتقادات و پیشنهادات دیگران را هم ببینم و در حد توانم پاسخشان را بدهم. اگر حس و حالش را داشته باشید بدم نمیآید که دست بهکار شوید و نظرات و عقاید خودتان را بنویسید.
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۱۵۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۱۵



