مطالب منتشر شده در «شخصینوشتها»
دیروز دیدم که یکبارگی سه تا آهنگ غمانگیز برتر پاپ ایران را به سلیقهی خودش انتخاب کرده و توی وبلاگش نوشته. فکر کردم بد نیست من هم چیز مشابهی به سلیقهی خودم بنویسم، هر چه باشد آدمهایی هستند که چشمشان به دهان من است و برایشان اهمیت دارد که بدانند وبلاگنویس فهیم و محبوبشان چه آهنگهایی را دوست دارد تا اینها هم بروند همانها را گوش کنند و برای دوستهایشان پز موسیقیشناسی بدهند! فقط اینکه هر چقدر سعی کردم دیدم نمیشود فقط سه تا آهنگ اینجوری انتخاب کنم و تازه بعدترش هم فکر کردم که اصلاً چرا باید فقط آهنگهای غمانگیز پاپ را انتخاب کنم؟ این شد که صورت مسأله را عوض کردم و تصمیم گرفتم آهنگها و خوانندههای محبوب خودم را بهشکل فلهای لیست کنم.
یک. ایرج
خوانندهی خیلی از ترانههای فیلمفارسی که احتمالاً بیشترتان آهنگ فیلم گنج قارونش را شنیدهاید. بابا چطور نشنیدید؟ همان «اومدم از هند اومدم، با ماشین بنز اومدم» که فردین رویش لب میزند. یادتان آمد؟ گفتم که شنیدید. در ضمن پدر همین احسان خواجهامیری خودمان هم هست که این یکی را هم بیشترتان میدانستید. ایرج دو تا کار خالتور دارد که من بهشدت دوستشان دارم. یکی «پرنده» و یکی دیگر هم «پیرهنصورتی» که جفتشان را احمد آزاد هم خوانده، البته بهنظر من پیرهنصورتی را احمد آزاد بهتر خوانده… خواندن دستهجمعی این دو آهنگ را بهخصوص در حال مستی و در مجالس ندار توصیه میکنم!
دو. ابی
ابی را که خودتان میشناسید دیگر؟! مقادیر زیادی آهنگ درست و درمان دارد که اگر قرار بر اسم آوردن باشد باید دو ساعت همینطوری اسم ببرم. کی اشکاتو پاک میکنه، آبی، گریز، پیچک، قاصد، عادت و… اوووه، واقعاً خیلی آهنگهای خوب دارد. آقا دردسرتان ندهم، ابی کلاً یک پکیج استثناییست اما یک کار فوقالعاده دارد به اسم «قصهی عشق» که اگر من جای ضرغامی بودم این آهنگش را روزی سه بار توی تلویزیون پخش میکردم، به یک هفته نکشیده فارسیوان بساطش را جمع میکرد!
سه. مارتیک
بهنظر من دو تا خواننده توی تاریخ موسیقی ایران هستند که صدایشان یکجور بهخصوصیست: مارتیک و ویگن. مادرم مارتیک را با شکم بزرگش میشناسد، یکی از آهنگهای جدیدش هم پارسال روزی پنجاه بار توی پیامسی پخش میشد. اسم آهنگش را نمیدانم ولی اینطوری شروع میشد که «کاری به جز دوس داشتن تو من بلد نیستم». آهوی پرکرشمه را یادتان هست؟ این را هم همین مارتیک خوانده بود دیگر! حالا همهی اینها به کنار، یک سوپرآهنگ عاشقانه بود که مارتیک را برای من مارتیک کرد. اگر گفتید؟ «برو دیوونه». این اسم آهنگش هست البته، وگرنه شما بمانید تا من بقیهی آهنگهای مورد علاقهام را هم معرفی کنم!
چهار. گوگوش
خدا را شکر این یکی هم نیاز به معرفی ندارد. توضیحاتش را میخواستم از بخش مربوط به ابی کپی کنم ولی فکر کردم خیلی تکراری میشود، پس بهجایش این جمله را نوشتم تا خودتان بروید همانها را بخوانید. در تأثیرگذار بودن گوگوش همین بس که مدل موی گوگوشی داریم، مثل مدل ریش ستاری! البته این مدل مو و ریش را برای طولانیتر شدن ماجرا نوشتم وگرنه هم من و هم شما میدانیم که ربطی به بحث این پست نداشت و اینجا قرار است صرفاً در مورد آهنگهای خوب صحبت کنیم…
خیلی خلاصه بگویم. وقتی خیلیها اعتقاد دارند «مخلوق» از آهنگهای خوب گوگوش است، «نعمت عشق» باید یک چیزهایی توی مایههای شاهکار باشد. البته این نظر شخصی من است و زیاد هم مخالف دارد. طبیعیست که این مخالفان میتوانند اسم این آهنگ را توی وبلاگشان ننویسند؛ مانعی ندارد!
پنج. مهستی و هایده
راستش حوصله نداشتم بنویسم صدای هایده خیلی قشنگ است و آهنگهایش دیوانهکننده است، بعدش بنویسم که صدای مهستی هم خیلی قشنگ است و آهنگهایش دیوانهکننده است! در همین راستا بود که اسم هر دو تا خواهر را با هم نوشتم. اما آهنگهای خوبشان… واقعاً لازم است بگویم که «بزن تار» و «راز دل» هایده در مقابل بقیهی آهنگهای محشر خودش هم مثل جسیکا آلباست مثلاً به شیلا خداداد؟ باید تأکید کنم که «حقیقت» مهستی هم همین حالت را دارد؟ خودتان اینها را میدانید دیگر!
شش. شهرام شبپره
مطمئنم خوانندههای قدیمی وبلاگم میدانند که خوانندهی مورد علاقهی من با اختلاف زیادی نسبت به دیگران همین حضرت شبپره است. غش و ضعف من در مقابل استاد بدون شک قابل مقایسه با غش و ضعف دخترها موقع دیدن مایکل جکسون است… البته خاک آن مرحوم بقای عمر ایشان! آدمی که با این سن و سال هنوز هم بالا و پایین میپرد، آهنگهای شاد میخواند و سر و گوشش میجنبد خدای من است! شهرام تنها موجودیست که تکآهنگ خوب ندارد بلکه همهی آهنگهایش خوب است، جواد هم خودتانید!
هفت. مابقی رفقا
تمام کسانی را که تا اینجا گفتم گلدرشتهای ماجرا بودند. مسلماً آهنگهای محبوب دیگری هم هستند که دیگران خواندهاند و هر کس بمیرد بدون اینکه آنها را شنیده باشد به مرگ جاهلیت مرده است! الآن تصنیف «دود عود» شجریان و «من و تو» لیلا فروهر توی ذهنم است که این حالت را دارند. یک آهنگی هم از معین هست که من هفتهای ده بار گوش میکنم ولی نمیفهمم چرا هر چقدر فکر میکنم نه اسمش یادم میآید، نه شعرش…!
فکر میکنم الآن مغزم بیشتر از این کشش ندارد. فقط اینکه میخواستم توی بند هفتم از یکی دو تا از آهنگهای فرامرز اصلانی و سیاوش قمیشی هم نام ببرم ولی حس کردم همهی عالم و آدم میدانند که اینها خوب هستند و دلیلی برای تأکید دوباره نیست. این را گفتم که یک وقت فکر نکنید این دو نفر را یادم رفته بود. اما در مورد داریوش اینطور نیست چون من جز یکی دو تا آهنگ نتوانستم با هیچکدام از کارهای داریوش ارتباط برقرار کنم. این یکی را گفتم که یک وقت فکر نکنید داریوش از قلم افتاده، اتفاقاً اسمش را اینجا آوردم که بدانید خیلی هم خوب یادم بوده و از قصد ننوشتم!
خب دیگر… بروید اینها را گوش کنید. اگر هم حوصله داشتید میتوانید اینجا یا توی وبلاگتان آهنگهای مورد علاقهی خودتان را بنویسید که آدم بداند با چه موجوداتی بهعنوان خوانندگان وبلاگش طرف است!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۵۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ آذر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۲:۰۱
ما یک رفیقی داریم به اسم آرش. چند ماه پیش رفت خارج که بقیهی عمرش را همانجا بماند. خودش ادعا میکرد یک غلطهایی آنجا خواهد کرد که اینجا نمیتواند بکند… البته چرند میگفت! کار خاصی نمیکرد که نشود تو ایران انجامش داد. اینجا همیشه یا سر کار بود یا اخبار سیاسی را پیگیری میکرد یا میرقصید (و توی ماشین که امکان بلند شدن و قر دادن نداشت همیشه با آهنگها بشکن میزد). در مناسبتهای خاص هم ماسک به صورتش میزد و توی خیابان شلوغکاری میکرد و یواشکی از جمعیت فیلم میگرفت و میفرستاد برای محسن سازگارا. بعد سازگارا هم میآمد و میگفت طبق اطلاعاتی که از لایههای درونی سپاه دارم دیروز فلان اتفاق توی خیابان ایکس تهران افتاده و طبعاً من میفهمیدم که به ایمیل آرش استناد کرده و قضیه را به بقیهی خانواده هم میگفتم… حالا کاری به اینها نداریم. غرض اینکه کارهایش در ایران چنین چیزهایی بود که خب داشت به روال طبیعی انجام میشد. این وسط نفهمیدم چی شد که یکدفعه تصمیم گرفت برود آمریکا.
گفتم آمریکا… یک مدتی از صدای آمریکای ملعون به من زنگ میزدند که تو بیا و بهعنوان یکی از وبلاگنویسهای برجسته و صاحبسبک و خوشصحبت ایرانی برای بینندگان ما دو کلام حرف بزن که استفاده کنند. آنموقع من شمارهی همین آرش را دادم و گفتم بهجای من با این بچه صحبت کنید و تضمین کردم که توی برنامهشان حرف مفت نزند و وسط حرفشان نپرد و به احمدینژاد هم فحش ندهد. بگذریم که چیها گفت ولی در نهایت تماسهای صدای آمریکا با من قطع شد و دیگر هم خبری ازشان نشد!
لابد توی دلتان میگویید خب مرد حسابی، تو با این همه اهن و تلپ چطور با چنین آدم مزخرفی دوست شدی؟ اولاً که حرف دهنتان را بفهمید، آرش اصلاً هم مزخرف نیست، ندیده و نشناخته به مردم انگ نزنید. دوماً که خودم هم یادم نیست چطور با هم قاطی شدیم ولی یکدفعه به خودم آمدم و دیدم که صمیمی هستیم. مممم… اولین خاطرهای که ازش دارم مربوط به روزهای اول دانشگاه بود. جلوی سلف با چند تا از بچههای دانشکدهی علوم بحث میکرد. بعد دیگر ندیدمش تا یکی دو ساعت بعد که داشت با خانم الف حرف میزد. چند ساعت بعدترش با خانم ب میخندید. دو روز بعدترش خانمهای پ و ت و ث را جمع کرده بود دور خودش و داشت برایشان خاطره تعریف میکرد… و این ماجرا همینطور به شکلهای مختلف و با دخترهای مختلف تا سال آخر دانشگاه ادامه پیدا کرد.
وقتی با هم دوست شدیم فهمیدم که آرش اساساً همینطور است و خوشش میآید که با دخترها حرف بزند (البته من میگویم «حرف» چون آرش وبلاگم را میخواند و اگر بگویم «لاس» از دستم ناراحت میشود ولی شما حتماً با زیرکی خاص خودتان متوجه منظور اصلی من میشوید). دوستتر که شدیم فهمیدم آرش توی روابطش با دخترها فقط تا همین مرحله جلو میرود در حالیکه میتواند جلوتر هم برود. البته ایرادی ندارد که آدم در همین مرحله باقی بماند ولی خب یک وقتهایی هست که یک مرد واقعی باید خودش را نشان بدهد. حتی اگر هیچ خبری هم نباشد باید شلوارش را پایین بکشد و مانور اقتدار بدهد ولی خب آرش از این مردها نبود. مثلاً من مطمئن بودم که اگر آرش و جنیفر لوپز آخرین انسانهای روی زمین باشند باز هم آبی از آرش گرم نمیشود…! یا اگر هم آبی ازش گرم شود کار خاصی نمیکند… یا اگر هم کاری بخواهد بکند با جنیفر لوپز نمیکند!
خلاصه اینکه آرش چنین مختصاتی داشت اما از وقتی پایش را داخل خاک آمریکا گذاشت تبدیل به یک موجود دیگری شد. اولش شروع کرد به عکس گرفتن توی هالیوود و حومه و مراتب آدم شدن را بهسرعت طی کرد تا جایی که تازگیها همان آدم با تمام آن ویژگیهای منحصر بهفرد عکسهای استخر رفتنش با دخترهای آمریکایی را میگذارد توی فیسبوک و حتی از این فاصلهی دور هم به وضوح میشود انگشت شستش را دید که به سمت ما نشانه رفته!
دروغ چرا؟ تمام این حرفها را گفتم که برسم به اینجا. میخواستم بگویم برای من زور دارد که ببینم این اتفاقات میافتد و من بینصیبم. به فکر افتادهام که یکجوری خودم هم بروم آنطرف آب و با هر کلکی که شده ماندگار شوم. تحقیق کردم، گفتند بهترین راه این است که زن خارجی بگیری و با این حربه توی کشورش بمانی. گفتم بیایم اینجا مطرح کنم بلکه چند تا از خوانندگان وبلاگم چهار تا دوست و آشنای مجرد خارجی داشته باشند که عاشق چشم و ابروی من بشوند و حاضر باشند من بستانمشان و توی کشورشان زندگی کنم. والله آرش یالقوز با آمریکا رفتنش یکشبه از سطح محمد ورشوچی به یک موجودی توی مایههای برد پیت ارتقا پیدا کرده؛ من که از همین حالا برای خودم یکپا جیمز باندم، حیف است خودم را توی این مملکت حرام کنم!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
۴۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ آبان ۱۳۸۹ | ساعت ۰۴:۰۴
غلط نکنم ماندانایی که در موردش حرف زده بودم از خوانندههای وبلاگم بوده چون از روزی که اسمش توی وبلاگم آمد دیگر سر و کلهاش پیدا نشد. تف به این شانس… وقتی اینجا جار میزنم که دنبال خانه میگردم آبی از هیچکس گرم نمیشود ولی حرف از ماندانا که میشود، یارو خوانندهی حرفهای همین وبلاگ از آب در میآید و خودش را یکجوری گم و گور میکند که با من چشم تو چشم نشود. البته به کوری چشم معاندان (و اول از همه خود ماندانا) برنامهی دویدن به قوت سابق ادامه دارد و در راه رسیدن به هدفم حتی ذرهای از مواضع قبلی عقبنشینی نکردهام.
حقیقتش را بخواهید خودم هم اولش فکر میکردم «این مانداناست که دویدنهای شبانه را زنده نگاه داشته است» اما بعدش فهمیدم که نه، تصمیم من جدیتر از آن است که بود و نبود مانداناها بتواند تغییرش بدهد! اصلاً به جهنم که این چند شب آخر نیامده و خواسته توی خانه بماند… شانس در خانهی طرف را زده که در جوار من ورزش کند، وقتی خودش نمیخواهد استفاده کند چرا من باید خودم را خسته کنم؟!
در عوض با یک زوج جوان عاشق آشنا شدهام که هر شب میآیند ورزش میکنند. بزرگترین مزیتشان هم این است که توی عمرشان هیچ تحرکی اضافه بر پیاده رفتن توی پیادهروها نداشتهاند و از این نظر در مقابلشان احساس حقارت نمیکنم. تازه وقتی میبینمشان احساس ورزشکار بودن هم میکنم و یک جاهایی که به پتپت میافتند شروع میکنم به اذیت کردنشان که سنی ازتان گذشته و باید بروید صبحها توی پارک پیادهروی کنید و از اینجور شوخیهای بینمکی که تازهآشناها با هم میکنند. نقاط پتپتخیز مسیر را هم از قبل شناسایی کردهام که صحنههای بامزهی دویدنشان را ببینم و اسباب تفریحم باشد!
این دو تا بنده خدا که نمیدانند خودم هم اولش همینطوری بودم. فکر میکنند من از همان اول همینطوری فرز و چابک و رادرانرانه حرکت میکردم، توی ذهنشان هم نمیگنجد که این اسب اصیل تر و فرز که جلوی چشمشان چهارنعل میتازد قبلاً این مسیر را کأنه بز (و چه بسا بزمجه) میدویده و اسباب خندهی جمع دیگری از خلایق بوده!
بهخدا آدم بدی نیستم، دوست هم ندارم به دیگران بخندم اما ناچارم. آدم توی این دور و زمانه تفریح زیادی که ندارد، باید از همین معدود فرصتهایش استفاده کند. زندگی ماشینی همه چیز را نابود کرده و رسماً پدر صاحببچه را در آورده. فکر میکنید مثلاً خود من با این همه اهن و تلپ چه غلط خاصی میکنم؟ والله هیچی! شبها که از دانشگاه یا سر کار برمیگردم یک شام مختصری میخورم و چند دقیقه از سریال مبتذل همسایهها را نگاه میکنم، بعدش هم میروم چهار تا دور اطراف خانه میزنم و برمیگردم خودم را میاندازم روی تخت و یکی دو ساعت زل میزنم به بازیهای پوکر چهار تا پوکرباز گردنکلفت مایهدار و آخرش هم در همان حالت خوابم میبرد تا فردا… دوباره همین بساط و رسیدن به خانه و جفتک پراندن در اطراف و تماشای پوکر… حالا نه به این شوری شوری، ولی زندگی ۲۴ ساعتهی من یک چیزی توی همین مایههاست. فوق فوقش این وسط بهصورت رندوم دو تا شبنشینی یا دور همی مشابه هم هست که میشود نادیدهشان گرفت.
دیگر با این اوصاف حسی نمیماند که بخواهم سری به این خرابشده بزنم و دستی به سر و گوشش بکشم. کار به جایی رسیده که تماشای سریال «همسایهها» را به چرخیدن توی اینترنت ترجیح میدهم… راستی امشب یک قدری دیر بگشتم خانه، ندیدمش، اتفاق خاصی توی سریال افتاد؟ جسیکا دستش رو شد؟ تاتیانا ناراحت نشد؟ خانوم روکا بالاخره چی کار کرد؟ من آخرش نفهمیدم با این مردک پیر خرفت چه ارتباطی دارد؟ توی این سن هنوز غلط خاصی میتوانند با هم بکنند؟ اگر بله، آن غلط خاص را با هم میکنند؟ یا نمیکنند؟!
چی شد؟ فکتان افتاد؟ آره آقا، ما هم خالهزنک شدیم رفت پی کارش. چند وقت پیش که اینطوری نبودیم، آدم حسابی بودیم برای خودمان، زندگی ماشینی پدرمان را در آورد، تبدیل شدیم به یک موجود مبتذل تکبعدی. حالا دوباره چوب برندارید که نشدیم. باشه، شما نشدید… من شدم! من تبدیل به یک موجود مبتذل تکبعدی شدم که خیر سرش تلاش میکند بعضی وقتها لااقل نیم بُعد دیگر به زندگیاش بدهد و اغلب هم نمیتواند. اینطوری نمیشود ادامه داد، باید یک راهی پیدا کنم. یک راه خوب برای تبدیل شدن به آدمی یک و نیم بعدی یا بیشتر!
اصلاً اینها به شما چه ربطی دارد؟ چرا دارم این حرفها را به شما میزنم؟ کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! آمده بودم کرکرهی وبلاگ را یک لحظه بدهم بالا که ببینم چه خبر است. بحمدالله خبر خاصی نبود، همه هم داشتند کمافیالسابق کارشان را میکردند… تا پنج دقیقهی دیگر هم باید بخوابم که فردا حسابی کار دارم. صبح باید بروم دانشگاه، بعدش اگر جانی ماند یک سری به محل کارم بزنم، بعد هم بروم تفریح شبانه با زوج خوشبخت توی پارک، آخرش هم دیدن برنامهی پوکر و مابقی قضایا. سر ظهر هم لابد یک دسته از بچهها زنگ میزنند که بعدازظهر همدیگر را ببینیم… که میبینیم! این هم شد زندگی؟ یک گونی یونجه جای شام به خوردم بدهند رسماً میشوم یابو! البته یابو دُم دارد که من ندارم، واقعاً چه افتخار بزرگی!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۳۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۰ مهر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۳:۵۵