مطالب منتشر شده در «شخصینوشتها»
این روزها برقمان فرت و فرت میرود. روزهای اول میگفتم شاید به خاطر این باشد که ملت در یک لحظه اتوهایشان را به برق میزنند و ماشینهای لباسشوییشان را روشن میکنند تا کودتا کنند اما حالا که دیگر از این خبرها نیست باز هم همان آش است و همان کاسه. وضعیت وحشتناکیست که تا در آن قرار نگیرید متوجهش نمیشوید.
یک لحظه فکر کنید سوتزنان وارد دستشویی شدهاید و در را هم پشت سرتان قفل کردهاید. طبعاً بعدش در مکان مورد نظر مستقر میشوید و شلوارتان را پایین میکشید تا کارتان را هر چه سریعتر انجام داده و به محیط دلچسب خانه بازگردید اما ناگهان همه جا تیره و تار میشود، دستتان به هیچ جا بند نیست و صدای زوزهی گرگی هم از دور میآید (البته این آخری را محض جو دادن به قضیه گفتم وگرنه تهران گرگش کجا بود!) قرار گرفتن در چنین شرایطی آزاردهنده است. خیلی دردناک است که بخواهید با انجام کاری خودتان را قدری راحتتر کنید اما یکدفعه ورق برگردد و اوضاع جوری پیش برود که در نهایت ناراحتتر بشوید!
درست مثل این است که بگویند جسیکا آلبا در اتاق بغلی نشسته و دارد ناخنهایش را لاک میزند. بدون شک وارد اتاق میشوید، در را قفل میکنید و در صورتی که امکانش باشد کلید را هم قورت میدهید. حالا اگر به جای جسیکا آلبا با شکیل اونیل روبرو شوید حسابتان دیگر با کرامالکاتبین است. هزار تا «یا ابوالفضل» و «خدایا کمکم کن» هم که بگویید تأثیری ندارد (فارسی که نمیفهمد!)
حالا این موضوع مهم را که فراموش کنیم، پریدن چندبارهی فایلهای درسیام را هم که فاکتور بگیریم، یک موضوعی میماند که اصلاً قابل تحمل نیست. هر چند روز یکبار، بورد یخچال و فریزرمان میسوزد و چون گوشتهای یخیمان رو به خرابی میرود مادرم ناراحت میشود. پدرم هم با ناراحتی با تعمیرکار مربوطه تماس میگیرد به امید آنکه به جای تعویض قطعه بتوان آن را تعمیر کرد اما تعمیرکارمان همیشه یک حرف میزند: «سوختن این قطعه به خاطر قطع و وصل برق نیست بلکه به خاطر افت ناگهانی فشار است» و فشار پدرم هم ناگهان افت میکند! خلاصه تعمیرکارمان تازگیها رسماً به چشم طعمهای پروار به خانوادهی ما نگاه میکند.
دلم گرفته است چون نمیخواهم طعمهی دیگران باشیم، هر کسی هم که میخواهد باشد! کاش رئیس ادارهی برق منطقهمان کاری کند که برقمان کمتر بیاید و برود. حداقل توصیه کند که اگر هم میرود و میآید فشارش را کم و زیاد نکنند، دردمان میآید خب!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۱۸۳ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۰ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۰۶
چند روزه که دارم بازی مشترکی رو تو وبلاگهای مختلف میبینم. شامل یه سری سؤال که بلاگرها باید به اونها جواب بدن. مخترع این بازی رو نمیشناسم و نمیتونم بین سؤالاتش ارتباط خاصی پیدا کنم اما به هر حال بازی میکنم… خالهبازی و دکتربازی و اینها رو که کنار بذاریم، اصولاً بازی کردن رو دوست دارم!
۱ـ تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همهی این دنیایی که دارید لمس میکنید و میبینید با همهی اتفاقاتش فقط یه خوابه، آیا شما با وجود اینکه نمیدونین تو بیداری و تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو میکشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه میشین؟ قشنگتر از الآن یا…؟
نه تنها دوست دارم بیدار بشم بلکه تمام تلاشم رو هم برای بیدار شدن میکنم! اساساً من امیدوارم همهی اتفاقاتی که داره میافته یه خواب باشه که قراره به زودی تموم شه و بیدار شم… حداقلش این رو میدونم که در عالم بیداری چیزی بدتر از الآن در انتظارم نخواهد بود!
۲ـ اگه قرار بود همهی دنیا و فلسفهی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی میکشیدین؟
یه آقا میکشیدم که سرش یه تاجه و تعدادی غلامبچه در حال باد زدنش هستند. احتمالاً پشت پنجره و به صورت محو چندتایی هم خانم نسبتاً غمگین دیده میشن که حرمسرای اون آقا رو تشکیل میدن.
۳ـ قشنگترین آرزو و رؤیای بچگیتون چی بود؟
تنها آرزوم این بود که بزرگ بشم و جادوگری کنم… هر چند الآن آرزو میکنم بچه شم و بتونم جادوگری کنم!
۴ـ بزرگترین تفاوت زن و مرد از نظر شما چیه؟
اینکه زنها معمولاً در صحبت با اطرافیانشون نشون میدن از جایگاهی که در اون قرار گرفتن، راضیان و مردها تلاش میکنن نشون بدن که لایق جایگاهی بهتر از این هستند. و البته شباهتشون در اینه که هر دوشون احتمالاً دروغ میگن!
۵ـ اگه قرار بود یه کلمه رو از لغتنامهی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟
نامردی.
۶ـ چه کسانی هستن که بخواین ملاقاتشون کنین؟
حضرت علی، کوروش و دکتر مصدق.
۷ـ اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین فقط یه سؤال در هر موردی بپرسین و قرار باشه به این سؤالتون جواب داده بشه چی میپرسین؟
واقعاً چرا خدا آدمها رو آفرید؟
۸ـ اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمیدارین؟
یه دستنوشتهی کوچولو از مادام گلابی که مدتها پیش برام نوشت.
۹ـ قشنگترین جملهها یا بیت شعرهایی که خیلی بهش معتقدین رو بنویسین.
رنگینکمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران میمانند.
هر درخت پیر صندلی جوانی میتواند باشد.
زندگی مانند راندن یک دوچرخه است، هر گاه از پا زدن بایستید به زمین خواهید افتاد.
۱۰ـ به نیمهی عمرتون میرسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین. چی انتخاب میکنین؟
آرام.
۱۱ـ با «ماوس»، «درخت» و «سیاست» یک جمله بسازید.
تفاوت ما با درخت در آن است که برای اطلاع از دنیای سیاست فقط به یک کلیک ماوس احتیاج داریم!
پینوشت:
این روزها و به مدد این بازیها، پست گذاشتن چقدر آسون شده!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، شخصینوشتها
۱۰۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۰ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۱۱
نمیدانم چرا وبلاگنویسها دلشان میخواهد من را به بازیهای سخت دعوت کنند. شاید میخواهند انتقام بگیرند. حالا انتقام چه چیزی را، نمیدانم! به نظرم خودشان هم نمیدانند! من در بازی کردن اصولاً تنبل هستم و موضوع بازی هم مزید بر علت شده تا این بازی برایم سختتر شود. موضوع بازی این است که قوانین زندگیام را بنویسم و این برای منی که اصولاً زندگی قانونمندی ندارم اساساً سخت و حتی نشدنیست! به هر حال از همهی دوستانی که به این بازی دعوتم کردند متشکرم و میخواهم ثابت کنم مرد روزهای سخت و نشدنی هستم!
قبل از نوشتن قوانینم میخواهم یک مقدمه هم بنویسم: اکثر بلاگرهایی که این بازی را انجام دادند جوری نوشتند که انگار یک پیامبر جدید هستند و به شخصه کیف میکردم از اینکه قوانین دلچسبشان را میخواندم. خلاصه در جریان باشید که درست است در دنیای واقعی شانس نداشتم اما در دنیای مجازی چند تا از دوستانم پیامبر هستند و وجود این دوستان، کار را برای من واقعاً سختتر کرده است.
اول پیش خودم فکر کردم بهتر است یک سری جملههای خوب از اینترنت پیدا کرده و کپی پیست کنم اما دیدم احتمالاً خواهید فهمید که حرفهایی که میزنم از بیخ و بُن دروغ است و آبرویم خواهد رفت پس اجازه بدهید در انجام این بازی،مثل یک انسان متشخص و متمدن با خودم و شما صادق باشم! این نکته را هم خاطرنشان میکنم که این قوانین منحصر به خودم هستند و امیدوارم از این کارها الگوبرداری نکنید؛ انصافاً بیشترشان مایهی آبروریزی هستند!
۱ـ شبها زمان بهتری برای زندگی کردن هستند پس شبها بایستی حتماً بیدار بود.
۲ـ زندگی را نبایستی چندان جدی گرفت چون جداً یک شوخیست. تمام کسانی هم که میگویند زندگی خیلی جدیست حتماً شوخی میکنند! (قبول دارم که خیلی سخت شد!)
۳ـ خودم تا حالا آنقدر شکست خوردهام که نگو اما شکست خوردن به مراتب بهتر از تسلیم شدن است.
۴ـ آدمیزاد بدون دوش گرفتن از خانه خارج نمیشود. حتی اوقات فراغت را هم میشود با دوش گرفتن پُر کرد!
۵ـ درست است که میگویند هر عملی را عکسالعملیست اما حتماً نباید مساوی همان عمل باشد. گاهی سکوت میتواند یک عکسالعمل بهتر باشد. مطمئن باشید آن بندهخدایی که گفت «سکوت سرشار از ناگفتههاست» یک چیزی میدانست که گفت!
۶ـ درس را که در طول ترم نمیخوانند، میگذارند شب امتحان میخوانند! اصولاً طول ترم چیز به درد نخور و چرت و پرتیست!
۷ـ نباید با آدم کلهپوک دهان به دهان شد. او در کلهپوکی خودش خواهد ماند و این کار فقط اعصاب خود آدم را خراب میکند. ببخشیدها اما آدمی که این را نداند حتماً خودش هم کلهپوک است!
۸ـ سعی میکنم دروغ نگویم چون معمولاً هر وقت که دروغ گفتهام گندش بعد از مدتی در آمده!
۹ـ بهشت زیر پای مادران است و فرزند صالح گلیست از گلهای بهشت! در دنیا، با هر کسی میشود تُندی کرد اما با مادرها نمیشود، خداییش گناه دارند!
۱۰ـ خوردن و مُردن بهتر است از نخوردن و مُردن! (این جمله را یکی از دوستان پدرم هم معمولاً موقع شام میگوید و ماهی یکی دو بار درآمد خانوادهمان را به طرفةالعینی هاپولی میکند!)
۱۱ـ صرفهجویی در مصرف آب و برق و اینها لازم است و رعایت الگوی مصرف نیز بایستی همواره مورد توجه قرار گیرد! (البته اینرا چون موضوع روز بود مطرح کردم و بند چهارم نشان میدهد که این مورد از قوانین زندگی من نیست!)
۱۲ـ پرسپولیس در همه حال سرور استقلال است، حتی اگر هفت هشت رده پایینتر باشد! جدول مسابقات در این مورد نقشی شبیه کشک را ایفا میکند!
۱۳ـ دزدی خیلی کار بدیست اما نامردی از آن هم بدتر است. کلاً نامردی از هر کار دیگری بدتر است و یک آدم اگر اسب باشد بهتر از این است که نامرد باشد!
پینوشت:
سیزده مورد گفتم تا فکر نکنید که خرافاتیام!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها
۶۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۳ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۹:۵۵