مطالب منتشر شده در «شخصی‎نوشت‎ها»


برای خودم!

شاید احمقانه باشد اما در شرایطی شروع به نوشتن این پست کرده‌ام که هیچ موضوع مشخصی برای نوشتن ندارم. راستش را بخواهید اصلاً حوصله‌ی فکر کردن هم ندارم. فقط دلم می‌خواهد یک چیزی نوشته باشم تا خوابم بگیرد. شب جمعه است و بی‌خوابی عجیبی زده به سرم. البته فکر می‌کنم این از خاصیت‌های شب جمعه باشد… متأهل باشی یک درد داری و مجرد باشی هزار درد! بی‌خوابی هم یکی از همان هزار درد امشب من است!

چند دقیقه پیش در راستای بی‌خوابی، نشستم به چلچراغ خواندن. همین‌جوری که داشتم ورق می‌زدم یک‌دفعه احساس کردم پولم را رسماً دور ریخته‌ام. یک زمانی به خاطر وجود آدم‌هایی مثل ژوله و رها و شرف‌الدین دوستش داشتم اما حالا به شدت اعصابم را خرد می‌کند. امیدوارم حسن غلامعلی‎فرد به عنوان یکی از نویسندگان چلچراغ و پپری ـ‎کسی که احساس می‌کنم یکی از فن‌های پرشور چلچراغ است‎ـ من را ببخشند ولی تازگی‌ها حس می‌کنم چلچراغی‌ها دارند به شعورم به عنوان خواننده‌ی نشریه‌شان توهین می‌کنند. خلاصه انداختمش گوشه‌ی کمد که جلوی چشمم نباشد!

بعد رفتم یک چرخی توی دنیای خبرها و وبلاگ‌ها و فرندفید زدم. دیدم حوصله‌ی هیچ کدامشان را ندارم. کامپیوتر را خاموش کردم و بلند شدم چند تا کاغذ برداشتم برای نوشتن این حرف‌هایی که الآن دارید می‌خوانید. این اولین باری‌ست که دارم یکی از پست‌هایم را روی کاغذ می‌نویسم.

این‌جوری نوشتن خوب است و در عین حال سخت. به خاطر این‌که توی همین چند خطی که تا الآن نوشتم تعداد زیادی فلش زدم برای جابجا کردن کلمات و جمله‌ها. وقتی توی کامپیوتر تایپ می‌کنی اصلاً متوجه انجام دادن این کارها نمی‌شوی. بگذریم…

دارم به این فکر می‌کنم که هفت هشت سال پیش، شب‌های جمعه‌ام چطور می‌گذشت و آخرش چطوری خوابم می‌برد. یادم نیست چه اتفاقی می‌افتاد اما این را می‌دانم که وبلاگی و چلچراغی در کار نبود. هیچ چیز قابل ذکری نبود تا یک کمی تحمل این‌جور شب‌ها را آسان‌تر کند. فقط یک چیز بود، کتاب!

آره، خاتمی هم بود، عابدزاده هم بود، احتمالاً چیزهای خوب دیگری هم بودند اما منظورم چیزی‌ست که این وقت شب به دردم بخورد!

چی می‌گفتم؟ آهان، کتاب! تا حالا به‌تان گفتم که چند سال پیش یک خوره‌ی کتاب واقعی بودم؟ مثلاً دزدکی «مسیح بازمصلوب» را می‌گذاشتم لای کتاب فیزیک که خانواده فکر کنند دارم درس می‌خوانم و پزم را به فامیل بدهند اما خودم وسط آدم‌های داستان گم و گور می‎شدم! نه این‌که آدم‌حسابی باشم‌ها، نه! اقتضای محیط بود. یک زمانی پدرم کتاب‌فروشی داشت. مغازه‌اش را که فروخت تمام کتاب‌ها را آورد خانه و این‌ها شدند وسیله‌ی بازی ما! مثلاً ما توی خانه‌مان هیچ وقت توپ چهل‌تیکه نداشتیم اما چهار جور چاپ مختلف از «دن آرام» داشتیم. حالا این‌که چرا در چنین محیط مساعدی من، این شدم (!) بحث جدایی‌ست. اتفاقاً شب‌گیر همیشه می‌گوید با شرایطی که تو داشتی باید حداقلش آدمی در حد محمد قوچانی می‌شدی!

دردسرتان ندهم، من آدم کتاب‌خوانی بودم. آدمی بودم که سرانه‌ی مطالعه‌ی کشور را چند ثانیه به تنهایی زیاد می‌کردم اما بدون این‌که بفهمم، کتاب از زندگی من بیرون رفت. از آخرین کتابی که خواندم دو سه ماه می‌گذرد. اسمش «همنام» بود، نوشته‌ی «جومپا لاهیری». از آن کتاب‌هایی‌ست که باید حداقل یک بار خواند. البته دو سه روز پیش یک کتاب دیگری می‌خواستم بخوانم به اسم «اصلاحات در برابر اصلاحات» اما دو خط اول از نوشته‌های سعید حجاریان را که خواندم، احساس کردم این آدم باسوادتر از آن است که یکی مثل من بتواند حرف‌هایش را بفهمد؛ ولش کردم.

به هر حال از من به شما نصیحت! کامپیوتر و فیلم و چیزهایی شبیه این، هر چقدر که قشنگ باشند باز هم به اندازه‌ی این‌که بروی روی تخت دمر بخوابی و کتاب مورد علاقه‌ات را ورق بزنی دلچسب نیست…

ای آقا! از کجا به کجا رسیدم. هر چند از اولش قرار نبود انتهای مشخصی داشته باشد اما فکرش را هم نمی‌کردم که این‌مدلی تمام شود. البته هر فایده‌ای که نداشت لااقل باعث شد یک نیمچه خمیازه‌ای بکشم و آماده‎ی خوابیدن شوم! الآن هم بهتر است تا خوابم نبرده، بروم این‌ها را جهت ثبت در تاریخ تایپ کنم!

پی‌نوشت:
اگر رمان به درد بخوری توی ذهنتان است که فکر می‎کنید سرش به تنش می‌ارزد، بدم نمی‌آید که به من هم معرفی کنید. می‌خواهم هفته‌ی بعد بروم انقلاب و به شکل روشنفکرانه‌ای تعداد زیادی کتاب بخرم!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۲۴۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۰ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۵:۱۴

مثل تموم عالم، حال منم خرابه خرابه خرابه!

دو روز بود که می‌خواستم چهار خط توضیح درباره‌ی پست قبلی‌ام بنویسم اما هر دفعه بلاگفا یک بازی جدید در می‌آورد و نمی‌گذاشت وارد صفحه‌ی مدیریتم بشوم. نمی‌دانم چه حکایتی‌ست که وقتی حوصله ندارم بلاگفا همین‌جوری برای خودش به طور اتوماتیک باز می‌شود اما هر وقت تصمیم می‌گیرم یک مطلب فوری بنویسم سایتش باز نمی‌شود که نمی‌شود. یک چیزی توی مایه‌های همان حکایت قیر و قیف خودمان! بگذریم… قرار بود در مورد پست قبلی بنویسم.

ما ایرانی‌ها اساساً آدم‌هایی هستیم که انتظاراتمان را از افراد مختلف توی ذهنمان از قبل مشخص کرده‌ایم. مثلاً هر «دریانی» که می‌بینیم انتظار داریم نمک و ماست و پپسی و بستنی بفروشد. آن‌وقت اگر بگوید خلبانی می‌کند یا روزنامه‌نگار است نات اُنلی کف می‌کنیم بات اُلسُ به او بدبین هم می‌شویم. (ببخشید من یک مقدار لهجه‌ی انگلیسی‌ام اشکال دارد!) بله، می‌گفتم… وقتی چنین آدمی ببینیم فکر می‌کنیم یا سر کارمان گذاشته یا اطلاعاتی‌ست یا دریانی نیست. خلاصه از نظر ما یک جای کارش می‌لنگد! یا هر وقت «بهاره رهنما» را می‌بینیم انتظار داریم نقش یک دختر لوس و ننر را بازی کند که مدام از پسر همسایه دلبری می‌کند. حالا اگر مادر باشد یا لوس نباشد یا همسایه‌شان پسر نداشته باشد تا آخر فیلم منتظریم اتفاقی بیفتد تا بهاره رهنما همان چیزی بشود که باید بشود! یا «جسیکا آلبا» حتماً در یک سکانسی یا به هر حال در یک گوشه‌ای باید لخت بشود، یا «احمدی‌نژاد» جنجال درست کند، یا… این لیست را همین‌طور بگیر و برو جلو… آخرش می‌رسی به من!

یک عده‌ی کثیری (شبیه به همان عده‌ای که در تظاهرات روز قدس علیه جنایت‌های اسرائیل شعار می‌دادند!) فکر می‌کنند چون من بیشتر مواقع طنز می‌نویسم پس لزوماً باید آدم بی‌غم و بدون دغدغه‌ای باشم. خب این اشتباه است یعنی این‌طور نیست که بگویید هر کس می‌خندد پس یا «علی بی‌غم» است یا فک و فامیل اوست!

بگذارید خودم بگویم که الآن حال و روزم برای نوشتن چطور است: نه می‌توانم آن‌قدر نسبت به اتفاقات جامعه بی‌تفاوت باشم که فوری بروم سراغ مسائل دیگر و همه چیز را فراموش کنم. نه می‌خواهم با نوشتن از اوضاع، هی غم دنیا را یادتان بیندازم و اعصابتان را خراب‌تر از این کنم. با این حساب ترجیح می‌دهم کم‌تر بنویسم یا چیزهایی بنویسم که دلتان را ریش‌ریش نکند. همین!

راستی یک چیز دیگری هم الآن یادم افتاد. آخر این هفته یحتمل چند روزی می‌روم مسافرت. اگر مُردم که هیچی، اما اگر زنده ماندم ستون وقایع اتفاقیه را می‌نویسم. شاید یکی دو روز نوشتنش به تأخیر بیفتد که فکر نمی‌کنم برایتان اهمیتی هم داشته باشد. فقط خواستم گفته باشم که پس‌فردا مدیونتان نشوم!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان، شخصی‎نوشت‎ها


۱۵۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۳۶

Gangs of New York!

یکی از عادت‌های عجیبم این است که وقتی یک‌جا ساکت باشد نمی‌توانم درس بخوانم. به همین‎خاطر قبل از این‌که بخواهم شروع به درس خواندن کنم، می‌گذارم آهنگ‌های کامپیوترم پخش شوند. فرقی هم ندارد صدای دلنگ دلنگ سنتور باشد یا نعره‌های رضا یزدانی!

القصه در این چند روزی که درس می‌خوانم انواع و اقسام آهنگ‌ها را گوش کرده‌ام. از هایده و ساسی مانکن و شهاب تیام بگیر تا علی لهراسبی و قمرالملوک وزیری. باز دوباره از فرامرز آصف و شادمهر بگیر تا رضا صادقی و معین و بک‌استریت بویز! کارم حتی به آهنگ‌های شراره و طوفان هم کشیده!

اما بین تمام این‌هایی که گوش کردم «مهرداد نیویورک» به نظرم از همه چرندتر می‌خواند… اصلاً این بشر مظهر خوانندگی درپیت است! هیچ نکته‌ی قابل دفاعی ندارد اما به دلایل نامعلومی هم‌چنان آلبوم پشت آلبوم بیرون می‌دهد! آهنگ‌هایش به غایت مزخرف و بی‌معنی و بی‌سر و ته است. این را یک منتقد حرفه‌ای موسیقی نمی‌گویدها، کسی می‌گوید که از جلال همتی خوشش می‌آید و خواننده‌ی مورد علاقه‌اش شهرام شب‌پره است!

من هیچ چیزی در مورد موسیقی نمی‌دانم اما این را می‌دانم که هر آهنگی برای این‌که مورد توجه قرار گیرد باید حداقل یک ویژگی مثبت داشته باشد. مثلاً یا شعرش خوب باشد، یا صدای خواننده‌اش را بتوان تحمل کرد، یا حداقل خواننده‌اش قیافه‌ی درست و درمانی داشته باشد. همه‌ی این‌ها را هم که نداشته باشد لااقل باید ریتمش به درد رقص بخورد، یا توی اکس‌پارتی بشود باهاش هِد زد. بالاخره باید به درد یک کوفتی بخورد دیگر! اما آهنگ‌های مهرداد نیویورک هیچ کدام از این خصوصیات را ندارد و انگار فقط آفریده شده تا کمپانی معلوم‌الحال و درپیتی مثل کلتکس بیاید و روی آلبوم‌هایش سرمایه‌گذاری کند!

چند شب پیش توی یک از این شبکه‌های مبتذل غربی (که به نظرم کانال شب‌خیز بود!) داشتند با این آدم مصاحبه می‌کردند. بعد یک خانمی زنگ زد و گفت آقا مهرداد من عاشق شعرها و رفتار شما هستم! یعنی من فکم افتاد وقتی این را شنیدم. آقا مهرداد هم جواب داد ممنون عزیزم، من خاک پای شما و هموطنان دیگر هستم! پدرسگ یک جوری می‌گفت انگار هموطنان دیگر هم دارند ازش تعریف می‌کنند و قربانش می‌روند.

نکته‌ی تأسف‌آور قضیه این است که مدتی قبل یکی از آهنگ‌هایش هم به شکل شگفت‌آوری خیلی مورد توجه قرار گرفته بود، نمی‌دانم چرا! مضمونش این بود که چهل پنجاه تا دختر دورش را گرفته‌اند و حالا نمی‌داند کدامشان را انتخاب کند که این وسط سرش کلاه نرود. فک کن!

نمی‌خواهم غُر بزنم و همه چیز را به هم ربط بدهم اما هر کاری که می‌کنم نمی‌توانم. این از خواننده‌مان، آن از انتخاباتمان، آن از… ولش کن، ولی انصافاً همه چیزمان به هم می‌آید!

کم‌کم دارد به سرم می‌زند که درس و مشق را ول کنم و بروم سراغ خوانندگی. صدا و قیافه‌ام و شعرهایم در بدبینانه‌ترین حالت از او بدتر نیست. تازه وبلاگ هم دارم و به طور بالقوه پنجاه شصت نفر از کسانی که وبلاگم را می‌خوانند ممکن است از روی کنجکاوی آلبومم را بخرند! شاید هم دو سه تا از این بلاگرهای پرطرفدار را بیاورم تا با من هم‌خوانی کنند. این‌جوری یک سری از خوانندگان آن‌ها هم آلبوم را می‌خرند. جدی جدی می‌شود چنین کاری کرد، اتفاقاً استقبال خوبی هم می‌شود چون تمام وبلاگ‌ها خبرش را منتشر می‌کنند… فقط یک چیزی، کسی توی کمپانی کلتکس آشنا ندارد؟!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها، طنزیحات


۱۸۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۲ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۱۵



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه