مطالب منتشر شده در «شخصی‎نوشت‎ها»


پنج‌گانه‌ی روشن‌گرانه!

این وبلاگ برای مدت کوتاهی هک شد. بعد من رفتم اعتراض کردم که رمز منو دزدیدن، دارن باهاش پز می‌دن! دوستان هم لطف کردند و نگذاشتند وبلاگستان به اغتشاش کشیده شود. درست برعکس دنیای واقعی که هم پزش را می‌دهند، هم کار به اغتشاش کشیده می‌شود و هم معلوم نمی‌شود که آخرش چی به چی شد … البته هم‌های دیگری هم هست که الآن جای گفتنشان نیست! این یک مورد.

مورد دوم این‌که در همین فاصله از قول من نوشتند که قرار است از این‌جا کوچ کنم و بروم یک جای دیگر که چنین چیزی را تکذیب می‌کنم. دیگر لازم به گفتن نیست که آن پست را اساساً من ننوشته بودم!

سوم این‌که الآن کنترل وبلاگ دست خودم است و من واقعاً موسیو گلابی هستم، منتها نمی‌دانم چطور باید این را به شما ثابت کنم! امیدوارم که خودتان با زبان خوش قبول کنید… جان؟ چی؟ نشنیدم؟ بله، مثل این‌که تهدیدم مؤثر بود و قبول کردید!

چهارمین چیزی هم که می‌خواهم بگویم، توضیحی درباره‌ی یکی از کامنت‎های پست قبل است. میثم الله‎داد در اولین کامنت پست قبل نوشته: «احسان دوست داریم. خداییش شاه‌کار بود احسان.» حالا بعضی از دوستان فکر می‌کنند که اسمم احسان است و توی کامنت‌های خصوصی و عمومی‌شان گیر داده‌اند و من را احسان صدا می‌کنند! همه‌ی آن‌ها را به خواندن خط یکی مانده به آخر پست قبلی دعوت می‌کنم تا قضیه‌ی احسان برایشان روشن شود… شما که نباید پست‌های وبلاگ من را همین‌طور سرسری بخوانید. این پست‌ها پشتش یک دنیا حرف است، یک دنیا نکات ارزنده و آموزنده است، سبد سبد راز است، دسته دسته پند است، بعله! خیلی چیزها پشت این نوشته‌های من است که نسل‌ها باید بیایند و بروند تا این‌ها را کشف کنند و بفهمند که موسیو گلابی کی بود و پشتش چی بود!

فعلاً همین‌ها بود که به ذهنم می‌رسید، اگر چیز دیگری هم بود در آینده‌ی نزدیک عرض می‌کنم خدمتتان! آهان، تازگی‎ها یک جمله‎ی باکلاس هم یاد گرفتم که هی دلم می‌خواسته یک جایی استفاده کنم. فکر می‌کنم همین‌جا بهترین فرصت باشد… «اوقات خوشی را برایتان آرزومندم»!

دوستان اشاره می‌کنند که مطابق عنوان پست گویا باید پنج مورد روشن‌گری انجام می‌دادم که این‌ها را هر جور حساب کرده‌اند چهار تا شده، تازه با ارفاق! واقعیت این است که همه‌ی حقایق روشن شده و چیز خاص دیگری نیست که بگویم؛ جز این‌که الآن جای شما خالی، دارم چس فیل می‌خورم و ازشان صدای ترق ترق در می‌آورم. خیلی هم حال می‌کنم برای خودم! شما هم یک بار توی سکوت و ترجیحاً در شب امتحان کنید، صدای قرچ و قروچش کل خانه را می‌گیرد! این موضوعی که گفتم را هم شما به عنوان مورد پنجم در نظر بگیرید!

و ختم کلام این‌که به هر حال من هستم، شما هم که هستید، چس فیل هم که می‌خورم، شهر هم که امن و امان است، پس اوقات خوشی را برایتان آرزومندم!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان، شخصی‎نوشت‎ها


۸۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۱ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۱:۴۱

حماسه‌ی حضور!

نمی‌خواهم بحث تعطیل کردن یا ادامه دادن وبلاگم را بیشتر از این کش بدهم و این آخرین مطلبی‌ست که در این مورد می‌نویسم. امیدوارم آخرین کامنت‌های مربوط به این موضوع را در همین پست دریافت کنم و به پست‌های بعدی نرسد… خلاصه اگر می‌خواهید فحش بدهید و نفرین کنید یا فکم را پایین بیاورید تا زمان انتشار پست بعدی وقت دارید!

عرضم به حضورتان که هیچ چیزی برای من آن‌قدر باارزش نیست که در روابط حقیقی‌ام مشکل ایجاد کند. به همین خاطر همیشه سعی کرده‌ام زندگی حقیقی‌ام را از این‌جا کاملاً جدا کنم. در واقع هیچ‌وقت نخواسته‌ام آدم‌های دنیای واقعی بدانند که موسیو گلابی همان آدمی‌ست که کنارشان چایی می‌خورد و فوتبال بازی می‌کند و کار می‌کند و دانشگاه می‌رود و هزار غلط دیگر می‌کند. اما بعضی‌ها از نظر من باید این چیزها را بدانند، کسانی مثل مادام گلابی که همه چیزشان را با آدم شریک می‌شوند. اصلاً گیرم که الآن نگویم، ده سال دیگر چکار کنم؟ نمی‌شود که وقتی خوابش برد دزدکی کامپیوتر را روشن کنم و مطلبم را پابلیش کنم. قبول کنید که خنده‌دار است.

از این حرف‌ها که بگذریم، با خواندن پست قبلی عده‌ای من را در حد یک قهرمان عشقی بالا بردند و تعدادی دیگر من را بلاگری سست‌اراده دانستند. هر دو دسته هم سخت در اشتباهند! هرچند گاهی جنبه‌ی احساسی‌ام پررنگ‌تر می‌شود و گاهی جنبه‌ی عقلانی‌ام، اما در این مورد خاص و در آن شرایط تصمیمم را از روی احساس نگرفتم. کاملاً جدی بودم و اگر زمان دوباره به عقب برگردد باز هم همان تصمیم را می‌گیرم، بدون ذره‌ای شک و تردید!

خلاصه این‌که یک روزی ـ بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن با خودم ـ تصمیم به تعطیل کردن این‌جا گرفتم و حالا می‌بینم که دیگر مشکلی نیست. پس می‌شود آمد و نوشت و باز هم خندید!

به همین مناسبت یکی از خوانندگان وبلاگ به نام احسان، ترانه‌ای در وصفم خوانده که برای شنیدن آن با صدای خودش می‌توانید اینجا را فشار دهید!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان، شخصی‎نوشت‎ها


۱۴۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۲۴

برای خودم!

شاید احمقانه باشد اما در شرایطی شروع به نوشتن این پست کرده‌ام که هیچ موضوع مشخصی برای نوشتن ندارم. راستش را بخواهید اصلاً حوصله‌ی فکر کردن هم ندارم. فقط دلم می‌خواهد یک چیزی نوشته باشم تا خوابم بگیرد. شب جمعه است و بی‌خوابی عجیبی زده به سرم. البته فکر می‌کنم این از خاصیت‌های شب جمعه باشد… متأهل باشی یک درد داری و مجرد باشی هزار درد! بی‌خوابی هم یکی از همان هزار درد امشب من است!

چند دقیقه پیش در راستای بی‌خوابی، نشستم به چلچراغ خواندن. همین‌جوری که داشتم ورق می‌زدم یک‌دفعه احساس کردم پولم را رسماً دور ریخته‌ام. یک زمانی به خاطر وجود آدم‌هایی مثل ژوله و رها و شرف‌الدین دوستش داشتم اما حالا به شدت اعصابم را خرد می‌کند. امیدوارم حسن غلامعلی‎فرد به عنوان یکی از نویسندگان چلچراغ و پپری ـ‎کسی که احساس می‌کنم یکی از فن‌های پرشور چلچراغ است‎ـ من را ببخشند ولی تازگی‌ها حس می‌کنم چلچراغی‌ها دارند به شعورم به عنوان خواننده‌ی نشریه‌شان توهین می‌کنند. خلاصه انداختمش گوشه‌ی کمد که جلوی چشمم نباشد!

بعد رفتم یک چرخی توی دنیای خبرها و وبلاگ‌ها و فرندفید زدم. دیدم حوصله‌ی هیچ کدامشان را ندارم. کامپیوتر را خاموش کردم و بلند شدم چند تا کاغذ برداشتم برای نوشتن این حرف‌هایی که الآن دارید می‌خوانید. این اولین باری‌ست که دارم یکی از پست‌هایم را روی کاغذ می‌نویسم.

این‌جوری نوشتن خوب است و در عین حال سخت. به خاطر این‌که توی همین چند خطی که تا الآن نوشتم تعداد زیادی فلش زدم برای جابجا کردن کلمات و جمله‌ها. وقتی توی کامپیوتر تایپ می‌کنی اصلاً متوجه انجام دادن این کارها نمی‌شوی. بگذریم…

دارم به این فکر می‌کنم که هفت هشت سال پیش، شب‌های جمعه‌ام چطور می‌گذشت و آخرش چطوری خوابم می‌برد. یادم نیست چه اتفاقی می‌افتاد اما این را می‌دانم که وبلاگی و چلچراغی در کار نبود. هیچ چیز قابل ذکری نبود تا یک کمی تحمل این‌جور شب‌ها را آسان‌تر کند. فقط یک چیز بود، کتاب!

آره، خاتمی هم بود، عابدزاده هم بود، احتمالاً چیزهای خوب دیگری هم بودند اما منظورم چیزی‌ست که این وقت شب به دردم بخورد!

چی می‌گفتم؟ آهان، کتاب! تا حالا به‌تان گفتم که چند سال پیش یک خوره‌ی کتاب واقعی بودم؟ مثلاً دزدکی «مسیح بازمصلوب» را می‌گذاشتم لای کتاب فیزیک که خانواده فکر کنند دارم درس می‌خوانم و پزم را به فامیل بدهند اما خودم وسط آدم‌های داستان گم و گور می‎شدم! نه این‌که آدم‌حسابی باشم‌ها، نه! اقتضای محیط بود. یک زمانی پدرم کتاب‌فروشی داشت. مغازه‌اش را که فروخت تمام کتاب‌ها را آورد خانه و این‌ها شدند وسیله‌ی بازی ما! مثلاً ما توی خانه‌مان هیچ وقت توپ چهل‌تیکه نداشتیم اما چهار جور چاپ مختلف از «دن آرام» داشتیم. حالا این‌که چرا در چنین محیط مساعدی من، این شدم (!) بحث جدایی‌ست. اتفاقاً شب‌گیر همیشه می‌گوید با شرایطی که تو داشتی باید حداقلش آدمی در حد محمد قوچانی می‌شدی!

دردسرتان ندهم، من آدم کتاب‌خوانی بودم. آدمی بودم که سرانه‌ی مطالعه‌ی کشور را چند ثانیه به تنهایی زیاد می‌کردم اما بدون این‌که بفهمم، کتاب از زندگی من بیرون رفت. از آخرین کتابی که خواندم دو سه ماه می‌گذرد. اسمش «همنام» بود، نوشته‌ی «جومپا لاهیری». از آن کتاب‌هایی‌ست که باید حداقل یک بار خواند. البته دو سه روز پیش یک کتاب دیگری می‌خواستم بخوانم به اسم «اصلاحات در برابر اصلاحات» اما دو خط اول از نوشته‌های سعید حجاریان را که خواندم، احساس کردم این آدم باسوادتر از آن است که یکی مثل من بتواند حرف‌هایش را بفهمد؛ ولش کردم.

به هر حال از من به شما نصیحت! کامپیوتر و فیلم و چیزهایی شبیه این، هر چقدر که قشنگ باشند باز هم به اندازه‌ی این‌که بروی روی تخت دمر بخوابی و کتاب مورد علاقه‌ات را ورق بزنی دلچسب نیست…

ای آقا! از کجا به کجا رسیدم. هر چند از اولش قرار نبود انتهای مشخصی داشته باشد اما فکرش را هم نمی‌کردم که این‌مدلی تمام شود. البته هر فایده‌ای که نداشت لااقل باعث شد یک نیمچه خمیازه‌ای بکشم و آماده‎ی خوابیدن شوم! الآن هم بهتر است تا خوابم نبرده، بروم این‌ها را جهت ثبت در تاریخ تایپ کنم!

پی‌نوشت:
اگر رمان به درد بخوری توی ذهنتان است که فکر می‎کنید سرش به تنش می‌ارزد، بدم نمی‌آید که به من هم معرفی کنید. می‌خواهم هفته‌ی بعد بروم انقلاب و به شکل روشنفکرانه‌ای تعداد زیادی کتاب بخرم!

نوشته شده در دسته‌ی: شخصی‎نوشت‎ها


۲۴۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۰ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۵:۱۴



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه