<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" ><channel><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه &#187; شخصی‎نوشت‎ها</title> <atom:link href="http://golabi.net/category/shakhsi/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://golabi.net</link> <description></description> <lastBuildDate>Fri, 13 Apr 2012 15:14:36 +0000</lastBuildDate> <generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <image><link>http://golabi.net</link> <url>http://golabi.net/blog/wp-content/uploads/2010/01/favicon.ico</url><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه</title> </image> <item><title>روضه‌ی عید!‏‏</title><link>http://golabi.net/1391/01/09/rozeye-eyd/</link> <comments>http://golabi.net/1391/01/09/rozeye-eyd/#comments</comments> <pubDate>Wed, 28 Mar 2012 18:20:47 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2893</guid> <description><![CDATA[دیدید آدم یکی را بعد از مدت طولانی می‌بیند، هی می‌خواهد از یک جایی شروع کند؟ چون چیزی به ذهنش نمی‌رسد پشت سر هم می‌پرسد چه خبر؟ من الآن همچین احساسی دارم. شاید به نظرتان غیرمعمول بیاید اما توی مدت غیبتم هی از اینکه آدم‌های مختلفی در لفافه و به‌خصوص توی فیس‌بوک متلک می‌گفتند شرمنده [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیدید آدم یکی را بعد از مدت طولانی می‌بیند، هی می‌خواهد از یک جایی شروع کند؟ چون چیزی به ذهنش نمی‌رسد پشت سر هم می‌پرسد چه خبر؟ من الآن همچین احساسی دارم. شاید به نظرتان غیرمعمول بیاید اما توی مدت غیبتم هی از اینکه آدم‌های مختلفی در لفافه و به‌خصوص توی فیس‌بوک متلک می‌گفتند شرمنده می‌شدم! توی پست آخرم همچین با قدرت قول داده بودم منظم‌تر می‌نویسم که همه باورشان شده بود. نه اینکه دروغ گفته باشم‌ها، واقعاً تصمیم داشتم مثل آدم بنویسم. اما خب&#8230; حوصله‌ی نوشتن نداشتم. البته چند بار تصمیم گرفتم بنویسم. یک بار سر ماجرای مقام معظم رهبری کره‌ی شمالی که رفت و ملتش را تنها گذاشت. در واقع می‌خواستم به این بهانه یک طنز فاخری در مورد تمام مقام‌های معظم رهبری در دنیا بنویسم! بعد دیدم حوصله‌ی نوشتن در موردشان را ندارم، حوصله‌ی خودشان را هم ایضاً. این شد که ننوشتم! آن روزی که اصغر فرهادی اسکار گرفت هم دلم می‌خواست بنویسم. چرا ننوشتم؟ یادم نیست. توی یک مقطعی هم اگر یادتان باشد انگار اینترنت کشور تیر خورد که وبلاگ من هم این وسط شَل و پل شد و افتاد یک گوشه. زخمی. بعدش هم کلهم از دسترس خارج شد. مُرد. وقتی هم که برگشت خودم حوصله‌ی نوشتن نداشتم. الآن هم انقدر حوصله‌ی کارهای دیگر را نداشتم که گفتم بیایم بنویسم!</p><p style="text-align: justify;">آقا من به دلایلی عید امسال را دوست ندارم. نمی‌خواهم غرغر کنم اما علی‌رغم میلم باید این را بگویم که سال بهتری نخواهیم داشت. همه چیز گران‌تر می‌شود، حقوق اولیه‌مان را بیشتر از قبل نادیده می‌گیرند و در همین راستا تصمیم می‌گیرند بخواهند که زورکی از تولید ملی حمایت کنیم. ما هم با جدیت خاصی دلمان را به چیزهای کوچک خوش خواهیم کرد&#8230; که این اصلاً خوب نیست. ما نه مثل مردم کره‌ی شمالی هستیم که بتوانیم کاملاً خفه بشویم و نه مثل مردم سوریه که کاسه‌ی صبرمان لبریز بشود. یعنی هم می‌خاریم، هم نمی‌خاریم&#8230;! که نمی‌دانم این یکی خوب هست یا نیست اما به‌هرحال کافی نیست. شما چی؟ حال و هوای عید دارید؟ یعنی می‌خواهم ببینم واقعاً احساس می‌کنید که سالی عوض شده و گل و بلبل آمده و چیزهای بهتری در انتظارمان هست؟ یا همین‌جوری الکی دارید خوشحالی می‌کنید؟</p><p style="text-align: justify;">ای بابا&#8230; ببین پستم به کجا کشید. حوصله ندارم تمامش کنم. روضه‌ی ابوالفضل شد رسماً. بروم یک دوری بزنم و دوباره برگردم. اما شما خوب باشید. اگر دلتان برایم تنگ شده بود مخلصم. اگر هم دلتان تنگ نشده بود حق دارید&#8230; در هر صورت برایتان لحظه‌های خوب آرزو می‌کنم و دست تمام آقایان و خانم‌های محترم را به گرمی می‌فشارم و در موارد خاصی هم می‌بوسمتان!</p><p style="text-align: justify;">چاکرپیچ همگی. سال نو مبارک!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2893"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1391/01/09/rozeye-eyd/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>12</slash:comments> </item> <item><title>بازگشت مقتدرانه&#8230; مقتدرانه؟؟ حالا هر چی!‏‏</title><link>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/</link> <comments>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/#comments</comments> <pubDate>Fri, 09 Dec 2011 20:46:04 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2823</guid> <description><![CDATA[بله، حق با شماست. خود من هم به‌شخصه اگر خواننده‌ی یک وبلاگی بودم که صاحبش می‌رفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمی‌کرد دیگر پایم را آن‌جا نمی‌گذاشتم، بدترین حرف‌ها را بار نویسنده‌اش می‌کردم و چه‌بسا توی گوشش هم می‌زدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بله، حق با شماست. خود من هم به‌شخصه اگر خواننده‌ی یک وبلاگی بودم که صاحبش می‌رفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمی‌کرد دیگر پایم را آن‌جا نمی‌گذاشتم، بدترین حرف‌ها را بار نویسنده‌اش می‌کردم و چه‌بسا توی گوشش هم می‌زدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این گوش من برای شما، بگیرید بزنید راحتم کنید. اصلاً چند تا مشت هم بزنید توی صورتم، توی شکمم، توی&#8230; نه نه، توی همان شکمم بزنید! چی؟ شلوارم را هم پایین بکشم؟ آقا حالا ما دو ماه اینجا را ول کردیم دلیل نمی‌شود که شما سوء استفاده کنید. باز اگر مشکل سربازی را که این همه به‌خاطرش عجز و لابه کرده بودم حل می‌کردید یک چیزی&#8230; آن‌وقت با کمال میل در خدمتتان بودم! ولی خب سربازی هنوز به قوت خودش باقی‌ست و در نتیجه شلوار من هم به همراه تمام محتویاتش با قوت و اقتدار به کار خودش ادامه می‌دهد!</p><p style="text-align: justify;">البته دو سه نفر آمدند و یک قول‌هایی هم دادند. گفتند آشنا داریم و شماره می‌دهیم و می‌خواهیم جبران نوشته‌های همیشه هوشمندانه‌ات را بکنیم و همه چیزش با ما و تو فقط بنویس و تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی و این حرف‌ها&#8230; درست یادم نیست، اما اگر اشتباه نکنم یک سمیه‌نامی بود که خودش را خیلی مطلع نشان داد و بعد از یک سلسله سؤال و جواب‌ها پرسید که آیا مایلم شماره‌ی یک جناب سرهنگ گردن‌کلفتی را بفرستد تا مشکلم را برطرف کند یا نه؟ بله را که گفتم یک‌دفعه غیبش زد. البته من راضی به مرگ کسی نیستم ولی چی شدی سمیه جان؟ مُردی؟ سر جدت اگر اینجا را می‌خوانی یک ندایی بده. بدبختی اینکه اسمت هم درست یادم نیست، سمیه بودی؟ ساحره بودی؟ سهیلا بودی؟ چی بودی؟! من از حالا گفته باشم‌ها، سربازی‌برو نیستم. گفتی شماره می‌فرستی، باید بفرستی!</p><p style="text-align: justify;">حالا این‌ها به کنار، یک چیزی‌ست بین من و سمیه که خودمان حلش می‌کنیم و مطمئنم خودش هم آن‌قدر عاقل هست که با زبان خوش بیاید و آدمی در حد و اندازه‌های من را عنتر و منتر خودش نکند&#8230; به‌جایش بگذارید از سنگ کلیه‌ام بنویسم که نه دفع شده، نه دیگر حسش می‌کنم! چند روز اول یک ویل‌ویلی کرد و یک چرخی توی جاهای بی‌ناموسی ما زد ولی الآن دیگر خبری ازش نیست. کجا رفته الله اعلم. من هم دیگر پی‌گیرش نشدم. حالا معلوم نیست دردش دوباره کِی و کجا یقه‌ام را بگیرد. فعلاً که هر کدام داریم زندگی خودمان را می‌کنیم.</p><p style="text-align: justify;">گفتم زندگی. هـِه&#8230; این هم شد زندگی؟ از همان روزی که گوگل‌ریدر را با آن همه دم و تشکیلاتش ترکاندند دیگر زندگی ما خراب شد. مگر آدم کلاً چند تا دلخوشی دارد که بخواهند یکی‌اش را هم بگیرند؟ میرحسین و کروبی که زندانی‌اند، ما هم که فقط سر جای خودمان نشستیم و حرف می‌زنیم، وضع اعصاب مردم هم که خراب شده، پرسپولیس هم که امروز کأنه گردوچینی تویسرکان با وضعیت اسف‌باری به یک مشت دیلاق استقلالی باخت، گوگل‌ریدر هم که آن‌طور&#8230; با این اوصاف آدم دیگر دل و دماغ نوشتن ندارد، ترجیح می‌دهد یک دیوار تر و تمیزی پیدا کند که سرش را بکوبد بهش و صدای بزغاله بدهد! ولی خب از طرف دیگر یکی از دلخوشی‌های کوچک زندگی همین وبلاگ بود که گهگداری کرکره‌اش را می‌کشیدم بالا و فوری چهار نفر می‌آمدند قربان‌صدقه‌ام می‌رفتند و از این‌که علی‌رغم سلبریتی بودنم این‌قدر خاکی و خوب و مردم‌دار و جیگرطلا هستم تشکر می‌کردند&#8230;</p><p style="text-align: justify;">راستش در همین فرصتی که پاراگراف بالا را تایپ می‌کردم این دو طرف مختلف را سنجیدم و می‌خواهم طی یک عملیات نیمچه‌انتحاری و در حالی که تنم هنوز گرم هست اعتراف کنم که دلم برای این وبلاگ و برای شما تنگ شده بود و این را هم اضافه کنم که به‌حضرت عباس بعد از این بابرنامه‌تر و منظم‌تر از قبل می‌نویسم&#8230; اصلاً از این به بعد همین‌جوری پشت سر هم می‌نویسم، شما هم همین‌جوری قربانم بروید، بلکه دلخوشی‌های زندگی یک مقداری بیشتر بشود. اگر شد که شد، اگر هم نشد هیچ کداممان ضرر نمی‌کنیم. من با یک جماعتی اختلاط کرده‌ام، شما هم که قربان کم آدمی نرفته‌اید به‌هرحال! والله!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2823"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>52</slash:comments> </item> <item><title>به دنبال یک آشنای عوضی بی‌شرف!‏‏</title><link>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/</link> <comments>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/#comments</comments> <pubDate>Thu, 15 Sep 2011 14:48:15 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2620</guid> <description><![CDATA[دو سه ماهی هست که چیزی توی وبلاگم ننوشتم، یعنی انقدر اتفاقات عجیب و غریب توی این مدت افتاد که نشد چیزی بنویسم. جمع و جور کردن پایان‌نامه، شروع سربازی، خواستگاری و ردیف کردن مقدمات عروسی&#8230; کف کردید، نه؟ تازه توی همین مدت دچار یکی دو تا مرض جزیی مثل سنگ کلیه و باد فتق [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دو سه ماهی هست که چیزی توی وبلاگم ننوشتم، یعنی انقدر اتفاقات عجیب و غریب توی این مدت افتاد که نشد چیزی بنویسم. جمع و جور کردن پایان‌نامه، شروع سربازی، خواستگاری و ردیف کردن مقدمات عروسی&#8230; کف کردید، نه؟ تازه توی همین مدت دچار یکی دو تا مرض جزیی مثل سنگ کلیه و باد فتق هم شدم!</p><p style="text-align: justify;">حالا از کجا شروع کنم؟ سربازی؟ پایان‌نامه؟ خب&#8230; اینها را دروغ گفتم! پایان‌نامه را که ول کردم. مرده‌شور دانشگاه و درس را ببرد. لیسانسش چه گلی به سرم زد که فوقش بخواهد بزند؟ البته توی این مدت نزدیک چهارصد نفر گفتند حیف بود به‌خاطر پایان‌نامه درست را نصفه ول کنی که من هم حوصله نداشتم جوابشان را بدهم. راستش فضای آموزشی ایران به دلیل نامشخصی روی اعصاب من است. شما این‌طوری نیستید؟ اصلاً آدم استادها را که می‌بیند به‌شکل اتوماتیک می‌خواهد درسش را ول کند! تصمیم قطعی دارم که نگذارم بچه‌ام&#8230; البته بچه‌ی آینده را عرض می‌کنم، مرغ و خروس نیستیم که توی دو ماه بچه‌مان به دنیا بیاید! بله، بچه‌ام نباید به‌هیچ وجه پایش را توی فضای آموزشی بگذارد. خودم خواندن و نوشتن را یادش می‌دهم، به‌جای تاریخ و جغرافی و دینی و فیزیک هم برایش چهار تا کتاب درست و درمان می‌خرم. تا ده دوازده سالگی هم علاقه‌ی خودش را هم پیدا می‌کند و می‌افتد دنبال همان. ای آقا&#8230; دردهای خودم کم بود، مشکلات بچه‌ام هم اضافه شد! حالا به دنیا که آمد یک خاکی سرمان می‌ریزیم. توی این هاگیر واگیر بچه‌مان کجا بود که حالا شما هم گیر دادید به بچه؟ ول کنید بابا!</p><p style="text-align: justify;">سربازی ولی در راه است. فوقش تا سه چهار ماه دیگر شروع می‌شود. کسی آشنایی چیزی ندارد که با چند میلیون بشود یک‌جوری قضیه را پیچاند؟ آشنای کله‌گنده‌ی عوضی بی‌شرف که دستش توی دست حکومت باشد ندارید؟ ببخشید این‌طوری می‌گویم‌ها، قصد توهین ندارم، می‌خواهم اهمیت قضیه روشن شود! سرهنگ پول‌بگیر و امضابکن چی؟ ندارید؟ ای بابا، این وبلاگ کوفتی قرار نیست یک‌جایی به درد من بخورد؟ سر جدتان ببینید می‌شود کاری کرد یا نه. شیتیل خودتان را هم می‌دهم! ای وای، ای وای. دنیا چقدر بالا و پایین دارد. بلاگری که یک عمر نوشته‌های موقر داشته و پیچیده‌ترین مسائل اجتماعی و فرهنگی را با تیزبینی و ذکاوت خاص خودش مطرح کرده حالا به جایی رسیده که حرف از شیتیل می‌زند! راحت از این مسأله نگذرید، بلاگر محجوب شما درد دارد، این‌ها را می‌فهمید دیگر؟ بعید می‌دانم. والله اگر بفهمید از زیر سنگ هم که شده یکی را پیدا می‌کنید که کارم راه بیفتد&#8230;! خب این هم روضه‌ی مربوط به سربازی. برسیم به بحث شیرین خواستگاری!</p><p style="text-align: justify;">خواستگاری را هم دروغ گفتم. هوی، حرف دهنت را بفهم آقا. دروغگوی جعلق را با من بودی؟ از آدمی که تا دو ماه دیگر قرار است کچل کند و برود سربازی چه انتظاری دارید؟ پدر دختره دیوانه است که بچه‌ی مثل دسته‌ی گلش را بدهد دست منِ سرباز؟ بلاگر خفنی هستم که هستم، این را من و شما می‌دانیم، همه که وبلاگ نمی‌خوانند. سر کچل را که ببیند می‌گوید خوش آمدید، بفرمایید بیرون! تازه اگر شانس بیاورم در را باز کند. ممکن است توی آیفون ببیند و فکر کند از این سربازهایی هستم که می‌روند دیش ماهواره‌ها را جمع می‌کنند، اصلاً در را باز نکند! پس اگر دلتان می‌خواهد زودتر کت و شلوار دامادی بپوشم یک فکری برای دور زدن سربازی‌ام باشید. به قرآن وقتش شده که به دردم بخورید. یک تکانی به خودتان بدهید، خسته نشدید از این‌که همیشه خواننده و مصرف‌کننده‌ی دائمی بودید؟ نه جدی؟</p><p style="text-align: justify;">حالا قضیه‌ی سنگ کلیه چی بود؟ این یکی را راست گفتم به حضرت عباس! آقا چه دردی دارد یک فسقل سنگ، کأنه درد زایمان آدم را می‌خواباند کف زمین. البته به‌شخصه تجربه‌ی زایمان نداشتم ولی خانم‌هایی که جفتش را تجربه کردند می‌توانند حرفم را تأیید کنند. تازه درد زایمان شیرین است، بالاخره می‌دانی قرار است یک موجود زنده‌ای بیاید بیرون، دست و پا بزند، بخندد، آدم را بغل کند، چهار سال دیگر ترتیب دختر همسایه را بدهد و چه و چه و چه. ولی سنگ کلیه چی؟ همیشه منتظری که روم به دیوار یک سنگی موقع ادرار بیاید بیرون و بخورد به در و دیوار، در همین حد! یک سنگ معمولی. نه دست و پا دارد، نه هیچی و طبعاً با چنین ساختاری نمی‌تواند ترتیب کسی را هم بدهد! اصلاً چرا چنین چیز به‌دردنخوری باید به وجود بیاید؟ یک سنگ کلیه را از نظر بی‌استفاده بودن بین سنگ‌ها می‌شود با آدم‌هایی مقایسه کرد که به مشکل سربازی آدم‌ها می‌خندند و کاری نمی‌کنند&#8230; البته نه، آن‌قدرها هم غیرقابل استفاده نیست. می‌شود گفت در حد آدم‌هایی‌ست که به مشکل سربازی نمی‌خندند ولی خب کار خاصی هم نمی‌کنند. یک چیزی توی این مایه‌ها. شرمنده که هی برمی‌گردم سر این موضوع، می‌خواهم قشنگ ملکه شود توی ذهنتان. بعید می‌دانم اگر کار خاصی از دستتان بربیاید بتوانید بعد از این همه عز و جز دریغ کنید!</p><p style="text-align: justify;">آهان، راستی&#8230; یک مدت نسبتاً طولانی با مادام گلابی نبودیم که این را به احتمال زیاد فهمیده بودید. به یاری خدا بعد از یک سال و اندی دیدیم که این‌جوری نمی‌شود و دوباره به آغوش پرمحبت ایشان برگشتیم. البته از اول این پست آن‌قدر دروغ گفتم که می‌دانستم شاید به اینجا که برسم باورتان نشود، به‌خاطر همین تصمیم گرفتم قضیه‌ی باد فتق را هم مطرح کنم که احتمالاً اگر کسی هم‌چنان نظری چیزی به من دارد بی‌خیال شود! وگرنه الحمدلله خیلی هم استوار هستم و به کوری چشم بدخواهان هیچ عیب و ایراد خاص زیرشکمی ندارم. من و این حرف‌ها؟ باز من دوماه نبودم فکر کردید خبری شده؟ واقعاً که. بروید آقا، بروید پی‌گیر کارهای من باشید. من هم بروم شروع کنم به مایعات خوردن بلکه این سنگ بی‌مصرف بیفتد. راستی به‌خاطر سنگ کلیه که معافی نمی‌دهند؟ اگر می‌دهند بروم جامدات بخورم، سنگم تقویت شود!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2620"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/06/24/ashnaye-avazie-bi-sharaf/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>63</slash:comments> </item> <item><title>اتوبیوگرافی موسیو گلابی یا چی شد که من این‌جوری شدم!‏</title><link>http://golabi.net/1389/10/19/autobiography/</link> <comments>http://golabi.net/1389/10/19/autobiography/#comments</comments> <pubDate>Sun, 09 Jan 2011 13:10:28 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1176</guid> <description><![CDATA[چند روز پیش یکی از پست‌های خودم را توی بالاترین دیدم. یک آقایی زیرش نوشته بود «این گلابی دیوانه هم خیلی جالب می‌نویسد. بایستی یک طنزنویس قوی پشت این اسم قایم شده باشد». فکر کن مثلاً من ابراهیم نبوی باشم، آن‌وقت بیایم با اسم موسیو گلابی بنویسم! چرا باید چنین کاری بکنم؟ که ریا نشود؟ [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<blockquote style="text-align: justify;"><p>چند روز پیش <a title="پست من!‏" href="http://balatarin.com/permlink/2010/12/25/2303345" target="_blank">یکی از پست‌های خودم</a> را توی بالاترین دیدم. یک آقایی زیرش نوشته بود «این گلابی دیوانه هم خیلی جالب می‌نویسد. بایستی یک طنزنویس قوی پشت این اسم قایم شده باشد». فکر کن مثلاً من ابراهیم نبوی باشم، آن‌وقت بیایم با اسم موسیو گلابی بنویسم! چرا باید چنین کاری بکنم؟ که ریا نشود؟ که خوانندگانم را غافلگیر کنم؟ که بعد از دو سال یک‌دفعه بگویم من نبوی هستم که تا حالا سر کارتان گذاشته بودم و قاه‌قاه بخندم و برایتان شکلک در بیاورم؟!<br /> به‌هرحال حالا که کار به اینجا رسیده تصمیم دارم برای روشن کردن افکار عمومی بیوگرافی کوچولویی از خودم بنویسم تا جلوی سوء استفاده‌ی احتمالی امثال نبوی را بگیرم؛ خدای نکرده پس‌فردا نروند توی صدای آمریکا و دروغکی پز این وبلاگ را بدهند&#8230;!</p></blockquote><p style="text-align: justify;">من تلاش زیادی کرده بودم که دختر چشم‌آبی یک خانواده‌ی ثروتمند باشم ولی پسر یک خانواده‌ی معمولی شدم؛ آن هم پسر دوم که طبعاً جذابیت‌های بصری پسر اول را ندارد! وقتی دیدم نقشه‌هایم برای تولد به‌شکل دختر چشم‌آبی نقش بر آب شده، فکر کردم لابد بعداً شاهزاده‌ای سوار بر اسب سفید می‌شوم و با دختر شاه ازدواج می‌کنم ولی مادرم روی همان تخت بیمارستان برایم توضیح داد که هفت سال پیش انقلاب شده و شاه و تاج و تختی در کار نیست، یکی هم زد توی سرم که دیگر اسم شاه را نیاورم. این اولین و محکم‌ترین ضربه‌ی جسمی و روحی زندگی‌ام بود و من هم برای اینکه از خانواده‌ام انتقام بگیرم تصمیم گرفتم یک پسر معمولی بمانم. این وقایع برمی‌گردد به هشتم بهمن ۶۴، حدود ساعت چهار صبح، بیمارستان آریا.</p><p style="text-align: justify;">سه چهار سال گذشت و اگر شیر خوردن و گریه کردن را کنار بگذاریم توی این سال‌ها هیچ فعالیت قابل توجهی نکردم. البته اعمال استکباری یک و دو را هم در این سال‌ها و بعد از وعده‌های غذایی انجام دادم اما روی‌هم رفته مقدار قابل توجهی نداشتند!</p><p style="text-align: justify;">این کارهای تکراری همین‌طور ادامه داشت تا اینکه توی یکی از همان روزهای سه چهار سالگی به پدر و مادرم رسماً اعلام کردم که خواندن و نوشتن بلدم. بله، آنها هم مثل شما که الآن این بخش را خواندید کف کردند و باورشان نشد. بعدش پدرم یک لحظه پیش خودش فکر کرد که شاید پسرش واقعاً نابغه باشد و رفت یک روزنامه‌ی درپیت (کیهان یا اطلاعات) آورد تا امتحانم کند. من البته تصوری نسبت به مفهوم نوشته‌ها نداشتم ولی هفتاد هشتاد درصد متن را خواندم و باعث انقلابی شدم که به جایگاه برادرم به‌عنوان باهوش‌ترین فرد در تاریخ خاندانمان لطمه زد. تمام ماجرا این بود که آن سال‌ها تلویزیون برنامه‌ای به اسم نهضت سوادآموزی پخش می‌کرد و من چند قسمتش را دیده بودم. بعضی‌ها می‌گویند هوش بالایی داشتم، خیلی‌ها می‌گویند این موضوع نشان‌دهنده‌ی روح کنجکاو بچه است و یک عده‌ی مغرضی هم هستند که می‌گویند همه‌ی اینها اتفاقی بوده. خب اگر اتفاقی بوده چرا برای شما اتفاق نیفتاده؟ آیا ممکن است که یک کودک دوساله پشت ماشین تایپ بنشیند و با دگمه‌هایش بازی کند و حاصل کار یک غزل حافظ باشد؟ (برگرفته از کتاب دینی دوم راهنمایی!) نتیجه می‌گیریم که من کنجکاوی و هوش و درایت را با هم داشتم!</p><p style="text-align: justify;">یکی دو سال بعد جایگاهم به‌عنوان نابغه تثبیت شد و پدرم تصمیم گرفت من‌را زودتر از حالت عادی بفرستد مدرسه و بلافاصله جهشی هم خواندم که البته خودم اینها را نمی‌فهمیدم ولی پدرم علاقه‌مند بود که این اتفاقات در زندگی من بیفتد! نتیجه این شد که بیشتر هم‌کلاسی‌هایم دو سه سال از من بزرگ‌تر بودند و من هم که سفید! زمانه هم مثل الآن نبود که دخترها از پسرهای بامزه‌ی تودل‌برو خوششان بیاید و خودشان پیشنهاد دوستی بدهند، آن موقع‌ها پسرهایی مثل من عملاً باب دندان پسرهای دیگر بودند&#8230;! دردسرتان ندهم. تمام این مسائل باعث شد که من تبدیل به بچه‌ی شیطان و جانوری بشوم که کسی جرأت هتک حرمت به ساحت مقدسش را نداشته باشد!</p><p style="text-align: justify;">سال‌های بعد هم به شیطنت و مسخره‌بازی‌های معمول مدرسه گذشت تا سال ۸۱ که وارد رشته‌ی صنایع دانشگاه خواجه نصیر شدم. فامیل و آشنا که همیشه روی من به عنوان یک نابغه حساب می‌کردند سه تا جمله‌ی کلیدی را بعد از قبولی من گفتند:<br /> آخی&#8230; حالا دانشگاه آزاد هم بد نیست، فدای سرت که سراسری قبول نشدی.<br /> آخی&#8230; صنایع دستی یا چی؟<br /> آخی&#8230; حالا چرا مهندسی صنایع؟ نمی‌تونستی یه مهندسی واقعی قبول بشی؟<br /> این جمله‌ها به‌خوبی تخصص فامیل ما را در مورد رشته‌های دانشگاهی نشان می‌دهد. من در جواب این حرف‌ها و توی دلم همیشه یک جمله را تکرار می‌کردم که شاید بهتر باشد توی وبلاگم مطرح نکنم. اطلاع موثق دارم که قشر فرهیخته‌ای از جامعه همراه خانواده‌هایشان اینجا را می‌خوانند و طبیعتاً آدم‌های اینچنینی که عادت به خواندن نوشته‌های فاخر من دارند، نسبت به بعضی جمله‌ها حساسند!</p><p style="text-align: justify;">بگذریم&#8230; خلاصه من وارد دانشگاه شدم و برای جبران جلوافتادگی دوران مدرسه، درسم را ده‌ترمه تمام کردم. خیلی‌ها الآن پیش خودشان فکر می‌کنند که من دروغ می‌گویم ولی این‌طور نیست و به حضرت عباس می‌توانستم زودتر هم تمام کنم!</p><p style="text-align: justify;">در دوران دانشگاه فهمیدم که همه اعتقاد دارند رشته‌ی صنایع گلابی‌ترین رشته است و اصلاً همین شد که از گلابی توی اسم وبلاگم استفاده کردم، برخلاف تصور خیلی‌ها که فکر می‌کردند یک گلابی واقعی دارد وبلاگی با این عظمت را می‌چرخاند! دیوانه‌اش را هم همین‌طوری اضافه کردم چون به‌نظرم «یادداشت‌های یک گلابی» اسم احمقانه و بی‌سر و تهی بود. دروغ چرا، در واقع من اول اسم شخصیت مجازی‌ام را انتخاب کردم که «موسیو گلابی» بود ولی بعدش آن‌قدر حوصله نداشتم که یک اسم درست و درمان برای وبلاگم انتخاب کنم. شاید اگر به عقب برگردم اسمش را بگذارم «یادداشت‌های گاه و بی‌گاه موسیو گلابی در محیط محترم وب» یا چیزی شبیه به این که قلنبه‌تر باشد و حرف‌های وبلاگم را جدی‌تر بگیرند. حالا هر چی&#8230; به‌هرحال اتفاقی‌ست که افتاده!</p><p style="text-align: justify;">از  موضوع اصلی دور افتادیم&#8230; بعد از اینکه لیسانسم را گرفتم فکر کردم که حالا بروم فوق‌لیسانس هم بگیرم! این شد که دوباره کنکور دادم و برای ادامه‌ی ماجرا تصمیم گرفتم مدیریت بخوانم. از سال ۸۶ وارد دانشگاه تهران شدم اما در ادامه‌ی روند کاهش اختلاف سنی با هم‌کلاسی‌هایم هنوز پایان‌نامه‌ام را تحویل نداده‌ام! حالا هم که در خدمت شما هستم&#8230;</p><p style="text-align: justify;">خب&#8230; فکر می‌کنم چیزهای مهم را گفتم. می‌ماند روابط زیرشکمی و شخصی و حقوق و مزایا و برنامه‌ی روزانه که انصافاً ربطی به شما ندارد. شما می‌خواستید مطمئن شوید که یک طنزنویس بزرگ پشت این وبلاگ هست یا نه&#8230; که هست! حالا چه فرقی دارد که اسمش پرهام باشد یا ابراهیم نبوی؟!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1176"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/10/19/autobiography/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>91</slash:comments> </item> <item><title>آهنگ‌های درخواستی!‏</title><link>http://golabi.net/1389/09/19/ahanghaye-darkhasti/</link> <comments>http://golabi.net/1389/09/19/ahanghaye-darkhasti/#comments</comments> <pubDate>Thu, 09 Dec 2010 22:30:06 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=998</guid> <description><![CDATA[دیروز دیدم که یک‌بارگی سه تا آهنگ غم‌انگیز برتر پاپ ایران را به سلیقه‌ی خودش انتخاب کرده و توی وبلاگش نوشته. فکر کردم بد نیست من هم چیز مشابهی به سلیقه‌ی خودم بنویسم، هر چه باشد آدم‌هایی هستند که چشمشان به دهان من است و برایشان اهمیت دارد که بدانند وبلاگ‌نویس فهیم و محبوبشان چه [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیروز دیدم که <a title="آهنگ‌های محبوب وبلاگ یک‌بارگی" href="http://yekbaregi.blogspot.com/2010/12/blog-post_08.html" target="_blank">یک‌بارگی</a> سه تا آهنگ غم‌انگیز برتر پاپ ایران را به سلیقه‌ی خودش انتخاب کرده و توی وبلاگش نوشته. فکر کردم بد نیست من هم چیز مشابهی به سلیقه‌ی خودم بنویسم، هر چه باشد آدم‌هایی هستند که چشمشان به دهان من است و برایشان اهمیت دارد که بدانند وبلاگ‌نویس فهیم و محبوبشان چه آهنگ‌هایی را دوست دارد تا اینها هم بروند همان‌ها را گوش کنند و برای دوست‌هایشان پز موسیقی‌شناسی بدهند! فقط اینکه هر چقدر سعی کردم دیدم نمی‌شود فقط سه تا آهنگ اینجوری انتخاب کنم و تازه بعدترش هم فکر کردم که اصلاً چرا باید فقط آهنگ‌های غم‌انگیز پاپ را انتخاب کنم؟ این شد که صورت مسأله را عوض کردم و تصمیم گرفتم آهنگ‌ها و خواننده‌های محبوب خودم را به‌شکل فله‌ای لیست کنم.</p><p style="text-align: justify;">یک. ایرج<br /> خواننده‌ی خیلی از ترانه‌های فیلم‌فارسی که احتمالاً بیشترتان آهنگ فیلم گنج قارونش را شنیده‌اید. بابا چطور نشنیدید؟ همان «اومدم از هند اومدم، با ماشین بنز اومدم» که فردین رویش لب می‌زند. یادتان آمد؟ گفتم که شنیدید. در ضمن پدر همین احسان خواجه‌امیری خودمان هم هست که این یکی را هم بیشترتان می‌دانستید. ایرج دو تا کار خالتور دارد که من به‌شدت دوستشان دارم. یکی «<a href="http://www.backupflow.com/song/7038.htm" target="_blank">پرنده</a>» و یکی دیگر هم «<a href="http://www.backupflow.com/song/29727.htm" target="_blank">پیرهن‌صورتی</a>» که جفتشان را احمد آزاد هم خوانده، البته به‌نظر من پیرهن‌صورتی را احمد آزاد بهتر خوانده&#8230; خواندن دسته‌جمعی این دو آهنگ را به‌خصوص در حال مستی و در مجالس ندار توصیه می‌کنم!</p><p style="text-align: justify;">دو. ابی<br /> ابی را که خودتان می‌شناسید دیگر؟! مقادیر زیادی آهنگ درست و درمان دارد که اگر قرار بر اسم آوردن باشد باید دو ساعت همین‌طوری اسم ببرم. <a href="http://www.backupflow.com/song/402.htm" target="_blank"><em>کی اشکاتو پاک می‌کنه</em></a>،<a href="http://www.backupflow.com/song/1433.htm" target="_blank"> <em>آبی</em></a>،<a href="http://www.backupflow.com/song/1442.htm" target="_blank"> <em>گریز</em></a>، <a href="http://www.backupflow.com/song/1782.htm" target="_blank"><em>پیچک</em></a>،<a href="http://www.backupflow.com/song/1435.htm" target="_blank"> <em>قاصد</em></a>، <a href="http://www.backupflow.com/song/407.htm" target="_blank"><em>عادت</em></a> و&#8230; اوووه، واقعاً خیلی آهنگ‌های خوب دارد. آقا دردسرتان ندهم، ابی کلاً یک پکیج استثنایی‌ست اما یک کار فوق‌العاده دارد به اسم «<a href="http://www.backupflow.com/song/1790.htm" target="_blank">قصه‌ی عشق</a>» که اگر من جای ضرغامی بودم این آهنگش را روزی سه بار توی تلویزیون پخش می‌کردم، به یک هفته نکشیده فارسی‌وان بساطش را جمع می‌کرد!</p><p style="text-align: justify;">سه. مارتیک<br /> به‌نظر من دو تا خواننده توی تاریخ موسیقی ایران هستند که صدایشان یک‌جور به‌خصوصی‌ست:<em> مارتیک</em> و <em>ویگن</em>. مادرم مارتیک را با شکم بزرگش می‌شناسد، یکی از آهنگ‌های جدیدش هم پارسال روزی پنجاه بار توی پی‌ام‌سی پخش می‌شد. اسم آهنگش را نمی‌دانم ولی این‌طوری شروع می‌شد که «کاری به جز دوس داشتن تو من بلد نیستم».<a href="http://www.backupflow.com/g.htm?id=2246" target="_blank"> <em>آهوی پرکرشمه</em></a> را یادتان هست؟ این را هم همین مارتیک خوانده بود دیگر! حالا همه‌ی اینها به کنار، یک سوپرآهنگ عاشقانه بود که مارتیک را برای من مارتیک کرد. اگر گفتید؟ «<a href="http://www.backupflow.com/song/32839.htm" target="_blank">برو دیوونه</a>». این اسم آهنگش هست البته، وگرنه شما بمانید تا من بقیه‌ی آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را هم معرفی کنم!</p><p style="text-align: justify;">چهار. گوگوش<br /> خدا را شکر این یکی هم نیاز به معرفی ندارد. توضیحاتش را می‌خواستم از بخش مربوط به ابی کپی کنم ولی فکر کردم خیلی تکراری می‌شود، پس به‌جایش این جمله را نوشتم تا خودتان بروید همان‌ها را بخوانید. در تأثیرگذار بودن گوگوش همین بس که مدل موی گوگوشی داریم، مثل مدل ریش ستاری! البته این مدل مو و ریش را برای طولانی‌تر شدن ماجرا نوشتم وگرنه هم من و هم شما می‌دانیم که ربطی به بحث این پست نداشت و اینجا قرار است صرفاً در مورد آهنگ‌های خوب صحبت کنیم&#8230;<br /> خیلی خلاصه بگویم. وقتی خیلی‌ها اعتقاد دارند «<a href="http://www.backupflow.com/song/366.htm" target="_blank">مخلوق</a>» از آهنگ‌های خوب گوگوش است، «<a href="http://www.backupflow.com/song/4413.htm" target="_blank">نعمت عشق</a>» باید یک چیزهایی توی مایه‌های شاهکار باشد. البته این نظر شخصی من است و زیاد هم مخالف دارد. طبیعی‌ست که این مخالفان می‌توانند اسم این آهنگ را توی وبلاگشان ننویسند؛ مانعی ندارد!</p><p style="text-align: justify;">پنج. مهستی و هایده<br /> راستش حوصله نداشتم بنویسم صدای هایده خیلی قشنگ است و آهنگ‌هایش دیوانه‌کننده است، بعدش بنویسم که صدای مهستی هم خیلی قشنگ است و آهنگ‌هایش دیوانه‌کننده است! در همین راستا بود که اسم هر دو تا خواهر را با هم نوشتم. اما آهنگ‌های خوبشان&#8230; واقعاً لازم است بگویم که «<a href="http://www.backupflow.com/song/1529.htm" target="_blank">بزن تار</a>» و «<a href="http://www.backupflow.com/song/1567.htm" target="_blank">راز دل</a>» هایده در مقابل بقیه‌ی آهنگ‌های محشر خودش هم مثل جسیکا آلباست مثلاً به شیلا خداداد؟ باید تأکید کنم که «حقیقت» مهستی هم همین حالت را دارد؟ خودتان این‌ها را می‌دانید دیگر!</p><p style="text-align: justify;">شش. شهرام شب‌پره<br /> مطمئنم خواننده‌های قدیمی وبلاگم می‌دانند که خواننده‌ی مورد علاقه‌ی من با اختلاف زیادی نسبت به دیگران همین حضرت شب‌پره است. غش و ضعف من در مقابل استاد بدون شک قابل مقایسه با غش و ضعف دخترها موقع دیدن مایکل جکسون است&#8230; البته خاک آن مرحوم بقای عمر ایشان! آدمی که با این سن و سال هنوز هم بالا و پایین می‌پرد، آهنگ‌های شاد می‌خواند و سر و گوشش می‌جنبد خدای من است! شهرام تنها موجودی‌ست که تک‌آهنگ خوب ندارد بلکه همه‌ی آهنگ‌هایش خوب است، جواد هم خودتانید!</p><p style="text-align: justify;">هفت. مابقی رفقا<br /> تمام کسانی را که تا اینجا گفتم گل‌درشت‌های ماجرا بودند. مسلماً آهنگ‌های محبوب دیگری هم هستند که دیگران خوانده‌اند و هر کس بمیرد بدون اینکه آنها را شنیده باشد به مرگ جاهلیت مرده است! الآن تصنیف «دود عود» شجریان و «<a href="http://www.backupflow.com/song/2931.htm" target="_blank">من و تو</a>» لیلا فروهر توی ذهنم است که این حالت را دارند. یک آهنگی هم از معین هست که من هفته‌ای ده بار گوش می‌کنم ولی نمی‌فهمم چرا هر چقدر فکر می‌کنم نه اسمش یادم می‌آید، نه شعرش&#8230;!</p><p style="text-align: justify;">فکر می‌کنم الآن مغزم بیشتر از این کشش ندارد. فقط اینکه می‌خواستم توی بند هفتم از یکی دو تا از آهنگ‌های فرامرز اصلانی و سیاوش قمیشی هم نام ببرم ولی حس کردم همه‌ی عالم و آدم می‌دانند که اینها خوب هستند و دلیلی برای تأکید دوباره نیست. این را گفتم که یک وقت فکر نکنید این دو نفر را یادم رفته بود. اما در مورد داریوش این‌طور نیست چون من جز یکی دو تا آهنگ نتوانستم با هیچ‌کدام از کارهای داریوش ارتباط برقرار کنم. این یکی را گفتم که یک وقت فکر نکنید داریوش از قلم افتاده، اتفاقاً اسمش را اینجا آوردم که بدانید خیلی هم خوب یادم بوده و از قصد ننوشتم!</p><p style="text-align: justify;">خب دیگر&#8230; بروید اینها را گوش کنید. اگر هم حوصله داشتید می‌توانید اینجا یا توی وبلاگتان آهنگ‌های مورد علاقه‌ی خودتان را بنویسید که آدم بداند با چه موجوداتی به‌عنوان خوانندگان وبلاگش طرف است!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=998"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/09/19/ahanghaye-darkhasti/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>52</slash:comments> </item> <item><title>مقدمات دیدار با جسیکا آلبا!‏</title><link>http://golabi.net/1389/08/19/didar-ba-jessica-alba/</link> <comments>http://golabi.net/1389/08/19/didar-ba-jessica-alba/#comments</comments> <pubDate>Wed, 10 Nov 2010 00:34:12 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=840</guid> <description><![CDATA[ما یک رفیقی داریم به اسم آرش. چند ماه پیش رفت خارج که بقیه‌ی عمرش را همان‌جا بماند. خودش ادعا می‌کرد یک غلط‌هایی آنجا خواهد کرد که اینجا نمی‌تواند بکند&#8230; البته چرند می‌گفت! کار خاصی نمی‌کرد که نشود تو ایران انجامش داد. اینجا همیشه یا سر کار بود یا اخبار سیاسی را پیگیری می‌کرد یا [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ما یک رفیقی داریم به اسم آرش. چند ماه پیش رفت خارج که بقیه‌ی عمرش را همان‌جا بماند. خودش ادعا می‌کرد یک غلط‌هایی آنجا خواهد کرد که اینجا نمی‌تواند بکند&#8230; البته چرند می‌گفت! کار خاصی نمی‌کرد که نشود تو ایران انجامش داد. اینجا همیشه یا سر کار بود یا اخبار سیاسی را پیگیری می‌کرد یا می‌رقصید (و توی ماشین که امکان بلند شدن و قر دادن نداشت همیشه با آهنگ‌ها بشکن می‌زد). در مناسبت‌های خاص هم ماسک به صورتش می‌زد و توی خیابان شلوغ‌کاری می‌کرد و یواشکی از جمعیت فیلم می‌گرفت و می‌فرستاد برای محسن سازگارا. بعد سازگارا هم می‌آمد و می‌گفت طبق اطلاعاتی که از لایه‌های درونی سپاه دارم دیروز فلان اتفاق توی خیابان ایکس تهران افتاده و طبعاً من می‌فهمیدم که به ایمیل آرش استناد کرده و قضیه را به بقیه‌ی خانواده هم می‌گفتم&#8230; حالا کاری به اینها نداریم. غرض اینکه کارهایش در ایران چنین چیزهایی بود که خب داشت به روال طبیعی انجام می‌شد. این وسط نفهمیدم چی شد که یک‌دفعه تصمیم گرفت برود آمریکا.</p><p style="text-align: justify;">گفتم آمریکا&#8230; یک مدتی از صدای آمریکای ملعون به من زنگ می‌زدند که تو بیا و به‌عنوان یکی از وبلاگ‌نویس‌های برجسته و صاحب‌سبک و خوش‌صحبت ایرانی برای بینندگان ما دو کلام حرف بزن که استفاده کنند. آن‌موقع من شماره‌ی همین آرش را دادم و گفتم به‌جای من با این بچه صحبت کنید و تضمین کردم که توی برنامه‌شان حرف مفت نزند و وسط حرفشان نپرد و به احمدی‌نژاد هم فحش ندهد. بگذریم که چی‌ها گفت ولی در نهایت تماس‌های صدای آمریکا با من قطع شد و دیگر هم خبری ازشان نشد!</p><p style="text-align: justify;">لابد توی دلتان می‌گویید خب مرد حسابی، تو با این همه اهن و تلپ چطور با چنین آدم مزخرفی دوست شدی؟ اولاً که حرف دهنتان را بفهمید، آرش اصلاً هم مزخرف نیست، ندیده و نشناخته به مردم انگ نزنید. دوماً که خودم هم یادم نیست چطور با هم قاطی شدیم ولی یک‌دفعه به خودم آمدم و دیدم که صمیمی هستیم. مممم&#8230; اولین خاطره‌ای که ازش دارم مربوط به روزهای اول دانشگاه بود. جلوی سلف با چند تا از بچه‌های دانشکده‌ی علوم بحث می‌کرد. بعد دیگر ندیدمش تا یکی دو ساعت بعد که داشت با خانم الف حرف می‌زد. چند ساعت بعدترش با خانم ب می‌خندید. دو روز بعدترش خانم‌های پ و ت و ث را جمع کرده بود دور خودش و داشت برایشان خاطره تعریف می‌کرد&#8230; و این ماجرا همین‌طور به شکل‌های مختلف و با دخترهای مختلف تا سال آخر دانشگاه ادامه پیدا کرد.</p><p style="text-align: justify;">وقتی با هم دوست شدیم فهمیدم که آرش اساساً همین‌طور است و خوشش می‌آید که با دخترها حرف بزند (البته من می‌گویم «حرف» چون آرش وبلاگم را می‌خواند و اگر بگویم «لاس» از دستم ناراحت می‌شود ولی شما حتماً با زیرکی خاص خودتان متوجه منظور اصلی من می‌شوید). دوست‌تر که شدیم فهمیدم آرش توی روابطش با دخترها فقط تا همین مرحله جلو می‌رود در حالی‌که می‌تواند جلوتر هم برود. البته ایرادی ندارد که آدم در همین مرحله باقی بماند ولی خب یک وقت‌هایی هست که یک مرد واقعی باید خودش را نشان بدهد. حتی اگر هیچ خبری هم نباشد باید شلوارش را پایین بکشد و مانور اقتدار بدهد ولی خب آرش از این مردها نبود. مثلاً من مطمئن بودم که اگر آرش و جنیفر لوپز آخرین انسان‌های روی زمین باشند باز هم آبی از آرش گرم نمی‌شود&#8230;! یا اگر هم آبی ازش گرم شود کار خاصی نمی‌کند&#8230; یا اگر هم کاری بخواهد بکند با جنیفر لوپز نمی‌کند!</p><p style="text-align: justify;">خلاصه اینکه آرش چنین مختصاتی داشت اما از وقتی پایش را داخل خاک آمریکا گذاشت تبدیل به یک موجود دیگری شد. اولش شروع کرد به عکس گرفتن توی هالیوود و حومه و مراتب آدم شدن را به‌سرعت طی کرد تا جایی که تازگی‌ها همان آدم با تمام آن ویژگی‌های منحصر به‌فرد عکس‌های استخر رفتنش با دخترهای آمریکایی را می‌گذارد توی فیس‌بوک و حتی از این فاصله‌ی دور هم به وضوح می‌شود انگشت شستش را دید که به سمت ما نشانه رفته!</p><p style="text-align: justify;">دروغ چرا؟ تمام این حرف‌ها را گفتم که برسم به اینجا. می‌خواستم بگویم برای من زور دارد که ببینم این اتفاقات می‌افتد و من بی‌نصیبم. به فکر افتاده‌ام که یک‌جوری خودم هم بروم آن‌طرف آب و با هر کلکی که شده ماندگار شوم. تحقیق کردم، گفتند بهترین راه این است که زن خارجی بگیری و با این حربه توی کشورش بمانی. گفتم بیایم اینجا مطرح کنم بلکه چند تا از خوانندگان وبلاگم چهار تا دوست و آشنای مجرد خارجی داشته باشند که عاشق چشم و ابروی من بشوند و حاضر باشند من بستانمشان و توی کشورشان زندگی کنم. والله آرش یالقوز با آمریکا رفتنش یک‌شبه از سطح محمد ورشوچی به یک موجودی توی مایه‌های برد پیت ارتقا پیدا کرده؛ من که از همین حالا برای خودم یک‌پا جیمز باندم، حیف است خودم را توی این مملکت حرام کنم!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=840"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/08/19/didar-ba-jessica-alba/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>43</slash:comments> </item> <item><title>از سر بی‌خوابی تحریر شد!‏</title><link>http://golabi.net/1389/07/20/az-sare-bikhiabi/</link> <comments>http://golabi.net/1389/07/20/az-sare-bikhiabi/#comments</comments> <pubDate>Tue, 12 Oct 2010 00:25:45 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=817</guid> <description><![CDATA[غلط نکنم ماندانایی که در موردش حرف زده بودم از خواننده‌های وبلاگم بوده چون از روزی که اسمش توی وبلاگم آمد دیگر سر و کله‌اش پیدا نشد. تف به این شانس&#8230; وقتی اینجا جار می‌زنم که دنبال خانه می‌گردم آبی از هیچ‌کس گرم نمی‌شود ولی حرف از ماندانا که می‌شود، یارو خواننده‌ی حرفه‌ای همین وبلاگ [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>غلط نکنم ماندانایی که در موردش <a title="همین پست قبل" href="http://golabi.net/1389/07/08/mard-ast-va-gholesh/" target="_blank">حرف زده بودم</a> از خواننده‌های وبلاگم بوده چون از روزی که اسمش توی وبلاگم آمد دیگر سر و کله‌اش پیدا نشد. تف به این شانس&#8230; وقتی اینجا جار می‌زنم که دنبال خانه می‌گردم آبی از هیچ‌کس گرم نمی‌شود ولی حرف از ماندانا که می‌شود، یارو خواننده‌ی حرفه‌ای همین وبلاگ از آب در می‌آید و خودش را یک‌جوری گم و گور می‌کند که با من چشم تو چشم نشود. البته به کوری چشم معاندان (و اول از همه خود ماندانا) برنامه‌ی دویدن به قوت سابق ادامه دارد و در راه رسیدن به هدفم حتی ذره‌ای از مواضع قبلی عقب‌نشینی نکرده‌ام.</p><p>حقیقتش را بخواهید خودم هم اولش فکر می‌کردم «این مانداناست که دویدن‌های شبانه را زنده نگاه داشته است» اما بعدش فهمیدم که نه، تصمیم من جدی‌تر از آن است که بود و نبود مانداناها بتواند تغییرش بدهد! اصلاً به جهنم که این چند شب آخر نیامده و خواسته توی خانه بماند&#8230; شانس در خانه‌ی طرف را زده که در جوار من ورزش کند، وقتی خودش نمی‌خواهد استفاده کند چرا من باید خودم را خسته کنم؟!</p><p>در عوض با  یک زوج جوان عاشق آشنا شده‌ام که هر شب می‌آیند ورزش می‌کنند. بزرگ‌ترین مزیتشان هم این است که توی عمرشان هیچ تحرکی اضافه بر پیاده رفتن توی پیاده‌روها نداشته‌اند و از این نظر در مقابلشان احساس حقارت نمی‌کنم. تازه وقتی می‌بینمشان احساس ورزشکار بودن هم می‌کنم و یک جاهایی که به پت‌پت می‌افتند شروع می‌کنم به اذیت کردنشان که سنی ازتان گذشته و باید بروید صبح‌ها توی پارک پیاده‌روی کنید و از این‌جور شوخی‌های بی‌نمکی که تازه‌آشناها با هم می‌کنند. نقاط پت‌پت‌خیز مسیر را هم از قبل شناسایی کرده‌ام که صحنه‌های بامزه‌ی دویدنشان را ببینم و اسباب تفریحم باشد!</p><p>این دو تا بنده خدا که نمی‌دانند خودم هم اولش همین‌طوری بودم. فکر می‌کنند من از همان اول همین‌طوری فرز و چابک و رادرانرانه حرکت می‌کردم، توی ذهنشان هم نمی‌گنجد که این اسب اصیل تر و فرز که جلوی چشمشان چهارنعل می‌تازد قبلاً این مسیر را کأنه بز (و چه بسا بزمجه) می‌دویده و اسباب خنده‌ی جمع دیگری از خلایق بوده!</p><p>به‌خدا آدم بدی نیستم، دوست هم ندارم به دیگران بخندم اما ناچارم. آدم توی این دور و زمانه تفریح زیادی که ندارد، باید از همین معدود فرصت‌هایش استفاده کند. زندگی ماشینی همه چیز را نابود کرده و رسماً پدر صاحب‌بچه را در آورده. فکر می‌کنید مثلاً خود من با این همه اهن و تلپ چه غلط خاصی می‌کنم؟ والله هیچی! شب‌ها که از دانشگاه یا سر کار برمی‌گردم یک شام مختصری می‌خورم و چند دقیقه از سریال مبتذل همسایه‌ها را نگاه می‌کنم، بعدش هم می‌روم چهار تا دور اطراف خانه می‌زنم و برمی‌گردم خودم را می‌اندازم روی تخت و یکی دو ساعت زل می‌زنم به <a title="High Stakes Poker" href="http://en.wikipedia.org/wiki/High_Stakes_Poker" target="_blank">بازی‌های پوکر چهار تا پوکرباز گردن‌کلفت مایه‌دار</a> و آخرش هم در همان حالت خوابم می‌برد تا فردا&#8230; دوباره همین بساط و رسیدن به خانه و جفتک پراندن در اطراف و تماشای پوکر&#8230; حالا نه به این شوری شوری، ولی زندگی ۲۴ ساعته‌ی من یک چیزی توی همین مایه‌هاست. فوق فوقش این وسط به‌صورت رندوم دو تا شب‌نشینی یا دور همی مشابه هم هست که می‌شود نادیده‌شان گرفت.</p><p>دیگر با این اوصاف حسی نمی‌ماند که بخواهم سری به این خراب‌شده بزنم و دستی به سر و گوشش بکشم. کار به جایی رسیده که تماشای سریال «همسایه‌ها» را به چرخیدن توی اینترنت ترجیح می‌دهم&#8230; راستی امشب یک قدری دیر بگشتم خانه، ندیدمش، اتفاق خاصی توی سریال افتاد؟ <em>جسیکا</em> دستش رو شد؟ <em>تاتیانا</em> ناراحت نشد؟ <em>خانوم روکا</em> بالاخره چی کار کرد؟ من آخرش نفهمیدم با این مردک پیر خرفت چه ارتباطی دارد؟ توی این سن هنوز غلط خاصی می‌توانند با هم بکنند؟ اگر بله، آن غلط خاص را با هم می‌کنند؟ یا نمی‌کنند؟!</p><p>چی شد؟ فکتان افتاد؟ آره آقا، ما هم خاله‌زنک شدیم رفت پی کارش. چند وقت پیش که اینطوری نبودیم، آدم حسابی بودیم برای خودمان، زندگی ماشینی پدرمان را در آورد، تبدیل شدیم به یک موجود مبتذل تک‌بعدی. حالا دوباره چوب برندارید که نشدیم. باشه، شما نشدید&#8230; من شدم! من تبدیل به یک موجود مبتذل تک‌بعدی شدم که خیر سرش تلاش می‌کند بعضی وقت‌ها لااقل نیم بُعد دیگر به زندگی‌اش بدهد و اغلب هم نمی‌تواند. این‌طوری نمی‌شود ادامه داد، باید یک راهی پیدا کنم. یک راه خوب برای تبدیل شدن به آدمی یک و نیم بعدی یا بیشتر!</p><p>اصلاً این‌ها به شما چه ربطی دارد؟ چرا دارم این حرف‌ها را به شما می‌زنم؟ کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! آمده بودم کرکره‌ی وبلاگ را یک لحظه بدهم بالا که ببینم چه خبر است. بحمدالله خبر خاصی نبود، همه هم داشتند کمافی‌السابق کارشان را می‌کردند&#8230; تا پنج دقیقه‌ی دیگر هم باید بخوابم که فردا حسابی کار دارم. صبح باید بروم دانشگاه، بعدش اگر جانی ماند یک سری به محل کارم بزنم، بعد هم بروم تفریح شبانه با زوج خوشبخت توی پارک، آخرش هم دیدن برنامه‌ی پوکر و مابقی قضایا. سر ظهر هم لابد یک دسته از بچه‌ها زنگ می‌زنند که بعدازظهر همدیگر را ببینیم&#8230; که می‌بینیم! این هم شد زندگی؟ یک گونی یونجه جای شام به خوردم بدهند رسماً می‌شوم یابو! البته یابو دُم دارد که من ندارم، واقعاً چه افتخار بزرگی!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=817"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/07/20/az-sare-bikhiabi/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>36</slash:comments> </item> <item><title>مرد است و قولش!‏</title><link>http://golabi.net/1389/07/08/mard-ast-va-gholesh/</link> <comments>http://golabi.net/1389/07/08/mard-ast-va-gholesh/#comments</comments> <pubDate>Thu, 30 Sep 2010 00:41:43 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=813</guid> <description><![CDATA[تا حالا حداقل پنجاه بار تصمیم گرفتم که خوردن غذاهای فست‌فودی را بگذارم کنار اما هیچ‌وقت به فاز اجرایی نرسیده. همیشه به دو سه روز نکشیده مرغ سوخاری را به زرشک‌پلو با مرغ ترجیح می‌دهم و به‌دلیل نامعلومی دست و پایم با دیدنش شل می‌شود و دوباره همان آش و همان کاسه. این دفعه دارم [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>تا حالا حداقل پنجاه بار تصمیم گرفتم که خوردن غذاهای فست‌فودی را بگذارم کنار اما هیچ‌وقت به فاز اجرایی نرسیده. همیشه به دو سه روز نکشیده مرغ سوخاری را به زرشک‌پلو با مرغ ترجیح می‌دهم و به‌دلیل نامعلومی دست و پایم با دیدنش شل می‌شود و دوباره همان آش و همان کاسه. این دفعه دارم منطقی‌تر به این قضیه نگاه می‌کنم. تجربه نشان داده که نمی‌شود فست‌فود را به‌طور کامل حذف کرد اما می‌شود کمتر سراغش رفت، می‌خواهم همین کار را بکنم.</p><p>قصه از آنجا شروع شد که چند روز پیش داشتم خودم را توی آینه نگاه می‌کردم، دیدم شکمم بفهمی نفهمی یک‌قدری قلنبه شده. البته در حدی نیست که توی چشم باشد ولی به‌هرحال چیز قابل افتخاری هم نیست. شاید هم باشد، اصلاً یک عده‌ای اعتقاد دارند که مرد است و شکمش&#8230;! که به‌نظر من مسخره است، مثل این‌که آدم بگوید فوتبال است و توپ سوراخش! خب عالم و آدم می‌دانند که اگر توپ فوتبال سوراخ نباشد بهتر است، حالا اگر کسی چنین اعتقادی دارد یا توی عمرش توپ سالم ندیده یا فوتبال بازی نکرده یا از سر ناچاری مجبور شده با این توپ بازی کند و این‌طوری می‌خواهد ناراحتی‌اش را کم کند؛ وگرنه که بیماری روانی دارد و باید فوری شروع به دوا و درمانش کرد!</p><p>چی می‌گفتم؟ آهان! اینکه سایز شکم باید درست باشد و در همین راستا به حداقل رساندن وعده‌های غذای فست‌فودی در دستور کار قرار گرفته و به حول و قوه‌ی الهی برای مدت نامحدودی ادامه خواهد داشت&#8230; اما یک چیز دیگر در همین‌باره بگویم که بگرخید! الآن یک هفته است که برنامه‌ی دویدن دارم. شب به شب شال و کلاه می‌کنم و آب‌معدنی به‌دست توی خیابان‌های تهران جولان می‌دهم. البته دو سه شب اول (بعد از چند سال خوردن و خوابیدن) سرعتم آن‌قدر نبود که بشود اسمش را دویدن گذاشت. مخصوصاً شب اول که یک جایی کنار اتوبان اشرفی اصفهانی افتادم توی سربالایی و هر چقدر زور می‌زدم جلو نمی‌رفتم. شاهد قضیه هم یک آقا و خانمی بودند که خیلی شیک داشتند قدم می‌زنند و ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کردند، آن‌وقت من نفس‌نفس‌زنان و با وضعیت فجیعی توی یک فاصله‌ی صد متری فقط دو سه متر ازشان جلو افتادم! ملت هم دست گرفته بودند و همین‌طور سر بود که از توی ماشین‌ها در می‌آمد و می‌گفت بدو بدو! شاید هم متلک‌های دیگری می‌گفتند، به‌هرحال انرژی‌ام آن‌قدر نبود که بتوانم صداها را واضح و مفهوم بشنوم. راستش توی آن لحظات تمام فکر و ذکرم این بود که فاصله‌ام را با آن دو نفر بیشتر کنم و برسم به یک جایی که زودتر روی زمین دراز بکشم&#8230; که آخرش رسیدم به پارک جلوی خانه‌مان و قشنگ یک‌ربعی پخش زمین شدم.</p><p>خدا را شکر آن‌شب «ماندانا» توی پارک نبود که این وضعیت را ببیند. اسمش را خودم گذاشته‌ام ماندانا، قیافه‌اش رسماً مانداناست، البته نوع نگاه کردنش به «سارا»ها هم می‌خورد. حالا اسمش اهمیتی ندارد. قسمت مهم ماجرا اینجاست که این چند شب آخر همیشه می‌بینمش که دو تا از این بینگولی‌ها کرده توی گوشش و دور پارک می‌دود. به چشم خواهری هیکل درست و درمانی دارد، اصولی هم ورزش می‌کند، مثلاً موقعی که از دویدن خسته شد توی پارک راه می‌رود (راه رفتن که چه عرض کنم، می‌خرامد!) مثل من نیست که شکمش را بگیرد و آخ‌آخ‌کنان خودش را پرت کند روی زمین و تند و تند آب بخورد! شاید باورتان نشود ولی الآن همین آدم یک‌جورهایی الگوی ورزشی من است که خیلی هم دست‌نیافتنی به‌نظر می‌رسد!</p><p>حالا ماندانا که مهم نیست البته، مهم شکم خود آدم است که شبیه شکم باشد و بشود ناف را با یک حرکت وسطش پیدا کرد. این چیزها که درست باشد، با تیپ و قیافه و اخلاق خوب و مدرک دانشگاهی و خانه و ماشین و شغل درست و حسابی می‌شود هزار تا بهتر از ماندانا پیدا کرد! اینها هم فقط نشانه‌هایی هستند از جانب خدا برای اینکه آدم تمریناتش را قطع نکند و با تلاش‌های شبانه‌روزی برسد به آن لحظه‌ای که خودش خرامان برود و امثال ماندانا شکمشان را بگیرند و جلوی آدم خودشان را پرت کنند روی زمین&#8230; اصلاً به‌خاطر همین‌چیزهای به‌ظاهر کوچک است که یکی مثل من به جفتک زدن‌های شبانه‌اش ادامه می‌دهد و شکمش بعد از چند سال از ایربگ تبدیل می‌شود به سیکس‌پک!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=813"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/07/08/mard-ast-va-gholesh/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>34</slash:comments> </item> </channel> </rss>
<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk: basic
Page Caching using disk: enhanced (User agent is rejected)
Database Caching 11/32 queries in 0.032 seconds using disk: basic
Object Caching 2082/2130 objects using disk: basic

Served from: golabi.net @ 2012-05-17 20:59:21 -->
