مطالب منتشر شده در «وقایع اتفاقیه»
۴ شهریور: علیآبادی، پدر ورزش ایران، تغییر میکند. قرار شده برود مادر نیرو را سر و سامان بدهد و سعیدلو به جایش بیاید. به هر حال زن همان زن قدیم است، فقط شوهرش عوض شده! وظایف مردانگی (!) را هم تمام دوستان عدالتمحور بالاخره یکجوری انجام میدهند، مشکل خاصی نیست!
۷ شهریور: قاضی مرتضوی به عنوان معاون دادستان کشور انتخاب میشود. چند سال پیش یک آقایی بود به اسم علی پروین که همیشه دلش میخواست به پرسپولیس خدمت کند. وقتی از سرمربیگری برکنارش میکردند دو روز بعد یک سمتی تحت عنوان مدیر فنی برایش میساختند که بتواند باز هم خدمت کند. حالا روزگارمان یکجوری شده که گاهی علی پروین هم میتواند به قاضی مرتضوی ارتباط پیدا کند!
۸ شهریور: بررسی وزیران پیشنهادی شروع میشود. یکیشان سواد ندارد، یکی دیگر مدرک واقعی ندارد، آن یکی لیاقت ندارد… اما تا دلتان بخواهد همهشان رو دارند! با این اوصاف گویا آدم حسابیترین عضو دولت همان احمدینژاد خودمان است که یک سری آدمها را به عنوان پدر بخشهای مختلف انتخاب میکند و خودش هم پدرخوانده است!
۹ شهریور: امروز روز جهانی وبلاگ است. هر پنج دقیقه یکبار کامنتهای وبلاگم را چک میکنم تا یکی این روز را به من تبریک بگوید… آخرش هم کسی تحویلم نمیگیرد! یکی از دوستان میگوید این چیزی که تو داری اسمش وبلاگ نیست، من کلی خجالت میکشم. خودم هم میدانم این چیزی که دارم اسمش وبلاگ نیست!
۱۲ شهریور: مراسم رأیگیری برای وزیران پیشنهادی برگزار میشود. نمایندگان مجلس توی صف میایستند و به یکسری از وزرا همینجوری بیخودی رأی میدهند. به یکسری دیگر از آنها هم بیخودی رأی نمیدهند. علیآبادی جزو بیخودهاییست که رأی نمیآورد. کلاً این رأی اعتماد هم چیز بیخـ… ببخشید. چیز باشکوهیست که آدم را یاد انتخابات میاندازد!
۱۳ شهریور: اینترنت چهل ساله میشود. کلی مطلب در سایتهای مختلف در مورد پیشرفت اینترنت و افزایش سرعت آن و اینجور چیزها منتشر میشود. البته آنطور که من فهمیدم این چیزها را برای خارجیها مینویسند چون اینجور سایتها در ایران باز نمیشود. از وزیر ارتباطات هم که در مورد سرعت میپرسند چیزهایی میگوید که تا حالا هزار بار دیگر هم گفته است. یاد شعر استاد تتلو میافتم که میگوید درسته وزیر ارتباطات سرعت ندارد اما استقامت که دارد!
۱۹ شهریور: پسر شهید بهشتی دستگیر میشود. مردم میروند روی پشت بام، خدا را صدا میکنند. معلوم نیست چرا توی تظاهرات خیابانیشان اینقدر «الله اکبر» نمیگویند. شاید به خاطر این باشد که خدا خیلی وقت است خیابانهای ایران را نگاه نمیکند. بالاخره خداست دیگر، هر کاری که دلش بخواهد میکند!
۲۱ شهریور: کمیتهای سهنفره، مدارک ارائه شده توسط کروبی را بررسی میکنند. کروبی حرف خاصی برای گفتن ندارد چون فیلمی از صحنههای تجاوز ندارد. آنهایی که مورد تجاوز قرار گرفتهاند هم مشخص است که دروغ میگویند چون دارند حرف میزنند. تجاوزکنندگان هم که علیه خودشان حرف نمیزنند. میماند شیشههای نوشابه که آنها هم اساساً حرف نمیزنند! این دستگاه قضایی ما هم حرف ندارد کلاً!
۲۱ شهریور: حذف سه صفر از واحد پول ملی قطعی میشود. یعنی با پنجزار میشود چیپس خرید، با دوزار بستنی قیفی خورد و بلیت اتوبوس هم تقریباً مجانی میشود! یک چیزی میشود توی مایههای سال ۱۳۳۲ و کودتا و محمدرضا شاه و این حرفها… فقط خانمها توی خیابان روسری میگذارند!
۲۲ شهریور: پسر دکتر بهشتی را آزاد میکنند. معلوم میشود خدا واقعاً پشت بامها را بیشتر نگاه میکند. مردم حالا رفتهاند بالا و «یا حسین میرحسین» میگویند. فکر میکنند میرحسین هم آن بالاها را بهتر میبیند. درست فکر میکنند، او هم دارد به آسمان نگاه میکند!
۲۲ شهریور: سایت ابطحی روی آدرس جدید راهاندازی میشود. از وقتی که او را گرفتهاند او هم ما را گرفته و حرفهای بامزهای میزند. فعلاً که مدام دارد در مورد نوشابه و شیشهاش مینویسد. میترسم تا چند روز دیگر بنویسد گهگداری به بازجویش تجاوز میکند از بس که با او رفیق شده. خب آنجا زندان است، این چیزها زیاد پیش میآید!
۲۳ شهریور: تعدادی از گمراهان و معاندان و مخالفان و رفقای آمریکا اعتراف میکنند که «م. خ» و «م. م» و «م. ک» و «م. ﻫ» گولشان زدهاند و اصولاً هر کس با «م.» شروع شود بقیه را گول میزند. حتی «م. گ» را هم لو میدهند! در نهایت معلوم میشود که فقط «م. ا» آدم خوبیست که او هم یک معجزه است، معجزهی هزارهی سوم!
۲۷ شهریور: آخرین جمعهی ماه رمضان است و ملت میروند تا همه جا را آزادسازی کنند. تعدادی اغتشاشگر میروند و میگویند اول میخواهیم خودمان را آزاد کنیم، بعدش به سراغ فلسطین هم میرویم. اینها حدود دویست سیصد نفر هستند اما با کمک استکبار جهانی رسماً کل تهران را پوشاندهاند! یک جمعیت چند میلیونی هم میخواهند به خاتمی و موسوی حمله کنند اما ده بیست اغتشاشگر جلوی آنها را میگیرند. اغتشاشگر هستند، آدم معمولی که نیستند!
۲۹ و ۳۰ شهریور: امروز عید فطر است! یکی نیست که بگوید… آخه… باور کنید… وقتی این همه آدم… من نمیفهمم چرا… اصلاً ولش کنید. یک وقتهایی آدم یک حرفی میزند که وبلاگش را گل میگیرند، یک وقتهایی خودش را گل میگیرند. هر چه بگویم این قابلیت را دارد که جفتمان را با هم گل بگیرند… بهتر است لال شوم!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۱۳۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۵ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۹:۰۹
۲ مرداد: یک هواپیمای دیگر سقوط میکند. کانالهای تلویزیون را بالا و پایین میکنم به امید دیدن آنهایی که میخواهند در مورد این حادثه توضیح دهند و یا شنیدن در مورد آنهایی که آخرین پروازشان را تجربه کردهاند. یکی از کانالها یک آقایی را نشان میدهد که لبخندزنان وعدهی بررسی موضوع را میدهد. آن یکی کانال، پیام تسلیت چند آقای دیگر را میخواند و یک آقایی هم (که خودم باشم!) این طرف تلویزیون فحش میدهد و تلویزیون را خاموش میکند!
۳ مرداد: رحیم مشایی به عنوان رئیس دفتر ریاست جمهوری انتخاب میشود. میگویند یک بندهی خدایی را از در خانه راه نمیدادند، از دیوار خانه بالا میرفت… حالا حکایت ماست، با قدری تفاوت! اول اینکه طرف را از دیوار راه نمیدهند، از در تو میرود. دوم اینکه در را خود صاحبخانه باز میکند. تنها شباهت نسبی همان بندهی خدا بودن سوژهی مذکور است که این مورد هم انگار از این به بعد محل تردید است!
۴ مرداد: چند نفر از وزرا عزل میشوند. با این عزلها، دولت باید دوباره از مجلس رأی اعتماد بگیرد و به همین خاطر دوباره یکی دوتایشان نصب میشوند! وزیرانمان درست شبیه تابلوهایی هستند که به دیوار میزنیم، البته یک مقداری جاندارتر! اصولاً این روزها تعداد آدمهایی که به نحوی خودشان را تابلو کردهاند بیشتر از قبل شده است!
یکی از کسانی که دوباره نصب میشود نامهای اعتراضی مینویسد و میگوید که دیگر در محل کارش حاضر نخواهد شد. دفتر رئیس جمهور اعلام میکند که از این نامه، استعفا برداشت نمیشود. مردم دلشان میخواهد برداشت دفتر رئیس جمهور را در مورد حاضر نشدن وزیر در محل کارش بدانند اما مهم نیست که دل مردم چه چیزی را میخواهد… دل بخواهی که نیست، مملکت قانون دارد!
۹ مرداد: مایکل شوماخر اعلام میکند که میخواهد به مسابقات فرمول یک بازگردد. من هم میخواهم پایاننامهام را آماده کنم. خلاصه همه عزمشان را جزم کردهاند تا کاری را بکنند که قبلتر هم میکردند. یکدفعه آقای احمدینژاد در دیدار با تعدادی از بسیجیان اعلام میکند که میخواهد بعد از مراسم تحلیف، سر مخالفانش را به سقف بکوبد. حالا چرا درست در این روز چنین حرفی زده شده خدا میداند!
بعد از چند ثانیه اعلام میشود که شوماخر به دلیل مصدومیت نمیتواند به مسابقات بازگردد و من هم متوجه میشوم که حال و حوصلهی درس و مشقم را ندارم. بقیهاش هم به شما ارتباطی ندارد، اگر هم با شما ارتباطی داشته باشد به من ارتباطی ندارد!
۱۰ مرداد: دادگاه اول متهمین حوادث بعد از انتخابات برگزار میشود. حاضرین دادگاه جوری چشمهایشان را بستهاند که انگار دارند به صداهای ضبط شده گوش میدهند. فقط مانده دراز بکشند و تخمه بشکنند. عطریانفر شروع به دفاع از خودش میکند و میگوید که ما مسئول بخشی از اغتشاشات بودیم و آقای احمدینژاد خیلی رئیس جمهور خوبیست و موسوی هم کلاً اغفالگر و معاند و مخالف و در یک کلام استکبار جهانی است! بعدش هم یک آقای دیگری میآید که بعداً معلوم میشود همان محمدعلی ابطحی خودمان است! او همه و از جمله خودش را محکوم میکند و دفاع خیلی جانانهای انجام میدهد، منتها معلوم نیست چرا به جای اینکه از خودش دفاع کند از آقای احمدینژاد دفاع میکند!
۱۲ مرداد: تنفیذ حکم ریاست جمهوری برگزار میشود. برنامهی جالبیست. خاتمی در مراسم تنفیذ حاضر نشده اما افشین قطبی توی جمعیت نشسته. موسوی نیامده و به جایش عمو پورنگ شرکت کرده. به جای ناطق نوری هم جهانگیر الماسی را آوردهاند. فقط عدم حضور هاشمی یک مقداری وزن و اعتبار جلسه را پایین میآورد که بحمدالله با حضور حسین رضازاده و محمدرضا شریفینیا و دو سه تا آدم موزون دیگر، آن مشکل هم چندان به چشم نمیآید!
۱۳ مرداد: میگویند روزهای سیزدهم هر ماه، روزهای نحسی هستند و باید منتظر اتفاقات بد بود. دیروز تنفیذ انجام شده و فردا قرار است تحلیف برگزار شود اما امروز اتفاق خاصی نمیافتد… پس روز خوبیست!
۱۴ مرداد: مراسم تحلیف برگزار میشود. مردم در بهارستان و اطراف مجلس جشن گرفتهاند و رقص و پایکوبی میکنند. آقای احمدینژاد را با هلیکوپتر به داخل مجلس میبرند که درون جمعیت معطل نشود و بتواند سریع برگردد و به رتق و فتق امور (به ویژه به فتق آن!) بپردازد. ما هم میزنیم بغل که باد بیاد و آن بغلها برای خودمان بوق میزنیم!
۱۷ مرداد: روز خبرنگار است و تعدادی از خبرنگارهایمان به جای تهیه خبر و گزارش، در زندان هستند و آقای احمدینژاد توی ساختمان ریاست جمهوریست. فکر میکنم تنها منم که سر جای خودم هستم! همچنان موسیو گلابی هستم، صدای من را از تهران میشنوید!
۱۷ مرداد: دادگاه دوم برگزار میشود. اینبار فیسبوک و توییتر متهم میشوند. من نمیدانم اینها چطور میخواهند حرف بزنند و دفاع کنند اما مطمئنم که اگر زبان داشتند به جای دفاع از خودشان از دوستان عدالتمحورمان دفاع میکردند. نمیدانم چرا این روزها هر کسی که قرار است دفاع کند به جای اینکه نگذارد توپ وارد دروازهاش شود، آن را برمیدارد و به زور توی دروازهی خودش فرو میکند.
۱۹ مرداد: نامهای از کروبی خطاب به هاشمی منتشر میشود. نامهاش را میخوانم و با خودم میگویم که شیخ اصلاحات آدم خوبیست، حرفهای خوبی هم میزند اما اشکالش این است که چیزهایی را میگوید که ننجونش هم میداند! هنوز چند دقیقه نگذشته که معلوم میشود هیچکس این موضوعات را نمیدانسته و آنها هم که یک چیزهایی را میدانند همه چیز را تکذیب میکنند. گل و بلبل همینجوری از سر و کول ممکلتمان بالا میرود!
۲۴ مرداد: یکی از لاریجانیها رئیس قوهی قضائیه میشود. یکی دیگرشان هم رئیس مجلس است. خداییش خیلی کیف دارد آدم هم خودش رئیس باشد، هم برادرش! باور کنید من و داداشم اگر رئیس دو تا شرکت کوچک باشیم جواب سلام دیگران را نمیدهیم. با این اوصاف، لاریجانی باید آدم خاکی و متواضعیای باشد که جواب نامهای را میدهد که کروبی برای هاشمی فرستاده و هیچ سلامی هم به او نکرده است. اینها مردان بزرگی هستند، مطمئن باشید که نامشان در تاریخ خواهد ماند!
۲۹ مرداد: آقای احمدینژاد افراد مورد نظرش برای وزارتخانههای مختلف را اعلام میکند، اما این کار را به جای اینکه در مجلس انجام دهد در تلویزیون انجام میدهد. ابتکار خیلی خوبیست. فکر میکنم بهتر است از دورهی بعد اساساً وزرای پیشنهادی را به مجلس اعلام نکنند و آنها را در خماری نگه دارند! اینطوری مجلس نمیتواند کارشکنی کند و از دل کابینهی بعدی علاوه بر هلو چند تا میوهی دیگر هم در میآید. خدا را چه دیدید، شاید من هم توانستم یک پست وزارتی چیزی در دولت بعدی بگیرم!
۳۱ مرداد: ماه رمضان شروع میشود، ماهی که از نظر من رنگش سبز است. میگویند که ماه مهمانی خداست و ماهیست که میشود به خدا نزدیکتر شد. کاش بوی این ماه به زندانها هم میرسید. به زندانیها، به زندانبانان و به آنهایی که فاصلهشان با خدا دارد زیاد میشود… دلم یک ماه پر از روزهای سبز میخواهد و اینطور زمزمه میکنم:
به لحظه لحظهی این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال میآید
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۲۲۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۱ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۰۷
۵ تیر: من که روزنامههای خارجی را نمیخوانم اما میگویند اسم ایران و میرحسین و محمود از سر و کول همهی صفحاتشان بالا میرود. اتفاقات چند روز اخیر ایران، آنقدر تکاندهنده است که حتی مایکل جکسون هم تحمل آنها را ندارد و میمیرد. گویا قرار است حالا حالاها افرادی که اسم کوچکشان با «میم» شروع میشود، در صدر رسانههای دنیا باشند. بعد از محمود و میرحسین، حالا نوبت مایکل شده است. لابد نفر بعدی هم من هستم. دارم خودم را روی تردمیل گرم میکنم!
۸ تیر: صحت انتخابات تأیید میشود و دوباره صدای اصغر آقا از پشت بام بغلی میآید. اصولاً چند وقت است که اصغر آقا حرفهای شورای نگهبان را گوش نمیکند و در جواب همه حرفهایشان الله اکبر میگوید. نمیدانم چرا اینطوری شده است. حتی وقتی تلویزیون آرای تانخورده را هم نشان میدهد، میرود روی پشت بام. به گمانم یک دختری بالای پشت بام است که این بنده خدا داغ میکند و وقت و بیوقت بالا میرود!
میروم ببینم چه خبر است. بقیهی همسایهها هم آمدهاند تا معشوقهی اصغر آقا را ببینند. هیچ دختری آن بالا نیست. امشب نیامده و معلوم است که اصغر آقا هم بدجوری داغ کرده چون تنهایی جلوی کولر ایستاده و دارد الله اکبر میگوید!
۱۴ تیر: خس و خاشاک انگلیسی و آمریکایی از سطح خیابانها جمعآوری شدهاند و به جایشان، گرد و غبارهای عراقی آمدهاند! همه جا را یکسره تعطیل میکنند و من میفهمم گرد و غبار از خس و خاشاک خطرناکتر است چون وقتی اولی میآید شرایط کشور بحرانی میشود اما وقتی دومی میآید هیچ تغییری در هیچ چیزی ایجاد نمیشود! در ضمن دومی را با یک تفنگ زپرتی میتوان کشت اما اولی را با تانک هم نمیتوان از بین برد!
۱۵ تیر: سیستم اساماس دوباره تعطیل میشود. دوستان همه جا دارند نشان میدهند که نه یکبار، نه دو بار، بلکه ۵۳ بار هم میتوانند کاری را انجام بدهند! ۱۱۸ تعطیل میشود. اینترنت هم که تعطیل است. به گمانشان مردم ایران هم کلاً تعطیل هستند. دوباره سر و صدای اصغر آقا بلند میشود. از سنش هم خجالت نمیکشد!
۱۶ تیر: آقای احمدی نژاد میآید و حرفهای خوبی در تلویزیون میزند. ناگهان یک شبپره وارد میدان میشود و مانور اقتدار میدهد. قبلاً هم گفته بودم که شبپره را دوست دارم!
توی ذهنم تصور میکنم که چند روز دیگر این حشره در مقابل دوربین ظاهر میشود در حالی که روی یک بالش پرچم آمریکا و روی بال دیگرش پرچم انگلیس است. دارد مثل بلبل حرف میزند و به همه چیز اعتراف میکند. حتماً فردایش بعضیها داد و هوار میکنند که چقدر سریع مقر آمده و اعتراف کرده اما هیچ کس نخواهد پرسید این شبپره اصلاً چطور دارد حرف میزند، آن هم مثل بلبل!
۱۸ تیر: مردم توی خیابانها قدم میزنند. گاز اشکآور هم کنارشان قدم میزند! اصولاً تازگیها گاز اشکآور خیلی با مردم صمیمی شده است. یک وقتهایی بغلشان هم میکند! چندتایی موتورسوار با چوب و چماق و باتوم چراغهایشان را روشن میکنند و دارند نزدیک میشوند. مردم داد میزنند «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم» و همهشان با هم مورد اصابت قرار میگیرند.
اصغر آقا هم با پیکانش توی خیابان ویراژ میدهد و بوق میزند. این چند شب آنقدر با معشوقهاش بالای پشت بام بوده که نای راه رفتن هم ندارد چه برسد به اینکه بخواهد از دست موتورسواران فرار کند. شیشههای ماشینش خرد و خاکشیر میشود.
برمیگردد خانه و رأس ساعت ده شب باز هم بالای پشت بام میرود. عجب رویی دارد. انگار نه انگار همین امروز بود که نمیتوانست راه برود. دوباره با همسایهها میرویم تا جسیکا آلبای احتمالی را روی پشت بام خانهاش ببینیم اما باز هم خودش هست و کولر! معلوم نیست دختر بیچاره را با این سرعت، کجا فرو میکند. به ما که میرسد یکدفعه تر و فرز میشود!
۲۲ تیر: مهدی بوترابی دستگیر میشود. آدمی که به ما فضای مفت و مجانی داد تا وبلاگنویسی کنیم. آدمی که نگذاشت معتاد و آوارهی کوچه و خیابان شویم. او کسی بود که پای بسیاری از جوانان را به دنیای مجازی کشاند و انصافاً آدم خوبی بود. یک گوشه کز کردهام که اعلام میکنند فرخلقا هوشمند (ننه آقای صمد) هم فوت کرده است. اساساً لال میشوم. با این اوصاف، باز هم آن مردک خرفت روی پشت بام رفته و دارد نعره میزند. کاش او را به جای مهدی بوترابی میگرفتند!
۲۴ تیر: یک هواپیمای توپولف در قزوین سقوط میکند. این مینیبوسهای هوایی هر ساله تعداد زیادی از هموطنانمان را به کشتن میدهند و از این حوادث همیشه دو چیز میماند. اولی جعبههای سیاهی که در نهایت چیزی را روشن نمیکنند و دومی مسئولینی که مقصرند و از قضا آنها هم چیزی را روشن نمیکنند!
۲۶ تیر: امروز جمعه است و طبعاً نماز جمعه را جمعهها میخوانند. تمام بر و بچز رفتهاند. میرحسین خودمان هم آنجاست. من صبح کلهی سحر میروم شمال و اصغر آقا با مشتهایش عازم دانشگاه تهران میشود. لابد از فردا میخواهد کلاس بگذارد که میرود دانشگاه تهران!
پدرم شب زنگ میزند و میپرسد چرا امشب صدای الله اکبر اصغر آقا اینقدر بلند است؟ میفهمم دختر بیچاره را با آوردن اسم دانشگاه تهران اغفال کرده و هر بلایی که خواسته سرش آورده. به خاطر همین هم کیفش حسابی کوک است! چیزی به پدرم نمیگویم، خجالت میکشم اینجور حرفها را بگویم!
۳۰ تیر: به تهران برمیگردم. مردم به خیابانها ریختهاند. به دوستم میگویم اینها به خاطر بازگشت شکوهمند من آمدهاند. او که خیلی باشعور و معلومات است لبخندزنان میگوید پنجاه و اندی سال پیش در چنین روزی مردم به خیابانها ریختند و زیر بار نخست وزیر تحمیلی نرفتند. امروز هم در سالروز این اتفاق دوباره به خیابان ریختهاند.
تلویزیون اعلام میکند که تظاهرات امروز غیرقانونی و غیرمجاز است. هر چه فکر میکنم نمیفهمم کجایش غیرمجاز است. از دوستم میپرسم. میگوید فکر کنم «اندی»اش غیرمجاز باشد!
۳۱ تیر: یک کسوف طولانی رخ میدهد که میگویند بیش از صد سال دیگر طول خواهد کشید تا مشابهش رخ بدهد. آنقدر طولانیست که گاوهای مقیم هند فکر میکنند شب شده و به طویلهشان میروند. در نهایت خورشید از پشت ماه در میآید و اصغر آقا میگوید خورشید هیچ وقت پشت ماه نمیماند حتی هر صد سال یکبار. این اصغر آقا هم دقیقاً چهل روز است که دیوانه شده است. این همه از خدا عمر گرفته و باز هم ضربالمثلها را اشتباه میگوید. هنوز نمیداند خورشید پشت ابر است که نمیماند. این را دیگر من هم میدانم!
نوشته شده در دستهی: طنزیحات، وقایع اتفاقیه
۱۵۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۲۶