<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" ><channel><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه &#187; وقایع اتفاقیه</title> <atom:link href="http://golabi.net/category/mahname/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://golabi.net</link> <description></description> <lastBuildDate>Fri, 13 Apr 2012 15:14:36 +0000</lastBuildDate> <generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <image><link>http://golabi.net</link> <url>http://golabi.net/blog/wp-content/uploads/2010/01/favicon.ico</url><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه</title> </image> <item><title>خانواده‌ی سبز (شماره‌ی سوم، مرداد ۸۹)</title><link>http://golabi.net/1389/06/02/mordad-89/</link> <comments>http://golabi.net/1389/06/02/mordad-89/#comments</comments> <pubDate>Tue, 24 Aug 2010 13:45:46 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category> <category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=779</guid> <description><![CDATA[پدرم اعتقاد دارد آفتاب مرداد از قدیم و ندیم جوری بوده که آهن را هم تاب می‌داده، چه برسد به چیزهایی مثل مغز که همین‌جوری هم نرم و راحت‌التاب است. در همین حال احمد جنتی اعلام می‌کند که سران فتنه یک میلیارد دلار گرفته بودند تا نظام را منقرض کنند و قرار بوده ۵۰ میلیارد [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>پدرم اعتقاد دارد آفتاب مرداد از قدیم و ندیم جوری بوده که آهن را هم تاب می‌داده، چه برسد به چیزهایی مثل مغز که همین‌جوری هم نرم و راحت‌التاب است. در همین حال احمد جنتی اعلام می‌کند که سران فتنه یک میلیارد دلار گرفته بودند تا نظام را منقرض کنند و قرار بوده ۵۰ میلیارد دلار هم بعد از انجام کار بگیرند. مادرم می‌گوید بفرمایید، آفتاب آمد دلیل آفتاب! مادربزرگ می‌پرسد این آقا چکاره است؟ مادرم یک‌دفعه سر من داد می‌زند. همیشه موقعی که می‌خواهد موضوع را عوض کند به من گیر می‌دهد. می‌دانم، خجالت کشیده بگوید ایشان سلامت عقلی نامزدهای انتخابات را بررسی می‌کند!</p><p>در ادامه‌ی روند داغ بودن آفتاب مرداد، فرمانده‌‌ی نیروی انتظامی اعلام کرد که خطر مسافران بی‌حجاب از مواد مخدر هم بیشتر است. پدرم در موافقت با حرف‌های ایشان می‌گوید همان‌طور که مصرف کراک باعث به‌وجود آمدن کرم در بدن می‌شود دیدن مسافر بی‌حجاب هم باعث می‌شود کک به تنبان آدم بیفتد. همه لبخند می‌زنند، به جز من. توی فکر چند روز پیش هستم که یکی از همین مسافرهای بی‌حجاب را دیدم، هم کرمم گرفت، هم مجبور شدم چند تا رفتار پرخطر بکنم! خدا را شکر نه نیروی انتظامی از قضیه بو بُرد، نه پدرم&#8230; حالا من هم لبخند می‌زنم!</p><p>رییس فدراسیون جانبازان و معلولین که چشم دیدن لبخند ما را ندارد، بعد از قهرمانی تیم والیبال نشسته‌ی ایران در جام جهانی طی مصاحبه‌ای گفت که ثابت کردیم با توپ والیبال می‌توان پاسخ کارشکنی‌های آمریکا را داد. مادرم می‌گوید جواب اعتراض جوان‌های مردم را که با شیشه‌ی نوشابه می‌دادید قضیه‌اش فرق داشت، یک چیزی بگو که بگنجد! راست می‌گوید دیگر، باید کارشان را با توپ پینگ‌پنگی، تنیسی، چیزی شروع می‌کردند که آمریکا اینقدرها هم ناگهانی در چشم کشورهای دنیا تحقیر نشود!</p><p>می‌دانم دوست ندارید دوباره تکرار کنم اما هوا خیلی گرم شده و با این وضعیت هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که انقدر زمان لازم باشد تا رییس جمهور دولت نهم اولین حرف جالبش را بزند! او گفت آن دسته از مصوبات مجلس را که اجرا نمی‌کنم قانون نمی‌دانم. در همین راستا آگاهان پرسیدند یعنی آن کارهایی که انجام می‌شود مطابق قانون است؟ بعضی از تحلیل‌گران با لحن چندش‌آوری گفتند بله، مطابق قانون جنگل است. من فکر می‌کنم تمام آگاهان، صاحب‌نظران، تحلیل‌گران، دانشجویان، بازاری‌ها، معلمین، پزشکان و حتی نمایندگان مجلس با شخص رییس جمهور مشکل دارند وگرنه حرفی که ایشان زده اصلاً هم حرف بدی نبوده، تازه این‌طوری تفکیک قوا هم بهتر مشخص می‌شود. تنها سؤالی که می‌تواند پیش بیاید این است که وقتی همه‌ی ملت با ایشان مشکل دارند پس با رأی چه کسی انتخاب شده؟ برادرم به‌خاطر گرفتن جواب همین سؤال است که هر چند وقت یک‌بار دست‌بند سبزش را می‌بندد و می‌رود توی خیابان باتوم می‌خورد&#8230; گویا بعضی از دوستان اعتقاد دارند که چنین سؤالی هم نباید پیش بیاید!<br /> رییس قوه‌ی قضاییه گفت سخنانم در مورد علوم انسانی بالاتر از فهم رسانه‌های غربی‌ست. مادرم باز هم می‌گوید یک چیزی بگو که بگنجد مرد حسابی! این حرفش را نمی‌فهمم، بیخودی سرم را تکان می‌دهم. در همین حال معاون اول رییس دولت می‌گوید بشر امروز غربی از بز هم بدتر است&#8230; این یکی را دیگر می‌فهمم. هم معاونش را، هم رییس دولتش را، هم بزش را، هم ارتباط این سه تا را با هم!</p><p>در راستای ارتباط همان سه تا موضوعی که گفتم، رییس دولت می‌گوید که انگلیس جزیره‌ی کوچکی در غرب آفریقاست. یک‌دفعه برادرزاده‌ام به‌دلیل نامشخصی باربی‌اش را کنار می‌گذارد و شروع به خندیدن می‌کند. هر چقدر ازش می‌پرسم که چرا می‌خندی چیزی نمی‌گوید، البته یک اشکال کوچک این وسط هست، اینکه هنوز نمی‌تواند حرف بزند!<br /> همین دوستمان چند روز بعدتر اعلام می‌کند که دولت ایران چون هم رأی ملت را دارد و هم تنفیذ شده، تنها دولتی در دنیاست که مشروعیت دارد. برادرم می‌گوید این را خودمان هم می‌دانستیم که رأی ملت را دارید، این یک ساله هم داریم خودمان را به در و دیوار می‌کوبیم که رأی‌هایمان را پس بگیریم و شما هم بروید فقط با همان تنفیذتان پز بدهید!</p><p>رییس قوه‌ی قضاییه ـ‌که خودش آدم سنگینی‌ست کلاً‌ـ می‌گوید توقع داریم که ادبیات رییس جمهور متین‌تر و فاخرتر باشد. یادم هست که مادرم هم تا همین چند سال پیش چنین توقعی از رییس جمهور داشت اما بعدش انتظاراتش را تقلیل داد به اینکه رییس جمهور لباس تمیز بپوشد و زیپش را بالا بکشد و فحش کمر به پایین ندهد&#8230; کاش این چیزها را هم جزو سوگند ریاست جمهوری می‌آوردند. حتی اگر توی مراسم تنفیذ هم روی این چیزها تأکید شود بد نیست، هم مشروعیت دولت را بیشتر می‌کند، هم مادرم خوشحال می‌شود!</p><p>در حالی که رییس قوه‌ی قضاییه و رییس دولت یکی در میان می‌روند توی آفتاب قدم می‌زنند و سخنرانی می‌کنند و قاعدتاً نوبتی هم که باشد نوبت رییس دولت است، پدرم توی ارکان حکومت شکاف ایجاد می‌کند و نوبت را به هم می‌زند. او می‌گوید توقع من این است که رییس قوه‌ی قضاییه اول وضعیت زندان‌ها را بررسی کند، بعدش سراغ ادبیات بقیه برود. در همین رابطه تعدادی از زندانیان در واکنش به شرایط نامناسب زندان اعتصاب غذا می‌کنند. پدرم می‌گوید که من شرمنده‌ی این آدم‌ها هستم، برادرم طبق معمول فحش می‌دهد، مادربزرگم یواشکی اشک می‌ریزد، مادرم نگران وضعیت جسمانی این زندانی‌هاست، میرحسین موسوی و مهدی کروبی و بقیه‌ی فتنه‌گرها هم یک حرفی در این مورد می‌زنند. فقط از دو نفر صدا در نمی‌آید، یکی همین رییس قوه‌ی قضاییه، یکی هم برادرزاده‌ام&#8230; که خب عذر دومی موجه است!</p><p>امروز مادربزرگم نشسته و خاطراتش را تعریف می‌کند. می‌گوید می‌خواسته برود چهار کیلو میوه و سبزی بخرد که چماق‌دارها را دیده و از ترس چادرش را سفت‌تر گرفته و برگشته خانه. مادرم یک دفعه سر می‌رسد و می‌گوید تو که پارسال از خانه بیرون نرفتی، این‌ها را توی ماهواره دیدی؟ مادربزرگ می‌گوید من که فقط فارسی‌وان نگاه می‌کنم مادر، دارم خاطرات کودتای ۲۸ مرداد را برایشان می‌گویم، مگر پارسال هم همین‌طوری بود؟ اینجای ماجرا را هم که می‌دانید، مادرم سر من داد می‌زند!</p><p>به آخرهای مرداد که می‌رسیم بحث حمله‌ی نظامی به ایران مطرح می‌شود، در این حد که احتمال چنین کاری کماکان وجود دارد و این گزینه هم روی میز است. فرمانده‌ی بسیج در همین رابطه می‌گوید منتظر بهانه هستیم تا قدس را آزاد کنیم. احمدی‌نژاد هم طی سخنان کوبنده‌ای اعلام می‌کند که در صورت حمله، پاسخ تهران کره‌ی زمین را شامل می‌شود&#8230; دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید که هوای آخر مرداد چقدر گرم و وحشتناک بوده! باز هم خدا را شکر که دمای هوا رو به کاهش است. من و بقیه‌‌ی خانواده که تصمیم گرفته‌ایم تا خنک شدن کامل هوا زیر کولر بنشینیم و نان و ماستمان را بخوریم. پدرم می‌گوید کاش مسئولان مملکت هم همین کار را بکنند!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=779"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/06/02/mordad-89/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>24</slash:comments> </item> <item><title>خانواده‌ی سبز (شماره‌ی دوم، تیر ۸۹)</title><link>http://golabi.net/1389/05/01/tir-89/</link> <comments>http://golabi.net/1389/05/01/tir-89/#comments</comments> <pubDate>Fri, 23 Jul 2010 09:26:56 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category> <category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=749</guid> <description><![CDATA[اصولاً سال‌هاست که مردم با پشت سر گذاشتن خرداد وارد تیر می‌شوند. خانواده‌ی ما هم تصمیم می‌گیرند همین کار را بکنند و به ترتیب و مثل بچه‌ی آدم در ماه‌ها حرکت کنند. هنوز به روز دوم نرسیده‌ایم که از حسین شریعتمداری به‌عنوان سردار جنگ نرم تقدیر می‌شود. پدرم می‌گوید کسی که اگر ولش کنی به‌جای [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>اصولاً سال‌هاست که مردم با پشت سر گذاشتن خرداد وارد تیر می‌شوند. خانواده‌ی ما هم تصمیم می‌گیرند همین کار را بکنند و به ترتیب و مثل بچه‌ی آدم در ماه‌ها حرکت کنند. هنوز به روز دوم نرسیده‌ایم که از حسین شریعتمداری به‌عنوان سردار جنگ نرم تقدیر می‌شود. پدرم می‌گوید کسی که اگر ولش کنی به‌جای خودکار با چوب و شیشه نوشابه می‌نویسد کجایش نرم است؟ خب یک‌دفعه بروند از احمد جنتی به‌عنوان سرباز جوان ولایت و از اندی هم به‌عنوان سرهنگ مداحی اهل بیت تقدیر کنند. من می‌خندم، برادرم فحش می‌دهد، مادربزرگم هم تسبیح می‌زند و فارسی‌وان نگاه می‌کند!</p><p>ماهواره به‌شدت روی خانواده‌مان تأثیر گذاشته جوری‌که مادربزرگم دنبال جرونیموی خودش می‌گردد، من شب‌ها خواب دختر همسایه را می‌بینم و عمویم رفته کلمبیا تا همان‌جا یک چرخی بین جمعیت بزند. در این شرایط نماینده‌ی ولی فقیه در دانشگاه یزد که یا تلویزیون ندارد یا اگر دارد رسیور ندارد یا اگر رسیور هم دارد فقط جام جم را تماشا می‌کند یا اگر کانال دیگری را می‌بیند فارسی‌وان را نمی‌بیند یا اگر فارسی‌وان را می‌بیند فقط تبلیغاتش را می‌بیند یا&#8230; یا اصلاً همین‌طور بیخودی و بی‌جهت اعلام می‌کند که پوست آرنج شبیه پوست بیضه است و به‌همین دلیل نباید لباس‌های آستین کوتاه پوشید. فردا صبح یواشکی می‌روم جلوی آینه تا ابعاد قضیه (!) را بررسی کنم. در حال برانداز کردن شکل و شمایلش هستم که یکی داد می‌زند «خفه شو، بتمرگ پفیوز»! معلوم می‌شود مذاکرات مجلس را دارند در رادیو پخش می‌کنند و یکی از نمایندگان مجلس که از قضا پسر شهید مطهری هم هست مشغول اختلاط با یکی دیگر از نمایندگان مجلس است، منتها چون عصبانی شده می‌خواهد رسماً اختلاط کند! برادرزاده‌ام می‌پرسد ادب مرد فقط به ز دولت اوست یا به ز مجلس او هم هست؟ مادرش می‌گوید در ایران استقلال قوا داریم و این دو تا ربطی به هم ندارند. برادرم می‌گوید البته مجلس در رأس امور است دخترم!</p><p>در همین گیر و دار قوه‌ی قضاییه که یک قوه‌ی مستقل دیگر است برای دو نفر از متهمان حوادث کهریزک حکم قصاص صادر و آنها را محکوم به اعدام می‌کند. مادرم می‌گوید آنهایی که در کهریزک تجاوز کرده بودند را هم قصاص می‌کنند؟ اصلاً چطور قصاصشان می‌کنند؟ برادرم می‌پرد وسط و یک حرف‌هایی در مورد رادان و مرتضوی می‌زند. حرف‌هایش در مورد بهرام رادان را می‌گذارم به حساب اینکه به قیافه‌اش حسودی می‌کند ولی هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌فهمم مرتضوی این وسط از کجا پیدایش شده، احتمالاً منظورش همان حسام نواب‌صفوی خودمان است. خجالت می‌کشم برادرم را به دوست‌هایم نشان بدهم بس که اطلاعات عمومی ندارد!</p><p>تیم‌های استکبار جهانی در جام جهانی به‌شکل مفتضحانه‌ای حذف می‌شوند. یک هشت‌پای آلمانی هم این وسط پیدا شده که پشت سر هم نتایج بازی‌ها را درست پیش‌بینی می‌کند. پدرم می‌گوید کاش قبل از انتخابات پارسال دو تا ظرف سبز و قرمز درست می‌کردند تا ببینند این هشت‌پا از کدامشان غذا می‌خورد. مادرم می‌گوید حتماً از ظرف سبز غذا می‌خورده و بعدش می‌رفته توی ظرف قرمز کارهای دیگرش را می‌کرده. من همچنان می‌خندم، برادرم فحشش را می‌دهد و مادربزرگم هم کماکان فارسی‌وان نگاه می‌کند، با این تفاوت که دیگر تسبیح نمی‌زند!</p><p>از طرف دیگر بازاری‌های تهران نشسته‌اند به‌خاطر اعتصاب و در اعتراض به مالیات هفتاد درصدی، جلوی مغازه‌هایشان تسبیح می‌زنند و کرکره‌ی مغازه‌هایشان را هم پایین کشیده‌اند. دولت عدالت‌محور هم که اساساً اسمش روی خودش هست فوری عدالت را برقرار می‌کند و کل مملکت را به‌خاطر گرمای بی‌سابقه‌ی هوا یک‌دفعه تعطیل می‌کند! عمو جان از کلمبیا زنگ زده و می‌گوید آن‌قدر گرم شده که همه‌مان لباس‌هایمان را در آورده‌ایم. ازش می‌پرسیم آنجا هم کار و کاسبی را تعطیل کرده‌اند؟ می‌گوید من که کار خودم را می‌کنم، مردم هم دارند کاسبی‌شان را می‌کنند!</p><p>در حالی که حرف از کاسبی و دو دو تا چهار تا بود رییس جمهور دولت نهم (الآن در دولت دهم هستیم دیگر؟) که از پارسال ریاضیات و آمار را متحول کرده، یک‌دفعه سراغ درس‌های دیگر می‌رود و می‌گوید سیاستمداران غربی نه تاریخ می‌دانند و نه جغرافیا! یکی از آنها که اسمش اوباماست لبخند می‌زند و جواب می‌دهد اوکی فادر، یو گود (یعنی باشه بابا، تو خوبی) بقیه‌ی سیاستمداران هم لبخند می‌زنند و ایران را تحریم می‌کنند.<br /> هنوز دو روز از تحریم‌ها نگذشته که رییس جمهور می‌گوید آن‌قدر تحریم کنید که زیر پایتان علف سبز شود! برادرم می‌خواهد به ما ثابت کند حساسیتش به رنگ سبز باعث شده که ادبیات را این‌طوری متحول کند. پدرم می‌گوید یکی برود از ایشان بپرسد که به رو اعتقاد دارد؟ به روح چطور؟!</p><p>همین‌طور که ما مشغول صحبت در این مورد هستیم شخصی به نام شهرام امیری وارد کشور می‌شود و چیزهایی می‌گوید که همه‌ی دولتمردان ایران در اقدامی هماهنگ لنگشان را می‌اندازند و همین‌جوری لخت و پتی خشکشان می‌زند. ایشان در تلویزیون چنان اسنادی از پیروزی یک‌نفره بر اطلاعات آمریکا نشان می‌دهد که بعضی از مردم به نشانه‌ی پیروزی دو انگشتشان را به سمت تلویزیون می‌گیرند و مرگ بر آمریکا می‌گویند. البته در خانه‌ی ما هیچ‌کس شعار نمی‌دهد، فقط همه در سکوت یک انگشتشان را بالا می‌برند و برای ایشان آرزوی موفقیت می‌کنند!</p><p>هنوز سرگرم هنرنمایی‌های شهرام خان هستیم که دو بمب‌گذاری انتحاری در زاهدان اتفاق می‌افتد. دوستان می‌گویند طبق مدارکی که در همان لحظه‌ی اول به دست آورده‌ایم آمریکا از فرار شهرام امیری ناراحت شده، در نتیجه شخصاً برای انتقام‌گیری وارد عمل شده و انفجارها را برنامه‌ریزی کرده است. مادربزرگ برای کشته‌شده‌ها اشک می‌ریزد، پدرم عصبانی‌ست و به باعث و بانی این اتفاق بد و بیراه می‌گوید، من هم مدام این جمله توی ذهنم تکرار می‌شود که آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند&#8230; و ناخودآگاه ادامه می‌دهم اما گویا بقیه هر غلطی بخواهند می‌کنند.</p><p>حالا که مشغول بحث غلط کردن توسط بقیه هستیم، این را هم بگویم که بانک کودک و نوجوان در قزوین راه‌اندازی شد. البته اسم بانکش گمراه‌کننده است و اسم شهرش هم مزید بر گمراه‌کنندگی ماجرا شده وگرنه دوستان می‌گویند مشکلی ندارد. گویا چند تایشان رفته‌اند حساب باز کرده‌اند و سالم هم برگشته‌اند. برادرم می‌گوید این‌طور که برای قزوین جذب سرمایه می‌کنند اگر برای کشور هم سرمایه جذب می‌کردند تا حالا برای خودمان هلندی، سوئدی، دانمارکی، چیزی شده بودیم.</p><p>و بالاخره در آخرین روزهای تیرماه احمد جنتی (که کلاً به ابقا عادت دارد) در شورای نگهبان ابقا می‌شود و بعدتر هم دوباره به‌عنوان دبیر شورای نگهبان انتخاب می‌شود تا به همراه بقیه‌ی اعضا مواظب باشد یک‌وقت خدای نکرده کسی رأیمان را پس ندهد یا کار غیرقانونی دیگری نکند! بروم خبرش را به مادربزرگم بدهم که انقدر نگوید عمر آدم دست خداست و بهش بسپارم موقع نماز از خدا بپرسد که ممکن است بعضی از اسباب و اثاثیه‌ی خدا بودنش را گم کرده باشد یا نه. به‌هرحال خداست دیگر، باید در مقابل درخواست‌های بندگانش پاسخگو باشد!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=749"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/05/01/tir-89/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>35</slash:comments> </item> <item><title>خانواده‌ی سبز (شماره‌ی اول، خرداد ۸۹)</title><link>http://golabi.net/1389/04/04/khordad-89/</link> <comments>http://golabi.net/1389/04/04/khordad-89/#comments</comments> <pubDate>Thu, 24 Jun 2010 21:11:17 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category> <category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=716</guid> <description><![CDATA[هنوز درست و حسابی وارد خرداد نشده‌ایم که دوستان حماسه‌ساز همزمان با حماسه‌های دوم خرداد و آزادسازی خرمشهر تصمیم به یک حماسه‌سازی دیگر می‌گیرند، اسمش را هم می‌گذارند طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس و هنجارشکنان داخل خودرو. برادرم تعریف می‌کند که توی خیابان داشتند پسرها را با چک و لگد توی وَن می‌انداختند. مادربزرگم می‌پرسد وَن [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>هنوز درست و حسابی وارد خرداد نشده‌ایم که دوستان حماسه‌ساز همزمان با حماسه‌های دوم خرداد و آزادسازی خرمشهر تصمیم به یک حماسه‌سازی دیگر می‌گیرند، اسمش را هم می‌گذارند طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس و هنجارشکنان داخل خودرو.<br /> برادرم تعریف می‌کند که توی خیابان داشتند پسرها را با چک و لگد توی وَن می‌انداختند. مادربزرگم می‌پرسد وَن هم جزو خودروها حساب می‌شود؟ مادرم می‌گوید بله&#8230; گویا یک سالی می‌شود که چک و لگد زدن به بچه‌های مردم هم به یکی از هنجارهای داخل خودرو تبدیل شده!<br /> با توجه به اینکه اصولاً چند وقت است تمام کارهای عجیب و غریب در مملکتمان عادی شده و این چیزها حتی حادثه هم حساب نمی‌شود (چه برسد به حماسه) یک چیزی تحت عنوان مبارزه با مانکن‌های سازمان‌یافته به ماجرا اضافه می‌شود و مجریانش نفری یکی دو باتوم دستشان می‌گیرند تا همه چیز را حماسی‌تر کنند!<br /> پدرم می‌گوید لابد می‌روند از تک‌تک آدم‌های کنار خیابان می‌پرسند که شما سازمان‌یافته‌اید یا خودجوش. اگر گفتند خودجوشیم که به هر کدام یک ساندیس می‌دهند و می‌گویند از این‌طرف. یارو هم جواب می‌دهد: «نه جیگر، فقط از اون طرف!» اگر هم سازمان‌یافته بودند یک شیشه نوشابه دستش می‌دهند و با باتوم می‌فرستندش آخر صف، این‌طرف و آن‌طرفش را هم یکی می‌کنند!</p><p>مشخص می‌شود که مدرک دکترای معاون اول دولت جعلی‌ست، کسی هم تعجب نمی‌کند. چند ساعت بعد پرسپولیس قهرمان جام حذفی می‌شود و البته باز هم کسی تعجب نمی‌کند. تحلیل‌گران که اصولاً مدت‌هاست از هیچ اتفاقی در ایران شگفت‌زده نمی‌شوند چند ساعت بعدتر بالاخره کم می‌آورند و به‌شدت تعجب می‌کنند. قضیه از این قرار است که مردم به حضور رئیس جمهور دولت نهم در خرمشهر اعتراض می‌کنند. خیلی‌ها معتقدند تعجب ناظران به‌خاطر اعتراضات مردمی بوده اما خود ناظران اعتقاد دارند یک آدم باید خیلی رو داشته باشد که با این حجم از اعتراضات باز هم پایش را از خانه بیرون بگذارد و اعتراف می‌کنند که از دیدن آدمی با این وسعت از رو رسماً کف کرده‌اند!</p><p>حیدر مصلحی، وزیر محترم اطلاعات است و خب حداقل انتظار از آدمی که این حجم از اسم و رسم را یدک می‌کشد، این است که حیدر و مصلح و وزیر و دارای اطلاعات باشد، حالا محترم نبود هم نبود! پدرم وزیر بودنش را تأیید می‌کند، برادرم می‌گوید که اطلاعات هم دارد اما مادرم پایش را توی یک کفش کرده که وقتی کسی در این دوره و زمانه وزیر می‌شود قطعاً نمی‌تواند آن سه تا خاصیت دیگر را داشته باشد. همان‌طور که اینها مشغول بحثند جناب مصلحی به آمریکا پیشنهاد می‌کند تا سه کوهنورد گروگان گرفته‌شده‌اش را با ایرانی‌های زندانی در آمریکا مبادله کند. برای اینکه بامزگی کرده باشم پیشنهاد می‌کنم حالا که امکان تبادل وجود دارد یکی از این دخترخاله‌های پیر و پاتالمان را بدهیم و به‌جایش یک دانه آنجلینا جولی تر و فرز تحویل بگیریم. برادرم در حالی که به من چشم‌غره می‌رود از مادرم عذرخواهی می‌کند و تلاش دارد پایش را به‌زور توی همان کفش مادرم فرو کند!</p><p>در حالی که ناظران دارند به کف کردنشان ادامه می‌دهند، احمدی‌نژاد هم همچنان سخنان خود را ادامه می‌دهد و می‌گوید: من اگر رئیس جمهور روسیه بودم درباره‌ی ایران با تأمل بیشتر عمل می‌کردم. پدرم که اصولاً واضح‌ترین حرف‌ها را هم در لفافه می‌زند می‌گوید اگر رئیس جمهور ایران بودی چه‌کار می‌کردی؟! مادربزرگم سرش را پایین انداخته و از اینکه در انتخابات به احمدی‌نژاد رأی داده خجالت می‌کشد.<br /> راستی حالا که بحث انتخابات شد جا دارد توجه شما را به خبر مرتبطی جلب کنم که از قضا همزمان با صحبت‌های رئیس جمهور دولت نهم در خانه‌مان منتشر شد: طبق آخرین بررسی‌ها ۶۳ درصد از زنان متأهل، خوابیدن یا کتاب خواندن را به سکس با همسرانشان ترجیح می‌دهند. مادربزرگم باز هم سرش را پایین انداخته و خجالت می‌کشد!</p><p>ایران از نظر سرعت اینترنت در رده‌ی ۱۴۴ دنیا قرار می‌گیرد و مشت محکمی بر دهان هائیتی و السالوادور و گواتمالا و زیمباوه می‌زند. مقارن با انتشار این گزارش، کمیته‌ی فیلترینگ بعد از یکی دو ماه استراحت دوباره بلند می‌شود و این‌بار به همین راحتی‌ها سر جایش نمی‌نشیند جوری‌که در این راه حتی به گوگل و بلاگفا و پرشین‌بلاگ هم رحم نمی‌کند. در همین‌حال وبلاگ من که هیچ ارتباطی با این سرویس‌های معلوم‌الحال ندارد فیلتر می‌شود و میرحسین موسوی که معلوم است صبرش سر آمده اعلام می‌کند اینها تحمل یک وبلاگ معمولی را هم ندارند. این خبر را با خوشحالی به خانواده می‌دهم. پدرم یک نگاه عاقل اندر سفیه به من می‌کند و مادرم غر می‌زند که معلوم نیست مغز کوچولوی این پسر به کی رفته؟ مادربزرگم می‌گوید نه پسرم، وبلاگ تو که معمولی نیست&#8230; مادرم با خوشحالی می‌گوید بالاخره جواب سؤالم را پیدا کردم!</p><p>یکی از استادهای دانشگاه پیشنهاد می‌دهد که خانه‌های ۱۰ تا ۳۰ متری برای تخلیه‌ی جنسی ساخته شود. من اعتقاد دارم ایشان باید توضیح می داده که قرار است چه جنسی در این خانه‌ها تخلیه شود و این اجناس از کجا تهیه شوند و این متراژ را بر اساس سایز و اندازه‌ی چه چیزی محاسبه کرده ولی یکی از دوست‌های بیخود و به‌دردنخورم می‌گوید خب بهتر از این است که آدم جنسش را کنار حمام خانه دپو کند! البته با این دوستم زیاد صمیمی نیستم، حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم آن‌قدرها هم دوستم نیست، اصلاً شاید هم یک رهگذری بود که این حرف را زد و رفت، به‌هرحال قول می‌دهم دیگر باهاش هم‌صحبت نشوم!</p><p>در شرایطی که هر کس از هر راهی می‌رسد یک حرف مفتی می‌زند قرار می‌شود نوه‌ی امام که از راه امام آمده بعد از مدت‌ها در سالگرد ارتحال پدربزرگش چهار تا حرف بهتر بزند. قبل از او احمدی‌نژاد طبق معمول از راه می‌رسد و مشغول سخنرانی می‌شود، انصافاً روند قبلی درباره‌ی حرف زدن را خوب حفظ می‌کند! بعد از اتمام سخنرانی ایشان و با شروع سخنرانی سیدحسن، مردم به‌شکل خودجوش و همه با هم شروع به شعار دادن علیه موسوی و کروبی می‌کنند و یک دفعه‌ای هر کدامشان یک پلاکارد هم دستشان می‌گیرند. مادرم حوصله‌ی ناهار درست کردن ندارد و زیر لب حرف‌های بدی در مورد بعضی آدم‌های مهم می‌زند، پدرم هم روی قابلمه‌ی خالی ضرب گرفته و می‌خواند: «طاقت بیار رفیق، ما هر دو بی‌کسیم / طاقت بیار رفیق، داریم می‌رسیم» معلوم نیست در مورد غذا حرف می‌زند یا در مورد نوه‌ی امام یا چی!</p><p>توی تلویزیون یک خانمی را با افتخار نشان می‌دهند که دارد بالا و پایین می‌پرد، دامن کوتاه پوشیده و کفشای سفید پاشه. مادر بزرگم می‌گوید تلویزیون دارد سوسن خانم را نشان می‌دهد. از اتاق بیرون می‌پرم و کلی دپرس می‌شوم از اینکه ارغوان رضایی را با سوسن خانم اشتباه گرفته! وقتی می‌فهمد اشتباه کرده با ناراحتی می‌پرسد پس سوسن خانم چی شد؟ می‌گویم چون لاک زده بود و عینک دودی‌اش را روی سرش گذاشته بود و چند تا کار تحریک‌آمیز دیگر هم کرده بود جریمه‌اش کرده‌اند و خانه‌نشین شده. تسبیح‌زنان می‌گوید معلوم نیست بچه‌های نسل شما چی می‌خورند که این‌طوری می‌شوند، تحریک شدنتان هم مثل آدم نیست شماها!</p><p>همان‌طور که روزهای خرداد پرحادثه را پشت سر می‌گذاریم، شورای امنیت سازمان ملل تحریم‌های جدیدی را علیه ایران تصویب می‌کند. آقای احمدی‌نژاد که عادت دارد نسبت به هر چیزی واکنش نشان بدهد فوری بساط میکروفن و آب معدنی را آماده می‌کند و قطعنامه‌ی تصویب‌شده را مثل دستمال مصرف‌شده‌ای می‌داند که باید در زباله‌دان انداخته شود. ناظران تصمیم گرفته‌اند دیگر تعجب کردن را کنار بگذارند چون اگر بخواهند با شنیدن هر حرفی این‌طوری بشوند فرصت نمی‌کنند کار نظارتشان را انجام بدهند. گفته می‌شود یکی از ناظران که تمرینات بسیار خوبی را پشت سر گذاشته توانسته در مقابل این حرف احمدی‌نژاد که «در یک سال اخیر صدها پله رشد کرده‌ایم» سکوت کند و جلوی خنده‌اش را بگیرد. برادرزاده‌ی دو ساله‌ام هم در واکنشی عجیب عروسکش را یک گوشه انداخته و به‌جایش دارد کشورهای جهان را از روی اطلس جغرافیایی می‌شمرد!</p><p>در حالی که رئیس جمهور هم‌چنان به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد وزارت کشور اجازه‌ی راهپیمایی در سالروز آخرین انتخابات ریاست جمهوری را به معترضان نمی‌دهد. یکی از دلایل عدم صدور مجوز این بوده که مقرر شده راهپیمایان در طول مسیر سکوت کنند در حالی که به‌گفته‌ی مسئولان، شعارهای راهپیمایی باید از قبل مشخص باشد. برادرم حرفم را باور نمی‌کند و همزمان با بستن دستبند سبز، چهار تا شعار آبدار و کاف‌دار را به‌عنوان شعار اعلام می‌کند. پدرم سر می‌رسد و می‌گوید این حرف‌ها قباحت دارد پسر، موسوی و کروبی حرف درستی زده‌اند، جواب رفقایمان خاموشی‌ست!</p><p>در آخرین روزهای خرداد، دوستان خودجوش (که به دلیل خودجوشانه‌ای همه‌شان ریش دارند!) یک‌دفعه‌ای کیسه‌ی باتوم و ساندیسشان را برمی‌دارند و بدون هیچ‌گونه هماهنگی قبلی به بیت آیت‌الله صانعی و آیت‌الله منتظری حمله می‌کنند. مادربزرگم بی‌خبر از همه جا شیشه‌های خردشده و درهای شکسته را می‌بیند و می‌گوید اینجا آمازون است یا برره؟! می‌گویم نه، اینجا قم است، خرداد سال ۱۳۸۹، ضمناً رئیس جمهور هم در حال حرف زدن است!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=716"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/04/04/khordad-89/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>41</slash:comments> </item> <item><title>وقایع اتفاقیه (شماره‌ی آخر، اسفند ۸۸)</title><link>http://golabi.net/1389/01/07/esfand-88/</link> <comments>http://golabi.net/1389/01/07/esfand-88/#comments</comments> <pubDate>Sat, 27 Mar 2010 19:02:39 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category> <category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=623</guid> <description><![CDATA[۱ اسفند: ضرغامی می‌گوید که صدا و سیما در رقابت با شبکه‌های ماهواره‌ای توفیق بالایی داشته است. این خبر را در حالی می‌خوانم که مادرم ویکتوریا تماشا می‌کند، پدرم می‌خواهد هرجوری که شده بی‌بی‌سی فارسی را بدون پارازیت بگیرد، من هم کشیک می‌دهم که بروند بخوابند تا کانال خودم را ببینم! ان‌شاءالله خدا همین‌جوری به [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>۱ اسفند: ضرغامی می‌گوید که صدا و سیما در رقابت با شبکه‌های ماهواره‌ای توفیق بالایی داشته است. این خبر را در حالی می‌خوانم که مادرم ویکتوریا تماشا می‌کند، پدرم می‌خواهد هرجوری که شده بی‌بی‌سی فارسی را بدون پارازیت بگیرد، من هم کشیک می‌دهم که بروند بخوابند تا کانال خودم را ببینم! ان‌شاءالله خدا همین‌جوری به صدا و سیما توفیق بدهد، ضرغامی سخنرانی‌اش را بکند و من هم این کانال‌های خانمان‌برانداز را هی کشف و ضبط کنم!</p><p>۲ اسفند: فرمانده‌ی ناجا اعلام می‌کند که به‌موقع به حساب همکاران رسانه‌های خارجی خواهیم رسید. تازگی‌ها بعضی از دوستانمان حتی موقع تهدید هم پای منطق و حساب را پیش می‌کشند، جوری‌که برای آدم سؤال ایجاد می‌شود که این‌ها که همیشه سرشان توی حساب و کتاب است چطور چند ماه پیش با خودشان فکر نکرده بودند یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد! البته سؤال چرندی هم هست، فکر؟!</p><p>۴ اسفند: عبدالمالک ریگی دستگیری می‌شود. امام جمعه‌ی موقت مشهد می‌گوید که امام زمان فرکانس‌های هوایی را پاک کرده تا ریگی با مؤفقیت دستگیر شود. خدا به ایشان عمر باعزت بدهد که روشن‌گری می‌کنند اما یکی هم من را روشن کند که آیا امام جمعه‌های «موقت» فقط در زمان مرگشان تغییر می‌کنند یا بر اساس تأثیر حرف‌هایشان هم ممکن است تغییر کنند؟! یکی دیگر هم بگردد و هاشمی رفسنجانی و پرتقال‌فروش را پیدا کند!</p><p>۸ اسفند: کروبی دولت فعلی را غیرشرعی و غیرقانونی می‌داند. از وقتی که یادم هست دارد همین حرف را می‌زند و دوستان عدالت‌محورمان ـ‌که از قضا طرفدار دولت هستند‌ـ در جوابش می‌روند و تا جایی که می‌توانند کتکش می‌زنند. خب وقتی کتک زدن در ایران هم شرعی‌ست و هم قانونی، معلوم نیست کروبی چه اصراری دارد که باز هم حرفش را تکرار کند&#8230; انگار دلش کتک می‌خواهد!</p><p>۱۰ اسفند: روزنامه‌ی اعتماد توقیف و مجله‌ی ایران‌دخت لغو امتیاز می‌شود. دوستم می‌گوید پس چرا گفته بودند که در ایران آزادی نزدیک به مطلق داریم؟ می‌گویم آزادی مطلق هست، منتها فقط در هیأت نظارت بر مطبوعات! دو نفری شروع به خندیدن می‌کنیم، چند نفر سر می‌رسند و تذکر می‌دهند که خیابان جای خندیدن نیست!</p><p>۱۵ اسفند: «یازده سپتامبر یک دروغ بزرگ است». این‌را رئیس جمهور دولت نهم گفته که از قضا دارد هم‌چنان برای خودش رئیس جمهوری می‌کند! پدرم با عصبانیت می‌گوید به ما چه که یازده سپتامبر دروغ بوده یا نبوده، به‌جایش بگو ۲۲ خرداد هم دروغه؟ دوستمان که انگار همیشه مشغول شنود صداهای خانه‌ی ماست جواب می‌دهد که بله، ۲۲ خرداد هم دروغه. مادرم می‌خندد و می‌گوید این یکی را که خودمان هم می‌دانستیم!</p><p>۱۸ اسفند: رییس سازمان جوانان اعلام می‌کند که دامادها قبل از رفتن به خواستگاری باید گواهینامه‌ی تخصصی ازدواج دریافت کنند. معلوم نیست چه چیزهایی را توی کلاس‌هایشان یاد می‌دهند که افراد را برای ازدواج متخصص کنند اما محض اطلاع هم که شده آدم هوس می‌کند برود توی امتحان عملی‌شان شرکت کند&#8230; و خب بین خودمان بماند، تنها جایی‌ست که آدم دوست دارد پشت سر هم رد شود و دوباره شرکت کند!</p><p>۲۲ اسفند: امام جمعه‌ی موقت (!) تهران در بخشی از خطبه‌اش تأکید می‌کند که بخشی از وظیفه‌ی ما حفظ بـ.یضـ.ـه‌ی اسلام است! به‌خدا از نظر من مشکلی نیست که آدم این حرف‌ها را در نماز جمعه بزند ولی می‌خواهم بدانم بر چه اساسی به آهنگ‌های ساسی مانکن مجوز نمی‌دهند؟ الآن که دیگر چشم و گوشمان هم باز شده فکر نمی‌کنم مشکل خاصی داشته باشد!</p><p>۲۹ اسفند: بالاخره خدا هم دلش به حالمان می‌سوزد و با همت و کار مضاعف برایمان برف و باران می‌فرستد، حالا فقط خودمانیم که باید صبر و استقامت داشته باشیم. آخ آخ، چه بهار سبزی بشود!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=623"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/01/07/esfand-88/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>113</slash:comments> </item> <item><title>وقایع اتفاقیه (شماره‌ی نهم، بهمن ۸۸)</title><link>http://golabi.net/1388/12/06/bahman-88/</link> <comments>http://golabi.net/1388/12/06/bahman-88/#comments</comments> <pubDate>Thu, 25 Feb 2010 12:52:57 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category> <category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=567</guid> <description><![CDATA[۲ بهمن: مردم ایران را به سه خوشه‌ی مختلف تقسیم می‌کنند و ما را توی خوشه‌ی سوم می‌گذارند. از این‌که بزرگ‌ترین خوشه را به ما دادند بالا پایین می‌پرم. پدرم داد می‌زند که خوشحالی ندارد، به‌ما حتی آب هم نمی‌دهند که با غذا بخوریم. می‌گویم خب سال بعد می‌رویم توی دسته‌ی دوم تا آب بدهند، [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>۲ بهمن: مردم ایران را به سه خوشه‌ی مختلف تقسیم می‌کنند و ما را توی خوشه‌ی سوم می‌گذارند. از این‌که بزرگ‌ترین خوشه را به ما دادند بالا پایین می‌پرم. پدرم داد می‌زند که خوشحالی ندارد، به‌ما حتی آب هم نمی‌دهند که با غذا بخوریم. می‌گویم خب سال بعد می‌رویم توی دسته‌ی دوم تا آب بدهند، بعدش هم می‌رویم دسته‌ی اول تا نوشابه بدهند. مادرم می‌گوید به خوشه‌ی اولی‌ها ساندیس می‌دهند، نوشابه و متعلقاتش کلاً برای خوشه‌ی سوم است! دلیلش را نمی‌دانم اما تازگی‌ها هر حرفی که می‌زند شبیه حرف‌های سیاسی می‌شود!</p><p>۴ بهمن: بودجه‌ی سال ۸۹ تقدیم مجلس می‌شود. اسمش را تقدیم گذاشته‌اند ولی دوستانمان که بعد از دولت نهم (و شاید هم هشتم) روی کار آمده‌اند اصولاً میانه‌ای با تقدیم ندارند، ترجیح می‌دهند همه چیز را زورکی تحویل بدهند! علی لاریجانی حس می‌کند که واقعاً چیزی تقدیمش شده و در یک حرکت بی‌ربط تشکر می‌کند؛ آن یکی برادرش هم در یک اقدام بی‌ربط همزمان دیگر به اوباما می‌گوید «کاکا سیاه». حیف که لاریجانیِ سوم کم‌تر از دو برادر دیگر حرف می‌زند و رئیس قوه‌ی قضاییه است وگرنه می‌توانست با برادرهایش تمام نقش‌های یکی از این مجموعه‌های طنز نودشبی را بازی کند&#8230; حداقلش از مهران غفوریان که بهتر است!</p><p>۸ بهمن: مناظره‌ها در مورد حوادث بعد از انتخابات کماکان ادامه دارد اما دیگر دو نفر نیستند که برای هم حرف‌های عاشقانه بزنند. تازگی‌ها فقط یک نفر می‌آید که با خودش حرف می‌زند، بعدش مخالفت می‌کند و در آخر هم خودش را شکست عشقی می‌دهد! خوب شد آن دو نفری که قبلاً می‌آمدند با هم عشق‌بازی نمی‌کردند، اگر قرار می‌شد چنین چیزی را یک نفر انجام بدهد کارش یک‌قدری جلوی دوربین سخت می‌شد!</p><p>۹ بهمن: احمد جنتی از قوه‌ی قضاییه می‌خواهد که به‌حساب باقی اغتشاشگران هم رسیدگی و آن‌ها را به اشد مجازات محکوم کند. من حسابم را از اغتشاشگران جدا می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم آن‌ها که قرار است اعدام شوند حسابشان چقدر می‌شود؟ اصلاً روی هم چند درصدند؟ مثلاً شصت درصد؟ یا دو سه درصد بیشتر؟ ایشان توی فکرش جواب می‌دهد که بیشتر از این تعداد هستند، حدود ۵۴ درصد! دیگر مغزم فرصت فکر کردن پیدا نمی‌کند، همان‌جا از خنده کف جمجمه‌ام پهن می‌شود!</p><p>۱۳ بهمن: مهدی کلهر که از قضا هم‌چنان مشاور محمود احمدی‌نژاد که او هم از قضا هم‌چنان رییس دولت که آن‌هم از قضا&#8230; اصلاً این حرف‌ها را ول کنید! ایشان بعد از یک‌سال به خانه می‌رود و مثل یک اغتشاش‌گر به‌حساب همسرش می‌رسد! باز جای شکرش باقی‌ست که تأثیر حرف‌های امام جمعه‌ی تهران هم مثل خودش موقت است و تمام حساب و کتاب‌ها تا شب جمعه‌ی بعد تمام می‌شود!</p><p>۱۴ بهمن: مقادیری کرم خاکی و لاک‌پشت و موش ایرانی به فضا می‌روند و برگ زرین دیگری به افتخاراتمان اضافه می‌کنند اما بقیه‌ی کشورها هم‌چنان دارند وقتشان را تلف می‌کنند و آدم‌هایشان را در قالب تورهای تفریحی به فضا می‌فرستند! احتمالاً فردا کیهان در تیتر اولش می‌نویسد که با این حرکت نه‌تنها دخترهای بی‌حجاب خارجی را در فضا ترساندیم بلکه در زمینه‌ی فرار موش‌ها هم در صدر کشورهای جهان قرار گرفتیم&#8230; به‌خدا خفه شدیم آن‌قدر افتخارآفرینی کردیم. کاش حداقل یک نفر خفه نشود و بعداً بتواند بیاید و این دستاوردهای پیاپی را ثبت کند!</p><p>۱۵ بهمن: اینترنت کشور هی قطع و وصل می‌شود، البته بیشتر قطع می‌شود تا وصل! یکی از مسئولان که می‌خواهد نامش فاش شود اعلام می‌کند که این مشکل به‌علت قطع شدن کابل جاسک فجیره می‌باشد. لابد پیش خودش فکر کرده که دارد با چند تا کرم خاکی صحبت می‌کند که تازه از فضا برگشته‌اند. یکی هم نیست که بگوید کرم خاکی دستش کجا بوده که بخواهد از اینترنت استفاده کند!</p><p>۲۲ بهمن: مراسم باشکوه ۲۲ بهمن برگزار می‌شود. در سالگرد انقلاب به کروبی و موسوی و خاتمی حمله می‌شود و برای اولین بار قرار می‌شود رسماً مشتی بر دهان استکبار جهانی زده شود که البته این مشت اشتباهی به‌دهان زهرا رهنورد برخورد می‌کند. تمام مسئولان سابق در حرکتی هماهنگ مورد حمله قرار می‌گیرند. یکپارچگی و وحدت ملی همین است دیگر، شاخ و دم که ندارد!</p><p>۲۷ بهمن: رنگ سبز پرچم ایران در یک نشست رسمی و با حضور رئیس جمهور دولت نهم برای سومین بار تبدیل به آبی می‌شود. کلی با خودم کلنجار می‌روم تا بفهمم پرچمی که آن بالا گذاشته‌اند برای کدام کشور است. پدرم می‌گوید پرچم خودمان است اما چاپ‌خانه این‌طوری چاپش کرده. لبخند می‌زنم. مادرم می‌گوید شاید می‌خواهند استقلالی‌ها را خوشحال کنند. دوتایی می‌خندیم. من می‌گویم هویت ملی&#8230; نمی‌توانم حرفم را تمام کنم، سه‌تایی دلمان را می‌گیرم و از شدت خنده روی زمین آفتاب بالانس می‌زنیم!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=567"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/12/06/bahman-88/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>102</slash:comments> </item> <item><title>وقایع اتفاقیه (شماره‌ی هشتم، دی ۸۸)</title><link>http://golabi.net/1388/11/02/dey-88/</link> <comments>http://golabi.net/1388/11/02/dey-88/#comments</comments> <pubDate>Fri, 22 Jan 2010 18:48:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category> <category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/11/02/%d9%88%d9%82%d8%a7%db%8c%d8%b9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85%d8%8c-%d8%af%db%8c-88/</guid> <description><![CDATA[۱ دی: رئیس جمهور دولت نهم در میان جمع میلیونی حدود چندهزار نفر از مردم شیراز حاضر می‌شود و تلویزیون دارد سخنرانی‌اش را پخش می‌کند. پدرم نگاه تلخی به تلویزیون دارد، مادرم هم زیر لب یک چیزهایی می‌گوید. گویا با سخنرانش مشکلی دارند!وسط‌های سخنرانی این جمله شنیده می‌شود که «شما با تأسی به امام حسین [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify">۱ دی: رئیس جمهور دولت نهم در میان جمع میلیونی حدود چندهزار نفر از مردم شیراز حاضر می‌شود و تلویزیون دارد سخنرانی‌اش را پخش می‌کند. پدرم نگاه تلخی به تلویزیون دارد، مادرم هم زیر لب یک چیزهایی می‌گوید. گویا با سخنرانش مشکلی دارند!<br />وسط‌های سخنرانی این جمله شنیده می‌شود که «شما با تأسی به امام حسین (ع) و تحقق آرمان‌های حسینی قیام کردید و با شعار یا حسین حرکت خود را آغاز کردید.» وقتی می‌گوید «یا حسین» پدرم می‌گوید «میرحسین»، مادرم هم قاه قاه می‌خندد و یک موج مکزیکی می‌آید&#8230; بین خودمان بماند، یک وقت‌هایی چهارتایی (خودمان و سخنران را عرض می‌کنم) خس و خاشاک می‌شویم!</p><p dir="rtl" align="justify">۶ دی: امروز عاشوراست. حدود ۱۴۰۰ سال است که مردم برای شهیدان عاشورا گریه می‌کنند. یک تعدادی از دوستان با خودشان فکر می‌کنند شاید موضوع این گریه‌ها قدیمی شده باشد. این‌طوری می‌شود که تصمیم می‌گیرند تعدادی شهید جدیدتر به جمع شهدای عاشورا اضافه می‌کنند. البته کم‌کاری می‌کنند و نمی‌توانند تعداد را به ۷۲ نفر برسانند. مادرم صحنه‌ها را می‌بیند و زار زار گریه می‌کند. به‌خدا مادرم تعادل روانی دارد، آن‌ها ندارند ولی!</p><p dir="rtl" align="justify">۷ دی: نیروی انتظامی اعلام می‌کند که از این به بعد برخوردهایش شدیدتر و بدون اغماض خواهد بود. اولش چند ساعت فکر می‌کنم&nbsp;چه برخوردی شدیدتر از شکنجه و تجاوز وجود دارد. بعد به این نتیجه می‌رسم که ممکن است جهت تجاوز تغییر کند یا جهت باتوم و یا شاید هر دو&#8230; چرایش را نمی‌دانم اما وقتی به این چیزها فکر می‌کنم ناخودآگاه کمربندم را سفت‌تر می‌کنم. باید به مادرم بسپرم که چند تا کش محکم هم به دور شلوارم اضافه کند!</p><p dir="rtl" align="justify">۸ دی: مصادیق محتوای مجرمانه‌ی قانون جرائم رایانه‌ای اعلام می‌شود. اسمش یک قدری طولانی‌ست، متنش هم همین‌طور. احتمالاً کمیته‌ی تعیین‌کننده‌ی مصادیق با خودشان گفته‌اند حالا که اسمش این‌قدر است نمی‌شود که متنش کوتاه باشد. البته من اگر عضو این کمیته بودم یک چیزی بیرون می‌دادم به اسم محتوای غیرمجرمانه، چیزی هم تویش نمی‌نوشتم. خواندنش احتیاج به وقت نداشت، نتیجه‌اش هم همان می‌شد!</p><p dir="rtl" align="justify">۱۱ دی: فدراسیون فوتبال ایران سال نو را به فدراسیون فوتبال اسرائیل تبریک می‌گوید. دو ثانیه بعد سرپرست روابط بین‌الملل فدراسیون فوتبال با کمال میل استعفا می‌دهد. مدتی‌ست که آب مسئولیت‌پذیری دوستان دولتی در حال جوشیدن و حتی سرریز شدن است. البته نهادینه شدن این فرهنگ که هر کسی اشتباه می‌کند بلافاصله استعفا بدهد خوب است، منتها اشکالش این‌جاست که چنین مسائلی فقط در سطح کارمندان جزء نهادینه می‌شود!</p><p dir="rtl" align="justify">۱۴ دی: روزنامه‌ها یکی بعد از دیگری اخطار می‌گیرند. بعضی از روزنامه‌نگاران پایشان را از گلیمشان بیرون گذاشته‌اند و جدی جدی خیال می‌کنند که این‌جا آزادی مطلق دارند. نمی‌دانند آزادی در حدی‌ست که بشود فونت مطلب را عوض کرد یا رنگش را به رنگی غیر از سبز تغییر داد! در همین راستا یک آقایی به اسم «محمدعلی رامین» را معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد کرده‌اند که ضربه‌هایش به روزنامه‌ها و روزنامه‌نگارها توی مایه‌های مشت‌های «محمدعلی کلی» است. به‌گمانم از اثرات اسم کوچکش باشد!</p><p dir="rtl" align="justify">۲۰ دی: سعید مرتضوی به‌عنوان متهم اصلی اتفاقات کهریزک شناخته می‌شود. گزارش مجلس چنین چیزی را می‌گوید ولی خود ایشان این حرف‌ها را قبول ندارد. با این‌که مجلس در رأس امور است اما حرف خود مرتضوی مورد استناد قرار می‌گیرد و کارکرد گزارش مجلس در حد کاغذ ساندویچ است! چند خط بالاتر در مورد نهادینه شدن یک چیزی حرف زده بودم، حتماً یادتان هست!</p><p dir="rtl" align="justify">۲۲ دی: یکی از اساتید دانشگاه تهران به‌نام مسعود علی‌محمدی ترور می‌شود. مثل همیشه خبر می‌رسد که این ترور توسط کروبی و موسوی و خاتمی صورت گرفته به‌این صورت که کروبی موتورش را جلوی خانه‌ی ایشان پارک کرده، موسوی سر صبح رفته و زنگ خانه را زده تا استاد بیرون بیاید، خاتمی هم مثل همیشه مشغول گفتمان با همسایه‌ها بوده&nbsp;اما شرایط را از دور زیر نظر داشته. فقط می‌ماند هاشمی که لابد رویشان نشده بگویند دگمه‌ی بمب را زده! چند ساعت می‌گذرد و چون این سناریو جواب نمی‌دهد اعلام می‌شود که این ترور به‌دست ایادی استکبار صورت گرفته است. آخرش هم معلوم نشد این استکبار چند تا دست دارد و سیستم تولید مثلش چطور است که به‌ازای هر دستی که قطع می‌شود چهار تا اضافه می‌شود!</p><p dir="rtl" align="justify">۲۲ دی: مناظره‌های تلویزیونی در مورد اتفاقات بعد از انتخابات برگزار می‌شود. آدم چیزهایی را می‌بیند که تا حالا در عمرش ندیده است. مثلاً حسین شریعتمداری با خودش کاغذ و یادداشت می‌آورد و خودکار به‌دست چیزهایی را یادداشت می‌کند، البته خودکار را بر حسب عادت شبیه چوب توی دستش نگه می‌دارد! یکی باید ایشان را روشن کند که وقتی می‌گویند با قلم باید به جنگ دشمن رفت منظورشان این نیست که نحوه‌ی استفاده‌اش در جنگ با دشمن مشابه چوب است. به‌هرحال قلم کوتاه‌تر و شکننده‌تر است و احتمالاً باید یک فرق‌هایی با چوب داشته باشد&#8230; این را عمو پورنگ هم می‌داند!</p><p dir="rtl" align="justify">۲۴ دی: فرمانده‌ی نیروی انتظامی رسماً اعلام می کند که ایمیل‌ها و اس‌ام‌اس‌ها در حال کنترل است. شعار «هیچ‌کس تنها نیست» بدجوری قرار است اجرایی شود. از آن روز با خودم درگیرم و نمی‌دانم لازم است در متن ایمیل‌ها و اس‌ام‌اس‌هایم به کنترل‌کنندگانش هم سلام کنم یا نه! می‌دانید&#8230; راستش حس خوبی نیست که آدم مجبور باشد اول پیام عاشقانه‌اش به یک نفر دیگر هم سلام کند. البته شاید یک‌وقت‌هایی بسته به اهمیت موضوع به آخر حرف‌هایم&nbsp;یک «خسته نباشید» آن‌هم از نوع جانانه‌اش اضافه کنم!</p><p dir="rtl" align="justify">۳۰ دی: «زلزله‌ی هائیتی را آمریکا با استفاده از سلاح مخربی به‌نام هارپ به‌وجود آورد.» این جمله جزو طنز مطلبم نبود. کیهان این را نوشته است و دیگر چیزی نمانده که بگویم تا بار طنز این جمله بیشتر از اینی که هست بشود. سرعت حرکت بعضی از دوستان در زمینه‌ی طنز آن‌قدر زیاد شده که آدم ترجیح می‌دهد برود کنار بوق زند تا هم نشان بدهد که لنگ انداخته است، هم اعتراضات مدنی‌اش را این‌طوری ادامه داده باشد!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=71"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/11/02/dey-88/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>151</slash:comments> </item> <item><title>وقایع اتفاقیه (شماره‌ی هفتم، آذر ۸۸)</title><link>http://golabi.net/1388/10/01/azar-88/</link> <comments>http://golabi.net/1388/10/01/azar-88/#comments</comments> <pubDate>Tue, 22 Dec 2009 15:07:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category> <category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/10/01/%d9%88%d9%82%d8%a7%db%8c%d8%b9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85%d8%8c-%d8%a2%d8%b0%d8%b1-88/</guid> <description><![CDATA[۱ آذر: در فهرست شادترین کشورهای جهان در رده‌ی ۲۰۲ قرار می‌گیریم. البته جای نگرانی نیست چون این رده را در بین ۲۲۰ کشور به‌دست آورده‌ایم و فقط چند کشور دیگر در سر راهمان برای رسیدن به قله‌ی افتخار و سربلندی قرار دارند. هرچند کارمان سخت است اما نشدنی نیست و «ما می‌توانیم». این را [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">۱ آذر: در فهرست شادترین کشورهای جهان در رده‌ی ۲۰۲ قرار می‌گیریم. البته جای نگرانی نیست چون این رده را در بین ۲۲۰ کشور به‌دست آورده‌ایم و فقط چند کشور دیگر در سر راهمان برای رسیدن به قله‌ی افتخار و سربلندی قرار دارند. هرچند کارمان سخت است اما نشدنی نیست و «ما می‌توانیم». این را هم من نمی‌گویم، رئیس جمهور دولت نهم می‌گوید!</p><p dir="rtl">۹ آذر: رئیس جمهور دولت نهم که از قضا توی دولت دهم هم حضور دارد می‌گوید «زکی!» و این‌طور ادامه می‌دهد که «جمع کنن برن گاوایی رو که زاییدن بزرگ کنن». البته من فکر می‌کنم گوساله را باید زایید و بزرگ کرد، گاو که خودش به اندازه‌ی کافی بزرگ است!<br /> بعدش هم می‌گوید «ما داریم کلاً، یعنی داریم وقتی می‌گیم داریم، یعنی داریم. حالا اونا هی بگن نداریم. مهم اینه که ما داریم و داریم». کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که مترجمی ایشان در سازمان ملل، از کارگری معدن هم سخت‌تر است!</p><p dir="rtl">۱۰ آذر: چند ملوان انگلیسی که به‌خاطر ورود غیرقانونی به خاک ایران بازداشت شده بودند، فوری آزاد می‌شوند. چند ماه قبل، تعدادی از مردم ایران به‌خاطر ورود به تجمعات بعد از انتخابات کشته شده بودند. معلوم نیست ورود غیرقانونی به خاک یک کشور خطرناک‌تر است یا ورود قانونی به یک تجمع. البته جواب این سؤال معلوم است ولی وقتی آدم درگیر اداره‌ی جهان می‌شود این مشکلات هم پیش می‌آید دیگر!</p><p dir="rtl">۱۰ آذر: روز مجلس است و قرار است نشستی به‌نام شکرانه‌ی اتحاد برگزار شود که آخرش نتیجه بگیرند نمی‌ترسیم، نمی‌ترسیم، ما هم همه با هم هستیم! (البته شاید وزنش یک مقداری مشکل داشته باشد و «هم»هایش هم زیاد باشد!)<br /> در این جلسه تعدادی از نمایندگان مجلس حاضر نشده‌اند، رئیس سابق مجلس را دعوت نکرده‌اند، رئیس جمهور هم کار دیگری داشته و نیامده، رئیس مجلس خبرگان دلش نخواسته بیاید&#8230; خب بقیه که قبلاً با هم اتحاد داشتند، حالا چرا باید شکرگزاری کرد؟! یحتمل به این خاطر که این‌ها در نرفتنشان هم متحد هستند!</p><p dir="rtl">۱۱ آذر: صحنه‌ی قتل ندا آقا سلطان توسط تعدادی از دوستانمان که لباس‌های شخصی‌شان را پوشیده‌اند بازسازی می‌شود. یادم هست حتی توی کارتون‌های پلیسی هم صحنه‌ی قتل را با حضور قاتل بازسازی می‌کردند، نه مقتول! یک لحظه صبر کنید، منظورم این نیست که این‌ها در حد کارتون‌های پلیسی هم بلد نیستند. می‌خواهم بگویم این‌بار هم بازسازی صحنه‌ی قتل با حضور قاتل برگزار شده، منتها احتیاج به دقت بیشتری دارد!</p><p dir="rtl">۱۳ آذر: سرعت اینترنت کم می‌شود؛ انگار دو سه تا از شیلنگ‌های اینترنت را قطع کرده باشند! شش هفت ماهی می‌شود که هر اتفاقی می‌افتد همه چیز را قطع می‌کنند، اصلاً هم به رویش ناگزیر جوانه توجه ندارند! گویا یکی از مسئولان گفته است این کُند شدن به‌خاطر افزایش ترافیک و مراجعه‌ی زیاد مردم به اینترنت بوده که به‌طرز عجیبی درست می‌گوید. در همین رابطه یک ضرب‌المثل ونزوئلایی هست که می‌گوید حرف راست را از اینترنت بشنو! در ضمن «ما دروغ می‌گوییم، رسانه‌های خارجی که دروغ نمی‌گویند». این یکی را هم احمد خاتمی گفته که امام جمعه‌ی موقت تهران است!</p><p dir="rtl">۱۶ اذر: در راستای این‌که «دانشجو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد» و «رأی ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز می‌دن» و «ایرانی باغیرت، حمایت حمایت» و چیزهای دیگر، مراسم روز دانشجو در دانشگاه‌های کشور برگزار می‌شود. یکی از فرماندهان سپاه تهران اعلام می‌کند که در این روز به دانشجویان گل داده می‌شود. البته یک تعدادی از دوستان درست متوجه نمی‌شوند و فکر می‌کنند قرار است به دانشجویان گل بزنند. به همین خاطر به جای گل، گلدان به سمت دانشجوها پرت می‌کنند و وقتی توی سر این دانشجوها می‌خورد، داد می‌زنند گــل، گل! واقعاً شادی می‌کنندها!</p><p dir="rtl">۱۷ آذر: دانشگاه کاشان اعلام می‌کند که از این به بعد بورسی خواهد داشت به اسم شهیده‌ی حجاب که در آلمان کشته شد. البته دانشگاه آکسفورد هم در یک تقلید آشکار، چند هفته قبل از این موضوع بورس ندا آقا سلطان را ایجاد کرده بود که معلوم است تا وقتی مدرکش را می‌شود خرید، کسی نمی‌رود آن‌جا درس بخواند و ضربه‌ی کاری دیگری بر دهان استکبار زده خواهد شد.<br /> به پدرم می‌گویم راستی آن قاتل آلمانی را محاکمه کردند. قاتل ندا معلوم شد؟ محاکمه‌اش کردند؟ یا اصلاً این قضیه به من ربطی ندارد؟ پدرم گزینه‌ی آخر را تأیید می‌کند و با مشت و لگد من را می‌نشاند پای درس و مشقم!</p><p dir="rtl">۲۳ آذر: در اعتراض به پاره شدن عکس امام، موسوی و کروبی و جامعه‌ی روحانیون مبارز در یک حرکت همزمان به درخواست مجوز راهپیمایی می‌کنند. در همین حال یکی از نمایندگان مجلس به‌دلیل نامعلومی اعلام می‌کند که موسوی و هاشمی را ریز می‌بینیم و نوه‌ی امام هم باید هرچه زودتر به خط امام بازگردد. آدم حس می‌کند یا خط امام این نبوده یا امام خودش هم خط خودش را نمی‌شناخته که این چند نفر را قبول داشته&#8230; هرچند یک احتمال دیگر هم هست. بعضی از دوستان فرق خط و دایره را نمی‌دانند و برای مردم صحبت می‌کنند. البته بین خودمان بماند، در واقع دارند برای خودشان حرف می‌زنند!</p><p dir="rtl">۲۷ آذر: رئیس قوه‌ی قضائیه اعلام می‌کند که از سران فتنه به اندازه‌ی کافی پرونده داریم. یکی از همین سران فتنه که قبلاً با نام مستعار مهدی کروبی به‌عنوان رئیس مجلس فعالیت می‌کرد، می‌گوید آن موقع که ما در زندان بودیم ایشان داشتند شیر می‌خوردند! آدم وقتی این آزادی مطلق را می‌بیند برایش سؤال به‌وجود می‌آید که دارد توی ایران زندگی می‌کند یا سوییس!<br /> رئیس جمهور دولت نهم در همین روز اعلام می‌کند که در ایران فقیری نداریم که به نان شبش محتاج باشد. چقدر خوب و پاسخگو، حالا ما هم جواب سؤالمان را گرفتیم. انگار این‌جا جدی جدی سوییس است!</p><p dir="rtl">۲۹ آذر: آیت‌الله منتظری درگذشت&#8230; آدم یک‌وقت‌هایی نمی‌داند باید چه چیزی بنویسد که حق مطلب ادا شود. این‌جور موقع‌ها ننوشتن شاید گزینه‌ی بهتری باشد.</p><p dir="rtl">۳۰ آذر: شب یلدا با تمام طولانی بودنش از راه می‌رسد و فوری هم تمام می‌شود. پایان شب سیاه حتی اگر به بلندی شب یلدا هم باشد، سفید است. این را دیگر همه می‌دانند، لطفاً یکی برود و به دوستان هم بگوید که این قاعده با همان شدت قبلی کماکان ادامه دارد&#8230;!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=67"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/10/01/azar-88/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>194</slash:comments> </item> <item><title>وقایع اتفاقیه (شماره‌ی ششم، آبان ۸۸)</title><link>http://golabi.net/1388/09/01/aban-88/</link> <comments>http://golabi.net/1388/09/01/aban-88/#comments</comments> <pubDate>Sun, 22 Nov 2009 14:33:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category> <category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/09/01/%d9%88%d9%82%d8%a7%db%8c%d8%b9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b4%d8%b4%d9%85%d8%8c-%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d9%86-88/</guid> <description><![CDATA[۱ آبان: در نمایشگاه مطبوعات به کروبی حمله می‌کنند. الحمدلله بین ملت همیشه در صحنه هیچ فرقی قائل نمی‌شوند و همه را می‌زنند. زن و مرد و رئیس مجلس و پیر و جوان هم برایشان فرقی ندارد. البته فضولی‌اش به من نیامده‌ها ولی نمی‌دانم چرا فقط در مورد این مسائل است که عدالت از سر [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">۱ آبان: در نمایشگاه مطبوعات به کروبی حمله می‌کنند. الحمدلله بین ملت همیشه در صحنه هیچ فرقی قائل نمی‌شوند و همه را می‌زنند. زن و مرد و رئیس مجلس و پیر و جوان هم برایشان فرقی ندارد. البته فضولی‌اش به من نیامده‌ها ولی نمی‌دانم چرا فقط در مورد این مسائل است که عدالت از سر و کولمان بالا می‌رود!</p><p dir="rtl">۷ آبان: محمد قوچانی آزاد می‌شود. البته ایشان را جلوی یک آژانس رها می‌کنند که راحت‌تر به خانه‌اش برود. پیشنهاد می‌کنم حالا که این‌قدر به فکر راحتی آزادشدگان هستند، آن‌ها را جلوی اورژانس بیندازند که هم رفت‌وآمدشان آسان‌تر شود، هم یکی باشد که دستشان را بگیرد و بلندشان کند!</p><p dir="rtl">۱۱ آبان: روزنامه‌ی سرمایه توقیف می‌شود. رئیس جمهور دولت نهم هم‌چنان می‌گوید که آزادی در کشورمان چیزی نزدیک به مطلق است. البته ایشان نخبه است و معنی «کشور» و «چیز» و «نزدیک» و «مطلق» را می‌داند&#8230; احتمالاً معنی چیز دیگری را نمی‌داند که آن هم عیبی ندارد، اقتضای رئیس جمهور بودن است!</p><p dir="rtl">۱۱ آبان: یک گروه کاملاً مردمی به‌شکل خودجوش خودشان را می‌جنبانند و گروهی به نام جنبش سبز علوی تشکیل می‌دهند. حالا دیگر آن چند میلیارد نفر باقی‌مانده‌ی ایران هم رسماً به جنبش سبز پیوسته‌اند. فقط معلوم نیست چرا اسمشان را نگذاشته‌اند جنبش «قرمز» علوی، تازه بیشتر هم با کارهایشان جور در می‌آمد!</p><p dir="rtl">۱۳ آبان: موسوی را محاصره می‌کنند، به کروبی حمله می‌کنند، مردم را هم که مدت‌هاست دارند هدایت می‌کنند. باتوم را می‌گیرند جلوی صورت مردم و تکان می‌دهند تا روحیه‌شان چیز شود. غافل از این‌که این‌ها آمده‌اند تا با همین روحیه مبارزه کنند! قبل‌تر این عناصر خودفروخته وقتی ضربه می‌خوردند یک کاری می‌کردند، حداقل دردشان می‌گرفت! اما حالا می‌روند دو قدم آن‌طرف‌تر و به اغتشاش‌گری و خودفروختگی‌شان ادامه می‌دهند.<br /> بچه‌های سبز علوی هم که معرف حضورتان هستند دیگر. آن‌ها هم آمده بودند، منتها چون لباس سبز به اندازه‌ی کافی نداشتند کماکان لباس‌های شخصی‌شان را پوشیده بودند!</p><p dir="rtl">۱۷ آبان: ضرغامی برای یک دوره‌ی دیگر به ریاست صدا و سیما منصوب می‌شود. در این دوره لابد قرار است&#8230; این‌ها را ول کنید، هم‌چنان زیر نظر ایشان برنامه «می‌سازند»!</p><p dir="rtl">۲۰ آبان: دولت می‌گوید که مترو را باید زیر نظر خودش اداره کند. البته ربطی به رئیس مترو ندارد! هم‌چنین دولت می‌خواهد اعضای فرهنگستان هنر را هم تعیین کند. شوق خدمت همین‌طور دارد در میان دولت‌مردانمان فوران می‌کند. این‌را گفتم که یک‌وقت خیال نکنید این کارها ربطی به حضور زهرا رهنورد و میرحسین موسوی در فرهنگستان هنر دارد!</p><p dir="rtl">۲۲ آبان: موضوع تجاوز شش مرد به زنی متأهل مطرح است و قرار می‌شود مجلس این موضوع را بررسی کند. معلوم نیست چرا هر چیزی را که نمی‌خواهند بررسی کنند به مجلس می‌سپارند. حالا انتخابات و ماجرای کهریزک و این‌ها به کنار، حتی بررسی صلاحیت وزیران پیشنهادی را هم در مجلس انجام می‌دهند!</p><p dir="rtl">۲۳ آبان: پزشک کهریزک می‌خواهد خودش را در خواب خفه کند اما ناگهان سکته‌ی قلبی می‌کند و بر اثر ضربه‌ی حاصل از سکته‌ی مغزی، تصادف می‌کند. فیلم علمی تخیلی برایتان تعریف نمی‌کنم که هاج و واج مانده‌اید. این جوان تقریباً همین‌طوری فوت می‌کند. حالا باز هم بگویید مشکل ممکلت ما، مدل موی سر جوان‌هاست!</p><p dir="rtl">۲۴ آبان: در ادامه‌ی بررسی‌های مجلس، محصولی به عنوان وزیر «رفاه» انتخاب می‌شود! بعضی‌ها می‌گویند چون ثروتمند است معنی رفاه و این‌جور چیزها را خوب می‌داند، ولی علمش را ندارد. حرف مفت می‌زنند این‌ها، از نظر من که هم ثروت را دارد و هم علم را. جمع و تفریق هم می‌کند کأنه باقلوا، حالا گیرم که معنی شصت و سه درصد را نمی‌داند و بیست و چهار میلیون را هم نمی‌داند چقدر است&#8230; تازه قرار نیست که معلم ریاضی بشود، دارد وزیر می‌شود!</p><p dir="rtl">۲۶ آبان: نیکو خردمند فوت می‌کند. یکی هم نیست روشن‌گری کند که چرا تمام آدم‎های نیکو و خردمند این مملکت دارند کم‎کم فوت می‌کنند. هرچند کسانی هم که بخواهند روشن‌گری کنند، از دنیا می‌روند!<br /> از آن‌جا که آدم جان‌دوستی هستم، مطلبم را در همین‌جا تمام می‌کنم اما شما تمام سعی‎تان را بکنید تا خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مجمل!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=63"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/09/01/aban-88/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>141</slash:comments> </item> </channel> </rss>
<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk: basic
Page Caching using disk: enhanced (User agent is rejected)
Database Caching 10/30 queries in 0.120 seconds using disk: basic
Object Caching 2226/2258 objects using disk: basic

Served from: golabi.net @ 2012-05-17 20:58:01 -->
