موسیو گلابی متعلق به شماست!
سلام دوستان!
یکدفعه انگار یک صدایی آمد و امر کرد که از جایت بلند شو و بنویس! دوستانی که مرا از نزدیک میشناسند و گهگداری به هر دلیلی کنارم خوابیدهاند (!) شاهدند که بیدار کردنم از خواب کار بسیار سختیست، بیدار شدن خودخواستهام که دیگر جای خود دارد! اگر کسی بخواهد بیدارم کند سعی میکند وعدهی پاداشی چیزی بدهد، البته به جز مادر گرامی که وقتی مدرسه میرفتم با کتک بیدارم میکرد و اطمینان میداد که پاداشی در کار نیست! بگذریم…
چند ساعت پیش داشتم تلفنی با شبگیر حرف میزدم. وسط صحبت یک دفعه آنتن موبایلم رفت و برنگشت. خاموش روشنش کردم، باتریاش را درآوردم و دوباره سرجایش گذاشتم، سیم کارتم را فوت کردم، خلاصه هر ژانگولری که زدم درست نشد که نشد! گفتم خوب نیست بدون خداحافظی با شبگیر بخوابم، هر چه باشد سنی ازش گذشته و باید احترام موی سفیدش را نگه دارم. (البته مو که ندارد ولی مطمئنم اگر مو داشت، الآن یکدست سفید بود!) خواستم با تلفن خانه زنگ بزنم که دیدم قطع است، آن یکی خط تلفن خانه هم قطع بود. دروغ چرا، یک قدری ترسیدم. گفتم لابد یکی من را لو داده و الآن هم خانه تحت محاصره است. در همین حال و احوال به یک سری از دوستانم هم مشکوک شدم که حدس میزدم در معرفیام به دوستان امنیتی نقش دارند. در میان این یک سری افرادی که گفتم، اولین و آخرین گزینهای که به ذهنم آمد شبگیر بود! البته حق دارد که از من خوشش نیاید. نصف او هستم اما چند برابر او افتخارات دارم؛ تنها مزیتی که نسبت به من دارد یک عدد فوق لیسانس ناقابل است که انشاءالله آن را هم تا چند ماه دیگر میگیرم و این یک دانه مزیت را هم از بین میبرم!
هی حرف توی حرف میآید از بحث اصلی دور میشویم. خلاصه پریدم درِ خانه را قفل کردم. فکر نکنید شوخی میکنمها، واقعاً این کار را کردم! سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. یک سری از فایلهای لپتاپم را پاک کردم. در نهایت ویندوزم ماند و یکی دو تا برنامهی کاربردی و دیکشنری و برنامهی آموزش قرآن و چند تا آهنگِ دلنگ دولونگِ سنتی! بعدش هم نشستم یک گوشه و منتظر ماندم بیایند در خانه را بشکنند و من را با مشت و لگد به داخل ماشین هدایت کنند.
یک چند دقیقهای که گذشت دیدم خبری نشد و کسی هم نیامد. آنتن موبایلم یک لحظه وصل شد که به شبگیر زنگ زدم و فوری خداحافظی کردم. از آنجا که کار خاصی برای انجام دادن نداشتم، بلند شدم رفتم روی تختم دراز کشیدم. جوانهای این دور و زمانه را میشناسید دیگر. اینجور موقعها که کاری ندارند و نمیدانند چه بکنند سریعاً کارخانهی فانتزیسازشان راه میافتد و اسب خیالشان برای خودش همینجوری جاهای مختلف یورتمه میرود! من هم که از مریخ نیامدهام… خودم را در پوزیشنهای مختلف تجسم کردم! یک لحظه کنار دریاچه بودم، یک لحظهی دیگر داشتم از کوه بالا میرفتم، یکجا کنار شومینه خوابیده بودم، یکجا… نه، این یکی را ولش کن! خلاصه هر چه حالت مختلف بود به ذهنم رسید. بین خودمان بماند، یکی دو بار هم تجسمهایم به سمت مسائل بیناموسی رفت. مثلاً یک دفعه وسطش دیدم یکی از این بازیگران هالیوودی دارد بدو بدو با دامن چینچین نزدیک میشود که در نهایت ادب و متانت سعی کردم به سرعت عازم دریاچه و کوه و کنار شومینه شوم!
همینطور سرگرم فکر کردن به چیزهای مختلف بودم که موضوع مهمی به ذهنم رسید. فهمیدم که در هیچ کدام از پستهای وبلاگم به خوانندگانم سلام نکردهام. ناراحت شدم از اینکه آدمی مثل من که موجه بودنش در دنیای وبلاگستان ورد زبانهاست تا حالا به خوانندگانش سلام نکرده باشد. شدت ناراحتیام به قدری بود که بلند شدم و آمدم اینجا که هم عرض ادبی به شما کرده باشم، هم بگویم تلفنمان قطع شده بود و هم از شبگیر معذرتخواهی کنم که اینقدر فکرهای بد در موردش کردم. در ضمن خواستم بگویم که یک سری از نایابترین فیلمهایم را که با هزار زحمت از این طرف و آن طرف گیر آورده بودم پاک کردم و الآن ناراحتم که چرا حداقل یکی دو تایش را یک گوشهای مخفی نکردم! القصه اینها تمام دلایلی بود که این پست را نوشتم.
شنیدم که دارید توی دلتان میگویید خب اینها را نمیگفتی میمُردی اما باور کنید اگر میگفتند چند نفر از پرنورترین رقصندههای عرب با تمام تشکیلات توی اتاق بغلی منتظرت هستند از جایم بلند نمیشدم… خاطرتان خیلی عزیز بوده که بلند شدهام… واقعاً نمیفهمم چرا توی دلتان از این چیزها میگویید، عوض تشکر کردنتان است؟!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها، طنزیحات
۲۴۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۶ مرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۰۵:۳۵



