مطالب منتشر شده در «سخنی با خوانندگان»
دو روز بود که میخواستم چهار خط توضیح دربارهی پست قبلیام بنویسم اما هر دفعه بلاگفا یک بازی جدید در میآورد و نمیگذاشت وارد صفحهی مدیریتم بشوم. نمیدانم چه حکایتیست که وقتی حوصله ندارم بلاگفا همینجوری برای خودش به طور اتوماتیک باز میشود اما هر وقت تصمیم میگیرم یک مطلب فوری بنویسم سایتش باز نمیشود که نمیشود. یک چیزی توی مایههای همان حکایت قیر و قیف خودمان! بگذریم… قرار بود در مورد پست قبلی بنویسم.
ما ایرانیها اساساً آدمهایی هستیم که انتظاراتمان را از افراد مختلف توی ذهنمان از قبل مشخص کردهایم. مثلاً هر «دریانی» که میبینیم انتظار داریم نمک و ماست و پپسی و بستنی بفروشد. آنوقت اگر بگوید خلبانی میکند یا روزنامهنگار است نات اُنلی کف میکنیم بات اُلسُ به او بدبین هم میشویم. (ببخشید من یک مقدار لهجهی انگلیسیام اشکال دارد!) بله، میگفتم… وقتی چنین آدمی ببینیم فکر میکنیم یا سر کارمان گذاشته یا اطلاعاتیست یا دریانی نیست. خلاصه از نظر ما یک جای کارش میلنگد! یا هر وقت «بهاره رهنما» را میبینیم انتظار داریم نقش یک دختر لوس و ننر را بازی کند که مدام از پسر همسایه دلبری میکند. حالا اگر مادر باشد یا لوس نباشد یا همسایهشان پسر نداشته باشد تا آخر فیلم منتظریم اتفاقی بیفتد تا بهاره رهنما همان چیزی بشود که باید بشود! یا «جسیکا آلبا» حتماً در یک سکانسی یا به هر حال در یک گوشهای باید لخت بشود، یا «احمدینژاد» جنجال درست کند، یا… این لیست را همینطور بگیر و برو جلو… آخرش میرسی به من!
یک عدهی کثیری (شبیه به همان عدهای که در تظاهرات روز قدس علیه جنایتهای اسرائیل شعار میدادند!) فکر میکنند چون من بیشتر مواقع طنز مینویسم پس لزوماً باید آدم بیغم و بدون دغدغهای باشم. خب این اشتباه است یعنی اینطور نیست که بگویید هر کس میخندد پس یا «علی بیغم» است یا فک و فامیل اوست!
بگذارید خودم بگویم که الآن حال و روزم برای نوشتن چطور است: نه میتوانم آنقدر نسبت به اتفاقات جامعه بیتفاوت باشم که فوری بروم سراغ مسائل دیگر و همه چیز را فراموش کنم. نه میخواهم با نوشتن از اوضاع، هی غم دنیا را یادتان بیندازم و اعصابتان را خرابتر از این کنم. با این حساب ترجیح میدهم کمتر بنویسم یا چیزهایی بنویسم که دلتان را ریشریش نکند. همین!
راستی یک چیز دیگری هم الآن یادم افتاد. آخر این هفته یحتمل چند روزی میروم مسافرت. اگر مُردم که هیچی، اما اگر زنده ماندم ستون وقایع اتفاقیه را مینویسم. شاید یکی دو روز نوشتنش به تأخیر بیفتد که فکر نمیکنم برایتان اهمیتی هم داشته باشد. فقط خواستم گفته باشم که پسفردا مدیونتان نشوم!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۱۵۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۳۶
این چند روز هی درس میخوانم و هی سعی میکنم که واحدهایم را پاس کنم! به همین دلیل مدتیست که از نزدیک فقط پدر و مادرم را دیدهام، یکی دو بار هم مادام را. هر چه فکر میکنم یادم نمیآید که آدم قابل عرض دیگری را دیده باشم!
همینجوری نشستهام توی اتاقم و کارهای علمی انجام میدهم. درست عین مرتاضها شدهام. با این فرق که آنها میروند توی چاه و قبر و اینجور جاها و شیشه و میخ گاز میزنند ولی من کنج اتاقم مقالات علمی را ورق میزنم و سرم را الکی به نشانهی تأیید تکان میدهم که مثلاً اینها را هم فهمیدم. البته از شما چه پنهان، در این مورد به شکل احمقانهای دارم خودم را گول میزنم!
القصه در زمان بیداری تقریباً از اتاق بیرون نمیآیم و هیچگونه حرکتی ندارم. فقط یک وقتهایی خودم را تکان میدهم که نگندم! خدا را شکر به هیچ وجه استعداد چاقی ندارم وگرنه تا حالا اندازهی حسین رضازاده شده بودم و میشد برای مملکتم افتخارآفرینی کنم. حداقلش میتوانستم یک جواد خیابانی ناقابل بشوم برای خودم. بگذریم…
آقا! این روزها یک چیزی هم کشف کردم! فهمیدم آدم وقتی کارهای آکادمیک میکند، خود به خود فکرها و اوقات فراغتش هم آکادمیک میشود. مثلاً من مدتها بود که میخواستم یکجوری تمام وبلاگها را بخوانم اما نمیدانستم چطوری این کار را بکنم. حالا که فکرم دارد به شکل علمی کار میکند راه حل این موضوع را هم کشف کردم. اگر یک روزی حس و حالی بود شاید روش کار را توضیح میدهم. فقط این را داشته باشید که با کشف جدیدم به شکل علیالحساب در حال پیگیری ۲۸۴ وبلاگ هستم و تمام پستهای جدیدشان را میخوانم. اغراق نمیکنمها، واقعاً تعدادشان همینقدر است!
کلاً یک جورهایی افتادهام توی کار کشف چیزهای مختلف. یکی دو شب پیش هم دو تا وبلاگ جدید از وسط پیشنهادات گوگل ریدر کشف کردم…
اسم یکی از این وبلاگها Opium است. از معدود وبلاگهایی که هم نویسندهاش خانم است و هم مینیمالهای خوب مینویسد! بهتر است خودتان وبلاگش را بخوانید چون نمیدانم چطور میشود در مورد یک مینیمالنویس توضیح بیشتری داد.
یکی دیگر هم وبلاگ آقای مهندسیست که خارج از کشور زندگی میکند. فارغ از بعضی عقایدش، از نوشتههایش خوشم آمد. میشود پستهایش را خواند و برای چند دقیقه از خواندن یک نوشتهی روان لذت برد. تنها مشکلش این است که گهگداری حرفهای بیناموسی میزند. البته میشود آدم چشمش را ببندد و آنجاها را نخواند ولی آنقدر شیک مینویسد که پیشنهاد میکنم یواشکی چشمهایتان را باز کنید! اسم وبلاگش یک مهندس خسته است و حیف است کسی وبلاگ من را بخواند اما وبلاگ او را نخواند.
حالا که بحث وبلاگ شد یک چیز دیگر هم یادم افتاد. یکی دو هفته پیش دیدم صد و خردهای نفر دارند وبلاگ من را در پرشینبلاگ از طریق فیدش دنبال میکنند. دستشان درد نکند اما به جان خودم مدتهاست که از آنجا کوچ کردهام. دیشب دیدم بالاخره یکسری فیدش را حذف کردهاند و تعداد کشته مردگان آن وبلاگ به صد نفر رسیده! هرچند برای وبلاگی که مدتها پیش منهدم شده رقم بدی نیست ولی بگذارید یک توصیهی دوستانه بکنم. انتظار برای مطلب جدید در آن وبلاگ درست مثل این است که شلوار لی خمرهای قدیمیتان را نگه دارید به امید اینکه روزی دوباره مُد بشود! البته از نظر من اشکالی ندارد، شاید یکی دلش بخواهد مثل «صمد آقا» لباس بپوشد. فقط میخواهم بگویم که فید جدیدم در حکم شلوارهای جین سوراخ پاره پوره است، از همانهایی که جاستین تیمبرلیک میپوشد. حالا دیگر تصمیم با خودتان!
پینوشت:
بخش نظرات را دوباره باز کردم… وقتی امتحانم را بد دادم نتیجه گرفتم که خوب و بد دادن امتحان هیچ ربطی به باز و بسته بودن نظرات ندارد، حداقل ربطش آنقدر نیست که من را از افتادن نجات بدهد!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۱۹۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۶ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۶:۴۴
روزهای بدیست. نگاه به این لبخندهای الکیام نکنید. نزدیک شدن زمان امتحانات دانشگاه و تحویل پروژهها و جمع و جور کردن پایاننامه و اینجور کارهای درسی بدجوری دارد روی اعصابم رژه میرود… میدانم که بالاخره تمام میشوند و راحت میشوم. میدانم که یکی دو ترم دیگر مدرک فوق لیسانسم را میگیرم. میدانم که آخرش لبخندهای واقعی میزنم. تمام اینها را میدانم اما باز هم کلافهام.
تصمیم گرفتهام هر طور که شده عناصر معلومالحالی مثل گشادی را از خودم دور کنم و کأنه بچهی آدم درس بخوانم و کارهایم را جمع و جور کنم… باید به هر نحوی که شده قال قضیه را بکَنم. حوصلهی سر و کله زدن با آموزش و تحصیلات تکمیلی و به خصوص رئیس اخمویش را ندارم.
کاش میدیدید این آدم را. یعنی تا نبینید به عمق فاجعه پی نمیبرید! محسن رضایی را که لابد دیدهاید؟ یک مقنعه بگذارید سرش، میشود رئیس تحصیلات تکمیلی دانشکدهی ما! آن چند تا وزیر و وکیلی که توی دانشکدهمان تدریس میکنند هم از این زن میترسند. بیچاره بچههایش! حالا بچههایش به درک، دلم برای شوهرش میسوزد به خاطر زجری که میکشد و از همه مهمتر دلم برای خودم میسوزد که اگر درس نخوانم، گیر این آدم میافتم!
خلاصه احتیاج به یک محرک عجیب و غریب برای درس خواندن دارم. یک چیزی شبیه به ویاگرا که میل درس خواندنم را زیاد کند! دمِ دستیترین محرک، همین وحشت از روبرو شدن با این خانم است. دو راه دارم: یا دو سه هفته به درس بچسبم، یا دو سه ماه به ایشان… که اولی به مراتب کمهزینهتر و صدالبته کمخطرتر است!
حالا توی این وضعیت قمر در عقرب که هیچ چیز سر جای خودش نیست، نظرات بعضی از دوستان هم اذیتم میکند. آنهایی که از سر نزدنم گلایه میکنند. وقتی نظرشان را میخوانم با خودم فکر میکنم کاش شرایط وبلاگنویسیام مثل اوایلش بود و میتوانستم جواب محبت تمام کامنتگذارهایم را بدهم و شرمندهشان نشوم اما سر زدن به این همه وبلاگ از توانم خارج است، تعدادشان هم دارد روز به روز زیاد میشود…
اصلاً بیایید یک کاری کنیم، یک توافق دوجانبه! من تا وقتی که امتحاناتم تمام شود بخش نظرات وبلاگم را میبندم، شما هم بگویید چشم! فکر میکنم توافق عادلانهای باشد چون اگر قصد تعریف از پستهایم را داشتید، زحمت شما و شرمندگی خودم را کم میکنم. اگر هم میخواستید از مزخرف بودن پستهایم بگویید پیشدستی میکنم و اجازهی تشویش اذهان عمومی را به شما نمیدهم! خواهش میکنم غرغرهای احتمالی را هم بگذارید برای وقتی که امتحاناتم تمام شد. باور کنید مجبورم برای مدتی حدود بیست روز این کار را بکنم. اولش هم گفتم: روزهای بدیست. نگاه به این لبخندهای الکیام نکنید.
پینوشت:
دلم نمیخواهد بخش نظرات پستهای قبلی را ببندم اما خوانندگانم حتماً میدانند که بخش نظرات هر پست مربوط به خودش است، نه به پستهای دیگر. حالا چرا چیزی را که خودم میدانستم و شما هم میدانستید دوباره تکرار کردم، خدا میداند!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۵ شهریور ۱۳۸۸ | ساعت ۰۳:۲۷