مطالب منتشر شده در «سخنی با خوانندگان»
نمیخواهم بحث تعطیل کردن یا ادامه دادن وبلاگم را بیشتر از این کش بدهم و این آخرین مطلبیست که در این مورد مینویسم. امیدوارم آخرین کامنتهای مربوط به این موضوع را در همین پست دریافت کنم و به پستهای بعدی نرسد… خلاصه اگر میخواهید فحش بدهید و نفرین کنید یا فکم را پایین بیاورید تا زمان انتشار پست بعدی وقت دارید!
عرضم به حضورتان که هیچ چیزی برای من آنقدر باارزش نیست که در روابط حقیقیام مشکل ایجاد کند. به همین خاطر همیشه سعی کردهام زندگی حقیقیام را از اینجا کاملاً جدا کنم. در واقع هیچوقت نخواستهام آدمهای دنیای واقعی بدانند که موسیو گلابی همان آدمیست که کنارشان چایی میخورد و فوتبال بازی میکند و کار میکند و دانشگاه میرود و هزار غلط دیگر میکند. اما بعضیها از نظر من باید این چیزها را بدانند، کسانی مثل مادام گلابی که همه چیزشان را با آدم شریک میشوند. اصلاً گیرم که الآن نگویم، ده سال دیگر چکار کنم؟ نمیشود که وقتی خوابش برد دزدکی کامپیوتر را روشن کنم و مطلبم را پابلیش کنم. قبول کنید که خندهدار است.
از این حرفها که بگذریم، با خواندن پست قبلی عدهای من را در حد یک قهرمان عشقی بالا بردند و تعدادی دیگر من را بلاگری سستاراده دانستند. هر دو دسته هم سخت در اشتباهند! هرچند گاهی جنبهی احساسیام پررنگتر میشود و گاهی جنبهی عقلانیام، اما در این مورد خاص و در آن شرایط تصمیمم را از روی احساس نگرفتم. کاملاً جدی بودم و اگر زمان دوباره به عقب برگردد باز هم همان تصمیم را میگیرم، بدون ذرهای شک و تردید!
خلاصه اینکه یک روزی ـ بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم ـ تصمیم به تعطیل کردن اینجا گرفتم و حالا میبینم که دیگر مشکلی نیست. پس میشود آمد و نوشت و باز هم خندید!
به همین مناسبت یکی از خوانندگان وبلاگ به نام احسان، ترانهای در وصفم خوانده که برای شنیدن آن با صدای خودش میتوانید اینجا را فشار دهید!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۱۴۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۲۴
سلام…
میدونم انتظار دارید وقتی قراره که موسیو گلابی برگرده، خودش برگشتنش رو اعلام کنه. هرچند شاید خبر مهمی نباشه ولی مادام گلابی میخواد بگه که چرا موسیو گلابی رفت و چرا دوباره برمیگرده؟
چرا باید مادام گلابی بگه؟ چون ممکنه فکر کنید موسیو گلابی وقتی گفته من دارم میرم و این حرفا میخواسته خودشو لوس کنه… به هر حال هر چی بگه ممکنه بعضیها فکر کنند که راست نمیگه و باور نکنند. هر چند به نظر من مهم نیست کسی بخواد باور کنه یا نه… چه اهمیتی داره؟
عادت دارم همیشه راستشو بگم حتی اگه باعث بشه در مورد من فکر بدی کنن یا دیگه دوستم نداشته باشن. عادت دارم تا ته تهشو بگم… اگه غریبه باشن که بهتره چون نه من اونو میشناسم و نه اون منو، پس میتونیم در مورد هم هر فکری بکنیم… میدونم کامنتهای خوبی در انتظارم نیست اما مهم نیست.
خب… اگه موسیو گلابی رو ول میکردم چند ماه پیش میرفت. خدا رو شکر که تا اینجا دوام آورد!
بله، موسیو بخاطر آزار و اذیتهای من تصمیم گرفت اینجا رو تعطیل کنه… بذارید سادهتر بگم. وقتی موسیو بهم گفت که وبلاگ داره مثل بیشتر خانمها که میخوان از کار آقاهه سر در بیارن منم یه جورایی وبلاگش رو با دقت دنبال میکردم .. هر جا که برام سؤالی پیش میاومد ازش میپرسیدم. گاهی گیر دادنهای زیاد من و جوابهایی که از نظر من جواب نبودند و یا سؤالهایی که همیشه بیجواب میموندند باعث به وجود اومدن ناراحتی بین من و موسیو میشد. من فکر میکردم اشکالی نداره این سؤال پرسیدنها و اون فکر میکرد سؤالهای من از سر بیاعتمادیه و یا فکر میکنم اون آدم دختربازیه!
قبول دارم من به شدت حساسم و زیادی به جزئیات توجه میکنم اما حساسیت من و اینکه احساس میکردم موسیو به حرفهام کمتر توجه میکنه باعث میشد هر دفعه که با هم حرف میزدیم و یا هر بار که با هم بیرون میرفتیم یه تیکهی قشنگ (!) بهش بندازم و اون یهو ناراحت شه و غصه بخوره… و در آخر دوتامون غصه بخوریم.
واقعاً دست خودم نبود. زبونم همیشه کار دستم میداد و اوقات خوشمون رو خراب میکرد. وسط همین ناراحتیها هم موسیو میگفت اصلاً من وبلاگم رو ببندم بهتره! بعد باید کلی خواهش و تمنا میکردم که نه… این کارو نکن!
من فقط میخواستم موسیو خودش یه چیزایی رو به من بگه نه اینکه خودم ازش بپرسم. فقط همین!
این آخریها خیلی دختر خوبی شده بودم. دیگه به وبلاگش کاری نداشتم و دیگه سؤالی نمیپرسیدم که ناراحتش کنه. بار آخر سر چیزی که اصلاً به وبلاگش ربط نداشت با هم بحث کردیم… و انگار این آخرین ضربه بود!
… اوضاع بعد از چند روز خوب شده بود. آخرای شب، موقع خواب، موسیو گفت میره یه پست بنویسه و بعد میاد که شب بخیر بگیم! یه کم حرف زدیم و بعد گفت وبلاگش رو تعطیل کرده و آخرین پستش رو هم نوشته. اصلاً باورم نمیشد انقدر که راحت خوابم برد! فردا صبح فهمیدم چه بلایی سرم اومده! موسیو کار خودش رو کرده بود. کارش منطقی نبود. چیزی نشده بود که بخواد این کارو بکنه. خیلی با هم حرف زدیم تا آخر پرسید چرا باید چیزی که باعث ناراحتیمون میشه بازم وجود داشته باشه؟
یادداشتهای یک گلابی دیوانه حتی اگه باعث ناراحتیمون بشه بازم باید باشه. جایی که هر پستش رو با ذوق و شوق مینویسی باید همیشه بمونه… میدونم چقدر دوسش داری… میدونم چقدر دقت میکنی که املای همهی کلمهها رو درست بنویسی. میدونم چقدر به جملهبندیهای هر پستت توجه میکنی… میدونم چقدر برای کسایی که وبلاگت رو میخونن احترام قائلی… میدونم اینجا تنها جاییه که با نوشتن توش آرامش میگیری حتی اگه درس داشته باشی و کمتر بنویسی. حتی اگه خوب ننویسی تو برای خودت مینویسی گلابی! گلابی جزئی از وجود تو شده… پس بازم باید باشی.
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان
۱۳۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۸ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۰۱
میدانستم که وبلاگنویسی را اواخر مهرماه شروع کردهام اما تاریخ دقیقش را یادم نبود. امروز نگاه کردم و دیدم بیست و چهارم مهر «یادداشتهای یک گلابی دیوانه» یکساله میشود. مهمتر از آن، خوشیهای مجازی من است که دارد یکساله میشود و خودم در نقش موسیو گلابی ایضاً!
تا آنجا که ذهنم یاری میکند بر خلاف دنیای مجازی که کلی خاطرهی بد از من دارد، خودم خاطرهی بدی از آن ندارم! با کمک خیلیها (که نام بردن از تکتکشان به درازا میکشد) حالا وبلاگی دارم که این همه لطف شامل حالش شده، آن هم در مدتی کمتر از یک سال.
چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که پنجاه سال دیگر خوانندگانم به عروس و دامادهایشان خواهند گفت که این موسیو گلابی سالهاست که همینطور بیمزه مینویسد اما دیگر به خواندن نوشتههایش عادت کردهایم. آن موقع شاید بگذارم نوهام هم یک پست مهمان بنویسد و یک خرده معروف شود! پنجاه سال دیگر، روزی یکی دو میلیون نفر بازدیدکننده دارم… و در آخر بر اثر حملهی قلبی یا تصادف یا هر دلیل کوفتی دیگری میمیرم. باقی ماجرا هم بستگی به زرنگی بازماندگانم دارد. اگر عقلشان کار کند نمیگذارند این وبلاگ از دست برود و یک جوری از آن پول در میآوردند. میتوانند چند جلد کتاب از پستهایم منتشر کنند یا مثلاً کیبوردم را به قیمت خوبی در مزایدههای لندن بفروشند. بالاخره برای مایهدار شدن هزار جور ژانگولر میشود زد با وبلاگ پنجاه ساله!
امان از این رؤیاها، امان از ابرهایی که از سر آدم در میآید. در واقعیت لازم نیست پنجاه سال دیگر تحملم کنید چون این آخرین پست من است. به همین سادگی، به همین خوشمزگی! میخواستم وبلاگم را بعد از یکساله شدنش تعطیل کنم اما ترسیدم تبریکهایتان آنقدر زیاد شود که خوشم بیاید و بمانم! با این حساب ترجیح دادم زودتر رفع زحمت کنم، دلیل رفتنم هم بماند برای خودم!
نه اینکه بخواهم خودشیرینی کنم یا دلتان را به دست بیاورم اما حالا که این پست را تایپ میکنم دو سه قطره اشک توی چشمم جمع شده که غلط نکنم تا چند ثانیه دیگر روی کیبورد میافتد. میدانم که دلم برای اینجا و همهی شما تنگ میشود… حتماً تا چند روز بعد صبح به صبح میآیم و انتظار دارم صد تا کامنت تأییدنشده داشته باشم… میدانم که دیگر ندارم اما تا یک هفته هر روز صفحه مدیریت وبلاگم را باز میکنم. بعد یک روز در میان میشود، بعدش هفتهای یکبار و این فاصله هر روز بیشتر میشود تا وقتی که گهگداری از سر دلتنگی صفحهی مدیریت وبلاگم را باز میکنم. سر زدن شما هم به این وبلاگ همینطور است. روز به روز کم میشود و یک روزی تمام میشود. شاید هم نوستالوژی گریبانتان را بگیرد و گهگداری بازش کنید! بگذریم… خب، آن قطرههای اشکی هم که قولش را داده بودم افتادند روی دگمهی space. مردهشور این احساسی بودن را ببرد!
به اندازهی کافی در این یک سال سرتان را درد آوردهام، بهتر است که آخرین پستم کوتاهتر باشد. فقط میخواهم قبل از رفتن، یک وصیت مجازی کوچک کنم که امیدوارم بازماندگان ترتیب اثر دهند! میدانم که مسخره است اما دلم میخواهد یک یا چند نفر از بلاگرها، وقایع اتفاقیه را به سیاق ماهانه ادامه بدهند و من را هم در جریان بگذارند تا خواندن نوشتههایشان را از دست ندهم. همین!
و حرف آخر اینکه مؤفقیت نسبی این وبلاگ بهخاطر هنر من نبود، از هنر شمایی بود که خواندید و خم به ابرو نیاوردید. الآن هم من هستم، این شمایید که دارید میروید!
سبز و پایدار باشید، موسیو گلابی
نیمه شب پنجشنبه شانزدهم مهر ماه ۱۳۸۸
بعداً اضافه شد:
چرا اینطوری میکنید بابا؟! اگه یکی ندونه فکر میکنه فخر عالم وبلاگنویسی رفته! به جای این کارها اگه خاطرهی خوب یا بدی از وبلاگم دارید بنویسید… کلاً من شریک شدن در خاطرههای دیگران رو دوست دارم!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان
بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱۶ مهر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۲:۱۶