مطالب منتشر شده در «سخنی با خوانندگان»


بدون دخترم هرگز!

پست قبلی را که می‌نوشتم احساس زنی را داشتم که از دست شوهرش خسته شده و جانش به لبش رسیده. یک شب تصمیم می‌گیرد بچه و خانه‌اش را بگذارد و برود زندگی خودش را بکند. لباس‌هایش را جمع می‌کند، بچه‌اش را می‌بوسد و می‌رود خانه‌ی پدر و مادرش. وبلاگم را تعطیل کردم، به دلایل زیادی که در پست قبل نگفتم و باز هم قرار نیست بگویم.

از فردایش کل فامیل شروع می‌کنند به نصیحت که برو با شوهرت زندگی کن و فکر بچه‌ات باش و مدام توی گوشش می‌خوانند که این بچه مادر می‌خواهد و حق نداری همین‌طور به امان خدا ولش کنی. گفتند برگرد، من هم برگشتم. آمده‌ام این بچه‌ی فسقلی را تر و خشکش کنم.

زن قصه فقط یک امیدواری دارد. فکر می‌کند حالا که یک‌بار رفته و برش گردانده‌اند شاید شوهرش آدم شود؛ البته شاید هم نشود. به‌هرحال آمدم. ببینیم چه می‌شود. زن بیچاره را اذیت نکنید، شما که از اتفاقات خانه‌اش خبر ندارید. نپرسید که چرا وبلاگت را بستی و چی شد که دوباره برگشتی. چیزی ندارم که قابل گفتن باشد. بچه‌ی کوچولوی داستان خوابیده. نمی‌خواهم حرفی بزنم و بیدارش کنم.

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه، سخنی با خوانندگان


۵۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۵ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۱۱:۱۳

پایان

فکر می‌کنم بهتر است مختصر و مفید بنویسم و مستقیم بروم سر اصل مطلب… این وبلاگ تعطیل است، به دلایل متعددی که برای خودم کافی‌ست. ممنون که در این مدت تحملش کردید و ببخشید که این‌طور ناگهانی تمام شد. همین چند جمله‌ی خشک و خالی را به‌عنوان خداحافظی عجیب و غریب نویسنده قبول کنید، مثل بقیه‌ی کارهایی که تا حالا کرده.

ارادتمند همگی
پرهام (موسیو گلابی)

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان


۴۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۳ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۷:۰۷

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!

پست قبلی را که نوشتم بعد از یکی دو روز بلند شدم رفتم مسافرت، وقتی که برگشتم اول از همه یک نگاهی به تعداد لایک‌هایش انداختم. هزار مرحبا، حدوداً چهارصد تا بود. «ما بی‌شماریم» و «استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم» و «هر شهروند یک رسانه» را برداشتید گذاشتید روی انگشت شستتان و همه را در قالب یک پکیج استثنایی نشانشان دادید! دست مریزاد، مشت محکمی به صورتشان زدید، خوبشان شد. تا این‌ها باشند که نوشته‌های من را زیر سؤال نبرند.

نه این‌که فکر کنید با همین چندرغاز لایک دُم درآورده‌ام و خدا را بنده نیستم، نه به حضرت عباس! این چیزها برای من از آب بینی بز کم‌ارزش‌تر است. الآنم را نگاه نکنید که این از خدا بی‌خبرها فیلترم کردند و پر و بالم را چیدند، قبل‌ترها ظرف یک روز دویست تا کامنت توی وبلاگم می‌گذاشتند. آن موقع‌ها شما اسمم را که می‌آوردی، نصف جماعت مجازی تمام‌قد جلوی کامپیوترهایشان بلند می‌شدند… به‌هرحال دست تقدیر از آستین فیلترینگ بیرون آمد و زد پس کله‌ی ما، از آن به بعد هم دلخوشی ما شد همین لایک‌های محبت‌آمیز رفقا!

بگذریم… چه خبر از گوشه و کنار ایران؟ شنیدم توی نماز جمعه بلوا شده و «مرگ بر موسوی» گفته‌اند. به‌خدا اگر من جای سیدحسن بودم می‌زدم زیر خنده، می‌پرسیدم شما چطور همه چیز را به هم ربط می‌دهید! تازه این‌هایی که توی نماز جمعه می‌بینید آدم حسابی‌های طرف مقابلند، چهار کلاس سواد دارند، پلاکارد را برعکس دستشان نمی‌گیرند! چماق‌دارهایشان زمین تا آسمان با این‌ها فرق دارند، من از نزدیک باهاشان برخورد داشته‌ام. بعضی‌هایشان از اساس نمی‌توانند چماق را درست توی دستشان بگیرند، یعنی بیشتر از این‌که ضربه‌هایشان به طرف مقابل بخورد می‌رود توی چشم و چال خودشان؛ یک بخش دیگرشان هم کلاً چماق را برمی‌دارند می‌برند خانه و جای وردنه استفاده می‌کنند! لابد می‌پرسید پس این‌ها که چماق را درست وسط صورت معترضان می‌زنند کی هستند؟ خب این‌ها همان‌هایی هستند که توی نماز جمعه شعار می‌دهند. اصلاً یکی از مهم‌ترین ضعف‌های طرف مقابل این است که نیروهای متخصص کافی ندارد، چماق به‌دست ماهر و شعاردهنده و بازجوی حرفه‌ای و نویسنده‌اش یک نفر است! حالا اگر یک وقت فرصت شد در مورد دار و دسته‌شان بیشتر می‌نویسم…

گفتم می‌نویسم یاد یک چیزی افتادم. تصمیم دارم علی‌الحساب و برای دستگرمی از این ماه دوباره وقایع اتفاقیه را بنویسم، یک ایده‌هایی هم برایش دارم. نمی‌دانم نسبت به قبل چقدر بهترش می‌کند اما حال و هوایش را تا حدودی عوض می‌کند. شما پیشنهادی چیزی ندارید؟ پیشنهاد درست و حسابی‌ها، یک چیز اجرایی که سرم را بالای دار نبرد!

البته همزمان با مطرح کردن ایده‌هایتان می‌توانید تجمع مسالمت‌آمیز هم انجام بدهید، خبررسانی هم بکنید، فیلترشکن هم باشید. باور کنید اگر این چند روز از حجم فعالیت‌های زیرشکمی‌تان هم کم بشود راه دوری نمی‌رود. این‌طور هم نباشد که فقط پای کامپیوتر بنشینید و برای هم لایک بزنید، به‌جایش یک سر به کتابفروشی‌های انقلاب بزنید و همان‌طور پیاده بروید تا میدان آزادی و کنارش عکس یادگاری بگیرید، آخر خرداد بهترین وقت برای این کارهاست… خلاصه که من روی نیروهای متخصص طرف خودمان حساب کرده‌ام!

نوشته شده در دسته‌ی: سخنی با خوانندگان، طنزیحات


۷۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۲۲



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه