<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" ><channel><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه &#187; سخنی با خوانندگان</title> <atom:link href="http://golabi.net/category/khanandegan/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://golabi.net</link> <description></description> <lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 16:15:12 +0000</lastBuildDate> <generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <image><link>http://golabi.net</link> <url>http://golabi.net/blog/wp-content/uploads/2010/01/favicon.ico</url><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه</title> </image> <item><title>بازگشت مقتدرانه&#8230; مقتدرانه؟؟ حالا هر چی!‏‏</title><link>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/</link> <comments>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/#comments</comments> <pubDate>Fri, 09 Dec 2011 20:46:04 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2823</guid> <description><![CDATA[بله، حق با شماست. خود من هم به‌شخصه اگر خواننده‌ی یک وبلاگی بودم که صاحبش می‌رفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمی‌کرد دیگر پایم را آن‌جا نمی‌گذاشتم، بدترین حرف‌ها را بار نویسنده‌اش می‌کردم و چه‌بسا توی گوشش هم می‌زدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بله، حق با شماست. خود من هم به‌شخصه اگر خواننده‌ی یک وبلاگی بودم که صاحبش می‌رفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمی‌کرد دیگر پایم را آن‌جا نمی‌گذاشتم، بدترین حرف‌ها را بار نویسنده‌اش می‌کردم و چه‌بسا توی گوشش هم می‌زدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این گوش من برای شما، بگیرید بزنید راحتم کنید. اصلاً چند تا مشت هم بزنید توی صورتم، توی شکمم، توی&#8230; نه نه، توی همان شکمم بزنید! چی؟ شلوارم را هم پایین بکشم؟ آقا حالا ما دو ماه اینجا را ول کردیم دلیل نمی‌شود که شما سوء استفاده کنید. باز اگر مشکل سربازی را که این همه به‌خاطرش عجز و لابه کرده بودم حل می‌کردید یک چیزی&#8230; آن‌وقت با کمال میل در خدمتتان بودم! ولی خب سربازی هنوز به قوت خودش باقی‌ست و در نتیجه شلوار من هم به همراه تمام محتویاتش با قوت و اقتدار به کار خودش ادامه می‌دهد!</p><p style="text-align: justify;">البته دو سه نفر آمدند و یک قول‌هایی هم دادند. گفتند آشنا داریم و شماره می‌دهیم و می‌خواهیم جبران نوشته‌های همیشه هوشمندانه‌ات را بکنیم و همه چیزش با ما و تو فقط بنویس و تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی و این حرف‌ها&#8230; درست یادم نیست، اما اگر اشتباه نکنم یک سمیه‌نامی بود که خودش را خیلی مطلع نشان داد و بعد از یک سلسله سؤال و جواب‌ها پرسید که آیا مایلم شماره‌ی یک جناب سرهنگ گردن‌کلفتی را بفرستد تا مشکلم را برطرف کند یا نه؟ بله را که گفتم یک‌دفعه غیبش زد. البته من راضی به مرگ کسی نیستم ولی چی شدی سمیه جان؟ مُردی؟ سر جدت اگر اینجا را می‌خوانی یک ندایی بده. بدبختی اینکه اسمت هم درست یادم نیست، سمیه بودی؟ ساحره بودی؟ سهیلا بودی؟ چی بودی؟! من از حالا گفته باشم‌ها، سربازی‌برو نیستم. گفتی شماره می‌فرستی، باید بفرستی!</p><p style="text-align: justify;">حالا این‌ها به کنار، یک چیزی‌ست بین من و سمیه که خودمان حلش می‌کنیم و مطمئنم خودش هم آن‌قدر عاقل هست که با زبان خوش بیاید و آدمی در حد و اندازه‌های من را عنتر و منتر خودش نکند&#8230; به‌جایش بگذارید از سنگ کلیه‌ام بنویسم که نه دفع شده، نه دیگر حسش می‌کنم! چند روز اول یک ویل‌ویلی کرد و یک چرخی توی جاهای بی‌ناموسی ما زد ولی الآن دیگر خبری ازش نیست. کجا رفته الله اعلم. من هم دیگر پی‌گیرش نشدم. حالا معلوم نیست دردش دوباره کِی و کجا یقه‌ام را بگیرد. فعلاً که هر کدام داریم زندگی خودمان را می‌کنیم.</p><p style="text-align: justify;">گفتم زندگی. هـِه&#8230; این هم شد زندگی؟ از همان روزی که گوگل‌ریدر را با آن همه دم و تشکیلاتش ترکاندند دیگر زندگی ما خراب شد. مگر آدم کلاً چند تا دلخوشی دارد که بخواهند یکی‌اش را هم بگیرند؟ میرحسین و کروبی که زندانی‌اند، ما هم که فقط سر جای خودمان نشستیم و حرف می‌زنیم، وضع اعصاب مردم هم که خراب شده، پرسپولیس هم که امروز کأنه گردوچینی تویسرکان با وضعیت اسف‌باری به یک مشت دیلاق استقلالی باخت، گوگل‌ریدر هم که آن‌طور&#8230; با این اوصاف آدم دیگر دل و دماغ نوشتن ندارد، ترجیح می‌دهد یک دیوار تر و تمیزی پیدا کند که سرش را بکوبد بهش و صدای بزغاله بدهد! ولی خب از طرف دیگر یکی از دلخوشی‌های کوچک زندگی همین وبلاگ بود که گهگداری کرکره‌اش را می‌کشیدم بالا و فوری چهار نفر می‌آمدند قربان‌صدقه‌ام می‌رفتند و از این‌که علی‌رغم سلبریتی بودنم این‌قدر خاکی و خوب و مردم‌دار و جیگرطلا هستم تشکر می‌کردند&#8230;</p><p style="text-align: justify;">راستش در همین فرصتی که پاراگراف بالا را تایپ می‌کردم این دو طرف مختلف را سنجیدم و می‌خواهم طی یک عملیات نیمچه‌انتحاری و در حالی که تنم هنوز گرم هست اعتراف کنم که دلم برای این وبلاگ و برای شما تنگ شده بود و این را هم اضافه کنم که به‌حضرت عباس بعد از این بابرنامه‌تر و منظم‌تر از قبل می‌نویسم&#8230; اصلاً از این به بعد همین‌جوری پشت سر هم می‌نویسم، شما هم همین‌جوری قربانم بروید، بلکه دلخوشی‌های زندگی یک مقداری بیشتر بشود. اگر شد که شد، اگر هم نشد هیچ کداممان ضرر نمی‌کنیم. من با یک جماعتی اختلاط کرده‌ام، شما هم که قربان کم آدمی نرفته‌اید به‌هرحال! والله!‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2823"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/09/19/bazgashte-moghtaderane/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>48</slash:comments> </item> <item><title>اتوبیوگرافی موسیو گلابی یا چی شد که من این‌جوری شدم!‏</title><link>http://golabi.net/1389/10/19/autobiography/</link> <comments>http://golabi.net/1389/10/19/autobiography/#comments</comments> <pubDate>Sun, 09 Jan 2011 13:10:28 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1176</guid> <description><![CDATA[چند روز پیش یکی از پست‌های خودم را توی بالاترین دیدم. یک آقایی زیرش نوشته بود «این گلابی دیوانه هم خیلی جالب می‌نویسد. بایستی یک طنزنویس قوی پشت این اسم قایم شده باشد». فکر کن مثلاً من ابراهیم نبوی باشم، آن‌وقت بیایم با اسم موسیو گلابی بنویسم! چرا باید چنین کاری بکنم؟ که ریا نشود؟ [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<blockquote style="text-align: justify;"><p>چند روز پیش <a title="پست من!‏" href="http://balatarin.com/permlink/2010/12/25/2303345" target="_blank">یکی از پست‌های خودم</a> را توی بالاترین دیدم. یک آقایی زیرش نوشته بود «این گلابی دیوانه هم خیلی جالب می‌نویسد. بایستی یک طنزنویس قوی پشت این اسم قایم شده باشد». فکر کن مثلاً من ابراهیم نبوی باشم، آن‌وقت بیایم با اسم موسیو گلابی بنویسم! چرا باید چنین کاری بکنم؟ که ریا نشود؟ که خوانندگانم را غافلگیر کنم؟ که بعد از دو سال یک‌دفعه بگویم من نبوی هستم که تا حالا سر کارتان گذاشته بودم و قاه‌قاه بخندم و برایتان شکلک در بیاورم؟!<br /> به‌هرحال حالا که کار به اینجا رسیده تصمیم دارم برای روشن کردن افکار عمومی بیوگرافی کوچولویی از خودم بنویسم تا جلوی سوء استفاده‌ی احتمالی امثال نبوی را بگیرم؛ خدای نکرده پس‌فردا نروند توی صدای آمریکا و دروغکی پز این وبلاگ را بدهند&#8230;!</p></blockquote><p style="text-align: justify;">من تلاش زیادی کرده بودم که دختر چشم‌آبی یک خانواده‌ی ثروتمند باشم ولی پسر یک خانواده‌ی معمولی شدم؛ آن هم پسر دوم که طبعاً جذابیت‌های بصری پسر اول را ندارد! وقتی دیدم نقشه‌هایم برای تولد به‌شکل دختر چشم‌آبی نقش بر آب شده، فکر کردم لابد بعداً شاهزاده‌ای سوار بر اسب سفید می‌شوم و با دختر شاه ازدواج می‌کنم ولی مادرم روی همان تخت بیمارستان برایم توضیح داد که هفت سال پیش انقلاب شده و شاه و تاج و تختی در کار نیست، یکی هم زد توی سرم که دیگر اسم شاه را نیاورم. این اولین و محکم‌ترین ضربه‌ی جسمی و روحی زندگی‌ام بود و من هم برای اینکه از خانواده‌ام انتقام بگیرم تصمیم گرفتم یک پسر معمولی بمانم. این وقایع برمی‌گردد به هشتم بهمن ۶۴، حدود ساعت چهار صبح، بیمارستان آریا.</p><p style="text-align: justify;">سه چهار سال گذشت و اگر شیر خوردن و گریه کردن را کنار بگذاریم توی این سال‌ها هیچ فعالیت قابل توجهی نکردم. البته اعمال استکباری یک و دو را هم در این سال‌ها و بعد از وعده‌های غذایی انجام دادم اما روی‌هم رفته مقدار قابل توجهی نداشتند!</p><p style="text-align: justify;">این کارهای تکراری همین‌طور ادامه داشت تا اینکه توی یکی از همان روزهای سه چهار سالگی به پدر و مادرم رسماً اعلام کردم که خواندن و نوشتن بلدم. بله، آنها هم مثل شما که الآن این بخش را خواندید کف کردند و باورشان نشد. بعدش پدرم یک لحظه پیش خودش فکر کرد که شاید پسرش واقعاً نابغه باشد و رفت یک روزنامه‌ی درپیت (کیهان یا اطلاعات) آورد تا امتحانم کند. من البته تصوری نسبت به مفهوم نوشته‌ها نداشتم ولی هفتاد هشتاد درصد متن را خواندم و باعث انقلابی شدم که به جایگاه برادرم به‌عنوان باهوش‌ترین فرد در تاریخ خاندانمان لطمه زد. تمام ماجرا این بود که آن سال‌ها تلویزیون برنامه‌ای به اسم نهضت سوادآموزی پخش می‌کرد و من چند قسمتش را دیده بودم. بعضی‌ها می‌گویند هوش بالایی داشتم، خیلی‌ها می‌گویند این موضوع نشان‌دهنده‌ی روح کنجکاو بچه است و یک عده‌ی مغرضی هم هستند که می‌گویند همه‌ی اینها اتفاقی بوده. خب اگر اتفاقی بوده چرا برای شما اتفاق نیفتاده؟ آیا ممکن است که یک کودک دوساله پشت ماشین تایپ بنشیند و با دگمه‌هایش بازی کند و حاصل کار یک غزل حافظ باشد؟ (برگرفته از کتاب دینی دوم راهنمایی!) نتیجه می‌گیریم که من کنجکاوی و هوش و درایت را با هم داشتم!</p><p style="text-align: justify;">یکی دو سال بعد جایگاهم به‌عنوان نابغه تثبیت شد و پدرم تصمیم گرفت من‌را زودتر از حالت عادی بفرستد مدرسه و بلافاصله جهشی هم خواندم که البته خودم اینها را نمی‌فهمیدم ولی پدرم علاقه‌مند بود که این اتفاقات در زندگی من بیفتد! نتیجه این شد که بیشتر هم‌کلاسی‌هایم دو سه سال از من بزرگ‌تر بودند و من هم که سفید! زمانه هم مثل الآن نبود که دخترها از پسرهای بامزه‌ی تودل‌برو خوششان بیاید و خودشان پیشنهاد دوستی بدهند، آن موقع‌ها پسرهایی مثل من عملاً باب دندان پسرهای دیگر بودند&#8230;! دردسرتان ندهم. تمام این مسائل باعث شد که من تبدیل به بچه‌ی شیطان و جانوری بشوم که کسی جرأت هتک حرمت به ساحت مقدسش را نداشته باشد!</p><p style="text-align: justify;">سال‌های بعد هم به شیطنت و مسخره‌بازی‌های معمول مدرسه گذشت تا سال ۸۱ که وارد رشته‌ی صنایع دانشگاه خواجه نصیر شدم. فامیل و آشنا که همیشه روی من به عنوان یک نابغه حساب می‌کردند سه تا جمله‌ی کلیدی را بعد از قبولی من گفتند:<br /> آخی&#8230; حالا دانشگاه آزاد هم بد نیست، فدای سرت که سراسری قبول نشدی.<br /> آخی&#8230; صنایع دستی یا چی؟<br /> آخی&#8230; حالا چرا مهندسی صنایع؟ نمی‌تونستی یه مهندسی واقعی قبول بشی؟<br /> این جمله‌ها به‌خوبی تخصص فامیل ما را در مورد رشته‌های دانشگاهی نشان می‌دهد. من در جواب این حرف‌ها و توی دلم همیشه یک جمله را تکرار می‌کردم که شاید بهتر باشد توی وبلاگم مطرح نکنم. اطلاع موثق دارم که قشر فرهیخته‌ای از جامعه همراه خانواده‌هایشان اینجا را می‌خوانند و طبیعتاً آدم‌های اینچنینی که عادت به خواندن نوشته‌های فاخر من دارند، نسبت به بعضی جمله‌ها حساسند!</p><p style="text-align: justify;">بگذریم&#8230; خلاصه من وارد دانشگاه شدم و برای جبران جلوافتادگی دوران مدرسه، درسم را ده‌ترمه تمام کردم. خیلی‌ها الآن پیش خودشان فکر می‌کنند که من دروغ می‌گویم ولی این‌طور نیست و به حضرت عباس می‌توانستم زودتر هم تمام کنم!</p><p style="text-align: justify;">در دوران دانشگاه فهمیدم که همه اعتقاد دارند رشته‌ی صنایع گلابی‌ترین رشته است و اصلاً همین شد که از گلابی توی اسم وبلاگم استفاده کردم، برخلاف تصور خیلی‌ها که فکر می‌کردند یک گلابی واقعی دارد وبلاگی با این عظمت را می‌چرخاند! دیوانه‌اش را هم همین‌طوری اضافه کردم چون به‌نظرم «یادداشت‌های یک گلابی» اسم احمقانه و بی‌سر و تهی بود. دروغ چرا، در واقع من اول اسم شخصیت مجازی‌ام را انتخاب کردم که «موسیو گلابی» بود ولی بعدش آن‌قدر حوصله نداشتم که یک اسم درست و درمان برای وبلاگم انتخاب کنم. شاید اگر به عقب برگردم اسمش را بگذارم «یادداشت‌های گاه و بی‌گاه موسیو گلابی در محیط محترم وب» یا چیزی شبیه به این که قلنبه‌تر باشد و حرف‌های وبلاگم را جدی‌تر بگیرند. حالا هر چی&#8230; به‌هرحال اتفاقی‌ست که افتاده!</p><p style="text-align: justify;">از  موضوع اصلی دور افتادیم&#8230; بعد از اینکه لیسانسم را گرفتم فکر کردم که حالا بروم فوق‌لیسانس هم بگیرم! این شد که دوباره کنکور دادم و برای ادامه‌ی ماجرا تصمیم گرفتم مدیریت بخوانم. از سال ۸۶ وارد دانشگاه تهران شدم اما در ادامه‌ی روند کاهش اختلاف سنی با هم‌کلاسی‌هایم هنوز پایان‌نامه‌ام را تحویل نداده‌ام! حالا هم که در خدمت شما هستم&#8230;</p><p style="text-align: justify;">خب&#8230; فکر می‌کنم چیزهای مهم را گفتم. می‌ماند روابط زیرشکمی و شخصی و حقوق و مزایا و برنامه‌ی روزانه که انصافاً ربطی به شما ندارد. شما می‌خواستید مطمئن شوید که یک طنزنویس بزرگ پشت این وبلاگ هست یا نه&#8230; که هست! حالا چه فرقی دارد که اسمش پرهام باشد یا ابراهیم نبوی؟!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1176"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/10/19/autobiography/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>91</slash:comments> </item> <item><title>بلاگر تقلبی فلان‌فلان شده!</title><link>http://golabi.net/1389/05/14/bloggere-taghallob/</link> <comments>http://golabi.net/1389/05/14/bloggere-taghallob/#comments</comments> <pubDate>Thu, 05 Aug 2010 14:57:23 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=762</guid> <description><![CDATA[بالاخره یک روزی گوش چند از این شارلاتان‌های دنیای مجازی رو درست و حسابی می‌پیچانم تا درس عبرتی برای دیگران بشوند. دارم از حالا می‌گویم که پس‌فردا نیایند مظلوم‌نمایی کنند که چرا هشدار ندادی و بی‌هوا یقه‌مان را گرفتی. پدرسوخته‌ها انگار خواب و خوراک ندارند. صبح تا شب توی اینترنت دنبال روزنه‌ای می‌گردند که بتوانند [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره یک روزی گوش چند از این شارلاتان‌های دنیای مجازی رو درست و حسابی می‌پیچانم تا درس عبرتی برای دیگران بشوند. دارم از حالا می‌گویم که پس‌فردا نیایند مظلوم‌نمایی کنند که چرا هشدار ندادی و بی‌هوا یقه‌مان را گرفتی. پدرسوخته‌ها انگار خواب و خوراک ندارند. صبح تا شب توی اینترنت دنبال روزنه‌ای می‌گردند که بتوانند یک‌جوری سوء استفاده کنند، یکی از قدیمی‌ترین روش‌هایشان هم این است که خودشان را به‌عنوان یکی از بلاگرهای محبوب و مردمی جا می‌زنند و خوانندگانش را اغفال می‌کنند.</p><p>حالا می‌دانید من از چی تعجب می‌کنم؟ از اینکه روش نخ‌نمایشان روی چند تا از خوانندگان وبلاگ معظم من هم جواب داده و چند تا از دخترهای معصوم گول خورده‌اند. خلاصه‌ی قضیه این است که تازگی‌ها مردک شیادی ادعای موسیو گلابی بودن کرده و همین‌طور با این و آن توی کافی‌شاپ و رستوران و سینما قرار می‌گذارد، لابد توی دلش هم به ریش من می‌خندد!</p><p>این قضیه سه جنبه دارد. نمی‌خواهم روده‌درازی کنم، فقط همین‌جوری تیتروار یک چیزهایی می‌گویم که به رسالت اخلاقی و وبلاگی خودم عمل کرده باشم&#8230;</p><p>اول این‌که موسیو گلابی بودن کار آسانی نیست. این‌طور نیست که یک نفر همین‌جوری از گرد راه برسد و ادای من را در بیاورد. موسیو اگر موسیو نباشد از دور داد می‌زند، یعنی شما از صد متری هم که حرکات و سکنات یک نفر را بررسی کنی مشخص می‌شود که اصل جنس است یا نه. ساده‌ترین راه شناسایی این است که یک بررسی اجمالی کنید و ببینید اصلاً می‌شود در این آدم چهار تا شباهت رفتاری با من پیدا کرد یا نه. یا اصلاً یک کار بهتر: ببینید کسی که آمده و خودش را موسیو گلابی جا زده جنتلمن و آداب‌دان هست یا نه! حداقل حالا که دارید گمراه می‌شوید مواظب باشید طرف از این پسرهای دوزاری کج و کوله نباشد، یا از این مو سیخ‌سیخی‌هایی که مرد زندگی نیستند! این از این&#8230;</p><p>دوم این‌که سر جدتان هر حرفی را باور نکنید، جامعه پر از گرگ‌های گرسنه شده! صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها را برای شما می‌نویسند دیگر. اصلاً روزنامه به کنار، تا حالا خود من به‌شخصه ده بیست تا پست در مورد بلبشوی جامعه نوشته‌ام (نوشته‌ام؟) این‌ها را که قرار نیست همین‌طوری سرسری بخوانید و بروید، بالاخره باید یک جایی به کارتان بیاید&#8230; وقتی طرف از ده سال پیش یک آی‌دی بلااستفاده‌ای توی مایه‌های akbar70 توی یاهو داشته و حالا بعد از قرنی همان را برداشته و به ملت پیغام می‌دهد و خودش را موسیو گلابی معرفی می‌کند، جواب شما باید این باشد که خفه شو مرتیکه‌ی آشغال عوضی، نه اینکه دست بندازید گردنش و بستنی و آب‌میوه بخورید. اگر توی این آب‌میوه‌ها داروی بیهوشی یا زبانم لال از این چی‌چی‌های افزایش میل جنسی ریخته بودند بعداً من مسئولیتی به گردن نمی‌گیرم‌ها، از حالا گفته باشم!</p><p>البته می‌دانم دیدار با سلبریتی‌های وبلاگستان همیشه هیجان خاص خودش را دارد مخصوصاً اگر دیدار با آدم خوش‌زبان و گلوله‌ی نمکی مثل من باشد ولی نمی‌خواهم کسی به‌خاطر چنین چیزی قربانی شود و بعدها از من به‌عنوان مقصر قضیه اسم ببرد.</p><p>و اما مورد سوم&#8230; نمی‌شود که زحمت وبلاگ‌نویسی را من بکشم و سلام و علیک‌های مجازیش را من انجام بدهم، ولی یکی دیگر همین‌جوری کشکی کشکی بیاید و بزند و ببَرد و از آب گل‌آلود ماهی بگیرد. به‌خدا راضی نیستم از کسی که موقع کاشت و داشت نیامده و حالا موقع برداشت یک‌دفعه سر و کله‌اش پیدا شده. تا حالا هم خیلی بیجا کرده که به ریش من خندیده، مرتیکه‌ی آشغال عوضی!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=762"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/05/14/bloggere-taghallob/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>39</slash:comments> </item> <item><title>بدون دخترم هرگز!</title><link>http://golabi.net/1389/04/25/bedoone-dokhtaram-hargez/</link> <comments>http://golabi.net/1389/04/25/bedoone-dokhtaram-hargez/#comments</comments> <pubDate>Fri, 16 Jul 2010 18:43:18 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=742</guid> <description><![CDATA[پست قبلی را که می‌نوشتم احساس زنی را داشتم که از دست شوهرش خسته شده و جانش به لبش رسیده. یک شب تصمیم می‌گیرد بچه و خانه‌اش را بگذارد و برود زندگی خودش را بکند. لباس‌هایش را جمع می‌کند، بچه‌اش را می‌بوسد و می‌رود خانه‌ی پدر و مادرش. وبلاگم را تعطیل کردم، به دلایل زیادی [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>پست قبلی را که می‌نوشتم احساس زنی را داشتم که از دست شوهرش خسته شده و جانش به لبش رسیده. یک شب تصمیم می‌گیرد بچه و خانه‌اش را بگذارد و برود زندگی خودش را بکند. لباس‌هایش را جمع می‌کند، بچه‌اش را می‌بوسد و می‌رود خانه‌ی پدر و مادرش. وبلاگم را تعطیل کردم، به دلایل زیادی که در پست قبل نگفتم و باز هم قرار نیست بگویم.</p><p>از فردایش کل فامیل شروع می‌کنند به نصیحت که برو با شوهرت زندگی کن و فکر بچه‌ات باش و مدام توی گوشش می‌خوانند که این بچه مادر می‌خواهد و حق نداری همین‌طور به امان خدا ولش کنی. گفتند برگرد، من هم برگشتم. آمده‌ام این بچه‌ی فسقلی را تر و خشکش کنم.</p><p>زن قصه فقط یک امیدواری دارد. فکر می‌کند حالا که یک‌بار رفته و برش گردانده‌اند شاید شوهرش آدم شود؛ البته شاید هم نشود. به‌هرحال آمدم. ببینیم چه می‌شود. زن بیچاره را اذیت نکنید، شما که از اتفاقات خانه‌اش خبر ندارید. نپرسید که چرا وبلاگت را بستی و چی شد که دوباره برگشتی. چیزی ندارم که قابل گفتن باشد. بچه‌ی کوچولوی داستان خوابیده. نمی‌خواهم حرفی بزنم و بیدارش کنم.</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=742"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/04/25/bedoone-dokhtaram-hargez/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>55</slash:comments> </item> <item><title>پایان</title><link>http://golabi.net/1389/04/23/payan/</link> <comments>http://golabi.net/1389/04/23/payan/#comments</comments> <pubDate>Wed, 14 Jul 2010 14:37:42 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=735</guid> <description><![CDATA[فکر می‌کنم بهتر است مختصر و مفید بنویسم و مستقیم بروم سر اصل مطلب&#8230; این وبلاگ تعطیل است، به دلایل متعددی که برای خودم کافی‌ست. ممنون که در این مدت تحملش کردید و ببخشید که این‌طور ناگهانی تمام شد. همین چند جمله‌ی خشک و خالی را به‌عنوان خداحافظی عجیب و غریب نویسنده قبول کنید، مثل [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>فکر می‌کنم بهتر است مختصر و مفید بنویسم و مستقیم بروم سر اصل مطلب&#8230; این وبلاگ تعطیل است، به دلایل متعددی که برای خودم کافی‌ست. ممنون که در این مدت تحملش کردید و ببخشید که این‌طور ناگهانی تمام شد. همین چند جمله‌ی خشک و خالی را به‌عنوان خداحافظی عجیب و غریب نویسنده قبول کنید، مثل بقیه‌ی کارهایی که تا حالا کرده.</p><p style="text-align: left;">ارادتمند همگی<br /> پرهام (موسیو گلابی)</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=735"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/04/23/payan/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>49</slash:comments> </item> <item><title>ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!</title><link>http://golabi.net/1389/03/19/ma-hanooz-zendeim/</link> <comments>http://golabi.net/1389/03/19/ma-hanooz-zendeim/#comments</comments> <pubDate>Wed, 09 Jun 2010 13:52:43 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=703</guid> <description><![CDATA[پست قبلی را که نوشتم بعد از یکی دو روز بلند شدم رفتم مسافرت، وقتی که برگشتم اول از همه یک نگاهی به تعداد لایک‌هایش انداختم. هزار مرحبا، حدوداً چهارصد تا بود. «ما بی‌شماریم» و «استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم» و «هر شهروند یک رسانه» را برداشتید گذاشتید روی انگشت شستتان و همه را [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>پست قبلی را که نوشتم بعد از یکی دو روز بلند شدم رفتم مسافرت، وقتی که برگشتم اول از همه یک نگاهی به تعداد لایک‌هایش انداختم. هزار مرحبا، حدوداً چهارصد تا بود. «ما بی‌شماریم» و «استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم» و «هر شهروند یک رسانه» را برداشتید گذاشتید روی انگشت شستتان و همه را در قالب یک پکیج استثنایی نشانشان دادید! دست مریزاد، مشت محکمی به صورتشان زدید، خوبشان شد. تا این‌ها باشند که نوشته‌های من را زیر سؤال نبرند.</p><p>نه این‌که فکر کنید با همین چندرغاز لایک دُم درآورده‌ام و خدا را بنده نیستم، نه به حضرت عباس! این چیزها برای من از آب بینی بز کم‌ارزش‌تر است. الآنم را نگاه نکنید که این از خدا بی‌خبرها فیلترم کردند و پر و بالم را چیدند، قبل‌ترها ظرف یک روز دویست تا کامنت توی وبلاگم می‌گذاشتند. آن موقع‌ها شما اسمم را که می‌آوردی، نصف جماعت مجازی تمام‌قد جلوی کامپیوترهایشان بلند می‌شدند&#8230; به‌هرحال دست تقدیر از آستین فیلترینگ بیرون آمد و زد پس کله‌ی ما، از آن به بعد هم دلخوشی ما شد همین لایک‌های محبت‌آمیز رفقا!</p><p>بگذریم&#8230; چه خبر از گوشه و کنار ایران؟ شنیدم توی نماز جمعه بلوا شده و «مرگ بر موسوی» گفته‌اند. به‌خدا اگر من جای سیدحسن بودم می‌زدم زیر خنده، می‌پرسیدم شما چطور همه چیز را به هم ربط می‌دهید! تازه این‌هایی که توی نماز جمعه می‌بینید آدم حسابی‌های طرف مقابلند، چهار کلاس سواد دارند، پلاکارد را برعکس دستشان نمی‌گیرند! چماق‌دارهایشان زمین تا آسمان با این‌ها فرق دارند، من از نزدیک باهاشان برخورد داشته‌ام. بعضی‌هایشان از اساس نمی‌توانند چماق را درست توی دستشان بگیرند، یعنی بیشتر از این‌که ضربه‌هایشان به طرف مقابل بخورد می‌رود توی چشم و چال خودشان؛ یک بخش دیگرشان هم کلاً چماق را برمی‌دارند می‌برند خانه و جای وردنه استفاده می‌کنند! لابد می‌پرسید پس این‌ها که چماق را درست وسط صورت معترضان می‌زنند کی هستند؟ خب این‌ها همان‌هایی هستند که توی نماز جمعه شعار می‌دهند. اصلاً یکی از مهم‌ترین ضعف‌های طرف مقابل این است که نیروهای متخصص کافی ندارد، چماق به‌دست ماهر و شعاردهنده و بازجوی حرفه‌ای و نویسنده‌اش یک نفر است! حالا اگر یک وقت فرصت شد در مورد دار و دسته‌شان بیشتر می‌نویسم&#8230;</p><p>گفتم می‌نویسم یاد یک چیزی افتادم. تصمیم دارم علی‌الحساب و برای دستگرمی از این ماه دوباره وقایع اتفاقیه را بنویسم، یک ایده‌هایی هم برایش دارم. نمی‌دانم نسبت به قبل چقدر بهترش می‌کند اما حال و هوایش را تا حدودی عوض می‌کند. شما پیشنهادی چیزی ندارید؟ پیشنهاد درست و حسابی‌ها، یک چیز اجرایی که سرم را بالای دار نبرد!</p><p>البته همزمان با مطرح کردن ایده‌هایتان می‌توانید تجمع مسالمت‌آمیز هم انجام بدهید، خبررسانی هم بکنید، فیلترشکن هم باشید. باور کنید اگر این چند روز از حجم فعالیت‌های زیرشکمی‌تان هم کم بشود راه دوری نمی‌رود. این‌طور هم نباشد که فقط پای کامپیوتر بنشینید و برای هم لایک بزنید، به‌جایش یک سر به کتابفروشی‌های انقلاب بزنید و همان‌طور پیاده بروید تا میدان آزادی و کنارش عکس یادگاری بگیرید، آخر خرداد بهترین وقت برای این کارهاست&#8230; خلاصه که من روی نیروهای متخصص طرف خودمان حساب کرده‌ام!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=703"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/03/19/ma-hanooz-zendeim/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>71</slash:comments> </item> <item><title>این هم از آزادی نزدیک به مطلق!</title><link>http://golabi.net/1389/03/09/in-ham-azadie-motlagh/</link> <comments>http://golabi.net/1389/03/09/in-ham-azadie-motlagh/#comments</comments> <pubDate>Sat, 29 May 2010 21:02:52 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=696</guid> <description><![CDATA[نمی‌دانم کدام شیرپاک خورده‌ای برای اولین بار فیلتر شدن وبلاگ‌ها در ایران را به شتری تشبیه کرد که دیر یا زود درِ خانه‌ی هر بلاگری می‌خوابد. خیلی هم اهمیتی ندارد که کی بود و چرا گفت، قسمت مهمش این است که شتر مذکور آمد و زرتی خوابید روی وبلاگ من، الآن هم دارد خر و [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دانم کدام شیرپاک خورده‌ای برای اولین بار فیلتر شدن وبلاگ‌ها در ایران را به شتری تشبیه کرد که دیر یا زود درِ خانه‌ی هر بلاگری می‌خوابد. خیلی هم اهمیتی ندارد که کی بود و چرا گفت، قسمت مهمش این است که شتر مذکور آمد و زرتی خوابید روی وبلاگ من، الآن هم دارد خر و پف می‌کند. لابد توی خواب دست یک شتر دیگر را هم گرفته و آورده پیش خودش! شترند دیگر. نه گشت ارشادی، نه کوفت و زهر ماری، نه فیلترینگی. هر غلطی بخواهند می‌کنند. خدا قوتشان بدهد همیشه هم لختند! حالا کاری به این کارها ندارم، گناهش را هم نمی‌خواهم بشورم&#8230; فقط فکر کردم حالا که خوابیده و حواسش نیست بیایم چهار کلمه در مورد این اتفاق با شما حرف بزنم!</p><p>باور کنید در تمام مدت وبلاگ‌نویسی‌ام سعی کردم از خط قرمزهای نانوشته‌ی وبلاگ‌نویسی در ایران عبور نکنم، نمی‌خواستم به تریج قبای آقایان بربخورد. فکر می‌کردم در شأن بلاگر آبروداری مثل من نیست که وبلاگش را به‌ضرب و زور آلت قبیحه‌ای به اسم فیلترشکن باز کنند! کار به آن‌جا رسید که برای گفتن چهار تا حرف شکم به پایین توی وبلاگم مجبور شدم هزار تا استعاره و کنایه توی حرف‌هایم بچپانم، شما شاهدید که هیچ‌وقت وارد جزئیات قضیه هم نشدم! تعارف که نداریم، هم من می‌توانستم دقیق‌تر به موضوع بپردازم و همه شما تشنه‌ی شنیدن جزئیات بیشتر بودید! ولی به‌هر کلکی که بود مطالب را فیصله می‌دادم مبادا همین را بهانه کنند و نگذارند حرف هم‌دیگر را بشنویم&#8230; درست یا غلط تمام تلاشم را کردم که وبلاگم به تیر غیب فیلتر دچار نشود و همه جوره هم کوتاه آمدم اما آخرش نشد، یعنی نگذاشتند که بشود. سرم توی لاک خودم بود که آمدند یقه‌ی این وبلاگ بدبخت را گرفتند.</p><p>البته من هم بیکار ننشستم. درجا یک ایمیل شدیداللحن برای کمیته‌ی فیلترینگ فرستادم که وقتی خواندند خودشان فهمیدند با چه بلاگر گردن‌کلفتی در افتاده‌اند. بعداً که متن ارسالی‌ام را دوباره خواندم خودم هم یک‌جورهایی کرک و پرم ریخت. اگر آن‌طرف قضیه بودم و کسی این‌طوری در ایمیلش به من می‌تاخت نه‌تنها وبلاگش را رفع فیلتر می‌کردم، چه بسا خودم را بهش عرضه هم می‌کردم! فقط همین‌قدر بگویم که بعد از سلام و احوال‌پرسی و خسته نباشید و چاق سلامتی‌های معمول، فوری رفتم سر اصل مطلب و گفتم که یا وبلاگم را از فیلتر خارج کنید یا بفرمایید چه خاکی به سرم بریزم که مشکلش برطرف شود! البته این‌قدرها هم باقدرت نگفتم&#8230; یک‌مقدار در لفافه‌تر و سربسته‌تر! خب راستش آن بنده‌خدایی که آن‌طرف نشسته و دارد حرف‌هایم را می‌خواند خودش که کاره‌ای نیست، کارش فقط در همین حد است که ایمیل‌ها را بخواند و برایشان جواب بفرستد، درست نبود برخوردم سفت و سخت‌تر از این باشد. به‌هرحال همین آدم باید شب برود توی روی زن و بچه‌اش نگاه کند، نمی‌خواستم سرافکنده‌اش کنم! ای بابا&#8230; این حرف‌ها را نباید توی وبلاگ نوشت، ریا می‌شود.</p><p>خلاصه در جوابم نوشتند که اول برو پست‌های بودارت را حذف کن. این بودار را آن‌ها نگفتندها، خودم گفتم. حرف آن‌ها این بود که برو بند فلان از ماده‌ی بهمان قانون جرایم رایانه‌ای را مطالعه کن. فکر می‌کنم بند مربوط به هجو مسئولان دولتی و حکومتی را به من نسبت داده‌اند که همه‌تان شاهدید چنین خبط و خطایی از من سر نزده. توی وبلاگم سرجمع چهار بار حرف‌های مطرح شده در نماز جمعه را برایتان نقل کردم که حالا برداشته‌اند همان را پیراهن عثمان کرده‌اند. والله همین حرف‌ها را آن‌جا می‌زنند، سه میلیون نفر الله اکبر می‌گویند! حالا اینش به کنار، اسم و آدرس دقیق پستی و تلفن ثابت و همراهم را هم خواسته‌اند. خواستم بگویم این کارها قباحت دارد، نگفتم. اما این‌جا می‌گویم. شما اسم «موسیو گلابی» را روی سنگ هم بگذاری آب می‌شود ولی این‌ها کارشان به جایی رسیده که در روز روشن اسم و تلفنش را می‌خواهند. آزادی نزدیک به مطلق را رعایت نکردند بماند، طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس را هم به هیچ جایشان حساب نکردند!</p><p>سرتان را درد نیاورم، با دزد هم این‌طوری برخورد نمی‌کنند که این‌ها با من کردند. تازه هزاری هم که دوندگی کنم و وبلاگم را از زیر کفل این شتر زبان‌نفهم بیرون بکشم باز هم فایده‌ای ندارد، بعدش سانسورها و بدبختی‌های جدیدی شروع می‌شود که حقیقتاً حوصله‌شان را ندارم. خلاصه که بی‌خیال پیگیری قضیه شده‌ام و ترجیح می‌دهم همین‌طور فیلتر بمانم. به‌هرحال اتفاقی‌ست که افتاده، فدای سر همه‌مان!</p><p>یک بیانیه‌ی چندخطی هم درباره‌ی این ماجرا نوشته‌ام که به‌عنوان حُسن ختام ماجرا تقدیمتان می‌کنم:</p><p>برادران و خواهران! مطمئن باشید که بنده تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد. تا الآن فقط پیراهن و شلوار طرف را در وبلاگم در می‌آوردم تا همه به ریشش بخندیم، از این به‌بعد شورتش را هم برایتان پایین می‌کشم! چیزی که زیاد است فیلترشکن خوب، تازه گوگل‌ریدر هم هست. همان‌جا می‌توانید برای مطالبم لایک بزنید و پشتیبانی‌تان را اعلام کنید، برای شروع کار روی حدود دویست لایک برای این پست حساب کرده‌ام! به این‌ها بفهمانید که شتر فقط روی وبلاگ گلابی کبیر خوابیده، روی خودش نخوابیده!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=696"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/03/09/in-ham-azadie-motlagh/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>141</slash:comments> </item> <item><title>یک توصیه‌ی انسان‌دوستانه!</title><link>http://golabi.net/1389/01/27/tosieye-friends/</link> <comments>http://golabi.net/1389/01/27/tosieye-friends/#comments</comments> <pubDate>Fri, 16 Apr 2010 00:47:32 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category> <category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=649</guid> <description><![CDATA[کل سریال‌هایی که تا دو ماه پیش دیده بودم فوقش یک لیست ده پانزده‌تایی می‌شد، بخش اعظمشان هم مربوط به سال‌هایی بودند که کار خاصی برای پر کردن اوقات فراغتم نداشتم. پدرسالار، در پناه تو، همسران، در قلب من، خانه‌ی سبز، امام علی، مسافری از هند، سفر سبز و احتمالاً سه چهار تا سریال مناسبتی [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>کل سریال‌هایی که تا دو ماه پیش دیده بودم فوقش یک لیست ده پانزده‌تایی می‌شد، بخش اعظمشان هم مربوط به سال‌هایی بودند که کار خاصی برای پر کردن اوقات فراغتم نداشتم. <em>پدرسالار</em>، <em>در پناه تو</em>، <em>همسران</em>، <em>در قلب من</em>، <em>خانه‌ی سبز</em>، <em>امام علی</em>، <em>مسافری از هند</em>، <em>سفر سبز</em> و احتمالاً سه چهار تا سریال مناسبتی تمام چیزی بود که از سریال‌های تلویزیونی توی چنته داشتم!</p><p>خلاصه تماشای سریال از جمله کارهایی بود که هیچ‌وقت نمی‌پسندیدم، فرقی هم نداشت که <em>لاست</em> و <em>پریزن برک</em> باشد یا سریالی که ده‌نمکی کارگردانی می‌کند. از نظر من هدف تهیه‌کنندگان تمام سریال‌ها این بود که به وقت باارزش عده‌ای از مردم تجاوز کنند. متأسفانه همیشه آدم‌های بیکاری هم پیدا می‌شدند که خودشان را در اختیار آن‌ها قرار می‌دادند و از این موضوع لذت می‌بردند!</p><p>لابد می‌پرسید چرا از افعال گذشته استفاده می‌کنم! چون تمام عقاید قبلی‌ام در این مورد چرند محض بوده و به لعنت خدا هم نمی‌ارزد&#8230; درست از لحظه‌ای که تماشای <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Friends" target="_blank">Friends</a> را شروع کردم نظرم به‌شکل عجیب و غریبی در مورد مقوله‌ی سریال و سریال‌سازی تغییر کرد. موضوعات جذاب، سرعت خوب، ترکیب فوق‌العاده‌ی کمدی موقعیت با کمدی کلامی، بازی‌های درخشان و&#8230; دیگر چه چیزی را می‌شود از یک مجموعه‌ی کمدی انتظار داشت؟ هر چیزی که فکرش را بکنید جمع کرده‌اند و ریخته‌اند داخل این سریال، به‌قول خارجکی‌ها یک پکیج استثنایی!</p><p>سر جدتان اگر امکانش را دارید در اسرع وقت مجموعه‌ی Friends را تهیه کنید، روی مبل لم بدهید و از تماشایش لذت ببرید. می‌دانم که بازاریاب خوبی نیستم اما می‌خواهم یک چیزی بگویم که عمق احساسم را در مورد این سریال نشان می‌دهد&#8230; اگر قرار باشد سریالی پیدا شود که تهیه‌کننده‌هایش این‌طوری به‌من تجاوز کنند از این قضیه استقبال می‌کنم، نوش جانشان، به‌جان خودم حاضرم بابت این کارشان پول هم بدهم!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=649"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/01/27/tosieye-friends/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>171</slash:comments> </item> </channel> </rss>
<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk: basic
Page Caching using disk: enhanced (User agent is rejected)
Database Caching using disk: basic
Object Caching 1719/1775 objects using disk: basic

Served from: golabi.net @ 2012-02-05 04:34:34 -->
