دیدید آدم یکی را بعد از مدت طولانی میبیند، هی میخواهد از یک جایی شروع کند؟ چون چیزی به ذهنش نمیرسد پشت سر هم میپرسد چه خبر؟ من الآن همچین احساسی دارم. شاید به نظرتان غیرمعمول بیاید اما توی مدت غیبتم هی از اینکه آدمهای مختلفی در لفافه و بهخصوص توی فیسبوک متلک میگفتند شرمنده میشدم! توی پست آخرم همچین با قدرت قول داده بودم منظمتر مینویسم که همه باورشان شده بود. نه اینکه دروغ گفته باشمها، واقعاً تصمیم داشتم مثل آدم بنویسم. اما خب… حوصلهی نوشتن نداشتم. البته چند بار تصمیم گرفتم بنویسم. یک بار سر ماجرای مقام معظم رهبری کرهی شمالی که رفت و ملتش را تنها گذاشت. در واقع میخواستم به این بهانه یک طنز فاخری در مورد تمام مقامهای معظم رهبری در دنیا بنویسم! بعد دیدم حوصلهی نوشتن در موردشان را ندارم، حوصلهی خودشان را هم ایضاً. این شد که ننوشتم! آن روزی که اصغر فرهادی اسکار گرفت هم دلم میخواست بنویسم. چرا ننوشتم؟ یادم نیست. توی یک مقطعی هم اگر یادتان باشد انگار اینترنت کشور تیر خورد که وبلاگ من هم این وسط شَل و پل شد و افتاد یک گوشه. زخمی. بعدش هم کلهم از دسترس خارج شد. مُرد. وقتی هم که برگشت خودم حوصلهی نوشتن نداشتم. الآن هم انقدر حوصلهی کارهای دیگر را نداشتم که گفتم بیایم بنویسم!
آقا من به دلایلی عید امسال را دوست ندارم. نمیخواهم غرغر کنم اما علیرغم میلم باید این را بگویم که سال بهتری نخواهیم داشت. همه چیز گرانتر میشود، حقوق اولیهمان را بیشتر از قبل نادیده میگیرند و در همین راستا تصمیم میگیرند بخواهند که زورکی از تولید ملی حمایت کنیم. ما هم با جدیت خاصی دلمان را به چیزهای کوچک خوش خواهیم کرد… که این اصلاً خوب نیست. ما نه مثل مردم کرهی شمالی هستیم که بتوانیم کاملاً خفه بشویم و نه مثل مردم سوریه که کاسهی صبرمان لبریز بشود. یعنی هم میخاریم، هم نمیخاریم…! که نمیدانم این یکی خوب هست یا نیست اما بههرحال کافی نیست. شما چی؟ حال و هوای عید دارید؟ یعنی میخواهم ببینم واقعاً احساس میکنید که سالی عوض شده و گل و بلبل آمده و چیزهای بهتری در انتظارمان هست؟ یا همینجوری الکی دارید خوشحالی میکنید؟
ای بابا… ببین پستم به کجا کشید. حوصله ندارم تمامش کنم. روضهی ابوالفضل شد رسماً. بروم یک دوری بزنم و دوباره برگردم. اما شما خوب باشید. اگر دلتان برایم تنگ شده بود مخلصم. اگر هم دلتان تنگ نشده بود حق دارید… در هر صورت برایتان لحظههای خوب آرزو میکنم و دست تمام آقایان و خانمهای محترم را به گرمی میفشارم و در موارد خاصی هم میبوسمتان!
چاکرپیچ همگی. سال نو مبارک!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۱۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۹ فروردین ۱۳۹۱ | ساعت ۱۰:۵۰
بله، حق با شماست. خود من هم بهشخصه اگر خوانندهی یک وبلاگی بودم که صاحبش میرفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمیکرد دیگر پایم را آنجا نمیگذاشتم، بدترین حرفها را بار نویسندهاش میکردم و چهبسا توی گوشش هم میزدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این گوش من برای شما، بگیرید بزنید راحتم کنید. اصلاً چند تا مشت هم بزنید توی صورتم، توی شکمم، توی… نه نه، توی همان شکمم بزنید! چی؟ شلوارم را هم پایین بکشم؟ آقا حالا ما دو ماه اینجا را ول کردیم دلیل نمیشود که شما سوء استفاده کنید. باز اگر مشکل سربازی را که این همه بهخاطرش عجز و لابه کرده بودم حل میکردید یک چیزی… آنوقت با کمال میل در خدمتتان بودم! ولی خب سربازی هنوز به قوت خودش باقیست و در نتیجه شلوار من هم به همراه تمام محتویاتش با قوت و اقتدار به کار خودش ادامه میدهد!
البته دو سه نفر آمدند و یک قولهایی هم دادند. گفتند آشنا داریم و شماره میدهیم و میخواهیم جبران نوشتههای همیشه هوشمندانهات را بکنیم و همه چیزش با ما و تو فقط بنویس و تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی و این حرفها… درست یادم نیست، اما اگر اشتباه نکنم یک سمیهنامی بود که خودش را خیلی مطلع نشان داد و بعد از یک سلسله سؤال و جوابها پرسید که آیا مایلم شمارهی یک جناب سرهنگ گردنکلفتی را بفرستد تا مشکلم را برطرف کند یا نه؟ بله را که گفتم یکدفعه غیبش زد. البته من راضی به مرگ کسی نیستم ولی چی شدی سمیه جان؟ مُردی؟ سر جدت اگر اینجا را میخوانی یک ندایی بده. بدبختی اینکه اسمت هم درست یادم نیست، سمیه بودی؟ ساحره بودی؟ سهیلا بودی؟ چی بودی؟! من از حالا گفته باشمها، سربازیبرو نیستم. گفتی شماره میفرستی، باید بفرستی!
حالا اینها به کنار، یک چیزیست بین من و سمیه که خودمان حلش میکنیم و مطمئنم خودش هم آنقدر عاقل هست که با زبان خوش بیاید و آدمی در حد و اندازههای من را عنتر و منتر خودش نکند… بهجایش بگذارید از سنگ کلیهام بنویسم که نه دفع شده، نه دیگر حسش میکنم! چند روز اول یک ویلویلی کرد و یک چرخی توی جاهای بیناموسی ما زد ولی الآن دیگر خبری ازش نیست. کجا رفته الله اعلم. من هم دیگر پیگیرش نشدم. حالا معلوم نیست دردش دوباره کِی و کجا یقهام را بگیرد. فعلاً که هر کدام داریم زندگی خودمان را میکنیم.
گفتم زندگی. هـِه… این هم شد زندگی؟ از همان روزی که گوگلریدر را با آن همه دم و تشکیلاتش ترکاندند دیگر زندگی ما خراب شد. مگر آدم کلاً چند تا دلخوشی دارد که بخواهند یکیاش را هم بگیرند؟ میرحسین و کروبی که زندانیاند، ما هم که فقط سر جای خودمان نشستیم و حرف میزنیم، وضع اعصاب مردم هم که خراب شده، پرسپولیس هم که امروز کأنه گردوچینی تویسرکان با وضعیت اسفباری به یک مشت دیلاق استقلالی باخت، گوگلریدر هم که آنطور… با این اوصاف آدم دیگر دل و دماغ نوشتن ندارد، ترجیح میدهد یک دیوار تر و تمیزی پیدا کند که سرش را بکوبد بهش و صدای بزغاله بدهد! ولی خب از طرف دیگر یکی از دلخوشیهای کوچک زندگی همین وبلاگ بود که گهگداری کرکرهاش را میکشیدم بالا و فوری چهار نفر میآمدند قربانصدقهام میرفتند و از اینکه علیرغم سلبریتی بودنم اینقدر خاکی و خوب و مردمدار و جیگرطلا هستم تشکر میکردند…
راستش در همین فرصتی که پاراگراف بالا را تایپ میکردم این دو طرف مختلف را سنجیدم و میخواهم طی یک عملیات نیمچهانتحاری و در حالی که تنم هنوز گرم هست اعتراف کنم که دلم برای این وبلاگ و برای شما تنگ شده بود و این را هم اضافه کنم که بهحضرت عباس بعد از این بابرنامهتر و منظمتر از قبل مینویسم… اصلاً از این به بعد همینجوری پشت سر هم مینویسم، شما هم همینجوری قربانم بروید، بلکه دلخوشیهای زندگی یک مقداری بیشتر بشود. اگر شد که شد، اگر هم نشد هیچ کداممان ضرر نمیکنیم. من با یک جماعتی اختلاط کردهام، شما هم که قربان کم آدمی نرفتهاید بههرحال! والله!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۵۲ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ آذر ۱۳۹۰ | ساعت ۱۲:۱۶
چند روز پیش یکی از پستهای خودم را توی بالاترین دیدم. یک آقایی زیرش نوشته بود «این گلابی دیوانه هم خیلی جالب مینویسد. بایستی یک طنزنویس قوی پشت این اسم قایم شده باشد». فکر کن مثلاً من ابراهیم نبوی باشم، آنوقت بیایم با اسم موسیو گلابی بنویسم! چرا باید چنین کاری بکنم؟ که ریا نشود؟ که خوانندگانم را غافلگیر کنم؟ که بعد از دو سال یکدفعه بگویم من نبوی هستم که تا حالا سر کارتان گذاشته بودم و قاهقاه بخندم و برایتان شکلک در بیاورم؟!
بههرحال حالا که کار به اینجا رسیده تصمیم دارم برای روشن کردن افکار عمومی بیوگرافی کوچولویی از خودم بنویسم تا جلوی سوء استفادهی احتمالی امثال نبوی را بگیرم؛ خدای نکرده پسفردا نروند توی صدای آمریکا و دروغکی پز این وبلاگ را بدهند…!
من تلاش زیادی کرده بودم که دختر چشمآبی یک خانوادهی ثروتمند باشم ولی پسر یک خانوادهی معمولی شدم؛ آن هم پسر دوم که طبعاً جذابیتهای بصری پسر اول را ندارد! وقتی دیدم نقشههایم برای تولد بهشکل دختر چشمآبی نقش بر آب شده، فکر کردم لابد بعداً شاهزادهای سوار بر اسب سفید میشوم و با دختر شاه ازدواج میکنم ولی مادرم روی همان تخت بیمارستان برایم توضیح داد که هفت سال پیش انقلاب شده و شاه و تاج و تختی در کار نیست، یکی هم زد توی سرم که دیگر اسم شاه را نیاورم. این اولین و محکمترین ضربهی جسمی و روحی زندگیام بود و من هم برای اینکه از خانوادهام انتقام بگیرم تصمیم گرفتم یک پسر معمولی بمانم. این وقایع برمیگردد به هشتم بهمن ۶۴، حدود ساعت چهار صبح، بیمارستان آریا.
سه چهار سال گذشت و اگر شیر خوردن و گریه کردن را کنار بگذاریم توی این سالها هیچ فعالیت قابل توجهی نکردم. البته اعمال استکباری یک و دو را هم در این سالها و بعد از وعدههای غذایی انجام دادم اما رویهم رفته مقدار قابل توجهی نداشتند!
این کارهای تکراری همینطور ادامه داشت تا اینکه توی یکی از همان روزهای سه چهار سالگی به پدر و مادرم رسماً اعلام کردم که خواندن و نوشتن بلدم. بله، آنها هم مثل شما که الآن این بخش را خواندید کف کردند و باورشان نشد. بعدش پدرم یک لحظه پیش خودش فکر کرد که شاید پسرش واقعاً نابغه باشد و رفت یک روزنامهی درپیت (کیهان یا اطلاعات) آورد تا امتحانم کند. من البته تصوری نسبت به مفهوم نوشتهها نداشتم ولی هفتاد هشتاد درصد متن را خواندم و باعث انقلابی شدم که به جایگاه برادرم بهعنوان باهوشترین فرد در تاریخ خاندانمان لطمه زد. تمام ماجرا این بود که آن سالها تلویزیون برنامهای به اسم نهضت سوادآموزی پخش میکرد و من چند قسمتش را دیده بودم. بعضیها میگویند هوش بالایی داشتم، خیلیها میگویند این موضوع نشاندهندهی روح کنجکاو بچه است و یک عدهی مغرضی هم هستند که میگویند همهی اینها اتفاقی بوده. خب اگر اتفاقی بوده چرا برای شما اتفاق نیفتاده؟ آیا ممکن است که یک کودک دوساله پشت ماشین تایپ بنشیند و با دگمههایش بازی کند و حاصل کار یک غزل حافظ باشد؟ (برگرفته از کتاب دینی دوم راهنمایی!) نتیجه میگیریم که من کنجکاوی و هوش و درایت را با هم داشتم!
یکی دو سال بعد جایگاهم بهعنوان نابغه تثبیت شد و پدرم تصمیم گرفت منرا زودتر از حالت عادی بفرستد مدرسه و بلافاصله جهشی هم خواندم که البته خودم اینها را نمیفهمیدم ولی پدرم علاقهمند بود که این اتفاقات در زندگی من بیفتد! نتیجه این شد که بیشتر همکلاسیهایم دو سه سال از من بزرگتر بودند و من هم که سفید! زمانه هم مثل الآن نبود که دخترها از پسرهای بامزهی تودلبرو خوششان بیاید و خودشان پیشنهاد دوستی بدهند، آن موقعها پسرهایی مثل من عملاً باب دندان پسرهای دیگر بودند…! دردسرتان ندهم. تمام این مسائل باعث شد که من تبدیل به بچهی شیطان و جانوری بشوم که کسی جرأت هتک حرمت به ساحت مقدسش را نداشته باشد!
سالهای بعد هم به شیطنت و مسخرهبازیهای معمول مدرسه گذشت تا سال ۸۱ که وارد رشتهی صنایع دانشگاه خواجه نصیر شدم. فامیل و آشنا که همیشه روی من به عنوان یک نابغه حساب میکردند سه تا جملهی کلیدی را بعد از قبولی من گفتند:
آخی… حالا دانشگاه آزاد هم بد نیست، فدای سرت که سراسری قبول نشدی.
آخی… صنایع دستی یا چی؟
آخی… حالا چرا مهندسی صنایع؟ نمیتونستی یه مهندسی واقعی قبول بشی؟
این جملهها بهخوبی تخصص فامیل ما را در مورد رشتههای دانشگاهی نشان میدهد. من در جواب این حرفها و توی دلم همیشه یک جمله را تکرار میکردم که شاید بهتر باشد توی وبلاگم مطرح نکنم. اطلاع موثق دارم که قشر فرهیختهای از جامعه همراه خانوادههایشان اینجا را میخوانند و طبیعتاً آدمهای اینچنینی که عادت به خواندن نوشتههای فاخر من دارند، نسبت به بعضی جملهها حساسند!
بگذریم… خلاصه من وارد دانشگاه شدم و برای جبران جلوافتادگی دوران مدرسه، درسم را دهترمه تمام کردم. خیلیها الآن پیش خودشان فکر میکنند که من دروغ میگویم ولی اینطور نیست و به حضرت عباس میتوانستم زودتر هم تمام کنم!
در دوران دانشگاه فهمیدم که همه اعتقاد دارند رشتهی صنایع گلابیترین رشته است و اصلاً همین شد که از گلابی توی اسم وبلاگم استفاده کردم، برخلاف تصور خیلیها که فکر میکردند یک گلابی واقعی دارد وبلاگی با این عظمت را میچرخاند! دیوانهاش را هم همینطوری اضافه کردم چون بهنظرم «یادداشتهای یک گلابی» اسم احمقانه و بیسر و تهی بود. دروغ چرا، در واقع من اول اسم شخصیت مجازیام را انتخاب کردم که «موسیو گلابی» بود ولی بعدش آنقدر حوصله نداشتم که یک اسم درست و درمان برای وبلاگم انتخاب کنم. شاید اگر به عقب برگردم اسمش را بگذارم «یادداشتهای گاه و بیگاه موسیو گلابی در محیط محترم وب» یا چیزی شبیه به این که قلنبهتر باشد و حرفهای وبلاگم را جدیتر بگیرند. حالا هر چی… بههرحال اتفاقیست که افتاده!
از موضوع اصلی دور افتادیم… بعد از اینکه لیسانسم را گرفتم فکر کردم که حالا بروم فوقلیسانس هم بگیرم! این شد که دوباره کنکور دادم و برای ادامهی ماجرا تصمیم گرفتم مدیریت بخوانم. از سال ۸۶ وارد دانشگاه تهران شدم اما در ادامهی روند کاهش اختلاف سنی با همکلاسیهایم هنوز پایاننامهام را تحویل ندادهام! حالا هم که در خدمت شما هستم…
خب… فکر میکنم چیزهای مهم را گفتم. میماند روابط زیرشکمی و شخصی و حقوق و مزایا و برنامهی روزانه که انصافاً ربطی به شما ندارد. شما میخواستید مطمئن شوید که یک طنزنویس بزرگ پشت این وبلاگ هست یا نه… که هست! حالا چه فرقی دارد که اسمش پرهام باشد یا ابراهیم نبوی؟!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۹۱ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ دی ۱۳۸۹ | ساعت ۰۴:۴۲