مطالب منتشر شده در «فعلاً بدون دسته!»


طنزی که نیامده رفت!

تعدادی از شما در کامنت‌های پست قبلی گفتید سکوت نکنم تا بدانید من هم با شما هستم … نمی‌دانستم سکوتم باعث می‌شود که فکر کنید با شما نیستم یا فکر نکنید با شما هستم یا هر چیز دیگری که چنین معنی مزخرفی داشته باشد!
            به هر حال از من نخواهید که در این وضعیت، حرف‌های خنده‌دار و شیرین بزنم. مثل این است که کسی در حال شطرنج زدن باشد و از او بخواهید که برایتان آب بریزد! البته منظورم آن آبی‌ست که مایه‌ی حیات است. نه نه، منظورم آن آبی‌ست که توی لیوان می‌ریزند و روی میز رستوران‌ها می‌گذارند تا خلایق بخورند. همانی که قبضش را هر ماه به خانه‌تان می‌فرستند. (فکر می‌کنم دیگر قضیه روشن شد!)
            خلاصه در این لحظات انگار کن من همان شطرنج‌باز هستم و شما آن کسی که آب می‌خواهد و من می‌خواهم به اعصابم مسلط باشم و دعوایتان نکنم و شما هم لابد نمی‌خواهید با باتوم بر سرتان … نوازش کنم! برایم فرقی هم نمی‌کند چه کسی هستید، هر کسی می‎خواهید باشید. می‌دانم که زبان خوش سرتان می‌شود!
            طنز نوشتن برای روزهایی‌ست که حال آدم بهتر باشد. نیاز به حداقل یک سیر دل خوش دارد و یک ذهن کم‌دغدغه و یک سری چیزهای به درد نخور دیگر! الآن اگر ده نفر برایم عربی برقصند و دو نفر شانه‌هایم را بمالند و جسیکا آلبا هم بادم بزند یا هر غلط دیگری بکند، طنزم نمی‌آید! کسی که گفته «هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد» خودش این موضوع را می‌دانسته، برای من و تو گفته و فکر کرده حرفش توی مغزمان می‌رود! در مورد مغز من درست فکر کرده، شما را نمی‌دانم!
            این همه داستان‌سرایی کردم که چه بشود؟ عرض می‌کنم!
            خواهران محترم! برادران عزیز! مادرهای گرامی! همسران ارجمند! پدرهای مهربان! خوانندگان ارجمند (اعم از طرفداران آقای احمدی‌نژاد و خس و خاشاک‌های محترمی که به انضمامتان چند میلیون فقره آشوب‌گر و اغتشاش‌گر هم دارید!) گل‌های باغ وبلاگستان! اگر دلتان آب می‌خواهد خب بروید بخورید، چه کار به من دارید؟ بگذارید به کارم برسم! نمی‌توانم طنز بنویسم … بخش طنزدانی بدنم خوب کار نمی‌کند و قطع شده! وقتی اس‌ام‌اس و موبایل و اینترنت و ماهواره قطع است، نمی‌دانم چطور است که از قطع شدن طنزدانی‌ام تعجب می‌کنید. من که دیگر هیچ‌وقت از قطع کردن چیزی تعجب نمی‌کنم … به قول ابراهیم رها گاهی دستی به سر و تنم می‌کشم تا دوستان، چیز جدیدی را قطع نکرده باشند!
            آآآه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه، هی می‌زنم توی صحرای کربلا و متنم لحظه به لحظه دارد چرندتر می‌شود. مرده‌شور این روزها را ببرد … مطمئنم این مزخرفات بی‌ربط را هیچ‌رقمه و با هیچ چسبی نمی‌شود به یکدیگر وصل کرد … چه نوشته‎ی پراکنده و تلخی شد …
            اصلاً بگذارید همین‎طوری باشد، دیگر نمی‎خواهم پاکش کنم و از اول استارت بزنم … در این چند دفعه‌ای که پاک کردم و دوباره شروع به نوشتن کردم، وضعیتش بهتر نشد که هیچ، بدتر هم شد!
            دیگر حوصله‌ی نوشتن ندارم. شما هم حوصله‌ی خواندین ندارید. پس با هم تفاهم داریم … برویم به کارهای دیگرمان برسیم، تا بعد!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۳ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۰۹

شرکت مجازی در راهپیمایی سکوت!

سال‎های آخر جنگ بود و به عنوان کودکی دو سه ساله، کاری به غیر از گریه کردن و شیر خوردن نداشتم! چیز زیادی از آن روزها یادم نیست، جز دو صحنه که از اولین خاطرات زندگی من است.
            یکی از آن‌ها، کیک سه سالگی‌ام است. شکل و اندازه‌اش جوری بود که آن را در ذهنم ماندگار کرده است. کیکی بود به شکل هواپیما که آن شب، بیست سی نفر را سیر کرد و شب‌های بعد، سینی‌اش به اسباب‌بازی من و برادرم تبدیل شد. آن‌قدر که با سینی‌اش خاطره دارم با کیک بیچاره‌ام خاطره ندارم!
            صحنه‌ی دومی که به یاد دارم قدری مبهم است. صدای موشک‌هایی که به گمانم چند کیلومتر آن‌طرف‌تر به زمین می‌خوردند و آژیری که بدجوری رو اعصاب بود. گریه می‌کردم. دلم یک بغل گرم و نرم می‌خواست و یک دست نوازش‌گر تا آرامم کند. آن‌قدر اشک می‌ریختم تا مادرم بغلم کند و برایم حرف‌های خوب بزند. من چه کم می‌فهمیدم و مادرم چقدر زیاد می‌فهمید!

            حدود بیست سال از آن روزها می‌گذرد. جمعیتی به خیابان‌ها می‌روند و شعار می‌دهند. جمعیت دیگری، بالای پشت بام‌ها می‌روند و الله اکبر می‌گویند. شبکه‌های خارجی، جوانانی را نشان می‌دهند که به خاک و خون کشیده شده‌اند. مادرم نگاه می‌کند و اشک می‌ریزد.
            دلم می‌خواهد برای جبران روزهای کودکی هم که شده، مادرم را آرام کنم اما نمی‌توانم. کنارش می‌نشینم و اشک می‌ریزم و باز هم اوست که مثل آن روزها سعی می‌کند برایم حرف‌های خوب بزند و امیدوارم کند. درست است که او هنوز زیاد می‌فهمد اما آن بچه‌ی شیرخواره‌ی بیست سال پیش هم قدری بیشتر می‌فهمد. بزرگ‌تر شده‌ام. دیگر آن حرف‌های شیرین اثری ندارد و گریه‌ام را قطع نمی‌کند.
            می‌دانم هیچ‌وقت نخواهم توانست که روزهای کودکی را جبران کنم اما روزی را می‌بینم که هیچ‌کداممان اشک نخواهیم ریخت. روزی که تمام مادر و فرزندها لبخند می‌زنند، روزی از همین روزها. صدای پایش را می‌شنوم. الآن می‌رسد. همین نزدیکی‌هاست … سکوت کنید، شما هم صدایش را می‌شنوید.

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم، ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم
چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم، اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است آورده‌ایم، اگر داغ شرط است ما برده‌ایم
اگر دشنه‌ی دشمنان گردنیم، اگر خنجر دوستان گرده‌ایم
گواهی بخواهید اینک گواه، همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر، از این دست عمری به سر برده‌ایم

پی‌نوشت:
سهیل، اخبار مردمی را در وبلاگ عقاید یک دلقک به بهترین شکل می‌نویسد و تا آن‌جایی که دیده‌ام سعی می‌کند تحلیلی هم بر آن‌ها داشته باشد. اخبار رسمی را در سایت‌های خبری موثق می‌نویسند. طنزم هم که نمی‌آید. دیگر چیزی برای نوشتن نمانده است. ذکر مصیبت از زبان من چه دردی را دوا می‌کند که این‌قدر بر آن اصرار دارید؟

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۳۰

آره تو محشری از همه سری، تو هم افسونگری هم حور و پری!

سلام مهربان‌ترین! سلام گرم من به تو که همه چیزت مثل ماه است!
            شیر استادا که تو باشی! چه کسی گفته که وقتی سخن می‌گویی صدایت کأنه کلاغی‌ست که قار و قار می‌کند یا شکمی که قار و قور؟! غلط کرد هر که گفت! صدای تو بهشتی‌ست … آن خواننده آن‌طرف آبی را ندیدی که می‌گوید «زنگ صداتُ دوس دارم مثِ لالاییه»؟! حالا شاید در کلیپش چند خانم باشند که با لباس‌های آن‌چنانی شیرجه می‌زنند داخل آب، اما می‌دانم که این شعر را برای تو خوانده و آن خانم‌ها هم فقط برای استفاده ابزاری بوده‌اند … به هر حال نمی‌شد که شما با این همه کمالات و جمالات، بیکینی به تن، مانند یک دلفین شیرجه بزنی داخل آب! می‌شد؟! آن وقت چه کسی مرهم می‌گذاشت روی قلب‌های از کار افتاده بینندگان تلویزیونی؟! کمپانی Caltex که نمی‌توانست دکتر جان!
            ای خوش‌صدا مرد عرصه‌ی علم! ای قناری دل‌فریب! ای کاسکوی دوست‌داشتنی! وقتی من را برای ارائه پاره‌ای توضیحات صدا می‌کنی چشمانم را می‌بندم و فقط به صدای زیبایت فکر می‌کنم … آه! گویی حوری بهشتی آمده دارد برایم لالایی می‌خواند و من را به یک شطرنج طولانی در ایام استراحتم در بهشت دعوت می‌کند! می‌دانی که این شطرنج، یقه من را در آن دنیا هم ول نمی‌کند! این‌که تو مرا به شطرنج دعوت نمی‌کنی هم به خاطر جنسیت یکسانمان است وگرنه از یک حوری چیزی کم نداری که هیچ، یک چیز هم اضافه داری!
            افتخار من است که روزهایم را با شاگردی تو می‌گذارنم! باور کن اگر همسرت ناراحت نمی‌شد می‌آمدم شب‌ها هم از محضرت استفاده می‌کردم! برای خودم کنار تختتان می‌نشستم تا هر کیش و ماتی که روی تخت می‌کنی یک نکته آموزشی هم برای من کنار تخت بگویی و من همین‌جوری چیز یاد بگیرم از زیر و رو و کنار و بالا و پایین تخت!
            دلبندم! استاد جانم! توت فرنگی دلچسبم! ای من به فدای آن زلف‌های پریشانت! ای به قربان سبیل نداشته‌ات! کاش می‌شد بیایم در مقابل همه دانشجویان آن لپ ته‌ریش‌دارت را ببوسم، نه یک بوس معمولی‌ها، از آن بوس‌های آب‌داری که هر از چند گاهی این آنتونیو باندراس نامرد می‌نشاند روی لپ‌های زنان هالیوودی دلخواه من!
            باور کن اگر به من بود همین فردا با دسته گل می‌آمدم برای غلامی و دختر دسته‌گلت رو می‌گرفتم؛ اما امان از این مادام گلابی که دست و پای مرا بدجوری بسته! چه افتخاری بزرگ‌تر از این‌که پدرزنی چون تو داشته باشم که هم در علم به کمال رسیده و هم در مال! آن وقت دیگر مهم نیست که علم بهتر است یا ثروت چون هر دو را با هم داری! با این اوصاف آیا برای من ملالی می‌ماند جز دوری شما و دختر قند عسلتان؟!
            نمی‌خواهم سرت را درد بیاورم، می‌دانم که حوصله دانشجو جماعت را نداری اما یک نکته دیگر هم اضافه کنم و آن این‌که یک وقت فکر نکنی این نامه را نوشتم تا پس فردا که امتحان را دادم دو نمره اضافه کنی‌ها! این‌ها همه حقایقی بود که چون از دلم برآمد دوست دارم بر دلت هم بنشیند! وگرنه دو نمره تو به چه کار من می‌آید؟! حداقل روی پنج شش نمره اضافه‌ات حساب کرده‌ام! دیگر از من گفتن بود، اگر اضافه کردی که کردی وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی مردک دیوانه! کاش حداقل جای این‌که بیایی سر کلاس و به من گیر بدهی که چرا دیر می‌آیم، یک چهار جمله در طول ترم یادم می‌دادی که بتوانم در امتحان برایت بنویسم!
            در ضمن در سراسر نامه‌ام هم دروغ گفتم، جز در آن قسمت دلفین و بیکینی! الحق که با آن هیکل نخراشیده‌ات در بیکینی از این هم که هستی مضحک‌تر می‌شوی و دلفین واقعی همانا تو هستی!
            راستی بی‌خود وَهم هم بَرَت ندارد! همانم مانده که بشوم داماد انسان زبان‌نفهمی چون تو! مگر از جانم سیر شده‌ام؟ مادام گلابی من را به زور هم که بفرستد خواستگاری دخترت، یک عیبی علتی از خودم به جگرگوشه‌ات نشان می‌دهم که بگوید نه! نمره اضافه نکنی می‌دهم چهار چرخ ماشینت را پنچر کنند! حالا دیگر خود دانی؛ این خط، این هم نشان!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


۹۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ | ساعت ۱۱:۰۷



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه