<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" ><channel><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه &#187; فعلاً بدون دسته!</title> <atom:link href="http://golabi.net/category/hichi/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://golabi.net</link> <description></description> <lastBuildDate>Fri, 13 Apr 2012 15:14:36 +0000</lastBuildDate> <generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <image><link>http://golabi.net</link> <url>http://golabi.net/blog/wp-content/uploads/2010/01/favicon.ico</url><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه</title> </image> <item><title>آمریکا ما زنیم، تو دهنت می‎زنیم!</title><link>http://golabi.net/1388/04/12/%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8e%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85/</link> <comments>http://golabi.net/1388/04/12/%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8e%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85/#comments</comments> <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 16:48:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[فعلاً بدون دسته!]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/04/12/%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8e%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85/</guid> <description><![CDATA[پرسش‌نامه‌ی زیر را به سفارش نیروی انتظامی تهیه کرده‌ام. گویا می‌خواهند از نظر مردم همیشه در صحنه‌ی ایران مطلع گشته و از آنان بازخور بگیرند. لطفاً با مداد نرم پاسخ دهید! آیا بایستی هر دختری که شلوارش را داخل چکمه‌اش انداخت، ارشاد کرد؟&#160;&#160;&#160; الف) خیر، لابد نمی‌خواهد شلوارش کثیف شود!&#160;&#160;&#160; ب) بله، مگر این‌که عذرش موجه [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify">پرسش‌نامه‌ی زیر را به سفارش نیروی انتظامی تهیه کرده‌ام. گویا می‌خواهند از نظر مردم همیشه در صحنه‌ی ایران مطلع گشته و از آنان بازخور بگیرند. لطفاً با مداد نرم پاسخ دهید!</p><p dir="rtl" align="justify">آیا بایستی هر دختری که شلوارش را داخل چکمه‌اش انداخت، ارشاد کرد؟<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; الف) خیر، لابد نمی‌خواهد شلوارش کثیف شود!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) بله، مگر این‌که عذرش موجه باشد؛ فی‌المثل وقتی در وسط شالیزار قدم بزند!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ج) خیر، فقط ارشاد جواب نمی‌دهد، در صورت امکان بایستی مضروبش هم کرد!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) بله، نه تنها بایستی او را ارشاد کرد بلکه بایستی آن دختری که چکمه‌اش را هم می‌اندازد داخل شلوارش ارشاد کرد! اصولاً چکمه، بی‌اخلاقی می‌آورد!</p><p dir="rtl" align="justify">آن دختر سمت چپی که دارد ریمل می‌خرد، با کدام‌یک از ارگان‌های زیر ارتباط بیشتری دارد؟<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; الف) با ارگان‌های حیاتی بدن!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) با ارگان‌های حمایت‌کننده از خاتمی!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ج) با ارگان‌های استکباری که مرده‌شور ببردشان!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) بدون شک با هر سه مورد فوق ارتباط دارد، بهتر نیست دستگیر شود؟!&nbsp;</p><p dir="rtl" align="justify">کدام‌یک از گزینه‌های زیر را در مورد دخترانی که مانتوی کوتاه و لباس بدن‌نما می‌پوشند به برادرانمان در نیروی محترم انتظامی پیشنهاد می‌کنید؟<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; الف) ارضا!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) اغفال!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ج) اگر اغفال نشد، ارعاب!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) ارشاد، ارشاد، ارشاد!</p><p dir="rtl" align="justify">به نظر شما، گشت ارشاد، گرفتن دختران را چه زمانی در اولویت قرار دهد؟<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; الف) زمانی که با دوست پسرشان در ماشین، مشغول شطرنج بازی کردن هستند!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) زمانی که در یک کوچه‌ی تاریک به دیوار چسبیده و زیر چشمی اطراف را می‌پایند!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ج) زمانی که کنار خیابان ایستاده و برای رانندگان، لبخند و چشمک پرتاب می‌کنند!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) زمانی که شال سرشان می‌کنند!</p><p dir="rtl" align="justify">جای خالی را کامل کنید: تنها کسانی که &#8230; می‌پوشند، بایستی نرمال تلقی گردند.<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; الف) لباس مارک‌دار<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) بوت<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ج) پیراهن رنگی<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) لباس حامله‌گی&nbsp;</p><p dir="rtl" align="justify">کدام یک از افراد زیر در تحریک جوانان مؤثرتر است و بایستی سریعاً از سطح شهر پاک‌سازی شود؟<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; الف) فیلم‌فروشی که فیلم‌های تک سی‌دی دست خلایق می‌دهد!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) معتادی که داخل جوب دراز کشیده و برگ‌های درختان را می‌شمرد!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ج) وبلاگ‌نویسی که فرت و فرت دل جوانان این مرز و بوم را با یاد جسیکا آلبا می‌لرزاند!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) خانم پنجاه ساله‌ای که چند تار از مویش بر اثر وزش باد بیرون می‌ریزد!</p><p dir="rtl" align="justify">پیشنهاد شما به منظور مقابله با آنان که ادعا می‌کنند «ارشاد در سطح شهر، به‌طور سلیقه‌ای انجام می‌شود» چیست؟<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; الف) آن‌ها هم ارشاد شوند که دیگر از این غلط‌ها نکنند پدرسوخته‌ها!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) کتک عزیزم، کتک!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ج) باید باتوم را فرو کرد داخل &#8230; داخل &#8230; م‌م‌م‌م‌، آهان! داخل چشمشان!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) همزمان شدن هر سه گزینه، کارکرد بهینه دارد!</p><p dir="rtl" align="justify">چرا گشت ارشاد باید آن دختر را بگیرد؟<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; الف) چون گندش را درآورده؛ دو ساعت است آن پسر را علاف خودش کرده و شماره‌اش را نمی‌گیرد!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) چون اگر گشت ارشاد نگیرد، پس‌فردا یکی دیگر می‌گیردش!<br />&nbsp; &nbsp;&nbsp;ج) برای این‌که اثبات وجود کند!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) چون دختر باید درس بخواند، می‌آید داخل خیابان چه بشود؟ دموکراسی هم حدی دارد! دِهَه!</p><p dir="rtl" align="justify"><font color="#000066">پی‌نوشت:<br /></font>پاسخ صحیح تمام سؤالات، گزینه‌ی «د» بود. خوشبختانه آی‌پی‌های شما عزیزان موجود است و تمام کسانی که گزینه‌ی دیگری را انتخاب کرده‌اند به قید قرعه شناسایی و ارشاد خواهند گردید! در ضمن هیچ راه فراری هم وجود ندارد، الآن کاملاً در محاصره هستید. فکر کردید شهر هرت است که هر گزینه‌ای را که دلتان خواست انتخاب کنید یا برای خودتان همین‌جوری شانسی جواب بدهید؟!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=212"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/04/12/%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8e%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>گل بی‎خار خداست!</title><link>http://golabi.net/1388/04/11/%da%af%d9%84-%d8%a8%db%8c%e2%80%8e%d8%ae%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link> <comments>http://golabi.net/1388/04/11/%da%af%d9%84-%d8%a8%db%8c%e2%80%8e%d8%ae%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments> <pubDate>Thu, 02 Jul 2009 16:06:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[فعلاً بدون دسته!]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/04/11/%da%af%d9%84-%d8%a8%db%8c%e2%80%8e%d8%ae%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</guid> <description><![CDATA[این پست را در مورد افتخاراتم نوشته بودم اما در زندگی همه‌مان مواردی‌ست که در مقاطع زمانی مختلف مایه‌ی خجالت، سرافکندگی یا آبروریزی بوده یا هستند! بد ندیدم لیستی هم از آن‌ها بنویسم برای دوستانی که من را یک خودشیفته‌ی تمام عیار دانسته‌اند، بالاخره آن‌ها هم دل دارند! موارد حیوانی:۱٫&#160;&#160;&#160;تا هفت هشت سالگی قورباغه و لاک‌پشت [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><a href="http://golabi-life.blogfa.com/post-9.aspx" target="_blank"><font color="#660000">این پست</font></a> را در مورد افتخاراتم نوشته بودم اما در زندگی همه‌مان مواردی‌ست که در مقاطع زمانی مختلف مایه‌ی خجالت، سرافکندگی یا آبروریزی بوده یا هستند! بد ندیدم لیستی هم از آن‌ها بنویسم برای دوستانی که من را یک خودشیفته‌ی تمام عیار دانسته‌اند، بالاخره آن‌ها هم دل دارند!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد حیوانی:<br />۱٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;تا هفت هشت سالگی قورباغه و لاک‌پشت را با هم اشتباه می‌گرفتم!<br />۲٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;تا زمانی که مدرسه نرفته بودم به گوساله می‌گفتم بچه گاو یا گاو کوچولو!<br />۳٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;هیچ‎وقت نفهمیدم مرغ‎ها چگونه باردار می‌شوند! (لطفاً در کامنت‌هایتان این موضوع را برایم روشن کنید چون سال‌هاست در خماری به سر می‎برم!)</p><p dir="rtl" align="justify">موارد رفاقتی:<br />۴٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;تمام دوستان واقعی‌ام بدون استثنا از من بزرگ‌ترند!<br />۵٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;یکی از صمیمی‌ترین دوستانم در دانشگاه آن‌قدر مشروط شد که اخراجش کردند! فکر کنم ظرف ۱۰ ترم، روی هم رفته ۷۰ واحد هم پاس نکرد!<br />۶٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;در دانشگاه دوستی داشتم که وقتی دختری را در خیابان می‌دید خیلی حرف‌های زشتی می‌زد که البته به نظر خودش حرف‌های بامزه‌ای بودند! خدا را شکر ارتباطم با او به طور کامل قطع شده!<br />۷٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;خانه‌ی بغلی دانشکده‌مان چیز بود! (چی می‌گن؟! چیزه &#8230; چه جوری بگم؟) خانم‌های بد می‌رفتند آن‌جا کارهای بدی انجام می‌دادند! سرافکندگی‌اش آن‌جاست که رئیس تشکیلاتشان پیرزنی بود حدوداً هشتاد ساله و من را خیلی دوست داشت! <br />۸٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;دوست پسر احمدی‌نژاد دوست و هم‌کلاسی من است! (لطفاً سه کلمه‌ی اول این جمله را اشتباه نخوانید! منظورم این است که احمدی‌نژاد یک پسری دارد که دوست او با من دوست و هم‌کلاسی‌ست. اوووف، امیدوارم فهمیده باشید!)<br />۹٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;دوستان واقعی‌ام می‌گویند باهوش هستم و این مشخص می‌کند هوش دوستانم در سطحی‌ست که باهوششان من هستم!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد سیاسی:<br />۱۰٫&nbsp;&nbsp;در کشورم پرچم کشورهای دیگه را آتش می‌زنند و از این موضوع با افتخار یاد می‌کنند!<br />۱۱٫&nbsp;&nbsp;هیچ کدام از کشورهای اروپایی جزو کشورهای دوست و برادرمان نیستند و مدام داریم با سنگال، بورکینافاسو و ونزوئلا پیوند برادری می‌بندیم!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد مذهبی:<br />۱۲٫&nbsp;&nbsp;راهنمایی که بودم سر صف قرآن می‌خواندم، یک خط را جا انداختم! تا این‌جایش اشکالی ندارد اما نمی‌دانم چرا وقتی بلافاصله گفتم ببخشید و از اول خواندم، همه خندیدند! دیگر هم نگذاشتند قرآن بخوانم!<br />۱۳٫&nbsp;&nbsp;تا چند سال نمی‌دانستم امام محمدتقی امام نهم است یا دهم و ایشان را با امام علی‌النقی اشتباه می‌کردم! البته آن چند سال و این آبروریزی هم‌چنان ادامه دارد!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد علمی:<br />۱۴٫&nbsp;&nbsp;یک بار انشا را شدم هشت! موضوع انشا این بود که هر چه در مورد امام حسین می‌دانید بنویسید! (ضمناً این مورد علمی مذهبی‌ست!)<br />۱۵٫&nbsp;&nbsp;معلم فیزیک دبیرستانم را با گچ زدم، فهمید! تا آخر ترم سر کلاس راهم نداد!<br />۱۶٫&nbsp;&nbsp;یک بار به یکی از استادهای دانشگاه فحش ناموسی دادم، پشت سرم بود! (کارم علمی نبود اما محیطش که علمی بود!)<br />۱۷٫&nbsp;&nbsp;آخرین واحدی که در دانشگاه پاس کردم شیمی بود!<br />۱۸٫&nbsp;&nbsp;یادتان هست که گفته بودم در کنکور رتبه‌ی چهارم شدم؟ یادم رفت جایزه‌اش را بگیرم!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد هنری:<br />۱۹٫&nbsp;&nbsp;خواننده‌ی مورد علاقه‌ام شهرام شب‌پره است و با داود بهبودی هم خیلی حال می‌کنم! (البته بیشتر برای شما مایه‌ی آبروریزی‌ست که خواننده‌های مورد علاقه‌تان افراد دیگری هستند!)<br />۲۰٫&nbsp;&nbsp;اگر بخواهم آهنگ خارجی گوش کنم آکوآ را انتخاب می‌کنم!<br />۲۱٫&nbsp;&nbsp;اگر بگویند بین پاپ و جسیکا آلبا می‌خواهی با کدامشان شام بخوری دومی را انتخاب می‌کنم! کلاً گزینه‌ی اول هر چه باشد من این گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کنم! (توضیح: لطفاً گزینه‌ی اول مادام گلابی نباشد یا اگر هست با گزینه‌ی دوم جابجا شود! آخ ماااادر جان!)<br />۲۲٫&nbsp;&nbsp;عاشق پرین و سفیدبرفی بوده‌ام! (ربطش به هنز در این است که این خارجی‌ها واقعاً هنرمند هستند که توانستند این‌ها را در سنین کودکی به جای آدم واقعی به خورد من بدهند!)<br />۲۳٫&nbsp;&nbsp;وقتی فیلم سینمایی کلاه قرمزی را در دوران کودکی دیدم خیلی گریه کردم!<br />۲۴٫&nbsp;&nbsp;در ضمن یک بار هم به خاطر ندیدن کارتون فوتبالیست‌ها گریه کردم! بعدها فهمیدم در آن قسمتی که ندیدم، توپ عملاً حدود چند سانت جلو رفته و چیز خاصی را از دست نداده‌ام! در قسمت بعدی هم توپ مذکور چند سانت دیگر جلو رفت!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد ورزشی:<br />۲۵٫&nbsp;&nbsp;تمام فک و فامیلمان استقلالی هستند!<br />۲۶٫&nbsp;&nbsp;تیم محبوب من، منچستریونایتد، همین چند روز پیش مؤفق شد با چهار گل تیم لیورپول را شکست بخورد!<br />۲۷٫&nbsp;&nbsp;یک زمانی خیلی علی دایی را دوست داشتم!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد وبلاگی:<br />۲۸٫&nbsp;&nbsp;در یکی از پست‌هایم به اشتباه جای موسیو گلابی اسم واقعی‌ام را نوشتم و تا چند ساعت هم همان‌طور ماند!<br />۲۹٫&nbsp;&nbsp;یک پستی نوشته بودم تحت عنوان «من، محسن و تجاوز به عنف» اما بعضی‌ها پی‌نوشتش را نخواندند!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد ادبی:<br />۳۰٫&nbsp;&nbsp;صد سال تنهایی را فقط تا صفحه‌ی پنجاه توانستم تحمل کنم و هیچ‌وقت هم کتابی از گابریل گارسیا مارکز نخوانده‌ام!<br />۳۱٫&nbsp;&nbsp;از آلبر کامو هم همین‌طور!<br />۳۲٫&nbsp;&nbsp;کتاب‌های دانیل استیل، فهیمه رحیمی و م. مؤدب‌پور را خوانده‌ام! خواندن این کتاب‌ها را به تمام دختران دبیرستانی هم پیشنهاد می‌کنم!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد متفرقه:<br />۳۳٫&nbsp;&nbsp;امتحان آیین‌نامه را یک بار رد شده‌ام!<br />۳۴٫&nbsp;&nbsp;یکی از همسایه‌هایمان در کار قاچاق مشروب بود، یک شب آمدند جور و پلاسش را جمع کردند!<br />۳۵٫&nbsp;&nbsp;علی‌رغم این‌که خرس گنده‌ای هستم تا پارسال به دسته کلیدم یک عروسک جوجه‌تیغی آویزان بود! بیژن نام داشت و همه‌ی دوستانم به آن احترام می‌گذاشتند، یادش به خیر!<br />۳۶٫&nbsp;&nbsp;یک روز در تخته چهار پنج بار پشت سر هم جفت شش آوردم و دوستم فکر کرد من فقط با تاس می‌برم!<br />۳۷٫&nbsp;&nbsp;در تنبلی چندین و چند سور به مرحوم حسن کچل زده‌ام!<br />۳۸٫&nbsp;&nbsp;با این‌که مدت‌هاست هواپیمای آتاری و قارچ‌خور بازی نکرده‌ام ولی بازی‌های محبوب من هستند!<br />۳۹٫&nbsp;&nbsp;یک بار با یکی دعوا کردم و شدیداً در حال کتک خوردن بودم. خدا رو شکر دوستم از راه رسید و او هم مشغول کتک خوردن شد تا من قدری استراحت کنم! برادرم چند دقیقه بعد آمد و طرف را له کرد!<br />۴۰٫&nbsp;&nbsp;در زمینه‌ی شناخت تهران بسیار خنگ هستم و نمی‌توانم در خیابان مسیریابی کنم!<br />۴۱٫&nbsp;&nbsp;یک بار آن‌قدر حرص مادرم را در آوردم که من را با دسته‌ی مگس‌کش به شدت زد! دسته‌ی مگس‌کش بعد از دو سه ضربه شکست که این اتفاق نه به‌خاطر قدرت بدنی بنده بلکه از شدت ضربات آن بزرگوار بود!</p><p dir="rtl" align="justify">موارد خانوادگی:<br />۴۲٫&nbsp;&nbsp;دو ماه آخر زمستان، شومینه‌ی خانه‌مان روشن نمی‌شد و هیچ‌کس هم اقدامی برای درست کردنش نمی‌کرد. همه‌مان هم به شکل نوبتی سرما می‌خوردیم! ما خانواده‌ی قماربازی نیستیم ولی سور زدن به حسن کچل را خیلی دوست داریم!<br />۴۳٫&nbsp;&nbsp;برادرم با یک پسر بسیار بی‌تربیت دوست بود! این پسر همان آقایی‌ست که در بند ۳۴ در موردش نوشتم!<br />۴۴٫&nbsp;&nbsp;برادرزاده‌ام تا دو سه ماه پیش من را به اسم صدا نزده بود! البته ایشان یک ساله و نیمه هستند!</p><p dir="rtl" align="justify">۴۵٫&nbsp;&nbsp;خوانندگان وبلاگم خیلی خوششان آمده که دارم این‌ها را می‌نویسم و با اشتیاق این پست را دنبال می‌کنند! باور کنید تمام شد و حداقل فعلاً چیز دیگری به خاطرم نمی‌رسد!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=211"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/04/11/%da%af%d9%84-%d8%a8%db%8c%e2%80%8e%d8%ae%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>تذکرﺓ‌المقامات فی احوالات موسیو گلابی!</title><link>http://golabi.net/1388/04/10/%d8%aa%d8%b0%da%a9%d8%b1%ef%ba%93%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%81%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%88-%da%af%d9%84%d8%a7/</link> <comments>http://golabi.net/1388/04/10/%d8%aa%d8%b0%da%a9%d8%b1%ef%ba%93%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%81%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%88-%da%af%d9%84%d8%a7/#comments</comments> <pubDate>Tue, 30 Jun 2009 20:37:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[فعلاً بدون دسته!]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/-621/01/0-109/%d8%aa%d8%b0%da%a9%d8%b1%ef%ba%93%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%81%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%88-%da%af%d9%84%d8%a7/</guid> <description><![CDATA[آن پرسپولیسی تیر، آن با احمدی‌نژاد چون کارد و پنیر، آن مادام گلابی او را wife، آن کاتب وبلاگ «گلابی لایف»، آن ارشدخوان مدیریت صنعتی، آن آویزان‌شونده بدون هیچ دعوتی، آن قیام‌کننده علیه بازی شطرنج، آن خواننده وبلاگ دختر ترنج، آن مردک دیوانه قلابی، شیخنا و موسیونا گلابی، از جغله وبلاگ‌نویسان زمانه بود! و در [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify">آن پرسپولیسی تیر، آن با احمدی‌نژاد چون کارد و پنیر، آن مادام گلابی او را wife، آن کاتب وبلاگ «گلابی لایف»، آن ارشدخوان مدیریت صنعتی، آن آویزان‌شونده بدون هیچ دعوتی، آن قیام‌کننده علیه بازی شطرنج، آن خواننده وبلاگ دختر ترنج، آن مردک دیوانه قلابی، شیخنا و موسیونا گلابی، از جغله وبلاگ‌نویسان زمانه بود! و در شأن اوست که گفته‌اند: «ﺇنﱠ فی این بندﮤ خدا چیزاً عجیباً که لَیس فی سایر المقامات و ذالک این‌که هُوَ به نسبت سن، بین وبلاگیون، بچتاً کوچیکتاً» یعنی: این موسیو گلابی مردی به غایت بزرگ است!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در باب نامش گویند که اهل وبلاگستان او را «گلابی» گفتندی مِن باب تحصیلات آکادمیکش در مهندسی صنایع و به سبب شدت آن سختی‌ها و ریاضت‌ها که این مَرد ـ حفظه الله ـ در این راه کشیده بود! نقل است که هر گاه کسی را نفرین خواستی کند، گفتی: «خدا تو رو مهندسی صنایع کناد، چنان که قریب یک سال و اندی است که مرا کرده!»<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وی را گفتند: «چه باعث شد که روی به وبلاگ‌نویسی آوردی؟» گفتا: «آنی!» و چون ناگه همه به یاد سیرترشی و ترشی هفت‌بیجار و انواع ترشیجات فتادند، افزود: «این آنی که من گفتم آن آنی نیست که یادداشت‌های دختر ترشیده را می‌نگارد بلکه دوستی‌ست آنتیگونه‌نام که هوین‌جوری را می‌نویسد!»<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گویند چون عزم ثبت وبلاگ در پرشین‌بلاگ کرد او را ندا آمد که فردی آدرس Golabi را قبل‌تر در بلاگ پرشین اختیار کرده و بر تو پیشی گرفته! مگر خاطر او رنجیده گشت و آهی بر کشید. قضا را آن فرد، آن شب به سلامت بخفت و پس از ده سال سرماخوردگی او را عارض گشت و همه کس دانستند که این از تأثیر آه آن بزرگوار بود!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گویند آن روز که در وبلاگش ننوشته بود، سیزده هزار مرغ، از تخم برفتند و Yahoo عجالتاً قاط بزَد و گوگل ریدر از تعجب باز ماند (دهانش!) و دمپایی پلاستیکی دو قران گران شد و خلایق را بسیاری عجایب آمد؛ که جمله از اسرار است و ذکر آن نشاید!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; روزی از وبلاگ‌نویسی، سخت به تنگ آمده بود. بر سبیل تبری گفت: «اگر کسی را بضاعت بودی، من این خرقه وبلاگ‌نویسی به دو جو بفروختیمی.» کسی آن‌جا بود؛ در حال دو جو بداد. موسیو بگفت: «نادان وبلاگ‌نویسی که تو باشی! ما دو جو «اورانیوم غنی‌شده» قصد کرده بودیم وگرنه خرقه وبلاگ‌نویسی را در نزد ما این اندازه قرب و اعتبار هست!»<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; «شیخ محمد منوچ»، از دوستان قدیمی‌اش گوید که مکان‌ها با او برفتم و کرامت‌ها از او بدیدم. یکی آن‌که دانشگاه در او نظر کردم، از همه فنچول‌تر بود و من به تعجب می‌نگریستم! گفت: «یا محمد! این کرامت ما با کسی مگوی.» گفتم: «چشم!»<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مناقب او بسیار است و محامد او بی‌شمار! نقل است که در اجماع اصحاب‌الفنون از غیب حاضر شده، یک کلام فرمود. و آن کلام که از او صادر شد، ده تن مدهوش گشتند و چند تن خود را مضروب کردند از هیبت آن کلام. و دیگر هیچ نگفت و آن کلام چنین بود: «الجسیکا آلبا، عشقنا!» و چون این کلام گفت مرغان آمدند و آسمان سیاه شد و هزار و هفتصد و ده ترسا و جهود و گبر مسلمان شدند و زنارها بریدند و نعره زدند.<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; او را پرسیدند تو را چه شده که هیلاری داف با آن همه مراتبش در دافیت را رها کرده‌ای و چسبیده‌ای به جسیکای آلبا؟ گفت: «از نام اینان قضاوت نکن و اصل جنس را بنگر که گرچه اولی فامیلی‌اش داف است ولی همانا داف واقعی این دومی‌ست!» و چون بدید که تمام مریدان از درک جمله‌اش عاجز مانده‌اند، فی‌الفور افزود: «فعل اشخاص را با نامشان یکسان نپندارید که فی‌المثل «منتظر زیدی» اسمش انحراف‌آمیز و بی‌ناموسی‌ست اما لنگه کفش پرت می‌کند به سمت بوش مستکبر به چه قشنگی و باناموس‌تر از او در جهان، مادر نزاید!»<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نقل است که فیلم Awake با بازی جسیکا را همراه مادام گلابی می‌دید و نگاه‌های اون‌جوری به جسیکایش می‌انداخت! چون نگاه چپ چپ مادام را بدید و اوضاع را خیلی خیط بیافت گفت مادام که این مادام باشد جواهرات هالیوودی مرا به کار نیایند و با دستانش مادام گلابی را نشان داد! و هیچ کس در نیافت که سوی انگشتش به آلبا بوده است!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و چون آهنگ رفتن از پرشین‌بلاگ کرد، می‌گریست و می‌گفت: «از این همه چرند و پرندیاتی که نوشتیم و بر جای گذاشتیم لااقل چیزی به ما ندادید تا با خود ببریم؛ حداقل آرشیوی، کوفتی، زهر ماری!» پس اصحاب را به مشاهده این حال، رقتی و عبرتی حاصل آمد و دانستند که جهان غدار را بر اوتاد و ابرار ـ رحمه الله علیهم ـ التفاتی نیست! تا باد چنین بادا &#8230;</p><p dir="rtl" align="justify"><font color="#000066">پی‌نوشت:<br /></font>۱٫&nbsp;&nbsp;&nbsp; خودم هم می‌دانم در زبان عربی حرف «گ»&nbsp;نداریم و آن جمله‌ی عربی در اوایل مطلب، یک‌جورهایی مشکل دارد! [بعداً اضافه شد: «چ» هم نداریم!]<br />۲٫&nbsp;&nbsp;&nbsp; با تشکر از ابوالفضل زرویی نصرآباد و سید ابراهیم نبوی بابت برداشت‌های آزادم و با پوزش فراوان از شیخ فریدالدین عطار نیشابوری!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=227"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/04/10/%d8%aa%d8%b0%da%a9%d8%b1%ef%ba%93%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%81%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%88-%da%af%d9%84%d8%a7/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>دستم به دامنت! جورابت را بپوش، بستنی‌ات را لیس بزن!</title><link>http://golabi.net/1388/04/10/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa-%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%be%d9%88%d8%b4%d8%8c-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d8%a7/</link> <comments>http://golabi.net/1388/04/10/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa-%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%be%d9%88%d8%b4%d8%8c-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d8%a7/#comments</comments> <pubDate>Wed, 01 Jul 2009 16:37:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[فعلاً بدون دسته!]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/04/10/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa-%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%be%d9%88%d8%b4%d8%8c-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d8%a7/</guid> <description><![CDATA[برای من، بررسی آمار وبلاگ کاری به غایت باشکوه، بامزه و صد البته بی‌ناموسی‌ست! توضیح جنبه‌های بامزگی و باشکوه بودنش باشد برای بعد؛ فعلاً می‌خواهم در مورد بخش بی‌ناموسی‌اش برایتان بنویسم! البته می‌دانم که شما هم حتماً ته دلتان از این‌که از دو بخش اولش صرف‌نظر کرده‌ام خوشحال شدید، تعارف که نداریم!&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; فقط یک مشکلی [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify">برای من، بررسی آمار وبلاگ کاری به غایت باشکوه، بامزه و صد البته بی‌ناموسی‌ست! توضیح جنبه‌های بامزگی و باشکوه بودنش باشد برای بعد؛ فعلاً می‌خواهم در مورد بخش بی‌ناموسی‌اش برایتان بنویسم! البته می‌دانم که شما هم حتماً ته دلتان از این‌که از دو بخش اولش صرف‌نظر کرده‌ام خوشحال شدید، تعارف که نداریم!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فقط یک مشکلی این وسط هست و آن هم این‌که نمی‌دانم چه جوری در موردش بنویسم! دست خودم که نیست بابا جان! حیا اجازه نمی‌دهد و مرتباً دارد مانع می‌شود! به جان شما نباشد نیم ساعت است همین‌جوری زل زده‌ام به مانیتور و دستم به نوشتن نمی‌رود! مرتب سرخ و سفید می‌شوم و نمی‌توانم چهار کلمه‌ی قبیحه را این‌جا بنویسم! حالا اگر بگویید چهل صفحه در باب تعلیمات دینی بنویس می‌نویسم‌ها اما نمی‌دانم چرا پای حرف‌های زشت که وسط می‌آید رسماً لال می‌شوم! این حجب ذاتی دارد من را خفه می‌کند! اصلاً چرا دارم این‌ها را توضیح می‌دهم؟ خودتان که بهتر من را می‌شناسید! ولی ناراحت نشوید، به خاطر شما هم که شده می‎نویسم! فکر می‌کنم یک‌هو که شروع کنم هم خجالتم می‌ریزد هم شما معطل آن شرم معروف من نمی‌شوید! پس خدایا به امید تو &#8230;<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; راستش نمی‌دانم چرا هر جا که یک کار بی‌ناموسی انجام می‌شود بنده هم حضوری نسبتاً فعال دارم! یک پدیده‌ای به اسم igoogle مدتی‌ست یک سری آمار و ارقام را به رخم می‌کشد! مثلاً می‌گوید اگر عبارت «بکن داخل» را در گوگل جستجو کنی وبلاگت در رده‌ی سوم قرار می‌گیرد و یا مثلاً جستجوی «داستان‌های حال کردن» همانا و وبلاگت در صدر رنکینگ جهانی همانا! البته یک سری چیزهای دیگر هم می‌گوید که گویا در آن‌ها هم تمام مدال‌ها رو درو کرده‌ام! چیزهایی که واقعاً بدند! آن‌قدر بد که برای من هم بدآموزی دارد و وقتی نشانشان می‌دهد فوراً چشمم را می‌بندم! البته یک بار خیلی کنجکاوی کردم و توانستم کلمه‌ی اولش را ببینم! شاید بزرگ‌تر که شدم و سنم اجازه داد یک‌بار جرأت کنم و چشمم را تا آخرش باز نگه دارم اما فعلاً می‌دانم که کلمه‌ی اولش «فرو»ست! امیدوارم بعدها ببینم چیزی در مایه‌های فرو نشاندن آتش خشم و این‌جور چیزها بوده! حداقلش آن‌وقت می‌توانید به خودتان ببالید که خواننده‌ی وبلاگ آدم متشخصی مثل من هستید!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حالا این‌ها به کنار، یک سایت ایرانی هم هست که میان سایت‌ها و وبلاگ‌های ایرانی جستجو می‌کند! اگر بگویم روزانه صدها نفر دروغ گفته‌ام اما خداییش هر چند روزی ده بیست نفر از آن‌جا به وبلاگ من می‌رسند که همه‌شان هم دنبال عبارت «لیسیدن جوراب» بوده‌اند! «لیسیدن بستنی» را شنیده‌ام، «پوشیدن جوراب» را هم همین‌طور ولی این ترکیب انصافاً خیلی خفن است!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آن اوایل به این فکر می‌کردم چرا هیچ‌کس با عبارت «پوشیدن بستنی» به وبلاگ من نمی‌رسد؛ مگر نه این‌که این ترکیب هم به همان اندازه خفن است؟! البته یک وقت پیش خودتان فکر نکنید این موسیو گلابی عجب آدم گاگولی‌ست! خودم جواب سؤالم را می‌دانم اما راستش از نظر من «پوشیدن بستنی» از «لیسیدن جوراب» شهوت‌انگیزتر است!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حالا هر چه می‌گذرد بیشتر دارم از خودم ناامید می‌شوم و احساس می‌کنم یحتمل مشکل از من است! وقتی این همه آدم این عبارت را جستجو می‌کنند حتماً لذت‌بخش است دیگر! نکند بیلی چیزی به کمرم خورده و خودم خبر ندارم! نکند مثل این فاحشه‌ها که لذت نمی‌برند و بی‌خودی داد و هوار راه می‌اندازند روزی بشود که من هم از سر اجبار جوراب کسی را بلیسم و بی‌خودی احساس شعف از خودم نشان بدهم! وای، بلا به دور! خیلی دردناک است حتی وقتی فکرش را هم می‌کنم که می‌شود از این موضوع لذت برد! احتمالاً اگر مجبور باشم بی‌خودی بگویم «آه چه لذت‌بخش!» و فیلم بازی کنم می‌دهم اخته‌ام کنند که اصلاً فیلم‌نامه را ندهند دستم!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جان هر کس که دوست دارید اگر این کار، واقعاً کار دلپذیری‌ست به رویم نیاورید! جورابش هر چه می‌خواهد باشد، جوراب چینی یا جوراب نایک اصل یا از این جوراب کوچولوها (که نمی‌دانم اسمش چیست!) فرقی ندارد! تو اصلاً بگو جوراب شلواری، جان شما راه ندارد!!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اَه اَه! مرده‌شور این جستجوهای کوفتی را ببرد! مرده‌شور این گوگل و متعلقاتش را ببرد که هر روز من را یک‌جوری بازی می‌دهد! مرده‌شور چیزی را ببرد که با این حال خراب، من را کشانده این‌جا و باعث شده یک پست بنویسم که این‌جوری‌ست! اصلاً مرده‌شور پستم را ببرد، وبلاگم را هم رویش ببرد که راحت شوم!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وقتی آدم می‌تواند فیلش را یک مقدار در صفحه‌ی شطرنج جلو ببرد و طرف را کیش و مات کند دیگر چه نیازی به لیسیدن جوراب و این خزعبلات است! تن آدم مورمور و پوست آدم دون‌دون می‌شود! خداییش نمی‌توانم پستم را بیشتر از این ادامه بدهم، نمی‌دانم چرا هی فکرم می‌رود سمت بوی جوراب! ایش‌ش‌ش‌ش!!!</p><p dir="rtl" align="justify"><font color="#000066">پی‌نوشت:<br /></font>۱٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;اولش گفته بودم که افراد زیر ۱۸ سال نخوانند؟! انگار یادم رفته بود اعلام کنم! حواسم پرت شده بود، فکر می‌کردم مثل این فیلم‌ها باید زیرش رده‌ی سنی را مشخص کنم! هوش و حواس که نمی‌گذارند برای آدم!<br />۲٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;خیلی دوست دارم بفهمم کدام‌یک از خلایق با جستجوی «چرا مرغ عشق خودش را به یه جا آویزون میکند» به وبلاگ من رسیده! نه برای این‌که اصولاً پیدا کردن پاسخ برای این سؤال به این‌شکل ممکن نیست، بیشتر برای این‌که بفهمم چرا قسمتی از جمله‌اش محاوره‌ای و بخش دیگرش رسمی‌ست! نمی‌دانم باید «میکند»ش را باور کنم یا «آویزون»ش را!<br />۳٫&nbsp;&nbsp;&nbsp; اگر یک روزی جسیکا آلبا فارسی یاد گرفت و اسمش را در اینترنت سرچید مطمئنم وبلاگم در رده‌ی دو میلیاردم هم قرار نمی‌گیرد تا از عشق من آگاه شود! شانس که نداریم، والا!<br />۴٫&nbsp;&nbsp;&nbsp; قول می‌دهم این آخرین پی‌نوشت این پستم باشد! راستش یک سؤالی دارم! اگر شما یکی از آن‌هایی هستید که با جستجوی «لیسیدن جوراب» به این وبلاگ رسیده بودید و یا رسیده‌اید، یک کامنت بگذارید و بگویید چرا! لطفاً خصوصی بگویید چون درست نیست که چهار نفر دیگر هم بشنوند! این‌جا همه‌جور آدمی رد می‌شود و خبر موثق دارم که روزانه چندین آدم حسابی این‌جا را می‌خوانند!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=210"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/04/10/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa-%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%be%d9%88%d8%b4%d8%8c-%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d9%86%db%8c%e2%80%8c%d8%a7/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>77</slash:comments> </item> <item><title>سخنی چند با کامنت‎گذارانی چند!</title><link>http://golabi.net/1388/04/09/%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa%e2%80%8e%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af/</link> <comments>http://golabi.net/1388/04/09/%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa%e2%80%8e%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af/#comments</comments> <pubDate>Mon, 29 Jun 2009 20:40:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[فعلاً بدون دسته!]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/04/09/%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa%e2%80%8e%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af/</guid> <description><![CDATA[۱٫&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;در این‌که بسیاری از شما به من لطف دارید و دلتان نمی‌خواهد کسی به من آزاری برساند شک ندارم اما وقتی یکی به من توهین می‌کند درست نیست که شما هم به او توهین کنید و دوباره او به من توهین کند و باز هم شما به او توهین کنید و باز هم او به [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify">۱٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;در این‌که بسیاری از شما به من لطف دارید و دلتان نمی‌خواهد کسی به من آزاری برساند شک ندارم اما وقتی یکی به من توهین می‌کند درست نیست که شما هم به او توهین کنید و دوباره او به من توهین کند و باز هم شما به او توهین کنید و باز هم او به من توهین کند. شما هم که دیگر نیستید جوابش را بدهید در نتیجه عرصه را خالی می‌بیند و جهت محکم‌کاری دوباره به من توهین می‌کند! چرا فکر می‌کنید که من دلم غنج می‌زند تا در جواب حرف‌هایتان به من فحش بدهند؟! باز اگر فحشش را شما می‌خوردید یک چیزی! خداییش دل آدم می‌سوزد، سایر اعضای بدن که جای خود دارند!<br />۲٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;بله، من می‌دانم که بعضی از شما فحش‌های زیادی بلد هستید اما همه که این را نمی‌دانند. چه اصراری هست که دیگران را هم در جریان این موضوع قرار دهید؟! یک آقایی چند شب پیش می‌گفت که «ادب مرد به ز دولت اوست» یعنی شما ممکن است دولت‌مرد باشید و اصلاً صاحب دولت هم باشید که این در جای خودش خیلی خوب است اما اگر ادب نداشته باشید دولتتان سه شاهی هم نمی‌ارزد، کما این‌که &#8230; بگذریم!<br />۳٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;من وبلاگ خوبی دارم، شما هم وبلاگ خوبی دارید اما لازم نیست این قضیه را برای هم تکرار کنیم.<br />۴٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;نمایش کامنت‌ها در این وبلاگ نیاز به این دارد که آن‌ها را بخوانم و اگر مشکلی نداشت تأییدشان کنم در نتیجه وقتی کامنتتان را می‌بینید یعنی آن را خوانده‌ام و ضمن تشکر از لطفتان و وقتی که گذاشته‌اید آن را تأیید کرده‌ام. جواب ندادن به کامنت‌هایتان به این معنی نیست که برایم مهم نبوده‌اید یا مشابه این، بلکه به این معنی است که وقت نمی‌کنم جواب محبت همه‌ی شما را تک‌تک و با رعایت تمام موازین شرعی بدهم.<br />۵٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;این‌که فلان وبلاگ‌نویس فلان کار را کرد دخلی به من ندارد. پایش بیفتد من کارهای خودم را هم به گردن دیگران می‌اندازم، کارهای دیگران که اساساً جای خود دارد!<br />۶٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;وقتی من می‌نویسم «دانیال و نازگل، روی‌هم‌رفته آدم‌های خوبی هستند» لازم نیست توضیح بدهید که این جمله یعنی «دانیال و نازگل، در مجموع آدم‌های خوبی هستند»! مگر معنی دیگری هم ممکن است داشته باشد؟! اگر هم داشته باشد خودم توضیح می‌دهم!<br />۷٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;سزای کلوخ‌انداز سنگ است اما گاهی این رگم قلنبه می‌شود و هوس می‌کنم جواب کلوخ را با آجر بدهم! به دوستانی که بویی از ادب نبرده‌اند و بویایی‌شان به هر دلیلی ضعیف است توصیه می‌کنم تا به جای این‌که به سمت هم کلوخ بیندازیم، محبت و مهربانی و دوستی و حرف‌های قشنگ پرتاب کنیم! نمی‌گویم از من تعریف کنید اما اگر می‌خواهید ایرادی هم بگیرید در بسته‌بندی‌های تمیز و قشنگ باشد! یک آقایی چند شب پیش می‌گفت که «ادب مرد &#8230; آهان! این را که قبلاً گفته بودم!<br />۸٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;در مواردی که لازم نیست، کامنت خصوصی نگذارید! مثل این است که جسیکا آلبا را در یک جایی ببینم و او را به یک اتاقی بکشانم و در اتاق را ببندم و با دستم هم آن را نگه دارم که کسی نتواند از بیرون بازش کند &#8230; آن وقت بگویم بازی‌ات در فلان فیلم خیلی خوب بود. کشاندن جسیکا آلبا به اتاق و بستن در و این‌ها برای موقعی‌ست که احساسات را نتوان در قالب کلمات بیان کرد! خلاصه، حتی‌المقدور کم‌تر کامنت خصوصی بگذارید!<br />۹٫&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;تمام کامنت‌ها را تأیید می‌کنم اما متن کامنت‌هایی را که به هر دلیلی از نظر من غیر قابل نمایش باشند، حذف می‌کنم و عوضش سه تا نقطه می‌گذارم که نویسنده‌اش به جای این‌که فکر کند کامنتش نرسیده، فکر کند چه چیزی نوشته که حذفش کرده‌ام!<br />۱۰٫&nbsp;&nbsp; بعضی حرف‌ها هست که به خاطرش نه تنها وبلاگم را گِل می‌گیرند بلکه خودم را هم گل می‌گیرند! نمی‌دانم جای گفتنشان کجاست اما باور کنید در بخش نظرات وبلاگ من نیست!<br />۱۱٫&nbsp;&nbsp; راستی در پایان از همین‌جا به تمام آن‌هایی که قبلاً در وبلاگم کامنت گذاشته‌اند و یا بعداً خواهند گذاشت چند آیکون گل و یک آیکون شرم و خجالت تقدیم می‌کنم، بروند حالش را ببرند!<br />۱۲٫&nbsp;&nbsp; چیز دیگری یادم نمی‌آید، فعلاً همین‌ها را داشته باشید!</p><p dir="rtl" align="justify">راستی یک چیز بی‌ربط: تعدادی از دوستان پرسیده بودند چطور است که لینک‌هایت این‌طوری‌ست و جابه‌جا می‌شود. اگر شما هم می‌خواهید قسمت پیوندهایتان را این‌شکلی کنید حتماً <a href="http://farazjoon.blogspot.com/2008/12/blog-post_30.html" target="_blank"><font color="#660000">این پست</font></a> را بخوانید، فکر می‌کنم به دردتان بخورد!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=205"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/04/09/%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa%e2%80%8e%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>وقایع اتفاقیه (شماره‎ی اول، بهار ۸۸)</title><link>http://golabi.net/1388/04/05/%d9%88%d9%82%d8%a7%db%8c%d8%b9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8e%db%8c-%d8%a7%d9%88%d9%84%d8%8c-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-88/</link> <comments>http://golabi.net/1388/04/05/%d9%88%d9%82%d8%a7%db%8c%d8%b9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8e%db%8c-%d8%a7%d9%88%d9%84%d8%8c-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-88/#comments</comments> <pubDate>Fri, 26 Jun 2009 09:01:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[فعلاً بدون دسته!]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/04/05/%d9%88%d9%82%d8%a7%db%8c%d8%b9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8e%db%8c-%d8%a7%d9%88%d9%84%d8%8c-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-88/</guid> <description><![CDATA[واقعیتش را بخواهید اتفاقات سه ماهه‌ی اخیر را درست به خاطر ندارم. اگر می‌دانستم قرار است چنین چیزی بنویسم حتماً اتفاقات مهم را از همان فروردین، یک گوشه‌ای ثبت می‌کردم. به هر حال از دفعه‌ی بعد این مشکل را نخواهم داشت! ۲۱ فروردین: به مادام گلابی می‌گویم که وبلاگ دارم. او نمی‌گوید وبلاگ دارد. نه تنها [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify">واقعیتش را بخواهید اتفاقات سه ماهه‌ی اخیر را درست به خاطر ندارم. اگر می‌دانستم قرار است چنین چیزی بنویسم حتماً اتفاقات مهم را از همان فروردین، یک گوشه‌ای ثبت می‌کردم. به هر حال از دفعه‌ی بعد این مشکل را نخواهم داشت!</p><p dir="rtl" align="justify">۲۱ فروردین: به مادام گلابی می‌گویم که وبلاگ دارم. او نمی‌گوید وبلاگ دارد. نه تنها این را نمی‌گوید بلکه کلاً چیزی نمی‌گوید! حرف‌هایمان بوی ناراحتی نمی‌دهد چون اصولاً حرف خاصی در آن لحظات نمی‌زنیم! من می‌روم خانه‌مان، او هم می‌رود خانه‌ی خودشان. بعدش من می‌آیم به خانه‌ی مجازی خودم، او هم می‌آید خانه‌ی مجازی من. دوباره گل می‌گوییم و گل می‌شنویم. یک پست می‌گذارم و تیتر می‌زنم به کلبه‌ی عشق ما خوش آمدید. خوانندگان وبلاگم دست می‌زنند و هورا می‌کشند؛ خیلی هم هورا می‌کشند. همین‌جوری تا دو ماه و یک روز بعدش هورا می‌کشند و یک‌دفعه ساکت می‌شوند. حق دارند که ساکت شوند. استاندارد خوشحالی درباره‌ی چنین چیزی در سراسر جهان حداکثر دو ماه و یک روز است!</p><p dir="rtl" align="justify">۶ اردیبهشت: استقلال، قهرمان لیگ ایران می‌شود. استقلالی‌ها مسخره‌ام می‌کنند و برایم شکلک در می‌آورند. به همه‌شان لبخند می‌زنم، قهرمانی‌شان را تبریک می‌گویم و اعلام می‌کنم که به آن‌ها علاقه‌مندم. این جمله‌ی آخر را با جدیت تمام می‌گویم اما آن‌ها جدی نمی‌گیرند. اصولاً چند وقت است که فقط خودم، خودم را جدی می‌گیرم!</p><p dir="rtl" align="justify">۲۱ اردیبهشت: سریال معرفی نامزدهای انتخاباتی را در وبلاگم آغاز می‌کنم. قول می‌دهم قسمت‌های بعدی سریال را به زودی بنویسم اما دیگر نمی‌نویسم. چند روز می‌گذرد. نسیم و تبسم و صنوبر و سروناز کامنت می‌گذارند که چرا قسمت‌های بعدی را نمی‌نویسی. به روی خودم نمی‌آورم. دوباره چند روز می‌گذرد. (از وقتی یادم هست روزها اساساً دارند می‌گذرند!) نسیم و تبسم و صنوبر و سروناز دوباره کامنت می‌گذارند که قسمت‌های بعدی چی شد؟ خودم را نمی‌بازم، به آسمان نگاه می‌کنم و سوت می‌زنم! یک ماه و یک روز می‌گذرد و دیگر کسی چیزی نمی‌گوید. من هم دیگر سوت نمی‌زنم بلکه می‌روم توی خیابان بوق می‌زنم. دلیل بوق زدنم را بعداً می‌گویم!</p><p dir="rtl" align="justify">۱ خرداد: جشن پرشین‌بلاگ برگزار می‌شود. من کماکان در پرشین‌بلاگ وبلاگ دارم اما در جشن شرکت نمی‌کنم. تمام کسانی که در بلاگفا وبلاگ دارند در جشن حاضرند. بلاگرهای بلاگ‌اسکای و میهن‌بلاگ و بلاگ‌اسپات و سایر سرویس‌دهنده‌ها هم همین‌طور. چند هزار نفر در جشن شرکت می‌کنند که دو نفرشان در پرشین‌بلاگ می‌نویسند. آن دو نفر هم مجبور شده‌اند که بیایند. از مدیران پرشین‌بلاگ هستند! با خودم می‌گویم بد نیست از دفعه‌ی بعد، من هم در این‌جور جشن‌ها شرکت کنم در نتیجه خودم را برای ورود به بلاگفا گرم می‌کنم!</p><p dir="rtl" align="justify">۶ خرداد: بالاخره نوبت به فینال باشگاه‌های اروپا می‌رسد. شب‌گیر طرفدار بارسلوناست و من طرفدار منچستریونایتد. از مواضعمان کوتاه نمی‌آییم و کَل‌کَل می‌کنیم. خدا را شکر یکی دو هزار کیلومتر از هم فاصله داریم. اگر نزدیک‌تر بودیم چه بسا به خاطر تیم‌هایمان، دست به یقه هم می‌شدیم! در نیمه‌ی اول یک گل می‌خوریم. بین دو نیمه، شب‌گیر زنگ می‌زند و کُری می‌خواند. من هم می‌خوانم. خوش‌صداتر هستم! در نیمه‌ی دوم منچستریونایتد مؤفق می‌شود گل دوم را هم بخورد! پس از بازی به او زنگ می‌زنم و ضمن تبریک به مناسبت قهرمانی تیمش، می‌گویم که به او علاقه‌مندم. او هم ابراز علاقه می‌کند. جفتمان جدی می‌گوییم و جفتمان باور نمی‌کنیم!</p><p dir="rtl" align="justify">۱۳ خرداد: ساعت ده و نیم شب است و دو نفر با هم مناظره می‌کنند. یکی‌شان رئیس جمهور است و یکی‌شان فکر می‌کند رئیس جمهور خواهد شد. یک سری از مفسدین اقتصادی معرفی می‌شوند. اسم خاندان هاشمی و ناطق نوری و صفایی فراهانی آورده می‌شود. اسمی از دوست من مهراد، که وقتی راهنمایی بودم خودکارم را از کیفم برداشت، نمی‌آید. عصبانی می‌شوم و تصمیم می‌گیرم به میرحسین رأی بدهم. هر کس را که می‌بینم یک ابراهیم یا سعید یا مجید را می‌شناسد که نامش در لیست مفسدین اعلام شده در مناظره نبوده است. به همین دلیل اکثرشان تصمیم می‌گیرند به میرحسین رأی بدهند. یکی از مناظره‌کننده‌ها که از قضا رئیس جمهور هم هست، به آن یکی می‌گوید که من به شما علاقه‌مندم. مردم حرفش را جدی می‌گیرند و به تبعیت از او طرفدار میرحسین می‎شوند. یک‌پارچه سبز شده‎اند. صبحانه و ناهار و شام، سبزی‌پلو می‌خورند و گهگداری خیار گاز می‌زنند. آن‎هایی هم که&nbsp;حق رأی ندارند&nbsp;کارتون «شرک» را نگاه می‌کنند!</p><p dir="rtl" align="justify">۲۲ خرداد: به همراه خانواده می‌روم و خودم را در یک حماسه‌ی درست و حسابی شریک می‌کنم. از آن حماسه‌هایی که دوستشان دارم و مشت و لگد مبسوطی‌ست در دهان استکبار جهانی. چه بسا ضربه‌ی باتومی هم باشد، یا اسپری فلفلی و یا حتی گاز اشک‌آوری. خلاصه چیزی‌ست که برای مقابله با یک جمعیت عظیم بس است، چه برسد به یک اَلِف استکبار جهانی!</p><p dir="rtl" align="justify">۲۳ خرداد: آرا را شمرده‌اند. حدود ۲۴ میلیون به یکی و ۱۳ میلیون به دیگری رأی داده‌اند. وزیر کشور اعلام می‌کند که ۱۳ میلیون به یکی و ۲۴ میلیون به دیگری رأی داده‌اند. عده‌ای اعتراض می‌کنند که رأی‌ها را اشتباه شمرده‌اید. می‌گویند نه. هیچ‌کس اعتراض نمی‌کند چرا جای «یکی» و «دیگری» را عوض کردید. امروز را همان‌طور که قبلاً گفتم فقط بوق می‌زنم. می‌گویند از روش‌ها اعتراض مدنی‌ست.</p><p dir="rtl" align="justify">۲۷ خرداد: می‌خواهیم برویم جام جهانی. باید کره‌ی جنوبی را شکست بدهیم. آشوب‌گرهای ایرانی در استادیوم هستند. یک‌سری از آن‌ها روی سکوها پرچم سبز گرفته‌اند دستشان. پنج شش نفرشان هم دستبند سبز بسته‌اند و دارند بازی می‌کنند. خود کره‌ای‌ها هم که معلوم‌الحالند؛ حتی زمین فوتبالشان را هم سبز کرده‎اند! کریمی و مهدوی‌کیا و کعبی و نکونام و شجاعی از سردسته‌های اغتشاش‌گران هستند. تیممان مساوی می‌کند و حذف می‌شویم. مطمئنم اگر بازیکنانمان به جای شکستن شیشه‌ها و آتش زدن اتوبوس‌ها، قدری تمرین می‌کردند حتماً&nbsp;بازی را می‌بردیم و می‎توانستیم صعود کنیم.</p><p dir="rtl" align="justify">۳۰ خرداد: به سمت یک خانمی تیراندازی می‌کنند و متأسفانه جانش را از دست می‌دهد. اسمش نداست. نامش را می‌گذارند ندای آزادی‌خواهی ایرانیان. ندایی که نه تنها صدایش شنیده شد بلکه نامش هم در تاریخ ماندگار شد. من هم اسمش را در فصل‌نامه‌ی وبلاگم می‌نویسم که بیشتر ماندگار شود.</p><p dir="rtl" align="justify">۳۱ خرداد: یک‌سری از آدم‌های معروف را گرفته‌اند. می‌گویند&nbsp;این‌هایی که دستگیر شده‌اند کاری نکرده‌اند. می‌خواهم بروم سر کار. پدرم می‌گوید مواظب باش وقت برمی‌گردی، توی راه، دستگیرت نکنند. می‌گویم من که کاری نکردم تا دستگیرم کنند. می‌گوید دقیقاً به همین خاطر می‌گویم که مواظب باش!</p><p dir="rtl" align="justify">و این‌چنین است که بهار به پایان می‌رسد. زیر لب می‌گویم سالی که نکوست از بهارش پیداست!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=15"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/04/05/%d9%88%d9%82%d8%a7%db%8c%d8%b9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8e%db%8c-%d8%a7%d9%88%d9%84%d8%8c-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-88/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>طنزی که نیامده رفت!</title><link>http://golabi.net/1388/04/03/%d8%b7%d9%86%d8%b2%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%b1%d9%81%d8%aa/</link> <comments>http://golabi.net/1388/04/03/%d8%b7%d9%86%d8%b2%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%b1%d9%81%d8%aa/#comments</comments> <pubDate>Tue, 23 Jun 2009 19:39:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[فعلاً بدون دسته!]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/04/03/%d8%b7%d9%86%d8%b2%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%b1%d9%81%d8%aa/</guid> <description><![CDATA[تعدادی از شما در کامنت‌های پست قبلی گفتید سکوت نکنم تا بدانید من هم با شما هستم &#8230; نمی‌دانستم سکوتم باعث می‌شود که فکر کنید با شما نیستم یا فکر نکنید با شما هستم یا هر چیز دیگری که چنین معنی مزخرفی داشته باشد!&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; به هر حال از من نخواهید که در این وضعیت، حرف‌های [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify">تعدادی از شما در کامنت‌های پست قبلی گفتید سکوت نکنم تا بدانید من هم با شما هستم &#8230; نمی‌دانستم سکوتم باعث می‌شود که فکر کنید با شما نیستم یا فکر نکنید با شما هستم یا هر چیز دیگری که چنین معنی مزخرفی داشته باشد!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به هر حال از من نخواهید که در این وضعیت، حرف‌های خنده‌دار و شیرین بزنم. مثل این است که کسی در حال شطرنج زدن باشد و از او بخواهید که برایتان آب بریزد! البته منظورم آن آبی‌ست که مایه‌ی حیات است. نه نه، منظورم آن آبی‌ست که توی لیوان می‌ریزند و روی میز رستوران‌ها می‌گذارند تا خلایق بخورند. همانی که قبضش را هر ماه به خانه‌تان می‌فرستند. (فکر می‌کنم دیگر قضیه روشن شد!)<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خلاصه در این لحظات انگار کن من همان شطرنج‌باز هستم و شما آن کسی که آب می‌خواهد و من می‌خواهم به اعصابم مسلط باشم و دعوایتان نکنم و شما هم لابد نمی‌خواهید با باتوم بر سرتان &#8230; نوازش کنم! برایم فرقی هم نمی‌کند چه کسی هستید، هر کسی&nbsp;می‎خواهید باشید. می‌دانم که زبان خوش سرتان می‌شود!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; طنز نوشتن برای روزهایی‌ست که حال آدم بهتر باشد. نیاز به حداقل یک سیر دل خوش دارد و یک ذهن کم‌دغدغه و یک سری چیزهای به درد نخور دیگر! الآن اگر ده نفر برایم عربی برقصند و دو نفر شانه‌هایم را بمالند و جسیکا آلبا هم بادم بزند یا هر غلط دیگری بکند، طنزم نمی‌آید! کسی که گفته «هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد» خودش این موضوع را می‌دانسته، برای من و تو گفته و فکر کرده حرفش توی مغزمان می‌رود! در مورد مغز من درست فکر کرده، شما را نمی‌دانم!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; این همه داستان‌سرایی کردم که چه بشود؟ عرض می‌کنم!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خواهران محترم! برادران عزیز! مادرهای گرامی! همسران ارجمند! پدرهای مهربان! خوانندگان ارجمند (اعم از طرفداران آقای احمدی‌نژاد و خس و خاشاک‌های محترمی که به&nbsp;انضمامتان چند میلیون فقره آشوب‌گر و اغتشاش‌گر هم دارید!) گل‌های باغ وبلاگستان! اگر دلتان آب می‌خواهد خب بروید بخورید، چه کار به من دارید؟ بگذارید به کارم برسم! نمی‌توانم طنز بنویسم &#8230; بخش طنزدانی بدنم خوب کار نمی‌کند و قطع شده! وقتی اس‌ام‌اس و موبایل و اینترنت و ماهواره قطع است، نمی‌دانم چطور است که از قطع شدن طنزدانی‌ام تعجب می‌کنید. من که دیگر هیچ‌وقت از قطع کردن چیزی تعجب نمی‌کنم &#8230; به قول ابراهیم رها گاهی دستی به سر و تنم می‌کشم تا دوستان، چیز جدیدی را قطع نکرده باشند!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آآآه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه، هی می‌زنم توی صحرای کربلا و متنم لحظه به لحظه دارد چرندتر می‌شود. مرده‌شور این روزها را ببرد &#8230; مطمئنم این مزخرفات بی‌ربط را هیچ‌رقمه و با هیچ چسبی نمی‌شود به یکدیگر وصل کرد &#8230; چه نوشته‎ی پراکنده و تلخی شد &#8230;<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اصلاً بگذارید همین‎طوری باشد، دیگر&nbsp;نمی‎خواهم پاکش کنم و از اول&nbsp;استارت بزنم&nbsp;&#8230; در این چند دفعه‌ای که پاک کردم و دوباره شروع به نوشتن کردم، وضعیتش بهتر نشد که هیچ، بدتر هم شد!<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دیگر حوصله‌ی نوشتن ندارم. شما هم حوصله‌ی خواندین ندارید. پس با هم تفاهم داریم &#8230; برویم به کارهای دیگرمان برسیم، تا بعد!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=13"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/04/03/%d8%b7%d9%86%d8%b2%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%b1%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>شرکت مجازی در راهپیمایی سکوت!</title><link>http://golabi.net/1388/04/01/%d8%b4%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/</link> <comments>http://golabi.net/1388/04/01/%d8%b4%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/#comments</comments> <pubDate>Sun, 21 Jun 2009 20:00:00 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[فعلاً بدون دسته!]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/1388/04/01/%d8%b4%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/</guid> <description><![CDATA[سال‎های آخر جنگ بود و به عنوان کودکی دو سه ساله، کاری به غیر از گریه کردن و شیر خوردن نداشتم! چیز زیادی از آن روزها یادم نیست، جز دو صحنه که از اولین خاطرات زندگی من است.&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; یکی از آن‌ها، کیک سه سالگی‌ام است. شکل و اندازه‌اش جوری بود که آن را در ذهنم [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><a name="OLE_LINK2"></a><a name="OLE_LINK1">سال‎های آخر جنگ بود و به عنوان کودکی دو سه ساله، کاری به غیر از گریه کردن و شیر خوردن نداشتم! چیز زیادی از آن روزها یادم نیست، جز دو صحنه که از اولین خاطرات زندگی من است.<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; یکی از آن‌ها، کیک سه سالگی‌ام است. شکل و اندازه‌اش جوری بود که آن را در ذهنم ماندگار کرده است. کیکی بود به شکل هواپیما که آن شب، بیست سی نفر را سیر کرد و شب‌های بعد، سینی‌اش به اسباب‌بازی من و برادرم تبدیل شد. آن‌قدر که با سینی‌اش خاطره دارم با کیک بیچاره‌ام خاطره ندارم!<br /></a>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; صحنه‌ی دومی که به یاد دارم قدری مبهم است. صدای موشک‌هایی که به گمانم چند کیلومتر آن‌طرف‌تر به زمین می‌خوردند و آژیری که بدجوری رو اعصاب بود. گریه می‌کردم. دلم یک بغل گرم و نرم می‌خواست و یک دست نوازش‌گر تا آرامم کند. آن‌قدر اشک می‌ریختم تا مادرم بغلم کند و برایم حرف‌های خوب بزند. من چه کم می‌فهمیدم و مادرم چقدر زیاد می‌فهمید!</p><p dir="rtl" align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حدود بیست سال از آن روزها می‌گذرد. جمعیتی به خیابان‌ها می‌روند و شعار می‌دهند. جمعیت دیگری، بالای پشت بام‌ها می‌روند و الله اکبر می‌گویند. شبکه‌های خارجی، جوانانی را نشان می‌دهند که به خاک و خون کشیده شده‌اند. مادرم نگاه می‌کند و اشک می‌ریزد.<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دلم می‌خواهد برای جبران روزهای کودکی هم که شده، مادرم را آرام کنم اما نمی‌توانم. کنارش می‌نشینم و اشک می‌ریزم و باز هم اوست که مثل آن روزها سعی می‌کند برایم حرف‌های خوب بزند و امیدوارم کند. درست است که او هنوز زیاد می‌فهمد اما آن بچه‌ی شیرخواره‌ی بیست سال پیش هم قدری بیشتر می‌فهمد. بزرگ‌تر شده‌ام. دیگر آن حرف‌های شیرین&nbsp;اثری ندارد&nbsp;و گریه‌ام را قطع نمی‌کند.<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; می‌دانم هیچ‌وقت نخواهم توانست که روزهای کودکی را جبران کنم اما روزی را می‌بینم که هیچ‌کداممان اشک نخواهیم ریخت. روزی که تمام مادر و فرزندها لبخند می‌زنند، روزی از همین روزها. صدای پایش را می‌شنوم. الآن می‌رسد. همین نزدیکی‌هاست &#8230; سکوت کنید، شما هم صدایش را می‌شنوید.</p><p dir="rtl" align="justify">سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم، ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم<br />چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات ترک خورده‌ایم<br />اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم، اگر خون دل بود ما خورده‌ایم<br />اگر دل دلیل است آورده‌ایم، اگر داغ شرط است ما برده‌ایم<br />اگر دشنه‌ی دشمنان گردنیم، اگر خنجر دوستان گرده‌ایم<br />گواهی بخواهید اینک گواه، همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم<br />دلی سربلند و سری سر به زیر، از این دست عمری به سر برده‌ایم</p><p dir="rtl" align="justify"><font color="#000066">پی‌نوشت:<br /></font>سهیل، اخبار مردمی را در <a href="http://soheil1351.blogfa.com/" target="_blank"><font color="#660000">وبلاگ عقاید یک دلقک</font></a> به بهترین شکل می‌نویسد و تا آن‌جایی که دیده‌ام سعی می‌کند تحلیلی هم بر آن‌ها داشته باشد. اخبار رسمی را در سایت‌های خبری موثق می‌نویسند. طنزم هم که نمی‌آید. دیگر چیزی برای نوشتن نمانده است. ذکر مصیبت از زبان من چه دردی را دوا می‌کند که این‌قدر بر آن اصرار دارید؟</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=12"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1388/04/01/%d8%b4%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> </channel> </rss>
<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk: basic
Page Caching using disk: enhanced (User agent is rejected)
Database Caching using disk: basic
Object Caching 3042/3085 objects using disk: basic

Served from: golabi.net @ 2012-05-17 20:52:22 -->
