مطالب منتشر شده در «فعلاً بدون دسته!»


آمریکا ما زنیم، تو دهنت می‎زنیم!

پرسش‌نامه‌ی زیر را به سفارش نیروی انتظامی تهیه کرده‌ام. گویا می‌خواهند از نظر مردم همیشه در صحنه‌ی ایران مطلع گشته و از آنان بازخور بگیرند. لطفاً با مداد نرم پاسخ دهید!

آیا بایستی هر دختری که شلوارش را داخل چکمه‌اش انداخت، ارشاد کرد؟
    الف) خیر، لابد نمی‌خواهد شلوارش کثیف شود!
    ب) بله، مگر این‌که عذرش موجه باشد؛ فی‌المثل وقتی در وسط شالیزار قدم بزند!
    ج) خیر، فقط ارشاد جواب نمی‌دهد، در صورت امکان بایستی مضروبش هم کرد!
    د) بله، نه تنها بایستی او را ارشاد کرد بلکه بایستی آن دختری که چکمه‌اش را هم می‌اندازد داخل شلوارش ارشاد کرد! اصولاً چکمه، بی‌اخلاقی می‌آورد!

آن دختر سمت چپی که دارد ریمل می‌خرد، با کدام‌یک از ارگان‌های زیر ارتباط بیشتری دارد؟
    الف) با ارگان‌های حیاتی بدن!
    ب) با ارگان‌های حمایت‌کننده از خاتمی!
    ج) با ارگان‌های استکباری که مرده‌شور ببردشان!
    د) بدون شک با هر سه مورد فوق ارتباط دارد، بهتر نیست دستگیر شود؟! 

کدام‌یک از گزینه‌های زیر را در مورد دخترانی که مانتوی کوتاه و لباس بدن‌نما می‌پوشند به برادرانمان در نیروی محترم انتظامی پیشنهاد می‌کنید؟
    الف) ارضا!
    ب) اغفال!
    ج) اگر اغفال نشد، ارعاب!
    د) ارشاد، ارشاد، ارشاد!

به نظر شما، گشت ارشاد، گرفتن دختران را چه زمانی در اولویت قرار دهد؟
    الف) زمانی که با دوست پسرشان در ماشین، مشغول شطرنج بازی کردن هستند!
    ب) زمانی که در یک کوچه‌ی تاریک به دیوار چسبیده و زیر چشمی اطراف را می‌پایند!
    ج) زمانی که کنار خیابان ایستاده و برای رانندگان، لبخند و چشمک پرتاب می‌کنند!
    د) زمانی که شال سرشان می‌کنند!

جای خالی را کامل کنید: تنها کسانی که … می‌پوشند، بایستی نرمال تلقی گردند.
    الف) لباس مارک‌دار
    ب) بوت
    ج) پیراهن رنگی
    د) لباس حامله‌گی 

کدام یک از افراد زیر در تحریک جوانان مؤثرتر است و بایستی سریعاً از سطح شهر پاک‌سازی شود؟
    الف) فیلم‌فروشی که فیلم‌های تک سی‌دی دست خلایق می‌دهد!
    ب) معتادی که داخل جوب دراز کشیده و برگ‌های درختان را می‌شمرد!
    ج) وبلاگ‌نویسی که فرت و فرت دل جوانان این مرز و بوم را با یاد جسیکا آلبا می‌لرزاند!
    د) خانم پنجاه ساله‌ای که چند تار از مویش بر اثر وزش باد بیرون می‌ریزد!

پیشنهاد شما به منظور مقابله با آنان که ادعا می‌کنند «ارشاد در سطح شهر، به‌طور سلیقه‌ای انجام می‌شود» چیست؟
    الف) آن‌ها هم ارشاد شوند که دیگر از این غلط‌ها نکنند پدرسوخته‌ها!
    ب) کتک عزیزم، کتک!
    ج) باید باتوم را فرو کرد داخل … داخل … م‌م‌م‌م‌، آهان! داخل چشمشان!
    د) همزمان شدن هر سه گزینه، کارکرد بهینه دارد!

چرا گشت ارشاد باید آن دختر را بگیرد؟
    الف) چون گندش را درآورده؛ دو ساعت است آن پسر را علاف خودش کرده و شماره‌اش را نمی‌گیرد!
    ب) چون اگر گشت ارشاد نگیرد، پس‌فردا یکی دیگر می‌گیردش!
    ج) برای این‌که اثبات وجود کند!
    د) چون دختر باید درس بخواند، می‌آید داخل خیابان چه بشود؟ دموکراسی هم حدی دارد! دِهَه!

پی‌نوشت:
پاسخ صحیح تمام سؤالات، گزینه‌ی «د» بود. خوشبختانه آی‌پی‌های شما عزیزان موجود است و تمام کسانی که گزینه‌ی دیگری را انتخاب کرده‌اند به قید قرعه شناسایی و ارشاد خواهند گردید! در ضمن هیچ راه فراری هم وجود ندارد، الآن کاملاً در محاصره هستید. فکر کردید شهر هرت است که هر گزینه‌ای را که دلتان خواست انتخاب کنید یا برای خودتان همین‌جوری شانسی جواب بدهید؟!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۹:۱۸

گل بی‎خار خداست!

این پست را در مورد افتخاراتم نوشته بودم اما در زندگی همه‌مان مواردی‌ست که در مقاطع زمانی مختلف مایه‌ی خجالت، سرافکندگی یا آبروریزی بوده یا هستند! بد ندیدم لیستی هم از آن‌ها بنویسم برای دوستانی که من را یک خودشیفته‌ی تمام عیار دانسته‌اند، بالاخره آن‌ها هم دل دارند!

موارد حیوانی:
۱٫   تا هفت هشت سالگی قورباغه و لاک‌پشت را با هم اشتباه می‌گرفتم!
۲٫   تا زمانی که مدرسه نرفته بودم به گوساله می‌گفتم بچه گاو یا گاو کوچولو!
۳٫   هیچ‎وقت نفهمیدم مرغ‎ها چگونه باردار می‌شوند! (لطفاً در کامنت‌هایتان این موضوع را برایم روشن کنید چون سال‌هاست در خماری به سر می‎برم!)

موارد رفاقتی:
۴٫   تمام دوستان واقعی‌ام بدون استثنا از من بزرگ‌ترند!
۵٫   یکی از صمیمی‌ترین دوستانم در دانشگاه آن‌قدر مشروط شد که اخراجش کردند! فکر کنم ظرف ۱۰ ترم، روی هم رفته ۷۰ واحد هم پاس نکرد!
۶٫   در دانشگاه دوستی داشتم که وقتی دختری را در خیابان می‌دید خیلی حرف‌های زشتی می‌زد که البته به نظر خودش حرف‌های بامزه‌ای بودند! خدا را شکر ارتباطم با او به طور کامل قطع شده!
۷٫   خانه‌ی بغلی دانشکده‌مان چیز بود! (چی می‌گن؟! چیزه … چه جوری بگم؟) خانم‌های بد می‌رفتند آن‌جا کارهای بدی انجام می‌دادند! سرافکندگی‌اش آن‌جاست که رئیس تشکیلاتشان پیرزنی بود حدوداً هشتاد ساله و من را خیلی دوست داشت!
۸٫   دوست پسر احمدی‌نژاد دوست و هم‌کلاسی من است! (لطفاً سه کلمه‌ی اول این جمله را اشتباه نخوانید! منظورم این است که احمدی‌نژاد یک پسری دارد که دوست او با من دوست و هم‌کلاسی‌ست. اوووف، امیدوارم فهمیده باشید!)
۹٫    دوستان واقعی‌ام می‌گویند باهوش هستم و این مشخص می‌کند هوش دوستانم در سطحی‌ست که باهوششان من هستم!

موارد سیاسی:
۱۰٫  در کشورم پرچم کشورهای دیگه را آتش می‌زنند و از این موضوع با افتخار یاد می‌کنند!
۱۱٫  هیچ کدام از کشورهای اروپایی جزو کشورهای دوست و برادرمان نیستند و مدام داریم با سنگال، بورکینافاسو و ونزوئلا پیوند برادری می‌بندیم!

موارد مذهبی:
۱۲٫  راهنمایی که بودم سر صف قرآن می‌خواندم، یک خط را جا انداختم! تا این‌جایش اشکالی ندارد اما نمی‌دانم چرا وقتی بلافاصله گفتم ببخشید و از اول خواندم، همه خندیدند! دیگر هم نگذاشتند قرآن بخوانم!
۱۳٫  تا چند سال نمی‌دانستم امام محمدتقی امام نهم است یا دهم و ایشان را با امام علی‌النقی اشتباه می‌کردم! البته آن چند سال و این آبروریزی هم‌چنان ادامه دارد!

موارد علمی:
۱۴٫  یک بار انشا را شدم هشت! موضوع انشا این بود که هر چه در مورد امام حسین می‌دانید بنویسید! (ضمناً این مورد علمی مذهبی‌ست!)
۱۵٫  معلم فیزیک دبیرستانم را با گچ زدم، فهمید! تا آخر ترم سر کلاس راهم نداد!
۱۶٫  یک بار به یکی از استادهای دانشگاه فحش ناموسی دادم، پشت سرم بود! (کارم علمی نبود اما محیطش که علمی بود!)
۱۷٫  آخرین واحدی که در دانشگاه پاس کردم شیمی بود!
۱۸٫  یادتان هست که گفته بودم در کنکور رتبه‌ی چهارم شدم؟ یادم رفت جایزه‌اش را بگیرم!

موارد هنری:
۱۹٫  خواننده‌ی مورد علاقه‌ام شهرام شب‌پره است و با داود بهبودی هم خیلی حال می‌کنم! (البته بیشتر برای شما مایه‌ی آبروریزی‌ست که خواننده‌های مورد علاقه‌تان افراد دیگری هستند!)
۲۰٫  اگر بخواهم آهنگ خارجی گوش کنم آکوآ را انتخاب می‌کنم!
۲۱٫  اگر بگویند بین پاپ و جسیکا آلبا می‌خواهی با کدامشان شام بخوری دومی را انتخاب می‌کنم! کلاً گزینه‌ی اول هر چه باشد من این گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کنم! (توضیح: لطفاً گزینه‌ی اول مادام گلابی نباشد یا اگر هست با گزینه‌ی دوم جابجا شود! آخ ماااادر جان!)
۲۲٫  عاشق پرین و سفیدبرفی بوده‌ام! (ربطش به هنز در این است که این خارجی‌ها واقعاً هنرمند هستند که توانستند این‌ها را در سنین کودکی به جای آدم واقعی به خورد من بدهند!)
۲۳٫  وقتی فیلم سینمایی کلاه قرمزی را در دوران کودکی دیدم خیلی گریه کردم!
۲۴٫  در ضمن یک بار هم به خاطر ندیدن کارتون فوتبالیست‌ها گریه کردم! بعدها فهمیدم در آن قسمتی که ندیدم، توپ عملاً حدود چند سانت جلو رفته و چیز خاصی را از دست نداده‌ام! در قسمت بعدی هم توپ مذکور چند سانت دیگر جلو رفت!

موارد ورزشی:
۲۵٫  تمام فک و فامیلمان استقلالی هستند!
۲۶٫  تیم محبوب من، منچستریونایتد، همین چند روز پیش مؤفق شد با چهار گل تیم لیورپول را شکست بخورد!
۲۷٫  یک زمانی خیلی علی دایی را دوست داشتم!

موارد وبلاگی:
۲۸٫  در یکی از پست‌هایم به اشتباه جای موسیو گلابی اسم واقعی‌ام را نوشتم و تا چند ساعت هم همان‌طور ماند!
۲۹٫  یک پستی نوشته بودم تحت عنوان «من، محسن و تجاوز به عنف» اما بعضی‌ها پی‌نوشتش را نخواندند!

موارد ادبی:
۳۰٫  صد سال تنهایی را فقط تا صفحه‌ی پنجاه توانستم تحمل کنم و هیچ‌وقت هم کتابی از گابریل گارسیا مارکز نخوانده‌ام!
۳۱٫  از آلبر کامو هم همین‌طور!
۳۲٫  کتاب‌های دانیل استیل، فهیمه رحیمی و م. مؤدب‌پور را خوانده‌ام! خواندن این کتاب‌ها را به تمام دختران دبیرستانی هم پیشنهاد می‌کنم!

موارد متفرقه:
۳۳٫  امتحان آیین‌نامه را یک بار رد شده‌ام!
۳۴٫  یکی از همسایه‌هایمان در کار قاچاق مشروب بود، یک شب آمدند جور و پلاسش را جمع کردند!
۳۵٫  علی‌رغم این‌که خرس گنده‌ای هستم تا پارسال به دسته کلیدم یک عروسک جوجه‌تیغی آویزان بود! بیژن نام داشت و همه‌ی دوستانم به آن احترام می‌گذاشتند، یادش به خیر!
۳۶٫  یک روز در تخته چهار پنج بار پشت سر هم جفت شش آوردم و دوستم فکر کرد من فقط با تاس می‌برم!
۳۷٫  در تنبلی چندین و چند سور به مرحوم حسن کچل زده‌ام!
۳۸٫  با این‌که مدت‌هاست هواپیمای آتاری و قارچ‌خور بازی نکرده‌ام ولی بازی‌های محبوب من هستند!
۳۹٫  یک بار با یکی دعوا کردم و شدیداً در حال کتک خوردن بودم. خدا رو شکر دوستم از راه رسید و او هم مشغول کتک خوردن شد تا من قدری استراحت کنم! برادرم چند دقیقه بعد آمد و طرف را له کرد!
۴۰٫  در زمینه‌ی شناخت تهران بسیار خنگ هستم و نمی‌توانم در خیابان مسیریابی کنم!
۴۱٫  یک بار آن‌قدر حرص مادرم را در آوردم که من را با دسته‌ی مگس‌کش به شدت زد! دسته‌ی مگس‌کش بعد از دو سه ضربه شکست که این اتفاق نه به‌خاطر قدرت بدنی بنده بلکه از شدت ضربات آن بزرگوار بود!

موارد خانوادگی:
۴۲٫  دو ماه آخر زمستان، شومینه‌ی خانه‌مان روشن نمی‌شد و هیچ‌کس هم اقدامی برای درست کردنش نمی‌کرد. همه‌مان هم به شکل نوبتی سرما می‌خوردیم! ما خانواده‌ی قماربازی نیستیم ولی سور زدن به حسن کچل را خیلی دوست داریم!
۴۳٫  برادرم با یک پسر بسیار بی‌تربیت دوست بود! این پسر همان آقایی‌ست که در بند ۳۴ در موردش نوشتم!
۴۴٫  برادرزاده‌ام تا دو سه ماه پیش من را به اسم صدا نزده بود! البته ایشان یک ساله و نیمه هستند!

۴۵٫  خوانندگان وبلاگم خیلی خوششان آمده که دارم این‌ها را می‌نویسم و با اشتیاق این پست را دنبال می‌کنند! باور کنید تمام شد و حداقل فعلاً چیز دیگری به خاطرم نمی‌رسد!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱۱ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۸:۳۶

تذکرﺓ‌المقامات فی احوالات موسیو گلابی!

آن پرسپولیسی تیر، آن با احمدی‌نژاد چون کارد و پنیر، آن مادام گلابی او را wife، آن کاتب وبلاگ «گلابی لایف»، آن ارشدخوان مدیریت صنعتی، آن آویزان‌شونده بدون هیچ دعوتی، آن قیام‌کننده علیه بازی شطرنج، آن خواننده وبلاگ دختر ترنج، آن مردک دیوانه قلابی، شیخنا و موسیونا گلابی، از جغله وبلاگ‌نویسان زمانه بود! و در شأن اوست که گفته‌اند: «ﺇنﱠ فی این بندﮤ خدا چیزاً عجیباً که لَیس فی سایر المقامات و ذالک این‌که هُوَ به نسبت سن، بین وبلاگیون، بچتاً کوچیکتاً» یعنی: این موسیو گلابی مردی به غایت بزرگ است!
            در باب نامش گویند که اهل وبلاگستان او را «گلابی» گفتندی مِن باب تحصیلات آکادمیکش در مهندسی صنایع و به سبب شدت آن سختی‌ها و ریاضت‌ها که این مَرد ـ حفظه الله ـ در این راه کشیده بود! نقل است که هر گاه کسی را نفرین خواستی کند، گفتی: «خدا تو رو مهندسی صنایع کناد، چنان که قریب یک سال و اندی است که مرا کرده!»
            وی را گفتند: «چه باعث شد که روی به وبلاگ‌نویسی آوردی؟» گفتا: «آنی!» و چون ناگه همه به یاد سیرترشی و ترشی هفت‌بیجار و انواع ترشیجات فتادند، افزود: «این آنی که من گفتم آن آنی نیست که یادداشت‌های دختر ترشیده را می‌نگارد بلکه دوستی‌ست آنتیگونه‌نام که هوین‌جوری را می‌نویسد!»
            گویند چون عزم ثبت وبلاگ در پرشین‌بلاگ کرد او را ندا آمد که فردی آدرس Golabi را قبل‌تر در بلاگ پرشین اختیار کرده و بر تو پیشی گرفته! مگر خاطر او رنجیده گشت و آهی بر کشید. قضا را آن فرد، آن شب به سلامت بخفت و پس از ده سال سرماخوردگی او را عارض گشت و همه کس دانستند که این از تأثیر آه آن بزرگوار بود!
            گویند آن روز که در وبلاگش ننوشته بود، سیزده هزار مرغ، از تخم برفتند و Yahoo عجالتاً قاط بزَد و گوگل ریدر از تعجب باز ماند (دهانش!) و دمپایی پلاستیکی دو قران گران شد و خلایق را بسیاری عجایب آمد؛ که جمله از اسرار است و ذکر آن نشاید!
            روزی از وبلاگ‌نویسی، سخت به تنگ آمده بود. بر سبیل تبری گفت: «اگر کسی را بضاعت بودی، من این خرقه وبلاگ‌نویسی به دو جو بفروختیمی.» کسی آن‌جا بود؛ در حال دو جو بداد. موسیو بگفت: «نادان وبلاگ‌نویسی که تو باشی! ما دو جو «اورانیوم غنی‌شده» قصد کرده بودیم وگرنه خرقه وبلاگ‌نویسی را در نزد ما این اندازه قرب و اعتبار هست!»
            «شیخ محمد منوچ»، از دوستان قدیمی‌اش گوید که مکان‌ها با او برفتم و کرامت‌ها از او بدیدم. یکی آن‌که دانشگاه در او نظر کردم، از همه فنچول‌تر بود و من به تعجب می‌نگریستم! گفت: «یا محمد! این کرامت ما با کسی مگوی.» گفتم: «چشم!»
            مناقب او بسیار است و محامد او بی‌شمار! نقل است که در اجماع اصحاب‌الفنون از غیب حاضر شده، یک کلام فرمود. و آن کلام که از او صادر شد، ده تن مدهوش گشتند و چند تن خود را مضروب کردند از هیبت آن کلام. و دیگر هیچ نگفت و آن کلام چنین بود: «الجسیکا آلبا، عشقنا!» و چون این کلام گفت مرغان آمدند و آسمان سیاه شد و هزار و هفتصد و ده ترسا و جهود و گبر مسلمان شدند و زنارها بریدند و نعره زدند.
            او را پرسیدند تو را چه شده که هیلاری داف با آن همه مراتبش در دافیت را رها کرده‌ای و چسبیده‌ای به جسیکای آلبا؟ گفت: «از نام اینان قضاوت نکن و اصل جنس را بنگر که گرچه اولی فامیلی‌اش داف است ولی همانا داف واقعی این دومی‌ست!» و چون بدید که تمام مریدان از درک جمله‌اش عاجز مانده‌اند، فی‌الفور افزود: «فعل اشخاص را با نامشان یکسان نپندارید که فی‌المثل «منتظر زیدی» اسمش انحراف‌آمیز و بی‌ناموسی‌ست اما لنگه کفش پرت می‌کند به سمت بوش مستکبر به چه قشنگی و باناموس‌تر از او در جهان، مادر نزاید!»
            نقل است که فیلم Awake با بازی جسیکا را همراه مادام گلابی می‌دید و نگاه‌های اون‌جوری به جسیکایش می‌انداخت! چون نگاه چپ چپ مادام را بدید و اوضاع را خیلی خیط بیافت گفت مادام که این مادام باشد جواهرات هالیوودی مرا به کار نیایند و با دستانش مادام گلابی را نشان داد! و هیچ کس در نیافت که سوی انگشتش به آلبا بوده است!
            و چون آهنگ رفتن از پرشین‌بلاگ کرد، می‌گریست و می‌گفت: «از این همه چرند و پرندیاتی که نوشتیم و بر جای گذاشتیم لااقل چیزی به ما ندادید تا با خود ببریم؛ حداقل آرشیوی، کوفتی، زهر ماری!» پس اصحاب را به مشاهده این حال، رقتی و عبرتی حاصل آمد و دانستند که جهان غدار را بر اوتاد و ابرار ـ رحمه الله علیهم ـ التفاتی نیست! تا باد چنین بادا …

پی‌نوشت:
۱٫    خودم هم می‌دانم در زبان عربی حرف «گ» نداریم و آن جمله‌ی عربی در اوایل مطلب، یک‌جورهایی مشکل دارد! [بعداً اضافه شد: «چ» هم نداریم!]
۲٫    با تشکر از ابوالفضل زرویی نصرآباد و سید ابراهیم نبوی بابت برداشت‌های آزادم و با پوزش فراوان از شیخ فریدالدین عطار نیشابوری!

نوشته شده در دسته‌ی: فعلاً بدون دسته!


بدون دیدگاه موسیو گلابی | ۱۰ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۰۷



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه