چند روزه که دارم بازی مشترکی رو تو وبلاگهای مختلف میبینم. شامل یه سری سؤال که بلاگرها باید به اونها جواب بدن. مخترع این بازی رو نمیشناسم و نمیتونم بین سؤالاتش ارتباط خاصی پیدا کنم اما به هر حال بازی میکنم… خالهبازی و دکتربازی و اینها رو که کنار بذاریم، اصولاً بازی کردن رو دوست دارم!
۱ـ تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همهی این دنیایی که دارید لمس میکنید و میبینید با همهی اتفاقاتش فقط یه خوابه، آیا شما با وجود اینکه نمیدونین تو بیداری و تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو میکشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه میشین؟ قشنگتر از الآن یا…؟
نه تنها دوست دارم بیدار بشم بلکه تمام تلاشم رو هم برای بیدار شدن میکنم! اساساً من امیدوارم همهی اتفاقاتی که داره میافته یه خواب باشه که قراره به زودی تموم شه و بیدار شم… حداقلش این رو میدونم که در عالم بیداری چیزی بدتر از الآن در انتظارم نخواهد بود!
۲ـ اگه قرار بود همهی دنیا و فلسفهی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی میکشیدین؟
یه آقا میکشیدم که سرش یه تاجه و تعدادی غلامبچه در حال باد زدنش هستند. احتمالاً پشت پنجره و به صورت محو چندتایی هم خانم نسبتاً غمگین دیده میشن که حرمسرای اون آقا رو تشکیل میدن.
۳ـ قشنگترین آرزو و رؤیای بچگیتون چی بود؟
تنها آرزوم این بود که بزرگ بشم و جادوگری کنم… هر چند الآن آرزو میکنم بچه شم و بتونم جادوگری کنم!
۴ـ بزرگترین تفاوت زن و مرد از نظر شما چیه؟
اینکه زنها معمولاً در صحبت با اطرافیانشون نشون میدن از جایگاهی که در اون قرار گرفتن، راضیان و مردها تلاش میکنن نشون بدن که لایق جایگاهی بهتر از این هستند. و البته شباهتشون در اینه که هر دوشون احتمالاً دروغ میگن!
۵ـ اگه قرار بود یه کلمه رو از لغتنامهی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟
نامردی.
۶ـ چه کسانی هستن که بخواین ملاقاتشون کنین؟
حضرت علی، کوروش و دکتر مصدق.
۷ـ اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین فقط یه سؤال در هر موردی بپرسین و قرار باشه به این سؤالتون جواب داده بشه چی میپرسین؟
واقعاً چرا خدا آدمها رو آفرید؟
۸ـ اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمیدارین؟
یه دستنوشتهی کوچولو از مادام گلابی که مدتها پیش برام نوشت.
۹ـ قشنگترین جملهها یا بیت شعرهایی که خیلی بهش معتقدین رو بنویسین.
رنگینکمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران میمانند.
هر درخت پیر صندلی جوانی میتواند باشد.
زندگی مانند راندن یک دوچرخه است، هر گاه از پا زدن بایستید به زمین خواهید افتاد.
۱۰ـ به نیمهی عمرتون میرسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین. چی انتخاب میکنین؟
آرام.
۱۱ـ با «ماوس»، «درخت» و «سیاست» یک جمله بسازید.
تفاوت ما با درخت در آن است که برای اطلاع از دنیای سیاست فقط به یک کلیک ماوس احتیاج داریم!
پینوشت:
این روزها و به مدد این بازیها، پست گذاشتن چقدر آسون شده!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، شخصینوشتها
۱۰۰ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۰ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۱۱
از مدتها قبل تصمیم گرفته بودم بهانهای پیدا کنم و چیزی در مورد مادران بنویسم که در آن چند تایی هم شوخی با این دوستداشتنیترین آدمهای زمین کرده باشم. هیچ بهانهای بهتر از روز مادر نبود، همین دو سه هفته پیش. از بد حادثه، فضای آن روزهای جامعهی ایران نگذاشت تصمیمم را عملی کنم و قسمت نشد که مطلبی در این مورد بنویسم.
در آن حال و هوا بسیاری از وبلاگنویسها متنی برای قدردانی از تمام مادران و به خصوص مادر خودشان نوشته بودند اما پستهایی که دیروز و به مناسبت روز پدر نوشته شده بود خیلی کمتعدادتر بود. واقعاً منصفانه نیست.
در اینکه مادرها آدمهای بسیار خوبی هستند شکی نیست یا لااقل من شکی در این مورد ندارم. فقط نمیدانم چرا همیشه به پدرها و پسرها و اساساً عناصر ذکور اجحاف میشود! این ظلم تاریخی در تمام قرون و اعصار دیده میشود، حتی در قصهها!
اگر دقت کنید از بچگی هرچه آدم درست و حسابی و باوقار و ناز و مامان و باهوش و معصوم بوده را به شکل جنس مؤنث به خوردمان دادهاند که معروفترین آنها، شنل قرمزی و دخترک کبریتفروش و زیبای خفته و حبهی انگور هستند! اصلاً چرا راه دور برویم؟ همین پرین و سفیدبرفی خودمان را نگاه کنید که چقدر ماه و تودلبرو هستند و به شکل کاملاً تصادفی بهصورت مؤنث آفریده شدهاند!
خلاصه خانمها رسماً تمام شخصیتهای خوب داستانها را به نام خودشان زدهاند. اگر بگردید آنهایی که جنسیت خاصی ندارند هم با هزار دوز و کلک چسباندهاند به خودشان؛ کسی هم حق ندارد لام تا کام حرف بزند! کار را به جایی رساندهاند که حتی به خورشید خانوم هم رحم نکردهاند! امکانش را داشته باشند آن زنهای جادوگر قصهها ـ که دیگران را گول میزنند و با جارو اینطرف و آنطرف میروند و دندانهایشان سیاه و دراز است ـ را هم با یک عمل سر پایی تبدیل به مرد میکنند و تحویل اجتماع میدهند!
خیلی بامزه است! هر چه فکر میکنم باکلاسترین و ملوسترین شخصیتهای مذکر قصهها یک چیزی توی مایههای گربه نره یا روباه مکار هستند و گهگداری از سر لطف یک غول بدذاتی هم به این قصهها وارد شده که اگرچه فاقد جنسیت است اما تقریباً همه میدانند که با آن قد و هیکل و آن اعضای بدن، لابد باید مرد باشد!
صدا و سیما هم که مدام دارد این موضوع را دامن میزند… آقا گرگه از زبان مجریهای برنامههای کودکش نمیافتد. خداییش همه جای آدم میسوزد از این حرف! اگر یک روزی دستم به این خاله نرگس و خاله باران و اینها برسد حتماً ازشان خواهم پرسید که یعنی محض رضای خدا یک گرگ ماده هم در این داستانها پیدا نمیشود؟ پس این همه بچه گرگ از آسمان میآیند؟!
یاد تبلیغ تلویزیونی یخچال امرسان میافتم که آخرش یک بچهای یخچال را بغل میکرد و با خوشحالی میگفت: من و مامان و امرسان! یعنی بابا رسماً کشک! آدم فکر میکند خدای نکرده مامان محترم رفته چند شب توی یخچال نشسته و ماحصلش این بچهای شده که یخچال را بغل کرده است! خب تبعیض هم حدی دارد دیگر، اعصاب آدم را خرد میکنند!
از شوخی گذشته، امیدوارم تمام آقایان و خانمها خوب و خوش باشند و روز مَرد را هم با قدری تأخیر به تمام مردهای خوب دنیا تبریک میگویم. هرچند آنچه این روزها کمتر پیدا میشود مرد است که البته این دفعه با آن ظلم تاریخی که گفتم هیچ ارتباطی ندارد، کلاً! به همین مناسبت هم قصهای را که هماکنون به دستم رسید برایتان مینویسم تا جایگزین مناسبی برای قصههای قدیمی باشد!
«یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا میبرد. همهی مردم ده گوسفندانشان را به او سپرده بودند تا هر روز از آنان مراقبت کند. چوپان، هر روز گوسفندی را میکشت، کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ! گرگ! آی مردم گرگ!
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه کمی دیر رسیدهاند و گرگ نابهکار، گوسفندی را خورده است. پس تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند، از وحشیترین و خونخوارترینهای آنها! چوپان هم به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
در حالی که همهی مردم ناراحت بودند، یکی از آنها به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و خردههایی از گوشت سرخ شدهی گوسفندانمان باقیست.
بقیهی مردم که تازه متوجه شده بودند چوپانشان دروغگوست فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید… بگیریدش!
ناگهان چهرهی مهربان و دلسوختهی چوپان تغییر کرد و چهرهای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حملهور شد و در این حمله سگها هم او را همراهی میکردند. بعضی از مردم زخمی شدند و برخی دیگر گریختند.
آره بچهها! گاهی دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید!»
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۱۶۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۷ تیر ۱۳۸۸ | ساعت ۰۴:۳۵