مطالب منتشر شده در «افاضات متفرقه»
نمیدانم چرا تازگیها میل به افشاگریام زیاد شده. امروز داشتم با خودم فکر میکردم تا از این حال و وضع خارج نشدهام بگردم یکی را پیدا کنم که هم سرش به تنش بیارزد و هم خوانندگان از شنیدن حرفهای خالهزنکی در موردش استقبال کنند، بعدش کاسه و کوزهی این آدم را بریزم وسط وبلاگ و دور همی به ریشش بخندیم… البته این کار آنقدرها هم ساده نبود. راستش پیدا کردن آدمهایی که همزمان هر دوی این ویژگیها را داشته باشد یک مقداری مشکلتر از قبل شده و نتیجه اینکه جز خودم کسی را پیدا نکردم که مناسب این کار باشد!
ویژگی اول را که به وفور دارم، فکر میکنم اصلاً بحثی در موردش نیست. هر کسی هم که بحثی داشته باشد از دو حال خارج نیست: یا معاند و منحرف و یاوهگو و بدحجاب و مفسد فیالارض است که حسابش معلوم است؛ یا سر و تنم را ندیده و با هم مقایسه نکرده که خودم برای تطبیق و استفادههای احتمالی در آینده نشانش میدهم!
میماند ویژگی دوم و استقبال از افشاگری در مورد خودم که فکر میکنم از این نظر هم مشکلی نباشد، هیچکس هم حق ندارد خلافش را بگوید… خداییش نصفتان توی این مدت کچلم کردید که اسم و رسم و ال و بلت را بگو. بعضیهایتان به همین هم بسنده نکردید و خواستار جزئیترین مسائل مربوط به آناتومی بندهی حقیر شدید! البته خدا را شکر من از آدمها نیستم که با چند بار اصرار ساده وا بدهم و مشخصات دقیق بدهم. در نهایت هم آنقدر در مقابل اصرارها مقاومت کردم که کم مانده بود یک عده خواص بیبصیرت بیایند آناتومی خودشان را بفرستند تا توی خلوت مقایسه کنم و مثلاً بگویم چشمم فلانقدر درشتتر است و گردنم بیسار قدر درازتر و همینطور الی آخر!
حالا کاری به این چیزها ندارم. فقط خواستم حق بدهید که با اعتراضها برخورد کنم و اگر کسی گفت این حرفها برایش جذابیت ندارد گوشش را بکشم، مخصوصاً حالا که کک افشاگری هم به تنبانم افتاده…
خب برسیم به اصل ماجرا. در این وبلاگ تا حالا همیشه با اسم «موسیو گلابی» نوشتهام. بخش اعظمتان که از همان اول فهمیدید با چه بلاگر جنتلمنی طرف هستید و از «موسیو» برای صدا زدنم استفاده کردید. یک عدهی قلیلی هم اولش از اسم «گلابی» استفاده کردند و بعدها به حقیقت ماجرا پی بردند، ایرادی هم ندارد، مهم نتیجهی نهایی بود که بحمدلله حاصل شد. حالا چند تا خس و خاشاک هم این گوشه و کنارها اصرار دارند همچنان از همان گلابی استفاده کنند که در جریان آب زلال موسیوگویان غرق میشوند و کاری از پیش نمیبرند!
اما اسم واقعی من… برایتان چه فرقی دارد؟ واقعاً فرقی میکند که میثم باشد یا خسرو یا فرید یا آرش یا مثلاً جواد یساری؟ بعدش گیرم که من گفته باشم قرار است افشاگری کنم، یعنی شما هنوز من را نشناختهاید؟ نفهمیدهاید یک وقتهایی فقط حرف مفت میزنم تا عکسالعمل شما را ببینم؟
جان؟! این رفتارهای عجیب و غریب و افشاگریها و معاند گفتنها شما را یاد شخص خاصی میاندازد؟ خب من هم همین را میخواستم. نه پس، فکر کردید انقدر سستعنصرم که به همین راحتیها میآیم و جیک و پیکم را توی یک وبلاگ فیلترشدهی فکسنی لو میدهم؟ به چه زبانی بگویم فوری خام حرفهای قشنگ نشوید، تا حالا این همه وعدهی توخالی شنیدهاید، خب درس بگیرید دیگر!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۴۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۳۷
سلام، خوبی رفیق؟
محض رضای خدا یکبار بعد از شنیدن این سؤال قیافهی آدمهای خسته را به خودت نگیر! لابد آنقدر پاهایت را دراز کردی و توی اینترنت چرخیدی خسته شدی، نه؟ وگرنه توی عسلویه داری چه کار مضاعفی میکنی که بهخاطرش خسته شده باشی؟ خدا را شکر الآن تمام دنیا میدانند که پارس جنوبی سالی یک درصد پیشرفت میکند و تو هم یکی از چندهزار آدمی هستی که آنجا کار میکنند… دیگر ماشینحساب نمیخواهد، هر بچهی چهارساله حتی با انگشتهای یک دست هم میتواند حساب کند تأثیرت در پیشرفت پروژه آنقدر کم است که میشود نادیدهاش گرفت… جان هر کس دوست داری بحث کار تیمی را پیش نکش و خودت با زبان خوش از این هوچیگریها دست بردار!
ببین عزیز من! شاید یکی عاشقت بشود و تمام حرفهایت را باور کند اما من آن آدمی نیستم که قرار است گول حرفهایت را بخورد. خیلی سربسته بگویم از دار دنیا یک سر بیمو داری که خداوکیلی پوئن چندان مثبتی نیست. نه آنقدر بزرگ است که بشود روی سطح صافش پینگپنگ بازی کرد و نه آن قدر کوچک است که توپ پینگپنگ آدم باشد! در نهایت چیز دندانگیری نداری که دل و دینم را برده باشی و فکر میکنم حداقل در این یک مورد توافق داریم که چشمم را نگرفتهای! اگر باز هم شک داری سعی کن دفعهی آخری که همدیگر را دیدیم بهخاطرت بیاوری. همان روزی که ناهار را توی خانهات خوردیم. بعد از ناهار آنهمه اصرار کردی که بیشتر بمانم، فقط کم مانده بود یقهام را بچسبی تا نروم… آخرش چی شد؟ کارهای عقبمانده را بهانه کردم و زیر بار نرفتم. (آقا همین حالا یاد آن همه اصرار افتادم، راستش من از خودم مطمئن بودم اما حساب آن طرف قضیه را نکرده بودم، نکند تو نظری به من داری؟!)
حالا کاری نداریم… این همه صغری کبری چیدم تا برسم به اینجا که عاشق چشم و ابرویت نیستم و بهانههایت را هم باور نمیکنم. فقط دوست دارم اعتراف کنم که دلم برای نوشتههایت تنگ شده، اگر بخواهم صادق باشم باید این را هم اضافه کنم که با نوشتن این پست دارم تمام زورم را میزنم تا دوباره بنویسی و امیدوارم این تلاشم بینتیجه هم نباشد…
کاش حداقل یک چیزی بنویسی که نگرانی خوانندههایت کمتر شود، کچلم کردند بس که سراغت را گرفتند. (از پشت مانیتور لبخند ناخودآگاهت را میبینم، دلیلش را هم میدانم. حتی تصور کچل شدنم هم خوشحالت میکند!) تعارف نکن، اگر مشکلت با نبودن این چند تا مو حل میشود باور کن خودم همین الآن همه را از ته میزنم، پایش بیفتد بزرگتر از اینها را هم بابت رفاقتمان از بیخ و بن قطع میکنم!
کلام آخر هم اینکه میخواستم نظرات این پستم را ببندم تا کمتر شرمندهی کسانی بشوی که وبلاگهایمان را میخوانند اما وقتی یاد لبخند احتمالیات موقع خواندن پاراگراف بالا افتادم بد ندیدم محض انتقام هم که شده این کار را نکنم! میخواهم هر کسی که دلش خواست بیاید و هر چیزی که خواست در موردت بنویسد، اصلاً چرا باید نگرانش باشم؟ بگذار خیال کنم اینطوری بیشتر شرمنده میشوی و احتمال دوباره نوشتنت بیشتر میشود…
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۱۰۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ساعت ۰۷:۵۴
من دیروز یک خبطی کردم و خواستم خیر سرم چهار کلمه حرف حساب بیغرض و مرض بزنم. اولش خوب بود. کامنتها را که میخواندم خوش خوشانم شده بود. هر کسی داشت نظرش را میگفت. حالا مخالف یا موافق بالاخره گپ میزدیم و حال میکردیم… اما کمکم سوء تفاهمها شروع شد. از یکجایی بهبعد بعضیها آمدند و حرفهایم را به تمام وبلاگنویسهایی که لینکشان در کنار وبلاگم نیست تعمیم دادند.
نمیدانم اینکه بنویسم «پشیمانم» حق مطلب را ادا میکند یا نه. شاید یکی دلش بخواهد «غلط کردم» را از دهان من بشنود و یکی دیگر به این هم راضی نشود! البته پشیمانیام بهخاطر نوشتن پست قبل نیست چون هنوز هم روی مواضعم هستم. پشیمانم چون وقتی نمیتوانم کلمات را جوری بهکار ببرم که حق مطلب ادا بشود اصلاً غلط میکنم که دست به نوشتن چنین چیزهایی میزنم!
خیلیها چپ و راستم کردند که چرا از «کوچک» و «بزرگ» برای آدمها استفاده کردم. یکجوری گفتند که انگار من آدمها را از نظر قدی یا جایگاه اجتماعی با هم مقایسه کردهام، والله اینجوری نبود! از نظر من تمام آدمهایی که جرأت اعتراف به اشتباهاتشان را دارند میتوانند آدمهای بزرگی باشند، ربطی هم بهشغل و قد و وزن و اینجور مسائلشان ندارد! از طرف دیگر منظورم از بلاگرهای بزرگ آنهایی بودند که روزانه چندهزار نفر وبلاگشان را پیگیری میکنند و روزشان بدون خواندن آنها شب نمیشود… از واژهی «بزرگ» در مورد این وبلاگها استفاده کردم چون دایرهی لغاتم آنقدر وسیع نبود که بخواهم بگردم و چیزی پیدا کنم که چنین مفهومی را برای خواننده تداعی کند…
تمام حرفم این بود که خیلی از آدمهای بزرگ، وبلاگ کوچکی دارند و برعکس. میخواستم آخرش به اینجا برسم که آدمهای بزرگ ارزش بیشتری از بلاگرهای بزرگ دارند. نه قرار بود فرد خاصی را متهم به دروغگویی کنم و نه قرار بود لینکهایم را بهعنوان پیامبران دنیای مجازی به خوردتان بدهم! بدون شک هزاران وبلاگنویس دیگر هستند که اسمشان در کنار وبلاگم نیامده اما آدمهایی بزرگ و قابل احترامند. این چند نفر را هم بهعنوان مثال گفته بودم و بهقول معروف فقط مشتی بودند نمونهی خروار… همین و همین!
الآن هم برای حُسن ختام ماجرا لطف کنید و صمیمانهترین «غلط کردم»های منرا بپذیرید! پشت دستم را داغ کردم که دیگر از چنین موضوعاتی ننویسم. از این بهبعد سراغ چیزهای کم دردسرتر میروم… اصلاً خجالت را میگذارم کنار و توی وبلاگم در مورد لنگ و پاچهی جسیکا آلبا حرف میزنم، گهگداری هم پای جورج کلونی و جانی دپ را وسط میکشم که مخاطبم عامتر شود، به لطف خدا و کمک شما ظرف یکی دو ماه مخ هر سه تا را هم برایتان میزنم!
پینوشت:
روزبه در فیسبوک کامنتی برای پست قبلیام نوشته: «آدمها معمولاً خیلی خوب نیستند. قرار هم نیست که باشند. منم گاهی لجم میگیرد از آدمهایی که ژست معصومانهای بهخودشان میگیرند، آدمی که انگار تا حالا هیچ احساس آنچنانی نداشته و از صبح تا شب توی احساسات عمیق فلسفی دست و پا میزند و یا بهاندازهی یک بچه گربه ساده است. آدمها را همانقدر که بد هستند بیشتر دوست دارم.» و این دقیقاً همهی آن چیزی بود که خودم را خفه کردم تا توی دو تا پست بنویسم، آخرش هم نتوانستم!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۲۰۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ | ساعت ۱۲:۰۰