مطالب منتشر شده در «افاضات متفرقه»


به‌مناسبت سالگرد تعویض دیو!‏

ترتیب کانال‌های ماهواره‌ی ما از شبکه‌ی یک خودمان شروع می‌شود و همین‌طور می‌رود جلو تا شبکه‌ی خبر و جام جم. بعدش می‌رسد به بی‌بی‌سی فارسی و صدای آمریکا و یورونیوز و مابقی کانال‌ها. یک بیماری هم توی تمام ایرانی‌ها هست که به‌فرض وقتی می‌خواهند کانال دوازده را ببینند از کانال یک شروع می‌کنند و یازده تا می‌روند بالا تا یک‌وقت خدای نکرده چیزی را وسط راه از دست نداده باشند. البته درست نبود همه را به یک چوب برانم، نباید می‌گفتم تمام ایرانی‌ها، منتها این را با اطمینان می‌گویم که تمام اعضای خانواده‌ی ما این مرض را دارند! مثلاً ما دیشب می‌خواستیم بی‌بی‌سی ببینیم، طبق معمول شروع کردیم به یک دو کردن که وسطش زیرنویس یکی از شبکه‌های خودمان را دیدیم. نوشته بود اولین موج بیداری اسلامی در مصر و فرار مبارک و این‌جور مزخرفات.

به جان خودم من هم دلم می‌خواهد مبارک هر چه سریع‌تر بساطش را جمع کند و برود ولی آدم این زیرنویس‌ها را که می‌بیند تمام اقصی‌نقاطش می‌سوزد. اینکه به عنوان اولین خبر بگویند همزمان با سالگرد انقلاب اسلامی ایران فلان‌طور شد و یا روزنامه‌ی کیهان تیتر بزنند «تقارن انقلاب‌های اسلامی ایران و مصر» و یا توی نماز جمعه بگویند «الفرار نامبارک المبارک، الیاه الیاه الیاه» یک درد خاصی دارد. دروغ چرا، خوشحال شدم وقتی دیشب سخنرانی کرد و گفت می‌ماند. دوست داشتم دیشب بماند، به جایش امشب برود که ایرانی‌ها کمتر حرص بخورند… یا ۲۵ بهمن برود که همزمان با حضور جنبش سبز توی خیابان‌ها باشد و ما پزش را بدهیم؛ مثل آنها وقتی که رأی ما را دزدیدند!

حرف ۲۵ بهمن شد، یاد درخواست راهپیمایی خودمان افتادم. باز یک عده گیر داده‌اند به موسوی و کروبی که شما بی‌عرضه‌اید و از البرادعی یاد بگیرید و چرا نگذاشتید بعد از انتخابات برویم صدا و سیما را بگیریم و هزار تا چرای دیگر… کاری نداریم که خب حالا وقتی صدا و سیما را گرفتیم بعدش چی کار کنیم. کاری نداریم که البرادعی چه ربطی به ماجرا دارد. کاری به هیچ کدام از این‌ها نداریم. یک سؤال دیگری این وسط هست که من جوابش را نمی‌گیرم. اینکه داستان مخالفت با این دو نفر دقیقاً از کجا شروع شد؟ یعنی چه اتفاقی افتاد که از یک جایی به بعد بعضی‌ها تصمیم گرفتند با همه‌ی حرف‌هایشان مخالفت کنند؟

آقا به نظر من هر دوی اینها فراتر از اندازه‌های خودشان عمل کردند. اصلاً یک چیزی… فرض کنید می‌خواهید یک مسیری را با آشنایتان بروید. وسط راه یک بزمجه‌ای به دلیل نامعلوم می‌آید راهتان را سد می‌کند و می‌خواهد کتکتان بزند. امیدی به کمک آشنایتان ندارید ولی یک‌دفعه می‌بینید پریده وسط و دارد جدایتان می‌کند. دو دقیقه بعد با ملایمت به طرف می‌گوید آقا لطفاً بگذار راهمان را برویم. شش دقیقه با بزمجه‌ی مذکور جر و بحث می‌کند و وقتی می‌بیند یارو به‌اقتضای بزمجه بودنش زبان آدم سرش نمی‌شود برمی‌گردد و بهش می‌گوید پدرسگ. این را که می‌گوید کتک‌کاری شروع می‌شود. یک ساعت همدیگر را می‌زنند ولی زورشان به هم نمی‌رسد؛ جفتشان زخمی می‌شوند و می‌افتند یک گوشه و شما هم برگردید.

حکایت موسوی و کروبی هم همین است. این بدبخت‌ها از همان اولش ادعایی نداشتند، در واقع ما هم انتظاری ازشان نداشتیم. بعد که برگشتند گفتند پدرسگ و دیدیم دارند دنبالمان می‌آیند خودمان گفتیم باید ما را رهبری کنید چون اگر ما را رهبری نکنید لابد رهبری ما را…! خب وقتی خود طرف نمی‌خواهد آدم باید بگردد دنبال یک راه دیگر، رهبری کردن مثل رهبری نیست که زوری باشد!

حالا اینها پیشنهاد خودشان را داده‌اند که بدک نیست. بزمجه‌ها هم مجبور شده‌اند که دوباره باتوم‌هایشان را از گاوصندوق بیرون بکشند و دارند دسته‌اش را گرم می‌کنند که از یک طرف خیابان بریزند و بکوبند و بروند تا طرف دیگر خیابان، کار خاص دیگری هم بلد نیستند که بکنند یعنی اگر خیابان پر از آدم باشد مجبور می‌شوند یک طرف خیابان بمانند و فقط مردم را تماشا کنند. می‌خواستم بگویم پایه باشید همه‌مان برویم حداقلش خاطرات پارسال را زنده کنیم، دیدم کسی که بخواهد بیاید احتیاجی به گفتن من ندارد، خودش می‌آید. به‌جایش می‌گویم دوست ندارید بیایید؟ به درک! این را با ناراحتی و درد می‌گویم، با حالت آدم‌هایی که به اینجایشان می‌رسد! فقط اینکه یادتان باشد اگر قرار بود توی ایران هم لباس شخصی‌ها با شتر بیایند و ارتش (حداقل در ظاهر) بگوید که از مردم حفاظت می‌کند ما توی دو هفته کارهای خیلی خفن‌تری می‌کردیم، در حد فرار حضرتشان، در حد یاه یاه یاه.‏‏

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۴۴ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۱۱

لواش در سرزمین عجایب!‏

چند روز پیش لپ‌تاپم خراب شد. البته نمی‌شد اسمش را خرابی گذاشت، در واقع به‌دلیل نامعلومی شارژ نمی‌شد. یک مهندسی توی پایتخت گفت که فلان سوزنش شکسته و باید عوضش کنی. همان اولش هم گفت که سی و پنج تومن ناقابل می‌گیرد بابت یک قطعه‌ی دوهزار تومنی. البته این دوهزار تومنی بودنش را خودم فهمیدم، چون از نظر عقلی اگر سر تا پای این سوزن فسقلی از طلا هم باشد نمی‌شود سی و پنج هزار تومن! به‌هرحال کارم گیر بود و مجبور بودم درستش کنم، خلاصه که دست کردم توی جیبم و هفت تا پنج‌تومنی تانخورده گذاشتم کف دست طرف و ماجرا به خیر و خوشی تمام شد. خدا را شکر این مبالغ ناچیز برای مهندس‌های مجرب چیزی نیست و یک ساعت کار فکری‌شان همین‌قدر می‌ارزد ولی همه که مثل من نیستند به‌هرحال. مردم بدبخت از کجا بیاورند؟!

تازه اینی که من گفتم مربوط به قبل از برداشت یارانه‌ها بود. از چهار روز دیگر همین سوزن کوفتی قیمتش دو برابر می‌شود… حالا شما این سوزن را ندیدید و فکر می‌کنید من دارم در مورد قیمتش اغراق می‌کنم، ولی مثلاً لواش که دیدید. همین لواش زپرتی خودمان شده دانه‌ای صد تومن. لواشک نه‌ها، نان لواش!

در همین رابطه دیشب یک مشنگی آمده بود توی تلویزیون و داشت می‌گفت که یک خانواده‌ی پنج‌نفره‌ی ایرانی روزی سه تا نان می‌خورند و تازه خیلی هم زیاد می‌خورند چون به‌فرض توی اروپا این سه تا نان را یازده نفر می‌خورند! همین‌طور پشت سر هم یک‌سری آمار شکمی دیگر هم از خودش درآورد و در نهایت با یک لبخند فاتحانه‌ای گفت که بله، در نتیجه اینطوری خانواده‌ها می‌توانند ماهانه هزار تومن از یارانه‌ی نانشان را پس‌انداز هم بکنند. یک مجری دیوانه‌تر از خودش هم نشسته بود و حرف‌هایش را کأنه بز تأیید می‌کرد. آخرش کار به جایی رسید که مادر خونسرد من هم از کوره در رفت… به یارو گفت پدرسگ بی‌شرف! یک چیز مستهجن دیگری هم در مورد مجری برنامه گفت که درست نیست توی وبلاگم بنویسم!

دیشب این را می‌گفتند، چند شب پیش هم داشتند سه ساعت توضیح می‌دادند که داریم از روش اصلاح تدریجی قیمت‌ها استفاده می‌کنیم و قرار است خیر سرمان قیمت‌ها را کم‌کم به قیمت جهانی برسانیم. مرده‌شور خودتان و روش تدریجی‌تان را با هم ببرد! درآمدمان جهانی‌ست که قیمت بنزیمان باشد؟ کجایمان جهانی‌ست؟ لیونل مسی داریم؟ مارک زوکربرگ داریم؟ جانی دپ داریم؟ کارخانه‌ی تویاتا داریم؟ شعبه‌ی مک‌دونالد داریم؟ تازه جسیکا آلبا و هیلاری دافش را هم نمی‌گویم که نداریم…! کجایمان شکل بقیه‌ی جهان شده که بخواهیم چنین غلطی بکنیم؟

حالا تمام این‌ها که گفتم قسمت خوب ماجرا بود. مشکل بزرگ‌تر این است که رییس‌جمهور مثلاً منتحب گفته این پولی که واریز می‌شود پول امام زمان است و پاک است و ال است و بل است پس مردم مراقب باشند که با پول‌های دیگر قاطی نشود. انگار مردم دارند جیب همدیگر را می‌زنند و پول خودشان ناپاک است! (هرچند اینها بدشان نمی‌آید مردم بیفتند به جان همدیگر و وقت برای چیزهای دیگر نداشته باشند.) حالا اینش به کنار… کسی که می‌خواهد طرحی اقتصادی در این اندازه اجرا کند باید مثل آدم حرف بزند. امام زمان چه ربطی به یارانه‌ها دارد؟ اگر کسی مسلمان نباشد چه بلایی سرش می‌آید؟ آن‌وقت این هزار تومنش دیرتر پس‌انداز نمی‌شود یا پانصد تومنش کم می‌شود یا نان لواشش بیشتر گوشه دارد؟ به‌خدا من هیچ‌وقت نمی‌توانم حرف‌های محمود جان را تحلیل کنم. نمی‌فهمم چه اصراری دارد که هر دفعه دست گودرز و شقایق را در ملأ عام بگذارد توی دست هم! اصلاً بگذارید یک اعترافی بکنم: من محمود جان را قدیم‌ها دیر می‌فهمیدم، الآن کلاً نمی‌فهمم!‏

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۵۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۱ دی ۱۳۸۹ | ساعت ۰۲:۳۰

گوهرشناسی به زبان ساده!‏

دو سه هفته پیش یکی از نماینده‌های مجلس گفت که مانتو برای زن ایرانی از هر فسادی بدتر است. فقط برای زن ایرانی؟ در این مورد توضیحی نداد. مثلاً از چه فسادی بدتر است؟ این را هم نگفت. کدام یکی از نماینده‌های مجلس این را گفت؟ بیژن نوباوه… حالا واقعاً برای شما مهم بود که کدامشان این حرف را زده؟ مگر فرقی هم می‌کند؟ مهم این است که یکی از نماینده‌های مجلس چنین طرز تفکری داشته باشد.

پس چرا من حرف‌هایم را با این نقل قول شروع کردم؟ برای اینکه می‌خواستم نظر شخصی خودم را در مورد حجاب بنویسم و احساس کردم بهتر است که مطلبم را این‌جوری شروع کنم. خداییش اگر از همان اول می‌گفتم قرار است نظر خودم را بنویسم چند نفرتان رغبت می‌کردید مطلبم را بخوانید؟ ولی حالا که چهار خط اولش را خواندید آلوده شدید. یک‌جورهایی دلتان نمی‌آید ولش کنید و با هر بدبختی که هست تا آخرش را تحمل می‌کنید. البته فکر نکنید فقط من هستم که از این روش برای ترغیب خواننده استفاده می‌کنم، نویسنده‌های بزرگ دیگری را هم دیده‌ام که همین کار را می‌کنند! بگذریم. قرار نیست من اسرار نویسندگی را توی این پست بنویسم. بحثمان در مورد حجاب است.

یک عده‌ای اعتقاد دارند که زن باحجاب مانند گوهری‌ست در صدف. عموماً منظورشان هم از حجاب چیزی توی مایه‌های چادر است که در اینجا تشبیه می‌شود به صدف. از آن‌طرف جماعت دیگری هم هستند که می‌گویند زن‌ها هر چقدر لُخت‌تر باشند بهترند. (انصافاً چند نفرتان فهمیدید صفت لُخت جوری نیست که بشود آخرش «تر» اضافه کرد؟!) من با هر دو دسته مخالفم. به‌نظر من هر کسی خودش باید انتخاب کند که در دل صدف باشد یا نه! اصلاً اگر همین فردا اعلام کنند که تمام زن‌ها فقط باید بیکینی بپوشند خودم اولین کسی هستم که مخالفت می‌کنم؛ به دو دلیل. اول اینکه مغایر آزادی آدم‌هاست. چون شاید یک دختری دوست داشته باشد همیشه چادر سرش کند یا یکی دیگر بخواهد با کت و شلوار و کلاه قدم بزند. دوم اینکه هوا سرد شده و دخترهای مردم گناه دارند و سردشان می‌شود. توی خارجش هم که مرکز فسق و فجور است این کار را نمی‌کنند! یک دلیل دیگر هم در همین لحظه به ذهنم رسید. اینکه آدم نباید به دیدن بیکینی عادت کند. اینجوری ارج و قربش از بین می‌رود و به یک پدیده‌ی عادی تبدیل می‌شود در حالی‌که نباید چیزی از شأن و منزلت بیکینی کم بشود! هر چیزی به‌جای خودش…!

و اما یک موضوع مهم دیگر… حجاب متانت است؟ فکر نمی‌کنم. یعنی هرکس برجستگی‌هایش را بیشتر پنهان کند متانت دارد؟ خب اگر این‌طوری بود که آدم‌ها باید دور خودشان گونی می‌کشیدند و توی خیابان قدم می‌زدند! اصولاً حجاب و متانت هیچ ارتباط یک‌طرفه یا دوطرفه‌ای با هم ندارند؛ برعکس چیزی که قرائتی همیشه توی حرف‌هایش می‌گوید. خود من توی دانشگاه یک دختری را می‌شناختم که چادری بود و اصلاً هم متانت نداشت، خیلی هم پدرسوخته و فلان بود! اصلاً چرا راه دور برویم. همین بیانسه‌ی خودمان متانت دارد یا ندارد؟ خب… پس چرا حجاب ندارد؟!

دردسرتان ندهم. زن‌ها می‌توانند هلو باشند: شیرین و موقر و بدون پوشش اضافی که همان‌طوری با پوست نازکشان هم قابل خوردنند! یا مثل نارگیل خوشمزه و مقوی باشند و پوشش زیادی هم داشته باشند! یا شبیه پاملو باشند: بدمزه و زهرمار و با پوشش ضخیم…! شد چند نوع؟ سه نوع. از نظر منطقی یک نوع دیگر هم هست که نه مزه‌ی خوبی دارد و نه پوشش درست و حسابی، ولی من الآن حضور ذهن ندارم که میوه‌ای متناظرش پیدا کنم… به‌هرحال مطمئنم که هست، یعنی نمی‌شود که نباشد. وقتی آدمش هست حکماً میوه‌اش هم هست!

خلاصه که زن‌های چادری و مانتویی و لُخت از نظر تکنیکی تفاوت خاصی با هم ندارند، لباس پوشیدن تمام آدم‌ها به خودشان ارتباط دارد، از روی ظاهر افراد نمی‌شود در مورد باطنشان قضاوت کرد و از همه مهم‌تر اینکه لباس پوشیدن تمام آدم‌ها به خودشان ارتباط دارد…

خب حالا که چی؟ به‌خیال خام خودتان از من سوتی گرفتید و توی دلتان گفتید موسیو گلابی کبیر نفهمیده که یک جمله را دو بار نوشته؟! فکر می‌کنید برای من کاری داشت که برگردم و جمله‌ی اول را پاک کنم؟ یعنی هنوز نفهمیدید وقتی کسی مثل من دست به قلم می‌شود تا چهار پاراگراف جلوتر را هم توی ذهنش می‌نویسد؟! از همان اولش هم قرار بود دو بار بنویسم که ملکه‌ی ذهنتان بشود. فکر نمی‌کردم تا این حد سطحی‌نگر باشید. اصلاً شماها خوشتان می‌آید عیب و علت بگذارید روی همه چیز. من را بگو که آمدم چهار کلمه یادتان بدهم بلکه در آینده به دردتان بخورد. جای دستت درد نکنه گفتنتان بود؟ واقعاً که!‏

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه، طنزیحات


۴۷ دیدگاه موسیو گلابی | ۳ آذر ۱۳۸۹ | ساعت ۱۲:۴۹



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه