<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" ><channel><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه &#187; افاضات متفرقه</title> <atom:link href="http://golabi.net/category/gheyre/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://golabi.net</link> <description></description> <lastBuildDate>Fri, 13 Apr 2012 15:14:36 +0000</lastBuildDate> <generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <image><link>http://golabi.net</link> <url>http://golabi.net/blog/wp-content/uploads/2010/01/favicon.ico</url><title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه</title> </image> <item><title>طوفان مغزی تا چهارراه استانبول!‏</title><link>http://golabi.net/1390/04/14/toofane-maghzi/</link> <comments>http://golabi.net/1390/04/14/toofane-maghzi/#comments</comments> <pubDate>Mon, 04 Jul 2011 22:49:22 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=2414</guid> <description><![CDATA[دیروز بعدازظهر قرار بود ساعت شش برسم چهارراه استانبول. برای آنهایی که اسمش را برای اولین بار هست که می‌شنوند یا فقط اسمش را شنیده‌اند و خودش را از نزدیک ندیده‌اند می‌شود ساعت‌ها در مورد این محل حرف زد ولی فکر نمی‌کنم کسی حوصله داشته باشد که حرف‌های چندساعته‌ی من را در مورد یک چهارراه [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیروز بعدازظهر قرار بود ساعت شش برسم چهارراه استانبول. برای آنهایی که اسمش را برای اولین بار هست که می‌شنوند یا فقط اسمش را شنیده‌اند و خودش را از نزدیک ندیده‌اند می‌شود ساعت‌ها در مورد این محل حرف زد ولی فکر نمی‌کنم کسی حوصله داشته باشد که حرف‌های چندساعته‌ی من را در مورد یک چهارراه کشکی توی تهران گوش کند. البته دروغ چرا، الکی دارم بهانه‌ی شما را می‌گیرم، در واقع خودم حوصله‌ی توضیح دادن در موردش را ندارم&#8230; اصلاً بحث را بیخود دارم می‌برم سمت این چیزها، می‌خواهم در مورد آن چند دقیقه‌ای بنویسم که سوار ماشین همسایه‌مان شدم تا موقعی که رسیدم چهارراه استانبول.</p><p style="text-align: justify;">توی راه همه‌ی حواسم پیش همسایه‌مان بود. توی ده دقیقه‌ی اول مسیرمان صد و هفت حرکت ناخودآگاه داشت، صد بارش زیرلب گفت خدایا شکرت، دو بار بسم الله گفت و پنج بار زیرچشمی دخترهای کنار خیابان یا توی ماشین‌ها را نگاه کرد، یعنی صد و دو حرکت در راه کسب رضای خدا در مقابل پنج حرکت در راه کسب رضای دختران که می‌کند به‌عبارتی نود و پنج درصد و اندی (آندرانیک مددیان) در راه خدا، تراز شش هزار و هفتصد، قبول قطعی در بهشت.</p><p style="text-align: justify;">بعد از ده دقیقه حواسم پرت شد، رفت سمت یک چیز دیگر. روی پل گیشا یک چیزهای فلزی هست که وقتی چرخ‌های ماشین از رویش رد می‌شود یک صدایی می‌دهد شبیه اِه‌هین بر وزن بهین که روی «ﻫ» تشدید داشته باشد. یعنی چقدر یک صدایی می‌تواند روی مخ آدم باشد؟ همان‌قدر&#8230;!</p><p style="text-align: justify;">یک‌کم جلوتر یک گربه‌مُرده‌ای افتاده بود وسط خیابان که ماشین‌ها از کنارش رد می‌شدند و کلاً پخش و پلا شده بود. اولش قضیه را شوخی گرفتم. جنازه را که رد کردیم شروع کردم به یک مصاحبه‌ی خیالی با گربه. از چه ساعتی وسط خیابان افتادی؟ پنج؟ چهار؟ سه؟ دو؟ خسته شدی؟ همین‌جوری که داشتم توی دلم خوشمزگی می‌کردم یک‌دفعه دردم گرفت که چرا گربه‌ی بدبختی باید زیر این آفتاب افتاده باشد وسط خیابان؟ آن هم توی یک مملکت اسلامی. اصلاً توی یک جامعه‌ی سالم چرا گربه‌ای باید توی این گرما خانه و زندگی‌اش را ول کند و بیاید توی خیابان؟ گفتم لابد مشکل مالی داشته و مجبور بوده سر ظهر هم کار کند، سر همین قضیه یک‌سر غصه خوردم. بعد به خودم دلداری دادم که توی این آفتاب که توی سر سگ هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید، این گربه در واقع داشته از نبود سگ‌ها توی خیابان‌ها استفاده می‌کرده و راحت ول می‌چرخیده و اصلاً همان بهتر که پخش خیابان شده و عاقبت زرنگ‌بازی همین می‌شود دیگر. بعد فکر کردم که اگر توی سر سگ هم بزنی بیرون نمی‌آید پس الآن خود من دارم بیرون از خانه چی‌کار می‌کنم؟ همان موقع یاد امام جمعه‌ی ارومیه (حسنی) افتادم که انگار یک‌بار توی یکی از نماز جمعه‌ها به جماعت نمازگزار همین قضیه‌ی سر سگ را گفته بود و ابراهیم نبوی تا دو سال سوژه‌اش کرده بود!</p><p style="text-align: justify;">حرف‌های حسنی خیلی ریزه‌کاری دارد و اصولاً آدم جالبی‌ست. نه فقط حسنی، اساساً امام جمعه‌ها آدم‌های جالبی هستند. مثلاً احمد خاتمی هم در نوع خودش جالب است یا جنتی یا&#8230; البته به‌جز صدیقی که درصد جالب بودنش کمتر است، یعنی بیشتر خسته است تا اینکه جالب باشد! برعکس هیلا صدیقی که بیشتر جالب است تا خسته و از معدود آدم‌هایی‌ست که من دلم می‌خواهد برای یک بار هم که شده ببینمش؛ مخصوصاً از چند روز پیش که فهمیدم شعر «صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم» را گفته. کسی خبر دارد کجا می‌شود پیدایش کرد؟ توی این شب شعرها شرکت نمی‌کند؟</p><p style="text-align: justify;">کجا بودم؟ آهان! توی این گرما که اگر توی سر سگ هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید شاید این گربه می‌خواسته از فرصت استفاده کند و آمده بود توی خیابان که بدون ایجاد مزاحمت قدم بزند، سرش را بکند توی سطل آشغال‌ها، با گربه‌های آن طرف چهارراه روی هم بریزد و در نهایت دو تا گربه‌ی خوشگل تحویل اجتماع بدهد. لابد آن طرف چهارراه یک گربه‌ی ماده چشم به‌راهش بود که الآن دارد توی تنهایی‌اش گیتار می‌زند و می‌خواند که کو یارم، یارم کو؟ نازنین نگارم کو؟ برده او قرارم کو، کوووو؟ لای لا لای لای لا لای لالالای. شمع شام تارم کو؟ جلوه‌ی بهارم کو؟ بی‌رُخش نزارم کووو، کوووووو؟ چه می‌دانم والله، آدم که از دل گربه‌ها خبر ندارد.</p><p style="text-align: justify;">چیزی که من می‌دانم این است که برخلاف پیش‌بینی‌های قبلی‌ام آن یکی طرف چهارراه چند تا سگ ایستاده بودند. داشتند دست به کمر مردم را نگاه می‌کردند و به یک تعدادی به‌صورت رندوم گیر می‌دادند. یک دختری را نگه داشته بودند احتمالاً به خاطر اینکه دمب موهایش از پشت شال زده بود بیرون. واقعاً حق اینها بود که ماشین از رویشان رد بشود، نه آن گربه‌ی بینوا. اگر ماشین به جای آن گربه‌هه به این سگ‌ها می‌زد زندگی چقدر لذت‌بخش می‌شد. مممم&#8230; گربه‌ی ما به عشقش می‌رسید و با هم آوازهای قشنگ می‌خواندند، دخترها هرجوری دلشان می‌خواست می‌آمدند توی خیابان و کسی با دیدن دمبشان تحریک نمی‌شد و همسایه‌ی ما با دیدن گشت ارشاد جمله‌ی احمقانه‌ی به‌قول خانمم مردها باید غیرت به خرج بدهند را نمی‌گفت.</p><p style="text-align: justify;">می‌خواستم بپرسم یعنی خانم شما اعتقاد دارد که زن‌ها ضعیفند و خودشان توان دفاع از خودشان را ندارند؟ خواستم بگویم که زنت این را در تحقیر مردها می‌گوید یا تحقیر زن‌ها؟ داشتم جمله‌بندی‌اش را درست می‌کردم که یک‌جوری بگویم بهش برنخورد، دیدم دوباره صدای اِه‌هین اِه‌هین بلند شد&#8230; پل حافظ هم دقیقاً صدای پل گیشا را می‌داد. آقا این فلزهایی که روی آسفالت پل‌ها کار می‌گذارند جنبه‌ی مهندسی‌ای چیزی دارد یا صرفاً برای بازی با اعصاب و روان آدم‌ها تعبیه شده؟!</p><p style="text-align: justify;">فکرم رفت سمت این صدای مشترک و دیگر قضیه‌ی غیرت و مردانگی را نگفتم، به جایش گفتم ولی هوا خیلی گرم شده‌ها، این خانوما خیلی سختشونه توی این گرما با این مانتو و روسری. گفت ای آقا، اگر اینها تنشون نباشه که مردها قورتشون می‌دن. گفتم یعنی جدی شما یه خانومی رو بدون مانتو و روسری ببینی تحریک می‌شی؟ تا خواست جواب بدهد گفتم آخه گوسفند فکر کردی همه‌ی مردها مثل خودتن؟ بعدش هم موضوع آن چهار و خورده‌ای درصد دید زدن‌های اول مسیر را وسط کشیدم. تهش هم اضافه کردم برای خودم متأسفم که سوار ماشین تو شدم و تا اینجا اومدم&#8230; البته به وضوح دارم چرت می‌نویسم چون تمام این‌ها را توی دلم گفتم و چیزی که آقای همسایه می‌دید در واقع فقط لبخند من بود!</p><p style="text-align: justify;">گفت این‌طرف چهارراه پیاده‌ت کنم مشکلی نداره؟ گفتم نه، لطف کردین، خیلی افتادین تو زحمت. پیاده شدم. رفتم فالوده خریدم و شروع کردم به خوردن تا دوستم برسد، همسایه‌ی گوسفند هم رفت دنبال کار خودش، قضیه‌ی گربه و هیلا صدیقی و اه‌هین اه‌هین هم فراموش شد. ما درگیر مشکلات خودمان شدیم، سگ‌ها هم طبعاً کار خودشان را ادامه دادند!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=2414"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/04/14/toofane-maghzi/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>57</slash:comments> </item> <item><title>خدایا خدایا، شاه منو پس بده!‏</title><link>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/</link> <comments>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/#comments</comments> <pubDate>Thu, 21 Apr 2011 23:27:35 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1842</guid> <description><![CDATA[دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لوله‌ی یک جایی به‌مدت ۲۶ ساعت قطع می‌شود. آقا یک ولوله‌ی عجیبی افتاد توی خانه‌ی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همین‌قدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایه‌های دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لوله‌ی یک جایی به‌مدت ۲۶ ساعت قطع می‌شود. آقا یک ولوله‌ی عجیبی افتاد توی خانه‌ی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همین‌قدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایه‌های دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، پدرم هم رفت آفتابه‌ی قدیمی‌مان را آورد که توی این مدت دست به دامن سنگ و کلوخ نشویم! تمام این کارها را خوشحال و خندان انجام دادیم و ساعت ده نشستیم پای «بفرمایید شام». همین‌طوری یکی دو ساعت گذشت و دیدیم خبری نشد، آخرش طاقت نیاوردیم! زنگ زدیم به روابط عمومی شرکت آب و فاضلاب که آقا چی شد؟ گفتند تعویض لوله کنسل شده و خبری از قطعی آب نیست؛ طبعاً آفتابه و این‌ها هم دوباره برگشتند به انباری!</p><p style="text-align: justify;">تا دو سه روز پیش&#8230; این دفعه یک کاغذی انداختند توی خانه که پنجشنبه مورخ یک اردیبهشت ۱۳۹۰ به‌علت تعویض همان لوله‌ی کذایی آب خانه‌تان از فلان ساعت قطع می‌شود. دیدگاه آدم‌های خانه‌ی ما نسبت به آب یک جوری‌ست که نمی‌شود خیلی دقیق توضیح داد ولی چکیده‌اش این می‌شود که آب را به چشم یک چیز ناموسی می‌بینند، باید همیشه دم دستشان باشد! این را گفتم که بفهمید چرا دوباره همه دستپاچه شدیم و بساط آب و آفتابه را علَم کردیم&#8230; زد و پنج‌شنبه آمد و دیدیم باز هم خبری از قطعی آب نشد. پدرم این‌دفعه به‌شکل مبسوطی قاطی کرد و زنگ زد به روابط عمومی که خجالت بکشید و مردم را سرگردان نکنید و از این صحبت‌ها. آن طرف هم گویا جواب سربالا دادند چون پدرم تلفن را کوبید سر جایش، بعدش هم با صدای بلند اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی هیچ‌کدام از قبض‌های آب خانه را نمی‌دهد تا درس عبرتی بشود برای احمدی‌نژاد. یک جوری گفت انگار احمدی‌نژاد آنجا نشسته تا ما قبضمان را ندهیم و فوری درس عبرت بگیرد!</p><p style="text-align: justify;">حالا درس گرفتن بخورد توی سرش، کلاً معلوم نیست کجاست و چی‌کار می‌کند که خبری ازش نیست! رسماً چهار نفری نشسته‌اند توی هیأت دولت و می‌روند سفرهای استانی و دوباره برمی‌گردند تهران. مثلاً رییس دولت توی جلسه نظرخواهی می‌کند که خب این هفته کدام استان؟ وزیر آموزش و پرورش می‌خواهد زن و بچه‌اش را ببرد شیراز را ببینند، استان فارس را پیشنهاد می‌دهد. وزیر نفت می‌گوید تو رو خدا برویم کیش، جشنواره‌ی تابستانی. وزیر اطلاعات یک‌دفعه می‌گوید برویم استان لرستان، آنجا یک تپه‌ی ندیده باقی گذاشتیم! بعد رییس جمهور از این قضیه ناراحت می‌شود و برکنارش می‌کند. رهبر به رییس جمهور می‌گوید چرا وزیر اطلاعات را عوض کردی؟ چرا توی این مملکت یک تپه‌ی ندیده باقی گذاشتی؟! ده روز کل مجلس و دولت و اقصی‌نقاط دیگر مملکت می‌خوابد تا تکلیف وزیر روشن شود. آخرش هم وزیر برمی‌گردد سر جایش و همگی با اهل و عیال می‌روند آن آخرین تپه را هم فتح می‌کنند! انگار نه انگار.</p><p style="text-align: justify;">من نمی‌فهمم این مملکت چطوری دارد اداره می‌شود. یعنی خود خدا هم اگر بخواهد وضعیت کشور را سر و سامان بدهد باید دو سه روز کل جهان را ول کند و با جبرییل و بقیه‌ی فرشته‌ها متمرکز شود روی موضوع ایران تا مثلاً شرایط را تازه برگرداند به حوالی سال پنجاه و هفت. فقط سر جدتان اگر یک روزی خدا هوس کرد چنین حالی به ایران بدهد انقلاب نکنید. اگر قرار باشد یک نفر بیاید که جای شاه دستور بدهد چه نیازی هست که انقلاب بشود؟ همان شاه سر جایش هست خب، تازه کراوات و زن و بچه‌ی خوشگل و آبرودار هم دارد و آدم می‌تواند توی مجامع جهانی نشانشان بدهد! ولی اگر قرار شد یک نفر نباشد عین بقیه‌ی کشورها از این دموکراسی‌ها داشته باشیم! مثل آمریکا، مثل اروپا، مثل بورکینافاسو&#8230; ممممم، دموکراسی توی بورکینافوسو هم هست دیگر، اشتباه که نمی‌کنم؟!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1842"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1390/02/02/where-is-my-shah/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>25</slash:comments> </item> <item><title>برای مردی که سر بی‌بازجو زمین نگذاشت!‏</title><link>http://golabi.net/1389/12/21/marde-hamishe-ba-bazjoo/</link> <comments>http://golabi.net/1389/12/21/marde-hamishe-ba-bazjoo/#comments</comments> <pubDate>Sat, 12 Mar 2011 14:31:36 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1528</guid> <description><![CDATA[یک نگاهی کردم به تاریخ آخرین پستم، برای یک ماه پیش بود. به قرآن اگر فکر کنید یک اپسیلون خجالت کشیدم. خجالت را باید باعث و بانی ماجرا بکشد که مطمئنم نمی‌کشد&#8230; البته الآن نشستم یک حساب سرانگشتی کردم، دیدم یک سال و نه ماه از آخرین باری که یکی در این مملکت خجالت کشیده [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک نگاهی کردم به تاریخ آخرین پستم، برای یک ماه پیش بود. به قرآن اگر فکر کنید یک اپسیلون خجالت کشیدم. خجالت را باید باعث و بانی ماجرا بکشد که مطمئنم نمی‌کشد&#8230; البته الآن نشستم یک حساب سرانگشتی کردم، دیدم یک سال و نه ماه از آخرین باری که یکی در این مملکت خجالت کشیده گذشته!</p><p style="text-align: justify;">شاید باورتان نشود ولی برای اولین بار دلم برای نوشتن توی وبلاگ خودم تنگ شده بود، بعد توی همین هاگیر واگیر به صفحه‌ی مدیریت وبلاگ دسترسی نداشتم. آن هم نه یک روز و دو روز، سه هفته‌ی تمام. البته دروغ چرا، توی این مدت دو دفعه باز شد، هر دفعه حدود سه دقیقه. دفعه‌ی اولش که فقط وقت کردم کامنت‌ها را تأیید کنم؛ تا خواستم چهار خط بنویسم دوباره یک‌جوری شد که جان وبلاگ بالا نمی‌آمد. دفعه‌ی دومش هم همزمان شد با بازداشت موسوی و کروبی، نوشتنم نمی‌آمد. حالا می‌دانم اینها برای شما مهم نیست‌ها ولی به‌هرحال من چند وقت نبودم و به شکل احمقانه‌ای احساس می‌کردم باید در موردش توضیح بدهم! بگذریم&#8230;</p><p style="text-align: justify;">آقا جان یک چیزی روی دل من مانده و دارد سنگینی می‌کند. یک ماه پیش <a title="وبلاگ آقای زیپ و عیال مربوطه" href="http://daily.30n.ir/" target="_blank">این آقای زیپ</a> را (با آقایان زیپ دیگر اشتباه نشود!) گرفتند و بردند اوین. من فکر می‌کردم یک نفر از فلان‌قدر خواننده‌ی‌ وبلاگش حداقل برای دلگرم کردن عیالش باید یک اشاره‌ی مختصری به این ماجرا بکند&#8230; چرا کسی نکرد؟ نمی‌گویم باید کمپین راه می‌انداختید، خودش هم فکر نکنم چنین چیزی بگوید، به‌هرحال هر کس در حد خودش. بله خب، مثلاً اگر یک روزی من را گرفتند می‌شود کمپین هم راه انداخت&#8230;! ولی از شوخی گذشته چرا؟ من یک‌جوری شدم وقتی هیچ‌جای دیگری غیر از وبلاگ خودش نخواندم که کسی حرفی در موردش زده باشد. حالا فوری چوب برندارید که نوشته‌های وبلاگ هر کس به خودش مربوط است و تو حق دخالت نداری. قبول که حق دخالت ندارم ولی خب دوست داشتم این‌طوری باشد که چهار نفر در موردش بنویسند. به نظر من یک وقت‌هایی وبلاگ‌نویس‌ها باید از این کارها بکنند که معلوم بشود هوای همدیگر را دارند. شاید هم اشتباه می‌کنم.</p><p style="text-align: justify;">خود من وقتی ماجرا را فهمیدم بغضم گرفت. برای اولین بار داشتم برایش غصه می‌خوردم که الآن توی اوین است و لابد سردش شده و دارد بازجویی پس می‌دهد&#8230; البته این تیکه‌ی آخر را شوخی کردم چون زن‌ذلیلی به مرور زمان در این آدم نهادینه شده و اصولاً عادت دارد جواب پس بدهد!</p><p style="text-align: justify;">چی می‌گفتم؟ آهان، بغضم گرفت. دوست دخترش نوشته بود که گفته‌اند برای آزادی‌اش وصیغه بیاورید. من انقدر ناراحت بودم که حتی حوصله نداشتم مثل همیشه اذیتش کنم که چرا وثیقه را این‌طوری نوشتی، گفتم چون این‌طوری دلش خواسته. چون من رییس جمهور نیستم که مسائل بحرانی را با شوخی‌های بی‌مزه و لبخندهای این‌جوری (آفرین، همین‌جوری کجکی. خوشم می‌آید که همه‌تان هم مدلش را بلدید!) حل و فصل کنم. خلاصه که هیچی نگفتم و فقط غصه خوردم. وبلاگم هم که این‌طوری فلج شده بود و افتاده بود یک گوشه؛ در نتیجه این موضوع همین‌طوری روی دل من ماند تا الآن که دوباره وبلاگم درست شد و فکر کردم نوشتن از این ماجرا اولویت دارد.</p><p style="text-align: justify;">به‌هرحال گویا علی‌الحساب آزاد شده و دارد بخشی از شکم آب‌شده‌اش را احیا می‌کند! خوشحالم&#8230; زن‌ذلیل بودنش هم آنقدرها اشکال ندارد، هست که هست، فدای سرش، شوهرخاله‌ی خود من هم سی چهل سال است دارد همین‌طوری با زنش زندگی می‌کند!</p><p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;">پی‌نوشت:</span><br /> فقط یک چیزی. قرار بود این متن را در حمایت از آقای زیپ بنویسم. الآن که دوباره از اول خواندم یک لحظه خودم هم شک کردم!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1528"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/12/21/marde-hamishe-ba-bazjoo/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>46</slash:comments> </item> <item><title>به‌مناسبت سالگرد تعویض دیو!‏</title><link>http://golabi.net/1389/11/22/salgarde-tavize-div/</link> <comments>http://golabi.net/1389/11/22/salgarde-tavize-div/#comments</comments> <pubDate>Fri, 11 Feb 2011 14:40:05 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1410</guid> <description><![CDATA[ترتیب کانال‌های ماهواره‌ی ما از شبکه‌ی یک خودمان شروع می‌شود و همین‌طور می‌رود جلو تا شبکه‌ی خبر و جام جم. بعدش می‌رسد به بی‌بی‌سی فارسی و صدای آمریکا و یورونیوز و مابقی کانال‌ها. یک بیماری هم توی تمام ایرانی‌ها هست که به‌فرض وقتی می‌خواهند کانال دوازده را ببینند از کانال یک شروع می‌کنند و یازده [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ترتیب کانال‌های ماهواره‌ی ما از شبکه‌ی یک خودمان شروع می‌شود و همین‌طور می‌رود جلو تا شبکه‌ی خبر و جام جم. بعدش می‌رسد به بی‌بی‌سی فارسی و صدای آمریکا و یورونیوز و مابقی کانال‌ها. یک بیماری هم توی تمام ایرانی‌ها هست که به‌فرض وقتی می‌خواهند کانال دوازده را ببینند از کانال یک شروع می‌کنند و یازده تا می‌روند بالا تا یک‌وقت خدای نکرده چیزی را وسط راه از دست نداده باشند. البته درست نبود همه را به یک چوب برانم، نباید می‌گفتم تمام ایرانی‌ها، منتها این را با اطمینان می‌گویم که تمام اعضای خانواده‌ی ما این مرض را دارند! مثلاً ما دیشب می‌خواستیم بی‌بی‌سی ببینیم، طبق معمول شروع کردیم به یک دو کردن که وسطش زیرنویس یکی از شبکه‌های خودمان را دیدیم. نوشته بود اولین موج بیداری اسلامی در مصر و فرار مبارک و این‌جور مزخرفات.</p><p style="text-align: justify;">به جان خودم من هم دلم می‌خواهد مبارک هر چه سریع‌تر بساطش را جمع کند و برود ولی آدم این زیرنویس‌ها را که می‌بیند تمام اقصی‌نقاطش می‌سوزد. اینکه به عنوان اولین خبر بگویند همزمان با سالگرد انقلاب اسلامی ایران فلان‌طور شد و یا روزنامه‌ی کیهان تیتر بزنند «تقارن انقلاب‌های اسلامی ایران و مصر» و یا توی نماز جمعه بگویند «الفرار نامبارک المبارک، الیاه الیاه الیاه» یک درد خاصی دارد. دروغ چرا، خوشحال شدم وقتی دیشب سخنرانی کرد و گفت می‌ماند. دوست داشتم دیشب بماند، به جایش امشب برود که ایرانی‌ها کمتر حرص بخورند&#8230; یا ۲۵ بهمن برود که همزمان با حضور جنبش سبز توی خیابان‌ها باشد و ما پزش را بدهیم؛ مثل آنها وقتی که رأی ما را دزدیدند!</p><p style="text-align: justify;">حرف ۲۵ بهمن شد، یاد درخواست راهپیمایی خودمان افتادم. باز یک عده گیر داده‌اند به موسوی و کروبی که شما بی‌عرضه‌اید و از البرادعی یاد بگیرید و چرا نگذاشتید بعد از انتخابات برویم صدا و سیما را بگیریم و هزار تا چرای دیگر&#8230; کاری نداریم که خب حالا وقتی صدا و سیما را گرفتیم بعدش چی کار کنیم. کاری نداریم که البرادعی چه ربطی به ماجرا دارد. کاری به هیچ کدام از این‌ها نداریم. یک سؤال دیگری این وسط هست که من جوابش را نمی‌گیرم. اینکه داستان مخالفت با این دو نفر دقیقاً از کجا شروع شد؟ یعنی چه اتفاقی افتاد که از یک جایی به بعد بعضی‌ها تصمیم گرفتند با همه‌ی حرف‌هایشان مخالفت کنند؟</p><p style="text-align: justify;">آقا به نظر من هر دوی اینها فراتر از اندازه‌های خودشان عمل کردند. اصلاً یک چیزی&#8230; فرض کنید می‌خواهید یک مسیری را با آشنایتان بروید. وسط راه یک بزمجه‌ای به دلیل نامعلوم می‌آید راهتان را سد می‌کند و می‌خواهد کتکتان بزند. امیدی به کمک آشنایتان ندارید ولی یک‌دفعه می‌بینید پریده وسط و دارد جدایتان می‌کند. دو دقیقه بعد با ملایمت به طرف می‌گوید آقا لطفاً بگذار راهمان را برویم. شش دقیقه با بزمجه‌ی مذکور جر و بحث می‌کند و وقتی می‌بیند یارو به‌اقتضای بزمجه بودنش زبان آدم سرش نمی‌شود برمی‌گردد و بهش می‌گوید پدرسگ. این را که می‌گوید کتک‌کاری شروع می‌شود. یک ساعت همدیگر را می‌زنند ولی زورشان به هم نمی‌رسد؛ جفتشان زخمی می‌شوند و می‌افتند یک گوشه و شما هم برگردید.</p><p style="text-align: justify;">حکایت موسوی و کروبی هم همین است. این بدبخت‌ها از همان اولش ادعایی نداشتند، در واقع ما هم انتظاری ازشان نداشتیم. بعد که برگشتند گفتند پدرسگ و دیدیم دارند دنبالمان می‌آیند خودمان گفتیم باید ما را رهبری کنید چون اگر ما را رهبری نکنید لابد رهبری ما را&#8230;! خب وقتی خود طرف نمی‌خواهد آدم باید بگردد دنبال یک راه دیگر، رهبری کردن مثل رهبری نیست که زوری باشد!</p><p style="text-align: justify;">حالا اینها پیشنهاد خودشان را داده‌اند که بدک نیست. بزمجه‌ها هم مجبور شده‌اند که دوباره باتوم‌هایشان را از گاوصندوق بیرون بکشند و دارند دسته‌اش را گرم می‌کنند که از یک طرف خیابان بریزند و بکوبند و بروند تا طرف دیگر خیابان، کار خاص دیگری هم بلد نیستند که بکنند یعنی اگر خیابان پر از آدم باشد مجبور می‌شوند یک طرف خیابان بمانند و فقط مردم را تماشا کنند. می‌خواستم بگویم پایه باشید همه‌مان برویم حداقلش خاطرات پارسال را زنده کنیم، دیدم کسی که بخواهد بیاید احتیاجی به گفتن من ندارد، خودش می‌آید. به‌جایش می‌گویم دوست ندارید بیایید؟ به درک! این را با ناراحتی و درد می‌گویم، با حالت آدم‌هایی که به اینجایشان می‌رسد! فقط اینکه یادتان باشد اگر قرار بود توی ایران هم لباس شخصی‌ها با شتر بیایند و ارتش (حداقل در ظاهر) بگوید که از مردم حفاظت می‌کند ما توی دو هفته کارهای خیلی خفن‌تری می‌کردیم، در حد فرار حضرتشان، در حد یاه یاه یاه.‏‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1410"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/11/22/salgarde-tavize-div/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>44</slash:comments> </item> <item><title>لواش در سرزمین عجایب!‏</title><link>http://golabi.net/1389/10/01/lavash-dar-sarzamine-ajayeb/</link> <comments>http://golabi.net/1389/10/01/lavash-dar-sarzamine-ajayeb/#comments</comments> <pubDate>Wed, 22 Dec 2010 10:59:07 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=1079</guid> <description><![CDATA[چند روز پیش لپ‌تاپم خراب شد. البته نمی‌شد اسمش را خرابی گذاشت، در واقع به‌دلیل نامعلومی شارژ نمی‌شد. یک مهندسی توی پایتخت گفت که فلان سوزنش شکسته و باید عوضش کنی. همان اولش هم گفت که سی و پنج تومن ناقابل می‌گیرد بابت یک قطعه‌ی دوهزار تومنی. البته این دوهزار تومنی بودنش را خودم فهمیدم، [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند روز پیش لپ‌تاپم خراب شد. البته نمی‌شد اسمش را خرابی گذاشت، در واقع به‌دلیل نامعلومی شارژ نمی‌شد. یک مهندسی توی پایتخت گفت که فلان سوزنش شکسته و باید عوضش کنی. همان اولش هم گفت که سی و پنج تومن ناقابل می‌گیرد بابت یک قطعه‌ی دوهزار تومنی. البته این دوهزار تومنی بودنش را خودم فهمیدم، چون از نظر عقلی اگر سر تا پای این سوزن فسقلی از طلا هم باشد نمی‌شود سی و پنج هزار تومن! به‌هرحال کارم گیر بود و مجبور بودم درستش کنم، خلاصه که دست کردم توی جیبم و هفت تا پنج‌تومنی تانخورده گذاشتم کف دست طرف و ماجرا به خیر و خوشی تمام شد. خدا را شکر این مبالغ ناچیز برای مهندس‌های مجرب چیزی نیست و یک ساعت کار فکری‌شان همین‌قدر می‌ارزد ولی همه که مثل من نیستند به‌هرحال. مردم بدبخت از کجا بیاورند؟!</p><p style="text-align: justify;">تازه اینی که من گفتم مربوط به قبل از برداشت یارانه‌ها بود. از چهار روز دیگر همین سوزن کوفتی قیمتش دو برابر می‌شود&#8230; حالا شما این سوزن را ندیدید و فکر می‌کنید من دارم در مورد قیمتش اغراق می‌کنم، ولی مثلاً لواش که دیدید. همین لواش زپرتی خودمان شده دانه‌ای صد تومن. لواشک نه‌ها، نان لواش!</p><p style="text-align: justify;">در همین رابطه دیشب یک مشنگی آمده بود توی تلویزیون و داشت می‌گفت که یک خانواده‌ی پنج‌نفره‌ی ایرانی روزی سه تا نان می‌خورند و تازه خیلی هم زیاد می‌خورند چون به‌فرض توی اروپا این سه تا نان را یازده نفر می‌خورند! همین‌طور پشت سر هم یک‌سری آمار شکمی دیگر هم از خودش درآورد و در نهایت با یک لبخند فاتحانه‌ای گفت که بله، در نتیجه اینطوری خانواده‌ها می‌توانند ماهانه هزار تومن از یارانه‌ی نانشان را پس‌انداز هم بکنند. یک مجری دیوانه‌تر از خودش هم نشسته بود و حرف‌هایش را کأنه بز تأیید می‌کرد. آخرش کار به جایی رسید که مادر خونسرد من هم از کوره در رفت&#8230; به یارو گفت پدرسگ بی‌شرف! یک چیز مستهجن دیگری هم در مورد مجری برنامه گفت که درست نیست توی وبلاگم بنویسم!</p><p style="text-align: justify;">دیشب این را می‌گفتند، چند شب پیش هم داشتند سه ساعت توضیح می‌دادند که داریم از روش اصلاح تدریجی قیمت‌ها استفاده می‌کنیم و قرار است خیر سرمان قیمت‌ها را کم‌کم به قیمت جهانی برسانیم. مرده‌شور خودتان و روش تدریجی‌تان را با هم ببرد! درآمدمان جهانی‌ست که قیمت بنزیمان باشد؟ کجایمان جهانی‌ست؟ لیونل مسی داریم؟ مارک زوکربرگ داریم؟ جانی دپ داریم؟ کارخانه‌ی تویاتا داریم؟ شعبه‌ی مک‌دونالد داریم؟ تازه جسیکا آلبا و هیلاری دافش را هم نمی‌گویم که نداریم&#8230;! کجایمان شکل بقیه‌ی جهان شده که بخواهیم چنین غلطی بکنیم؟</p><p style="text-align: justify;">حالا تمام این‌ها که گفتم قسمت خوب ماجرا بود. مشکل بزرگ‌تر این است که رییس‌جمهور مثلاً منتحب گفته این پولی که واریز می‌شود پول امام زمان است و پاک است و ال است و بل است پس مردم مراقب باشند که با پول‌های دیگر قاطی نشود. انگار مردم دارند جیب همدیگر را می‌زنند و پول خودشان ناپاک است! (هرچند اینها بدشان نمی‌آید مردم بیفتند به جان همدیگر و وقت برای چیزهای دیگر نداشته باشند.) حالا اینش به کنار&#8230; کسی که می‌خواهد طرحی اقتصادی در این اندازه اجرا کند باید مثل آدم حرف بزند. امام زمان چه ربطی به یارانه‌ها دارد؟ اگر کسی مسلمان نباشد چه بلایی سرش می‌آید؟ آن‌وقت این هزار تومنش دیرتر پس‌انداز نمی‌شود یا پانصد تومنش کم می‌شود یا نان لواشش بیشتر گوشه دارد؟ به‌خدا من هیچ‌وقت نمی‌توانم حرف‌های محمود جان را تحلیل کنم. نمی‌فهمم چه اصراری دارد که هر دفعه دست گودرز و شقایق را در ملأ عام بگذارد توی دست هم! اصلاً بگذارید یک اعترافی بکنم: من محمود جان را قدیم‌ها دیر می‌فهمیدم، الآن کلاً نمی‌فهمم!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=1079"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/10/01/lavash-dar-sarzamine-ajayeb/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>58</slash:comments> </item> <item><title>گوهرشناسی به زبان ساده!‏</title><link>http://golabi.net/1389/09/03/gohar-shenasi/</link> <comments>http://golabi.net/1389/09/03/gohar-shenasi/#comments</comments> <pubDate>Tue, 23 Nov 2010 21:18:55 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=866</guid> <description><![CDATA[دو سه هفته پیش یکی از نماینده‌های مجلس گفت که مانتو برای زن ایرانی از هر فسادی بدتر است. فقط برای زن ایرانی؟ در این مورد توضیحی نداد. مثلاً از چه فسادی بدتر است؟ این را هم نگفت. کدام یکی از نماینده‌های مجلس این را گفت؟ بیژن نوباوه&#8230; حالا واقعاً برای شما مهم بود که [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دو سه هفته پیش یکی از نماینده‌های مجلس گفت که مانتو برای زن ایرانی از هر فسادی بدتر است. فقط برای زن ایرانی؟ در این مورد توضیحی نداد. مثلاً از چه فسادی بدتر است؟ این را هم نگفت. کدام یکی از نماینده‌های مجلس این را گفت؟ بیژن نوباوه&#8230; حالا واقعاً برای شما مهم بود که کدامشان این حرف را زده؟ مگر فرقی هم می‌کند؟ مهم این است که یکی از نماینده‌های مجلس چنین طرز تفکری داشته باشد.</p><p style="text-align: justify;">پس چرا من حرف‌هایم را با این نقل قول شروع کردم؟ برای اینکه می‌خواستم نظر شخصی خودم را در مورد حجاب بنویسم و احساس کردم بهتر است که مطلبم را این‌جوری شروع کنم. خداییش اگر از همان اول می‌گفتم قرار است نظر خودم را بنویسم چند نفرتان رغبت می‌کردید مطلبم را بخوانید؟ ولی حالا که چهار خط اولش را خواندید آلوده شدید. یک‌جورهایی دلتان نمی‌آید ولش کنید و با هر بدبختی که هست تا آخرش را تحمل می‌کنید. البته فکر نکنید فقط من هستم که از این روش برای ترغیب خواننده استفاده می‌کنم، نویسنده‌های بزرگ دیگری را هم دیده‌ام که همین کار را می‌کنند! بگذریم. قرار نیست من اسرار نویسندگی را توی این پست بنویسم. بحثمان در مورد حجاب است.</p><p style="text-align: justify;">یک عده‌ای اعتقاد دارند که زن باحجاب مانند گوهری‌ست در صدف. عموماً منظورشان هم از حجاب چیزی توی مایه‌های چادر است که در اینجا تشبیه می‌شود به صدف. از آن‌طرف جماعت دیگری هم هستند که می‌گویند زن‌ها هر چقدر لُخت‌تر باشند بهترند. (انصافاً چند نفرتان فهمیدید صفت لُخت جوری نیست که بشود آخرش «تر» اضافه کرد؟!) من با هر دو دسته مخالفم. به‌نظر من هر کسی خودش باید انتخاب کند که در دل صدف باشد یا نه! اصلاً اگر همین فردا اعلام کنند که تمام زن‌ها فقط باید بیکینی بپوشند خودم اولین کسی هستم که مخالفت می‌کنم؛ به دو دلیل. اول اینکه مغایر آزادی آدم‌هاست. چون شاید یک دختری دوست داشته باشد همیشه چادر سرش کند یا یکی دیگر بخواهد با کت و شلوار و کلاه قدم بزند. دوم اینکه هوا سرد شده و دخترهای مردم گناه دارند و سردشان می‌شود. توی خارجش هم که مرکز فسق و فجور است این کار را نمی‌کنند! یک دلیل دیگر هم در همین لحظه به ذهنم رسید. اینکه آدم نباید به دیدن بیکینی عادت کند. اینجوری ارج و قربش از بین می‌رود و به یک پدیده‌ی عادی تبدیل می‌شود در حالی‌که نباید چیزی از شأن و منزلت بیکینی کم بشود! هر چیزی به‌جای خودش&#8230;!</p><p style="text-align: justify;">و اما یک موضوع مهم دیگر&#8230; حجاب متانت است؟ فکر نمی‌کنم. یعنی هرکس برجستگی‌هایش را بیشتر پنهان کند متانت دارد؟ خب اگر این‌طوری بود که آدم‌ها باید دور خودشان گونی می‌کشیدند و توی خیابان قدم می‌زدند! اصولاً حجاب و متانت هیچ ارتباط یک‌طرفه یا دوطرفه‌ای با هم ندارند؛ برعکس چیزی که قرائتی همیشه توی حرف‌هایش می‌گوید. خود من توی دانشگاه یک دختری را می‌شناختم که چادری بود و اصلاً هم متانت نداشت، خیلی هم پدرسوخته و فلان بود! اصلاً چرا راه دور برویم. همین بیانسه‌ی خودمان متانت دارد یا ندارد؟ خب&#8230; پس چرا حجاب ندارد؟!</p><p style="text-align: justify;">دردسرتان ندهم. زن‌ها می‌توانند هلو باشند: شیرین و موقر و بدون پوشش اضافی که همان‌طوری با پوست نازکشان هم قابل خوردنند! یا مثل نارگیل خوشمزه و مقوی باشند و پوشش زیادی هم داشته باشند! یا شبیه پاملو باشند: بدمزه و زهرمار و با پوشش ضخیم&#8230;! شد چند نوع؟ سه نوع. از نظر منطقی یک نوع دیگر هم هست که نه مزه‌ی خوبی دارد و نه پوشش درست و حسابی، ولی من الآن حضور ذهن ندارم که میوه‌ای متناظرش پیدا کنم&#8230; به‌هرحال مطمئنم که هست، یعنی نمی‌شود که نباشد. وقتی آدمش هست حکماً میوه‌اش هم هست!</p><p style="text-align: justify;">خلاصه که زن‌های چادری و مانتویی و لُخت از نظر تکنیکی تفاوت خاصی با هم ندارند، لباس پوشیدن تمام آدم‌ها به خودشان ارتباط دارد، از روی ظاهر افراد نمی‌شود در مورد باطنشان قضاوت کرد و از همه مهم‌تر اینکه لباس پوشیدن تمام آدم‌ها به خودشان ارتباط دارد&#8230;</p><p style="text-align: justify;">خب حالا که چی؟ به‌خیال خام خودتان از من سوتی گرفتید و توی دلتان گفتید موسیو گلابی کبیر نفهمیده که یک جمله را دو بار نوشته؟! فکر می‌کنید برای من کاری داشت که برگردم و جمله‌ی اول را پاک کنم؟ یعنی هنوز نفهمیدید وقتی کسی مثل من دست به قلم می‌شود تا چهار پاراگراف جلوتر را هم توی ذهنش می‌نویسد؟! از همان اولش هم قرار بود دو بار بنویسم که ملکه‌ی ذهنتان بشود. فکر نمی‌کردم تا این حد سطحی‌نگر باشید. اصلاً شماها خوشتان می‌آید عیب و علت بگذارید روی همه چیز. من را بگو که آمدم چهار کلمه یادتان بدهم بلکه در آینده به دردتان بخورد. جای دستت درد نکنه گفتنتان بود؟ واقعاً که!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=866"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/09/03/gohar-shenasi/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>47</slash:comments> </item> <item><title>بالاخره ما هم یه روزی می‌جوشیم!‏</title><link>http://golabi.net/1389/07/30/ma-ham-mijooshim/</link> <comments>http://golabi.net/1389/07/30/ma-ham-mijooshim/#comments</comments> <pubDate>Thu, 21 Oct 2010 22:11:50 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category> <category><![CDATA[طنزیحات]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=822</guid> <description><![CDATA[نشسته بودم داشتم عکس‌های مربوط به استقبال اخیر مردم قم را نگاه می‌کردم. هزاران نفر از مردم خداجو ریخته بودند توی خیابان و طی یک استقبال باشکوه داشتند زیر ماشین‌های اسکورت له می‌شدند یا خودشان را می‌مالیدند به ماشین اصلی&#8230; که چی بشود؟ که مثلاً این‌طوری با آرمان‌های چی‌چی تجدید بیعت کرده باشند. به‌هرحال اتفاقی‌ست که [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نشسته بودم داشتم عکس‌های مربوط به استقبال اخیر مردم قم را نگاه می‌کردم. هزاران نفر از مردم خداجو ریخته بودند توی خیابان و طی یک استقبال باشکوه داشتند زیر ماشین‌های اسکورت له می‌شدند یا خودشان را می‌مالیدند به ماشین اصلی&#8230; که چی بشود؟ که مثلاً این‌طوری با آرمان‌های چی‌چی تجدید بیعت کرده باشند.</p><p style="text-align: justify;">به‌هرحال اتفاقی‌ست که تا حالا بارها افتاده، راستش خیلی هم برای من آزاردهنده نیست. اما یک چیزی این وسط هست که هر دفعه تا آن بی‌ناموسی‌ترین عضوم را می‌سوزاند؛ آنجایی که رسانه‌های داخلی گوش فلک را با خبر استقبال میلیونی مردم خودجوش کر می‌کنند. آدم این جمله را که می‌شنود دردش می‌گیرد. بالاخره یک نفر باید توی این مملکت پیدا شود و بگوید اینکه چند نفر به‌خاطر کسب یک منفعتی و با هماهنگی و برنامه‌ریزی قبلی توی چنین مراسمی شرکت کنند اسمش حرکت «خودجوش» نیست، مفهوم کلمه‌ها را که نمی‌توانی به نفع خودت عوض کنی!</p><p style="text-align: justify;">مثلاً شما «خودارضایی» را در نظر بگیر. منظورش مشخص است. یعنی یک نفر می‌خواسته ارضا شود، کسی هم دور و برش نبوده که بگوید بیا من ارضایت کنم. خلاصه که طرف به‌هر دلیلی تنها مانده، دیده که دستش برای خودش است، تنبان هم برای خودش است و اختیار بالا و پایین کشیدنش را دارد، مقوله‌اش هم که طبعاً مربوط به خودش می‌شود، بعد ضرر و زیان‌های احتمالی این کار را با خودش سنجیده، فوایدش را هم که می‌دانسته، در نهایت با خودش دودوتا چهارتا کرده و دست به این کار زده. اسم این کار را می‌گذارند خودارضایی. پس اگر شما بروی یکی را با چک و لگد یا بوس یا پول یا هر چیز دیگری بیاوری توی خانه و ترتیبش را بدهی اسمش چیز دیگری می‌شود، اینکه وزیر و وکیل هم باشی تغییری توی اصل ماجرا نمی‌دهد!</p><p style="text-align: justify;">حالا حکایت همین استقبال خودمان است. نمی‌شود که یک جماعت چندهزارنفری را با پلاکاردهای یکسان و شعارهای مشخص بعد از چند هفته برنامه‌ریزی جمع کنی و یکی یک شاخه گل هم بدهی دستشان و بیاوری توی خیابان به اسم «مردم خودجوش» اما اسم جمعیت میلیونی مردم را در روز ۲۵ خرداد بگذاری «یک مشت فتنه‌گر». حالا گیرم که چهارتایشان هم مرگ بر دیکتاتور گفته باشند، تعداد آدم‌ها که با شعار دادن کم و زیاد نمی‌شود!</p><p style="text-align: justify;">خود من اولش فکر می‌کردم شاید منظورشان این باشد که این جریان را کلاً ریز می‌بینیم، بعد از یک مدتی دیدم که چنین منظوری با عقل جور در نمی‌آید چون وقتی آدم یک جریانی را ریز ببیند هر روز در موردش صحبت نمی‌کند، یا اگر صحبت می‌کند هشتاد تا ستاد و کارگروه برایش تشکیل نمی‌دهد، یا اگر تشکیل می‌دهد هر دوهفته یک‌بار نمی‌گوید که دیگر کارش تمام شده. معنی «تمام» معلوم است. بچه‌ی دوساله می‌فهمد که وقتی جیش کرد باید داد بزند که تمام شد. خب طبیعی‌ست که وقتی یکی می‌گوید من چهار کلاس سواد دارم باید حرف دهانش را بیشتر از این بچه بفهمد.</p><p style="text-align: justify;">حالا اینها را برای چی گفتم؟ می‌خواستم بگویم که اساساً ما دو دسته‌ایم، یک دسته ماییم که خب ماییم و کارمان درست است و شاخیم و آدم حسابی‌های مملکت هستیم، یک دسته هم آنها که حرف خودشان را هم نمی‌فهمند چه برسد به حرف ما. مثلاً فردا یکیشان می‌آید این پست را می‌خواند، بعدش می‌خواهد به‌خیال خودش سر صبحی مچ‌گیری کند. برای من می‌نویسد چرا در توضیح خودارضایی گفتی که دست طرف برای خودش است در حالی‌که ممکن است کارش را به جای دست با هویج انجام بدهد. حالا هزاری هم که من توضیح بدهم شما نمی‌توانی مردم را با هویج مقایسه کنی نمی‌فهمد چون برایش این‌طور جا انداخته‌اند که می‌تواند مردم را معادل هویج در نظر بگیرد! بعد به اینجا که می‌رسد از نظر منطقی دچار مشکل می‌شود و دست به باتوم می‌برد و اسمش از خودجوش تبدیل می‌شود به خودسر. من هم دوباره باید بیایم توضیح بدهم که اسم این آدم را نمی‌شود «خودسر» گذاشت و معنی هر کلمه مشخص است و چه و چه و چه&#8230;</p><p style="text-align: justify;">این داستان همین‌طوری ادامه پیدا می‌کند تا وقتی‌که بر و بچه‌های دسته‌ی مقابل جواب تمام سؤالاتشان را بگیرند و بیایند توی دسته‌ی خودمان و تعداد آن‌طرفی‌ها آن‌قدر کم شود که نفرات کافی برای سخنرانی و جوشش و باتوم‌زنی نداشته باشند. خودجوشی و خودسری و خودگویی و خودخندی هم که کار ساده‌ای نیست، سه‌تا و نصفی آدم تا یک مدتی می‌توانند تمام این کارها را یک‌تنه انجام بدهند، از یک جایی به‌بعد دچار فرسایش می‌شوند، شاید دچار اختلاف هم بشوند. آن‌وقت تعداد ما فهیم‌ها آن‌قدر زیاد شده که طرف مقابل علناً اعلام خستگی می‌کند و مجبور می‌شود بگوید ما حرف‌های شما را می‌فهمیم، تازه قبلاً هم می‌فهمیدیم ولی خودمان را به نفهمی می‌زدیم. بعد دیگر نوبت ماست که حرفشان را نفهمیم، یعنی می‌فهمیم‌ها ولی الکی خودمان را می‌زنیم به نفهمی، تازه انگشت شستمان را هم می‌گیریم سمتشان و قارقار می‌خندیم!</p><p style="text-align: justify;">حالا چقدر طول می‌کشد تا به اینجا برسیم را نمی‌دانم اما دیر یا زود این اتفاق می‌افتد. به هر حال وقتی می‌فهمند که دیگر خیلی دیر شده. آ‌ن‌وقت تازه نوبت استقبال تاریخی و خودجوش مردم می‌رسد&#8230; یک خودجوشی نشان می‌دهند که دو تا خودسر از تویش در بیاید!‏</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=822"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/07/30/ma-ham-mijooshim/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>44</slash:comments> </item> <item><title>تظاهر، تظاهر، تظاهر&#8230; امان از این تظاهرات!</title><link>http://golabi.net/1389/05/27/tazahor/</link> <comments>http://golabi.net/1389/05/27/tazahor/#comments</comments> <pubDate>Tue, 17 Aug 2010 20:49:18 +0000</pubDate> <dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator> <category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category><guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=769</guid> <description><![CDATA[تابلوترین دسته‌ی آدم‌های متظاهر به‌نظرم آنهایی هستند که از این  گردالی‌های سیاه روی پیشانی‌هایشان دارند و قرار است ما فکر کنیم انقدر  سرشان را روی مُهر گذاشته‌اند که دیگر شکلش همان‌جا تثبیت شده. راستش من  یکی که هیچ‌وقت چنین تصوری از این آدم‌ها نداشتم، برای فکرم دلیل هم دارم:  والله الآن [...]]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>تابلوترین دسته‌ی آدم‌های متظاهر به‌نظرم آنهایی هستند که از این  گردالی‌های سیاه روی پیشانی‌هایشان دارند و قرار است ما فکر کنیم انقدر  سرشان را روی مُهر گذاشته‌اند که دیگر شکلش همان‌جا تثبیت شده. راستش من  یکی که هیچ‌وقت چنین تصوری از این آدم‌ها نداشتم، برای فکرم دلیل هم دارم:  والله الآن سه چهار سال هست که همین‌طوری تمام وقتم را پشت کامپیوتر  نشسته‌ام، فلان‌جایم هم کبود و سیاه نشده، بزنم به تخته سالم و سر حال هم  هست و دارد به وظایف قانونی‌اش عمل می‌کند! واقعاً یکی نیست به این بندگان  خدا بگوید که وظیفه‌ی مُهر مشخص است، آدمیزاد سرش را رویش می‌گذارد و عبادت  می‌کند، اگر هم کسی مهر را بگیرد بکوبد توی سرش خدا بیشتر بهش توجه  نمی‌کند، هیچ جا هم نیامده که این‌طوری دعای آدم زودتر مستجاب می‌شود. از  طرفی مهر میخ‌دار هم نداریم که پیشانی را سیاه و کبود کند. خب نتیجتاً یک  جای کار دارد می‌لنگد دیگر! اگرچه نباید از حق بگذریم&#8230; این روزها دسته‌ی  آدم‌های با پیشانی گردالی‌دار خیلی کمتر از قبل شده. حالا یا دینشان ضعیف  شده یا روش قبلی جواب نمی‌داده یا پیش خودشان دو دوتا چهار تا کرده‌اند و  به مسخرگی قضیه پی برده‌اند و روش جدیدی را جایگزین روش قبلی کرده‌اند.</p><p>حالا  هر چی&#8230; این مقدمه را نگفتم که آدم‌های این‌مدلی را بکوبم، به‌خیال خودم  می‌خواستم کراهت تظاهر الکی را نشان داده باشم. حقیقتش این است که همه‌مان  کمابیش از این ظاهرسازی‌ها در روابطمان داریم، منتها یکی از روش سنتی و  نخ‌نمای گردالی استفاده می‌کند و یکی مثل ما آن را به شکل  آبرومندانه‌تری انجام می‌دهد، جوری که هر کس از راه رسید دستش فوری رو  نشود&#8230; مثلاً یک نوعش هست به اسم تظاهر به باحالی رئیس که طرف به حرف‌های  بی‌مزه‌ی رئیسش قاه قاه می‌خندد ولی همان حرف را اگر من بزنم یک هرهر  تحقیرآمیزی می‌کند و می‌رود&#8230; یا تظاهر به دین‌داری که نمونه‌ی لایت و  مردمی‌اش چیزی شبیه تظاهر به روزه‌داری می‌شود. البته دیروز یک چیز دیگری هم توی  اینترنت خواندم به اسم «تظاهر به روزه‌خواری» که گویا علی کریمی را  به‌همین دلیل از تیمش اخراج کرده‌اند. از آن موقع هم با خودم نشسته‌ام و  دارم پوزیشن‌های مختلفی را تصور می‌کنم که بشود چیزی خورد اما در واقع  نخورد! اصلاً آدم چرا باید چنین کاری بکند؟ مثل این است که من بروم ترتیب  جسیکا آلبا را بدهم، عکس‌هایم هم توی اینترنت پخش شود، ولی بزنم زیرش و  بگویم که من اساساً چیزی ندارم که بخواهم ترتیب کسی را بدهم. آدم خودش را  که نمی‌خواهد تخریب شخصیت کند!</p><p>به‌هرحال منظور از تظاهر به  روزه‌خواری را خودم هم دقیق نفهمیدم اما نشان می‌دهد که همه جور تظاهری  داریم، حتی در مورد چیزهایی که شاید معنی و مفهوم خاصی نداشته باشند.  مطمئنم اگر سر فرصت و باحوصله بشمریم انواعش شاید تا دویست سیصد هزار تا  برسد، هر کداممان هم به نسبت خوب و بد بودنمان ممکن است شش یا شصت یا شش  هزار مورد از این موارد کوچک و بزرگ را در زندگی‌مان نشان بدهیم. از تظاهر  به خوشحال بودن در یک جمع کسل‌کننده و تظاهر به دوست داشتن آدم‌هایی که  دوستشان نداریم گرفته تا موارد مسخره و چیپ و کوچکی مثل تظاهر به سیگاری  بودن! یا مثلاً تظاهر به درس خواندن، جالب اینکه تظاهر به درس نخواندن هم  داریم&#8230;! اوه، حالا که فکرش را که می‌کنم می‌بینم قشنگ چند صفحه از این  کارهای را می‌توانم برایتان لیست کنم که بیشترمان حداقل درگیر چند تایش  هستیم. از تصور تعداد فیلم بازی کردن‌های روزانه‌مان یک لحظه مو به تن خودم  هم سیخ شد!</p><p>خداییش بیایید فکرهایمان را بگذاریم روی هم، ببینیم چه  اتفاقی افتاد که یک‌دفعه آدم‌های چاچول‌باز و متظاهری شدیم. جواب این سؤال  را که پیدا کنیم تازه می‌توانیم بفهمیم که چرا وقتی رییس جمهورمان می‌گوید  «آن ممه را لولو برد» جماعت حاضر در سالن به‌جای تعجب کردن می‌خندند و  برایش دست می‌زنند، شاید بعدتر هم در ادامه‌اش کشف کنیم که چرا با سرعت هر  چه تمام‌تر داریم از جهان عقب می‌مانیم&#8230; نظر خودم؟ فکر می‌کنم تظاهر  ریشه‌ی نصف مشکلاتمان باشد، الآن هم فقط تظاهر می‌کنیم که مشکلی  نداریم&#8230; داریم، بدفُرم هم داریم!</p><div><ol></ol></div><p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/?cof_write=769"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p>]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/05/27/tazahor/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>31</slash:comments> </item> </channel> </rss>
<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk: basic
Page Caching using disk: enhanced (User agent is rejected)
Database Caching using disk: basic
Object Caching 1702/1745 objects using disk: basic

Served from: golabi.net @ 2012-05-17 20:50:53 -->
