مطالب منتشر شده در «افاضات متفرقه»
تابلوترین دستهی آدمهای متظاهر بهنظرم آنهایی هستند که از این گردالیهای سیاه روی پیشانیهایشان دارند و قرار است ما فکر کنیم انقدر سرشان را روی مُهر گذاشتهاند که دیگر شکلش همانجا تثبیت شده. راستش من یکی که هیچوقت چنین تصوری از این آدمها نداشتم، برای فکرم دلیل هم دارم: والله الآن سه چهار سال هست که همینطوری تمام وقتم را پشت کامپیوتر نشستهام، فلانجایم هم کبود و سیاه نشده، بزنم به تخته سالم و سر حال هم هست و دارد به وظایف قانونیاش عمل میکند! واقعاً یکی نیست به این بندگان خدا بگوید که وظیفهی مُهر مشخص است، آدمیزاد سرش را رویش میگذارد و عبادت میکند، اگر هم کسی مهر را بگیرد بکوبد توی سرش خدا بیشتر بهش توجه نمیکند، هیچ جا هم نیامده که اینطوری دعای آدم زودتر مستجاب میشود. از طرفی مهر میخدار هم نداریم که پیشانی را سیاه و کبود کند. خب نتیجتاً یک جای کار دارد میلنگد دیگر! اگرچه نباید از حق بگذریم… این روزها دستهی آدمهای با پیشانی گردالیدار خیلی کمتر از قبل شده. حالا یا دینشان ضعیف شده یا روش قبلی جواب نمیداده یا پیش خودشان دو دوتا چهار تا کردهاند و به مسخرگی قضیه پی بردهاند و روش جدیدی را جایگزین روش قبلی کردهاند.
حالا هر چی… این مقدمه را نگفتم که آدمهای اینمدلی را بکوبم، بهخیال خودم میخواستم کراهت تظاهر الکی را نشان داده باشم. حقیقتش این است که همهمان کمابیش از این ظاهرسازیها در روابطمان داریم، منتها یکی از روش سنتی و نخنمای گردالی استفاده میکند و یکی مثل ما آن را به شکل آبرومندانهتری انجام میدهد، جوری که هر کس از راه رسید دستش فوری رو نشود… مثلاً یک نوعش هست به اسم تظاهر به باحالی رئیس که طرف به حرفهای بیمزهی رئیسش قاه قاه میخندد ولی همان حرف را اگر من بزنم یک هرهر تحقیرآمیزی میکند و میرود… یا تظاهر به دینداری که نمونهی لایت و مردمیاش چیزی شبیه تظاهر به روزهداری میشود. البته دیروز یک چیز دیگری هم توی اینترنت خواندم به اسم «تظاهر به روزهخواری» که گویا علی کریمی را بههمین دلیل از تیمش اخراج کردهاند. از آن موقع هم با خودم نشستهام و دارم پوزیشنهای مختلفی را تصور میکنم که بشود چیزی خورد اما در واقع نخورد! اصلاً آدم چرا باید چنین کاری بکند؟ مثل این است که من بروم ترتیب جسیکا آلبا را بدهم، عکسهایم هم توی اینترنت پخش شود، ولی بزنم زیرش و بگویم که من اساساً چیزی ندارم که بخواهم ترتیب کسی را بدهم. آدم خودش را که نمیخواهد تخریب شخصیت کند!
بههرحال منظور از تظاهر به روزهخواری را خودم هم دقیق نفهمیدم اما نشان میدهد که همه جور تظاهری داریم، حتی در مورد چیزهایی که شاید معنی و مفهوم خاصی نداشته باشند. مطمئنم اگر سر فرصت و باحوصله بشمریم انواعش شاید تا دویست سیصد هزار تا برسد، هر کداممان هم به نسبت خوب و بد بودنمان ممکن است شش یا شصت یا شش هزار مورد از این موارد کوچک و بزرگ را در زندگیمان نشان بدهیم. از تظاهر به خوشحال بودن در یک جمع کسلکننده و تظاهر به دوست داشتن آدمهایی که دوستشان نداریم گرفته تا موارد مسخره و چیپ و کوچکی مثل تظاهر به سیگاری بودن! یا مثلاً تظاهر به درس خواندن، جالب اینکه تظاهر به درس نخواندن هم داریم…! اوه، حالا که فکرش را که میکنم میبینم قشنگ چند صفحه از این کارهای را میتوانم برایتان لیست کنم که بیشترمان حداقل درگیر چند تایش هستیم. از تصور تعداد فیلم بازی کردنهای روزانهمان یک لحظه مو به تن خودم هم سیخ شد!
خداییش بیایید فکرهایمان را بگذاریم روی هم، ببینیم چه اتفاقی افتاد که یکدفعه آدمهای چاچولباز و متظاهری شدیم. جواب این سؤال را که پیدا کنیم تازه میتوانیم بفهمیم که چرا وقتی رییس جمهورمان میگوید «آن ممه را لولو برد» جماعت حاضر در سالن بهجای تعجب کردن میخندند و برایش دست میزنند، شاید بعدتر هم در ادامهاش کشف کنیم که چرا با سرعت هر چه تمامتر داریم از جهان عقب میمانیم… نظر خودم؟ فکر میکنم تظاهر ریشهی نصف مشکلاتمان باشد، الآن هم فقط تظاهر میکنیم که مشکلی نداریم… داریم، بدفُرم هم داریم!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه
۲۹ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۱۹
پست قبلی را که مینوشتم احساس زنی را داشتم که از دست شوهرش خسته شده و جانش را به لبش رسیده. یک شب تصمیم میگیرد بچه و خانهاش را بگذارد و برود زندگی خودش را بکند. لباسهایش را جمع میکند، بچهاش را میبوسد و میرود خانهی پدر و مادرش. وبلاگم را تعطیل کردم، به دلایل زیادی که در پست قبل نگفتم و باز هم قرار نیست بگویم.
از فردایش کل فامیل شروع میکنند به نصیحت که برو با شوهرت زندگی کن و فکر بچهات باش و مدام توی گوشش میخوانند که این بچه مادر میخواهد و حق نداری همینطور به امان خدا ولش کنی. گفتند برگرد، من هم برگشتم. آمدهام این بچهی فسقلی را تر و خشکش کنم.
زن قصه فقط یک امیدواری دارد. فکر میکند حالا که یکبار رفته و برش گرداندهاند شاید شوهرش آدم شود؛ البته شاید هم نشود. بههرحال آمدم. ببینیم چه میشود. زن بیچاره را اذیت نکنید، شما که از اتفاقات خانهاش خبر ندارید. نپرسید که چرا وبلاگت را بستی و چی شد که دوباره برگشتی. چیزی ندارم که قابل گفتن باشد. بچهی کوچولوی داستان خوابیده. نمیخواهم حرفی بزنم و بیدارش کنم.
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، سخنی با خوانندگان
۵۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۵ تیر ۱۳۸۹ | ساعت ۲۳:۱۳
نمیدانم چرا تازگیها میل به افشاگریام زیاد شده. امروز داشتم با خودم فکر میکردم تا از این حال و وضع خارج نشدهام بگردم یکی را پیدا کنم که هم سرش به تنش بیارزد و هم خوانندگان از شنیدن حرفهای خالهزنکی در موردش استقبال کنند، بعدش کاسه و کوزهی این آدم را بریزم وسط وبلاگ و دور همی به ریشش بخندیم… البته این کار آنقدرها هم ساده نبود. راستش پیدا کردن آدمهایی که همزمان هر دوی این ویژگیها را داشته باشد یک مقداری مشکلتر از قبل شده و نتیجه اینکه جز خودم کسی را پیدا نکردم که مناسب این کار باشد!
ویژگی اول را که به وفور دارم، فکر میکنم اصلاً بحثی در موردش نیست. هر کسی هم که بحثی داشته باشد از دو حال خارج نیست: یا معاند و منحرف و یاوهگو و بدحجاب و مفسد فیالارض است که حسابش معلوم است؛ یا سر و تنم را ندیده و با هم مقایسه نکرده که خودم برای تطبیق و استفادههای احتمالی در آینده نشانش میدهم!
میماند ویژگی دوم و استقبال از افشاگری در مورد خودم که فکر میکنم از این نظر هم مشکلی نباشد، هیچکس هم حق ندارد خلافش را بگوید… خداییش نصفتان توی این مدت کچلم کردید که اسم و رسم و ال و بلت را بگو. بعضیهایتان به همین هم بسنده نکردید و خواستار جزئیترین مسائل مربوط به آناتومی بندهی حقیر شدید! البته خدا را شکر من از آدمها نیستم که با چند بار اصرار ساده وا بدهم و مشخصات دقیق بدهم. در نهایت هم آنقدر در مقابل اصرارها مقاومت کردم که کم مانده بود یک عده خواص بیبصیرت بیایند آناتومی خودشان را بفرستند تا توی خلوت مقایسه کنم و مثلاً بگویم چشمم فلانقدر درشتتر است و گردنم بیسار قدر درازتر و همینطور الی آخر!
حالا کاری به این چیزها ندارم. فقط خواستم حق بدهید که با اعتراضها برخورد کنم و اگر کسی گفت این حرفها برایش جذابیت ندارد گوشش را بکشم، مخصوصاً حالا که کک افشاگری هم به تنبانم افتاده…
خب برسیم به اصل ماجرا. در این وبلاگ تا حالا همیشه با اسم «موسیو گلابی» نوشتهام. بخش اعظمتان که از همان اول فهمیدید با چه بلاگر جنتلمنی طرف هستید و از «موسیو» برای صدا زدنم استفاده کردید. یک عدهی قلیلی هم اولش از اسم «گلابی» استفاده کردند و بعدها به حقیقت ماجرا پی بردند، ایرادی هم ندارد، مهم نتیجهی نهایی بود که بحمدلله حاصل شد. حالا چند تا خس و خاشاک هم این گوشه و کنارها اصرار دارند همچنان از همان گلابی استفاده کنند که در جریان آب زلال موسیوگویان غرق میشوند و کاری از پیش نمیبرند!
اما اسم واقعی من… برایتان چه فرقی دارد؟ واقعاً فرقی میکند که میثم باشد یا خسرو یا فرید یا آرش یا مثلاً جواد یساری؟ بعدش گیرم که من گفته باشم قرار است افشاگری کنم، یعنی شما هنوز من را نشناختهاید؟ نفهمیدهاید یک وقتهایی فقط حرف مفت میزنم تا عکسالعمل شما را ببینم؟
جان؟! این رفتارهای عجیب و غریب و افشاگریها و معاند گفتنها شما را یاد شخص خاصی میاندازد؟ خب من هم همین را میخواستم. نه پس، فکر کردید انقدر سستعنصرم که به همین راحتیها میآیم و جیک و پیکم را توی یک وبلاگ فیلترشدهی فکسنی لو میدهم؟ به چه زبانی بگویم فوری خام حرفهای قشنگ نشوید، تا حالا این همه وعدهی توخالی شنیدهاید، خب درس بگیرید دیگر!
نوشته شده در دستهی: افاضات متفرقه، طنزیحات
۴۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ | ساعت ۰۱:۳۷