مطالب منتشر شده در «افاضات متفرقه»


طوفان مغزی تا چهارراه استانبول!‏

دیروز بعدازظهر قرار بود ساعت شش برسم چهارراه استانبول. برای آنهایی که اسمش را برای اولین بار هست که می‌شنوند یا فقط اسمش را شنیده‌اند و خودش را از نزدیک ندیده‌اند می‌شود ساعت‌ها در مورد این محل حرف زد ولی فکر نمی‌کنم کسی حوصله داشته باشد که حرف‌های چندساعته‌ی من را در مورد یک چهارراه کشکی توی تهران گوش کند. البته دروغ چرا، الکی دارم بهانه‌ی شما را می‌گیرم، در واقع خودم حوصله‌ی توضیح دادن در موردش را ندارم… اصلاً بحث را بیخود دارم می‌برم سمت این چیزها، می‌خواهم در مورد آن چند دقیقه‌ای بنویسم که سوار ماشین همسایه‌مان شدم تا موقعی که رسیدم چهارراه استانبول.

توی راه همه‌ی حواسم پیش همسایه‌مان بود. توی ده دقیقه‌ی اول مسیرمان صد و هفت حرکت ناخودآگاه داشت، صد بارش زیرلب گفت خدایا شکرت، دو بار بسم الله گفت و پنج بار زیرچشمی دخترهای کنار خیابان یا توی ماشین‌ها را نگاه کرد، یعنی صد و دو حرکت در راه کسب رضای خدا در مقابل پنج حرکت در راه کسب رضای دختران که می‌کند به‌عبارتی نود و پنج درصد و اندی (آندرانیک مددیان) در راه خدا، تراز شش هزار و هفتصد، قبول قطعی در بهشت.

بعد از ده دقیقه حواسم پرت شد، رفت سمت یک چیز دیگر. روی پل گیشا یک چیزهای فلزی هست که وقتی چرخ‌های ماشین از رویش رد می‌شود یک صدایی می‌دهد شبیه اِه‌هین بر وزن بهین که روی «ﻫ» تشدید داشته باشد. یعنی چقدر یک صدایی می‌تواند روی مخ آدم باشد؟ همان‌قدر…!

یک‌کم جلوتر یک گربه‌مُرده‌ای افتاده بود وسط خیابان که ماشین‌ها از کنارش رد می‌شدند و کلاً پخش و پلا شده بود. اولش قضیه را شوخی گرفتم. جنازه را که رد کردیم شروع کردم به یک مصاحبه‌ی خیالی با گربه. از چه ساعتی وسط خیابان افتادی؟ پنج؟ چهار؟ سه؟ دو؟ خسته شدی؟ همین‌جوری که داشتم توی دلم خوشمزگی می‌کردم یک‌دفعه دردم گرفت که چرا گربه‌ی بدبختی باید زیر این آفتاب افتاده باشد وسط خیابان؟ آن هم توی یک مملکت اسلامی. اصلاً توی یک جامعه‌ی سالم چرا گربه‌ای باید توی این گرما خانه و زندگی‌اش را ول کند و بیاید توی خیابان؟ گفتم لابد مشکل مالی داشته و مجبور بوده سر ظهر هم کار کند، سر همین قضیه یک‌سر غصه خوردم. بعد به خودم دلداری دادم که توی این آفتاب که توی سر سگ هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید، این گربه در واقع داشته از نبود سگ‌ها توی خیابان‌ها استفاده می‌کرده و راحت ول می‌چرخیده و اصلاً همان بهتر که پخش خیابان شده و عاقبت زرنگ‌بازی همین می‌شود دیگر. بعد فکر کردم که اگر توی سر سگ هم بزنی بیرون نمی‌آید پس الآن خود من دارم بیرون از خانه چی‌کار می‌کنم؟ همان موقع یاد امام جمعه‌ی ارومیه (حسنی) افتادم که انگار یک‌بار توی یکی از نماز جمعه‌ها به جماعت نمازگزار همین قضیه‌ی سر سگ را گفته بود و ابراهیم نبوی تا دو سال سوژه‌اش کرده بود!

حرف‌های حسنی خیلی ریزه‌کاری دارد و اصولاً آدم جالبی‌ست. نه فقط حسنی، اساساً امام جمعه‌ها آدم‌های جالبی هستند. مثلاً احمد خاتمی هم در نوع خودش جالب است یا جنتی یا… البته به‌جز صدیقی که درصد جالب بودنش کمتر است، یعنی بیشتر خسته است تا اینکه جالب باشد! برعکس هیلا صدیقی که بیشتر جالب است تا خسته و از معدود آدم‌هایی‌ست که من دلم می‌خواهد برای یک بار هم که شده ببینمش؛ مخصوصاً از چند روز پیش که فهمیدم شعر «صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم» را گفته. کسی خبر دارد کجا می‌شود پیدایش کرد؟ توی این شب شعرها شرکت نمی‌کند؟

کجا بودم؟ آهان! توی این گرما که اگر توی سر سگ هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید شاید این گربه می‌خواسته از فرصت استفاده کند و آمده بود توی خیابان که بدون ایجاد مزاحمت قدم بزند، سرش را بکند توی سطل آشغال‌ها، با گربه‌های آن طرف چهارراه روی هم بریزد و در نهایت دو تا گربه‌ی خوشگل تحویل اجتماع بدهد. لابد آن طرف چهارراه یک گربه‌ی ماده چشم به‌راهش بود که الآن دارد توی تنهایی‌اش گیتار می‌زند و می‌خواند که کو یارم، یارم کو؟ نازنین نگارم کو؟ برده او قرارم کو، کوووو؟ لای لا لای لای لا لای لالالای. شمع شام تارم کو؟ جلوه‌ی بهارم کو؟ بی‌رُخش نزارم کووو، کوووووو؟ چه می‌دانم والله، آدم که از دل گربه‌ها خبر ندارد.

چیزی که من می‌دانم این است که برخلاف پیش‌بینی‌های قبلی‌ام آن یکی طرف چهارراه چند تا سگ ایستاده بودند. داشتند دست به کمر مردم را نگاه می‌کردند و به یک تعدادی به‌صورت رندوم گیر می‌دادند. یک دختری را نگه داشته بودند احتمالاً به خاطر اینکه دمب موهایش از پشت شال زده بود بیرون. واقعاً حق اینها بود که ماشین از رویشان رد بشود، نه آن گربه‌ی بینوا. اگر ماشین به جای آن گربه‌هه به این سگ‌ها می‌زد زندگی چقدر لذت‌بخش می‌شد. مممم… گربه‌ی ما به عشقش می‌رسید و با هم آوازهای قشنگ می‌خواندند، دخترها هرجوری دلشان می‌خواست می‌آمدند توی خیابان و کسی با دیدن دمبشان تحریک نمی‌شد و همسایه‌ی ما با دیدن گشت ارشاد جمله‌ی احمقانه‌ی به‌قول خانمم مردها باید غیرت به خرج بدهند را نمی‌گفت.

می‌خواستم بپرسم یعنی خانم شما اعتقاد دارد که زن‌ها ضعیفند و خودشان توان دفاع از خودشان را ندارند؟ خواستم بگویم که زنت این را در تحقیر مردها می‌گوید یا تحقیر زن‌ها؟ داشتم جمله‌بندی‌اش را درست می‌کردم که یک‌جوری بگویم بهش برنخورد، دیدم دوباره صدای اِه‌هین اِه‌هین بلند شد… پل حافظ هم دقیقاً صدای پل گیشا را می‌داد. آقا این فلزهایی که روی آسفالت پل‌ها کار می‌گذارند جنبه‌ی مهندسی‌ای چیزی دارد یا صرفاً برای بازی با اعصاب و روان آدم‌ها تعبیه شده؟!

فکرم رفت سمت این صدای مشترک و دیگر قضیه‌ی غیرت و مردانگی را نگفتم، به جایش گفتم ولی هوا خیلی گرم شده‌ها، این خانوما خیلی سختشونه توی این گرما با این مانتو و روسری. گفت ای آقا، اگر اینها تنشون نباشه که مردها قورتشون می‌دن. گفتم یعنی جدی شما یه خانومی رو بدون مانتو و روسری ببینی تحریک می‌شی؟ تا خواست جواب بدهد گفتم آخه گوسفند فکر کردی همه‌ی مردها مثل خودتن؟ بعدش هم موضوع آن چهار و خورده‌ای درصد دید زدن‌های اول مسیر را وسط کشیدم. تهش هم اضافه کردم برای خودم متأسفم که سوار ماشین تو شدم و تا اینجا اومدم… البته به وضوح دارم چرت می‌نویسم چون تمام این‌ها را توی دلم گفتم و چیزی که آقای همسایه می‌دید در واقع فقط لبخند من بود!

گفت این‌طرف چهارراه پیاده‌ت کنم مشکلی نداره؟ گفتم نه، لطف کردین، خیلی افتادین تو زحمت. پیاده شدم. رفتم فالوده خریدم و شروع کردم به خوردن تا دوستم برسد، همسایه‌ی گوسفند هم رفت دنبال کار خودش، قضیه‌ی گربه و هیلا صدیقی و اه‌هین اه‌هین هم فراموش شد. ما درگیر مشکلات خودمان شدیم، سگ‌ها هم طبعاً کار خودشان را ادامه دادند!‏

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه


۵۷ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۴ تیر ۱۳۹۰ | ساعت ۰۳:۲۰

خدایا خدایا، شاه منو پس بده!‏

دو هفته پیش اعلام کردند که آب قسمتی از تهران از ساعت ده شب به علت تعویض لوله‌ی یک جایی به‌مدت ۲۶ ساعت قطع می‌شود. آقا یک ولوله‌ی عجیبی افتاد توی خانه‌ی ما؛ برای حدود ۲۶ روز تدارک آب دیدیم. فقط همین‌قدر بگویم که مادرم یک چیزی توی مایه‌های دویست سیصد لیتر آب ذخیره کرد، پدرم هم رفت آفتابه‌ی قدیمی‌مان را آورد که توی این مدت دست به دامن سنگ و کلوخ نشویم! تمام این کارها را خوشحال و خندان انجام دادیم و ساعت ده نشستیم پای «بفرمایید شام». همین‌طوری یکی دو ساعت گذشت و دیدیم خبری نشد، آخرش طاقت نیاوردیم! زنگ زدیم به روابط عمومی شرکت آب و فاضلاب که آقا چی شد؟ گفتند تعویض لوله کنسل شده و خبری از قطعی آب نیست؛ طبعاً آفتابه و این‌ها هم دوباره برگشتند به انباری!

تا دو سه روز پیش… این دفعه یک کاغذی انداختند توی خانه که پنجشنبه مورخ یک اردیبهشت ۱۳۹۰ به‌علت تعویض همان لوله‌ی کذایی آب خانه‌تان از فلان ساعت قطع می‌شود. دیدگاه آدم‌های خانه‌ی ما نسبت به آب یک جوری‌ست که نمی‌شود خیلی دقیق توضیح داد ولی چکیده‌اش این می‌شود که آب را به چشم یک چیز ناموسی می‌بینند، باید همیشه دم دستشان باشد! این را گفتم که بفهمید چرا دوباره همه دستپاچه شدیم و بساط آب و آفتابه را علَم کردیم… زد و پنج‌شنبه آمد و دیدیم باز هم خبری از قطعی آب نشد. پدرم این‌دفعه به‌شکل مبسوطی قاطی کرد و زنگ زد به روابط عمومی که خجالت بکشید و مردم را سرگردان نکنید و از این صحبت‌ها. آن طرف هم گویا جواب سربالا دادند چون پدرم تلفن را کوبید سر جایش، بعدش هم با صدای بلند اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی هیچ‌کدام از قبض‌های آب خانه را نمی‌دهد تا درس عبرتی بشود برای احمدی‌نژاد. یک جوری گفت انگار احمدی‌نژاد آنجا نشسته تا ما قبضمان را ندهیم و فوری درس عبرت بگیرد!

حالا درس گرفتن بخورد توی سرش، کلاً معلوم نیست کجاست و چی‌کار می‌کند که خبری ازش نیست! رسماً چهار نفری نشسته‌اند توی هیأت دولت و می‌روند سفرهای استانی و دوباره برمی‌گردند تهران. مثلاً رییس دولت توی جلسه نظرخواهی می‌کند که خب این هفته کدام استان؟ وزیر آموزش و پرورش می‌خواهد زن و بچه‌اش را ببرد شیراز را ببینند، استان فارس را پیشنهاد می‌دهد. وزیر نفت می‌گوید تو رو خدا برویم کیش، جشنواره‌ی تابستانی. وزیر اطلاعات یک‌دفعه می‌گوید برویم استان لرستان، آنجا یک تپه‌ی ندیده باقی گذاشتیم! بعد رییس جمهور از این قضیه ناراحت می‌شود و برکنارش می‌کند. رهبر به رییس جمهور می‌گوید چرا وزیر اطلاعات را عوض کردی؟ چرا توی این مملکت یک تپه‌ی ندیده باقی گذاشتی؟! ده روز کل مجلس و دولت و اقصی‌نقاط دیگر مملکت می‌خوابد تا تکلیف وزیر روشن شود. آخرش هم وزیر برمی‌گردد سر جایش و همگی با اهل و عیال می‌روند آن آخرین تپه را هم فتح می‌کنند! انگار نه انگار.

من نمی‌فهمم این مملکت چطوری دارد اداره می‌شود. یعنی خود خدا هم اگر بخواهد وضعیت کشور را سر و سامان بدهد باید دو سه روز کل جهان را ول کند و با جبرییل و بقیه‌ی فرشته‌ها متمرکز شود روی موضوع ایران تا مثلاً شرایط را تازه برگرداند به حوالی سال پنجاه و هفت. فقط سر جدتان اگر یک روزی خدا هوس کرد چنین حالی به ایران بدهد انقلاب نکنید. اگر قرار باشد یک نفر بیاید که جای شاه دستور بدهد چه نیازی هست که انقلاب بشود؟ همان شاه سر جایش هست خب، تازه کراوات و زن و بچه‌ی خوشگل و آبرودار هم دارد و آدم می‌تواند توی مجامع جهانی نشانشان بدهد! ولی اگر قرار شد یک نفر نباشد عین بقیه‌ی کشورها از این دموکراسی‌ها داشته باشیم! مثل آمریکا، مثل اروپا، مثل بورکینافاسو… ممممم، دموکراسی توی بورکینافوسو هم هست دیگر، اشتباه که نمی‌کنم؟!‏

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه، طنزیحات


۲۵ دیدگاه موسیو گلابی | ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ | ساعت ۰۳:۵۸

برای مردی که سر بی‌بازجو زمین نگذاشت!‏

یک نگاهی کردم به تاریخ آخرین پستم، برای یک ماه پیش بود. به قرآن اگر فکر کنید یک اپسیلون خجالت کشیدم. خجالت را باید باعث و بانی ماجرا بکشد که مطمئنم نمی‌کشد… البته الآن نشستم یک حساب سرانگشتی کردم، دیدم یک سال و نه ماه از آخرین باری که یکی در این مملکت خجالت کشیده گذشته!

شاید باورتان نشود ولی برای اولین بار دلم برای نوشتن توی وبلاگ خودم تنگ شده بود، بعد توی همین هاگیر واگیر به صفحه‌ی مدیریت وبلاگ دسترسی نداشتم. آن هم نه یک روز و دو روز، سه هفته‌ی تمام. البته دروغ چرا، توی این مدت دو دفعه باز شد، هر دفعه حدود سه دقیقه. دفعه‌ی اولش که فقط وقت کردم کامنت‌ها را تأیید کنم؛ تا خواستم چهار خط بنویسم دوباره یک‌جوری شد که جان وبلاگ بالا نمی‌آمد. دفعه‌ی دومش هم همزمان شد با بازداشت موسوی و کروبی، نوشتنم نمی‌آمد. حالا می‌دانم اینها برای شما مهم نیست‌ها ولی به‌هرحال من چند وقت نبودم و به شکل احمقانه‌ای احساس می‌کردم باید در موردش توضیح بدهم! بگذریم…

آقا جان یک چیزی روی دل من مانده و دارد سنگینی می‌کند. یک ماه پیش این آقای زیپ را (با آقایان زیپ دیگر اشتباه نشود!) گرفتند و بردند اوین. من فکر می‌کردم یک نفر از فلان‌قدر خواننده‌ی‌ وبلاگش حداقل برای دلگرم کردن عیالش باید یک اشاره‌ی مختصری به این ماجرا بکند… چرا کسی نکرد؟ نمی‌گویم باید کمپین راه می‌انداختید، خودش هم فکر نکنم چنین چیزی بگوید، به‌هرحال هر کس در حد خودش. بله خب، مثلاً اگر یک روزی من را گرفتند می‌شود کمپین هم راه انداخت…! ولی از شوخی گذشته چرا؟ من یک‌جوری شدم وقتی هیچ‌جای دیگری غیر از وبلاگ خودش نخواندم که کسی حرفی در موردش زده باشد. حالا فوری چوب برندارید که نوشته‌های وبلاگ هر کس به خودش مربوط است و تو حق دخالت نداری. قبول که حق دخالت ندارم ولی خب دوست داشتم این‌طوری باشد که چهار نفر در موردش بنویسند. به نظر من یک وقت‌هایی وبلاگ‌نویس‌ها باید از این کارها بکنند که معلوم بشود هوای همدیگر را دارند. شاید هم اشتباه می‌کنم.

خود من وقتی ماجرا را فهمیدم بغضم گرفت. برای اولین بار داشتم برایش غصه می‌خوردم که الآن توی اوین است و لابد سردش شده و دارد بازجویی پس می‌دهد… البته این تیکه‌ی آخر را شوخی کردم چون زن‌ذلیلی به مرور زمان در این آدم نهادینه شده و اصولاً عادت دارد جواب پس بدهد!

چی می‌گفتم؟ آهان، بغضم گرفت. دوست دخترش نوشته بود که گفته‌اند برای آزادی‌اش وصیغه بیاورید. من انقدر ناراحت بودم که حتی حوصله نداشتم مثل همیشه اذیتش کنم که چرا وثیقه را این‌طوری نوشتی، گفتم چون این‌طوری دلش خواسته. چون من رییس جمهور نیستم که مسائل بحرانی را با شوخی‌های بی‌مزه و لبخندهای این‌جوری (آفرین، همین‌جوری کجکی. خوشم می‌آید که همه‌تان هم مدلش را بلدید!) حل و فصل کنم. خلاصه که هیچی نگفتم و فقط غصه خوردم. وبلاگم هم که این‌طوری فلج شده بود و افتاده بود یک گوشه؛ در نتیجه این موضوع همین‌طوری روی دل من ماند تا الآن که دوباره وبلاگم درست شد و فکر کردم نوشتن از این ماجرا اولویت دارد.

به‌هرحال گویا علی‌الحساب آزاد شده و دارد بخشی از شکم آب‌شده‌اش را احیا می‌کند! خوشحالم… زن‌ذلیل بودنش هم آنقدرها اشکال ندارد، هست که هست، فدای سرش، شوهرخاله‌ی خود من هم سی چهل سال است دارد همین‌طوری با زنش زندگی می‌کند!

پی‌نوشت:
فقط یک چیزی. قرار بود این متن را در حمایت از آقای زیپ بنویسم. الآن که دوباره از اول خواندم یک لحظه خودم هم شک کردم!‏

نوشته شده در دسته‌ی: افاضات متفرقه، طنزیحات


۴۶ دیدگاه موسیو گلابی | ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۰۲



فید

پست الکترونیکی

فیس‌بوک گوگل‌پلاس توییتر

از گوشه و کنار وب

خواندنی‌ها

آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه