بازگشت مقتدرانه… مقتدرانه؟؟ حالا هر چی!
بله، حق با شماست. خود من هم بهشخصه اگر خوانندهی یک وبلاگی بودم که صاحبش میرفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمیکرد دیگر پایم را آنجا نمیگذاشتم، بدترین حرفها را بار نویسندهاش میکردم و چهبسا توی گوشش هم میزدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این گوش من برای شما، بگیرید بزنید راحتم کنید. اصلاً چند تا مشت هم بزنید توی صورتم، توی شکمم، توی… نه نه، توی همان شکمم بزنید! چی؟ شلوارم را هم پایین بکشم؟ آقا حالا ما دو ماه اینجا را ول کردیم دلیل نمیشود که شما سوء استفاده کنید. باز اگر مشکل سربازی را که این همه بهخاطرش عجز و لابه کرده بودم حل میکردید یک چیزی… آنوقت با کمال میل در خدمتتان بودم! ولی خب سربازی هنوز به قوت خودش باقیست و در نتیجه شلوار من هم به همراه تمام محتویاتش با قوت و اقتدار به کار خودش ادامه میدهد!
البته دو سه نفر آمدند و یک قولهایی هم دادند. گفتند آشنا داریم و شماره میدهیم و میخواهیم جبران نوشتههای همیشه هوشمندانهات را بکنیم و همه چیزش با ما و تو فقط بنویس و تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی و این حرفها… درست یادم نیست، اما اگر اشتباه نکنم یک سمیهنامی بود که خودش را خیلی مطلع نشان داد و بعد از یک سلسله سؤال و جوابها پرسید که آیا مایلم شمارهی یک جناب سرهنگ گردنکلفتی را بفرستد تا مشکلم را برطرف کند یا نه؟ بله را که گفتم یکدفعه غیبش زد. البته من راضی به مرگ کسی نیستم ولی چی شدی سمیه جان؟ مُردی؟ سر جدت اگر اینجا را میخوانی یک ندایی بده. بدبختی اینکه اسمت هم درست یادم نیست، سمیه بودی؟ ساحره بودی؟ سهیلا بودی؟ چی بودی؟! من از حالا گفته باشمها، سربازیبرو نیستم. گفتی شماره میفرستی، باید بفرستی!
حالا اینها به کنار، یک چیزیست بین من و سمیه که خودمان حلش میکنیم و مطمئنم خودش هم آنقدر عاقل هست که با زبان خوش بیاید و آدمی در حد و اندازههای من را عنتر و منتر خودش نکند… بهجایش بگذارید از سنگ کلیهام بنویسم که نه دفع شده، نه دیگر حسش میکنم! چند روز اول یک ویلویلی کرد و یک چرخی توی جاهای بیناموسی ما زد ولی الآن دیگر خبری ازش نیست. کجا رفته الله اعلم. من هم دیگر پیگیرش نشدم. حالا معلوم نیست دردش دوباره کِی و کجا یقهام را بگیرد. فعلاً که هر کدام داریم زندگی خودمان را میکنیم.
گفتم زندگی. هـِه… این هم شد زندگی؟ از همان روزی که گوگلریدر را با آن همه دم و تشکیلاتش ترکاندند دیگر زندگی ما خراب شد. مگر آدم کلاً چند تا دلخوشی دارد که بخواهند یکیاش را هم بگیرند؟ میرحسین و کروبی که زندانیاند، ما هم که فقط سر جای خودمان نشستیم و حرف میزنیم، وضع اعصاب مردم هم که خراب شده، پرسپولیس هم که امروز کأنه گردوچینی تویسرکان با وضعیت اسفباری به یک مشت دیلاق استقلالی باخت، گوگلریدر هم که آنطور… با این اوصاف آدم دیگر دل و دماغ نوشتن ندارد، ترجیح میدهد یک دیوار تر و تمیزی پیدا کند که سرش را بکوبد بهش و صدای بزغاله بدهد! ولی خب از طرف دیگر یکی از دلخوشیهای کوچک زندگی همین وبلاگ بود که گهگداری کرکرهاش را میکشیدم بالا و فوری چهار نفر میآمدند قربانصدقهام میرفتند و از اینکه علیرغم سلبریتی بودنم اینقدر خاکی و خوب و مردمدار و جیگرطلا هستم تشکر میکردند…
راستش در همین فرصتی که پاراگراف بالا را تایپ میکردم این دو طرف مختلف را سنجیدم و میخواهم طی یک عملیات نیمچهانتحاری و در حالی که تنم هنوز گرم هست اعتراف کنم که دلم برای این وبلاگ و برای شما تنگ شده بود و این را هم اضافه کنم که بهحضرت عباس بعد از این بابرنامهتر و منظمتر از قبل مینویسم… اصلاً از این به بعد همینجوری پشت سر هم مینویسم، شما هم همینجوری قربانم بروید، بلکه دلخوشیهای زندگی یک مقداری بیشتر بشود. اگر شد که شد، اگر هم نشد هیچ کداممان ضرر نمیکنیم. من با یک جماعتی اختلاط کردهام، شما هم که قربان کم آدمی نرفتهاید بههرحال! والله!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
موسیو گلابی | ۱۹ آذر ۱۳۹۰ | ساعت ۱۲:۱۶




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. پدرام در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۰:۲۴
چه به موقع اومدم تازه چند دقیقه است پابلیش کردی!
خیلی خوشحال شدم از بازگشتت!
ما که معافیت داشتیم، قانون رو برداشتن عوض کردن مشمول شدیم! کیونمان را سوزاندن! درک میکنم این دغدغه ات را برای سربازی!
2. آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۰:۲۷
برو بابا دلت خوشه، برو وبلاگ منو بخون. یه ساله دارم هی قول میدم به ملت که برگشتم و اومدم و از این به بعد عین آدم مینویسم و از اینجور چرند و پرند ها. ولی قبول کن دیگه حس و حال نوشتن نیست. نوشتن دلِ خوش میخواد. داری؟! سیری چند؟!
3. هاD در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۰:۳۴
اینکه تونستی با وجود شکست ننگین و مفتضحانهی امروز روحیهت رو حفظ کنی و مطلب به این بلند بالایی بنویسی و سعی کنی خودت رو از تک و تا نندازی و خوب نشون بدی ( در حالی که از درون داغونی ! ) جای تقدیر داره و این چیزی از بچهپررو بودن پرسپولیسیها کم نمیکنه . روتونو برم هی !
4. q.m در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۰:۴۵
یاد مرحوم صابری فومنی افتادم انقدر قربون صدقه اش میرفتن توی آبدارخونه اش. شما یادته گلابی جان؟
————————-
تا حدودی بله…
5. خانوم حنا در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۱:۰۹
همین دیگه …منتظر بودی من پیرزن عصا زنون بیام تو فیص بوخت برات بنویسم زنده ای؟
6. سیتورا در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۱:۱۳
به به خوش اومدی :)
7. ZZAHRA در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۲:۰۹
دم شما گرم!! کانَهو چیز!! خوشحالمان کردید بوخودا!!!:d
8. حروف چین در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۳:۰۲
من معافم دلت بسوزه. کارت معافیمو با وبلاگت طاق مى زنى؟! یعنى میخوام بگم پسر جان سرمایه تویى سربازى چیه! تازه من از خدامه تو رو ببرنت سربازى. البته اونجاى آدم دروغگو بسوزه اما خیلى دلم مى خواد خاطرات سربازیتو بخونم. پسرجان این همه وبلاگ نویس گردن کلفتو ببین که کچل نظام شدن عبرت بگیر دیگه. خلاصه بالام جان تو نرى سربازى کى بره به مملکت خدمت کنه
9. سعید در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۳:۱۰
مو تو را قربون
10. بهار(سلام تنهایی) در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۷:۵۷
درد سنگ کلیه خیلی وحشتناکه ..ابن یکی رو درک کردم ولی سربازی تنها دردیست که خانومها درک نمیکنن شکر خدا البته در قبال درد زایمان هیچ است ..گفته باشم ..
11. کتایون در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۰:۰۹
به به به به خوش اومدی آقاااا
ما هی به خاطر وقایع اتفاقیه خدمت می رسیم که تشریف ندارن.
از پست قبلی تا الان اگر از سربازی در نرفته بودی آموزشیت تموم شده بود…. دست بجنبون بابا
12. عسل در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۲:۲۶
با سلام و خیر مقدم به گلابی عزیز و مهربان و جان بر کف …مگر آدم کلاً چند تا دلخوشی دارد که بخواهند یکیاش را هم بگیرند؟ بیا و با زبون خوش بنویس..بی برنامه هم نوشتی قبوله اقا…(همیشه میام میخونمت ولی هیچ وقت کامنت نذاشتم..خواستم بگم طرفدارای خاموشه زیادی داری که به صورت نامحسوس و کاملا مخفیانه قربون صدقت میرن .این یعنی بایدهمیشه باشی ..باقی بقایت..جانم فدایت……)
13. هیتلر در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۳:۰۴
لایک
14. نسرین در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۳:۳۳
یعنی من موندم با این شکست مفتضحانه تون چه جوری روت شد پست بنویسی؟!! D:
15. سوگل در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۶:۱۷
از گوگل ریدر فنا شده خدمت می رسیم! چند وقتی می خواندیمتان و لایکی می گذاشتیم ولی بعد از آن حادثه دلخراش! آمدیم تا کامنتی داده باشیم و چه بسا باعث دلگرمی شما شده باشیم! این قسمت را خوب آمدی!!!”َشما هم که قربان کم آدمی نرفتهاید”
منتظر افاضات جدید شما هستیم!
————————-
جدی جدی کامنتت باعث دلگرمی شد… ممنون.
16. آنارام در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۶:۱۸
چه عجب
واقعا دلم تنگ شده بود واسه اینجا
17. آهو در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۶:۳۸
شما هییییییی بیایین بنویسین ما هم هی میاییییییییم قربون صدفتون میریم:D
18. رستاک در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۰۵
سلام موسیو ! چقدر حلال زاده ای ! همین پنج شنبه ای تو وبلاگم اسم تورو آوردم و امروز هم با خوندن یک وبلاگ دیگه ای که سبکش خیلی شبیه به سبک شما هست یادشما بودم که با ناباوری دیدم اینجا آپ شده :ایکس !
اتفاقا امروز پسر عموی من رفت سربازی ! نبودی ببینی چه اشک و آه و زاری به راه افتاده بود ! که چی ؟! که بچه عزیز دردونمون داره میره سربازی ! بعد من به همه دلداری دادم که میره مــــــــــــــرد میشه ! آدم میشه (البته اینو خودمم زیاد مطمئن نبودم ، همینجوری گفتم!) و بلا بلا بلا ! حالا خلاصه کلوم اینکه شما هم هی غصه نخور ، بدجایی نیست سربازی ! :دی
————————-
فکر کنم پسرعموی شما در مورد سربازی رفتنش دروغ گفته، چون تا جایی که من میدونم دورههای سربازیهای از اول ماههای زوج شروع میشه. مثلاً از اول دی یا اول اسفند… سربازی از نوزده آذر آخه؟! یه بررسی کنین ببینین کجا رفته!
19. رستاک در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۰۸
من اومدم اینجا سه متر کامنت تایپ کردم درباب خیر مقدم و از مزایا و خاطرات سربازی پسرعمویمان ! بعد آنتی فیلترم قطع شد و همش به فنا رفت :(( :(( :(( الانم دیگه نه یادمه اول چی نوشته بودم نه حوصلشو دارم دوباره بنویسم ! :((
درهر صورت خوشحالیم از بازگشت شکوهمندانه تان گلابی عزیز
————————-
همونطور که میبینی رسید، خیلی هم تشکرمندم!
20. ناشناس در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۵۴
خوش اومدی!ما که داریم فرت فرت اشتباهات همه رو می بخشیم،شما هم روی همه.راستی دیشب رو به کهریزک خوابیدی،هی شلوار رفت شلوار اومد.
21. احمد شریفی در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۸:۳۳
دوستان من داشتم رد میشدم گفتم به یک نکته ای اشاره کنم
اون خانه
دربارهی من
تماس
اشتراک
دانلودستان
که اون بالا هست همش الکیه. یک بار گول نخورید کلیک کنید توش
این موسیو سادیسم داره:دی
————————-
آقا همه چیزش اوکیه، من سادیسم دارم اونوقت؟!
22. علی در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۲۰:۰۴
سلام!!
جناب گلابی عرضم به حضورتون که ما چند تا نمایش طنز قراره ترم بعد تو دانشگامون اجرا کنیم که همین جا اعلام می کنم دستم به دامنتون به دادمون برسین !!
یه کمکی بکین و مطمئن باشید همه جوره در خدمت تلافی کردنیم…مالی معنوی جانی ناموسی!! هر چه شما بخواین!!
بعدا میام بیشتر براتون توضیح میدم!! اسم نمایش همایش هالیوود خر استه!! که قراره یه مشت محکمی باشه به این همایشایی که بسیج و کانون مهدویت و اینا در مورد هالیوود و خطر رسانه ای و اینا به خرد دانشجو ها میدن!!
مجوزشو هم خوشبختانه گرفتیم …قسمتی از نمایش نامه هم نوشته شده…فقط گیر دادن بامزه به بعضی فیلم ها یا حتی کارتون های دهه ۶۰ ای مونده که می خوام از شما بخوام لطفی کنین و به ما تو این زمینه کمک کنین!!
یه قسمت بیست و سی هم داریم که قراره درست راس ساعت ۸٫۳۰ توی جشنی که برگزار می کنیم اجرا شه و یه کمی هم با این ۸:۳۰ شوخی کنیم…
این جشنی هم که میگم قراره اواسط اسفند ماه اجرا شه که بازم ازتون تمنا می کنم یه کمکی به ما بکنین …: دی !
فک نکنم برا آدم طنازی مث شما این قدر سخت باشه طنز نوشتن در این موردا!!
منتظر جوابتون هستم!!
————————-
یه توضیح کوچولو در مورد چیزایی که میخوای بفرست به ایمیلم علی جان…. امیدوارم بتونم کمکتون کنم.
23. shahrzad.sh در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۲۰:۵۵
گلابی دوست داریما :) قول دادیا،دیگه پیجتو به امون خدا ول نکنیا ،مرسی برگشتی :)
24. vox در ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۲۳:۰۳
وااای. چقد خوشحالم که برگشتی.نمیتونی باور کنی این مدت که نبودی چقد نگرانت شده بودیم.گفتیم حتما بردنت بازداشت. به هر حال خیلی خوشحالم که مثل قبل سر زنده ای. شاد باشی گل من… دوستت داریم یه عالمه. هر چی بگیم بازم کمه
25. مهدی کریمی پور در ۲۰ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۲:۲۴
در مورد سربازیت : هر کس وعده ای داد و بلافاصله عمل نکرد بریزش دور … این یک تجربه است .. من هم سود کرده ام و هم ضرر از این تجربه
دویوم: شعار من این بود که کسی لباس سربازی را به تنم نمی بیند. اسفند گذشته سربازی ام تمام شد.
26. ali در ۲۰ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۰۹:۰۶
بابا این لوث بازیها چیه؟ برو سربازی دیگه…والاّ با این نون نات
ما که معاف شدیم ولی میگن جا میدان غذا میدن پول تو جیبی مرخصی ..،.،.دیگه چی میخوای؟ والا عجب آدم هایی پیدا میشه
27. صبا در ۲۰ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۰:۰۸
سلام، موسیو گلابی شما از مهندس خسته خبری داری؟چرا وبلاگش نابود شد؟
————————-
سلام صبا جان، «مهندس خسته» مدتیه که با یه اسم دیگه وبلاگ مینویسه، به نظرم نمیخواد دیگران بدونن که همونه… اجازه بده منم به تصمیمش احترام بذارم.
28. ali در ۲۰ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۱:۳۸
آی کامنت گذاران محترم نگران گلابی نباشید نه سربازی رفته نه خدا رو شکر گرفتار شده نه چیزی….خودم تو بلاگ (گفت و چای) دیدمش!!!!!! کامنت گذشته اونجا آقا برامون….بعد یه پست میخواد بنویسه ۳ ماه طولش میده…..برو سربازی بابا جون
29. آنالی اکبری در ۲۰ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۲۰:۰۰
من سنگ کلیه م رو تو سربازی دفع کردم. خوش رنگ و خوش تراش افتاد کنار کلاشینکوف
30. ندا در ۲۰ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۲۲:۴۲
من فکر می کردم حتمن داری با خانم گلابی عاشقی می کنید و دیگه واست وبلاگت جذابیتی نداره و تازه حسودیم می کردم.خواهش می کنم تن ما رو نلرزون و یه جوری بنویس که احساس کنیم تو به نوشتن احتیاج داری تا ما به خوندن تو.این جوری خیالم راحت تره گلابی.یه نیشگونم از گفت و چای بگیر از خواب بیدار شه گاسَم(در زبان شیرازی به معنی شاید است)
31. ملّای لامذهب در ۲۱ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۹:۵۶
خیلی باحال نوشتی، خیلی خوب که دوباره مینویسی، خیلی خوبی، خیلی آفرین، بازم بنویس، چرا بزنیمت؟ ایشالا که کار سربازیت جور میشه، حرص نخور جوون، نه پسرِ این گلی، جگری که زدن نداره
در پی تقاضای قربان صدقه
32. کامیار در ۲۲ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۲۲:۱۶
به گفتن عبارت وقایع الاتفاقیه اکتفا میکنم! گلابی بد قول!
33. یلدا در ۲۵ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۸:۴۲
شیر همیشه شیره حتی اگه سه تا گلم خورده باشه.ما مرد جنگیم. وانده بابا جان وا نده.دشمن شادمون نکن بابا.
سربازی هم …من کلا پسرهایی رو که سربازی نرفته باشن جزء مردها حساب نمی کنم.حالا خود دانی.(قابل توجه بقیه پسرها)
تو که اینقدر؟!!! اوضاعت بی ریخته به این طنازی مینویسی اگه اوضاعت رو به راه شه چجور مینو یسی.نوشته هات بعد سربازی خوندن داره.از من میپرسی برو سربازی قول میدم بعدش با چخوف اشتباه بگیرنت!!!
34. بردیا در ۲۸ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۰۲
موسیو باز اومدی یه مشت خزعبلات گفتی و رفتی
بابا جون گفتی دیگه میام مینویسم باز ۱۰ روز گذشت و هنوز ازت خبری نیست!!!
حالا بگو منظورت که مینویسم چیه؟ چند وقت یه بار مینویسی؟
35. ary در ۲۸ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۴۱
موسیو گلابی بابا ایول داری از کم کاری تو دیگه تو نوشتن دسته هر چی کم کاره بستی
از وبلگت خوشم اومده بود یه جورایی بی پروا می نوشتی الان مدتهاست میام سر میزنم هیچ خبری نیست
خسته نباشی
اونا که خوب می نویسن حتماً باید بنویسن تنبلی ممنوع
36. marjan در ۳۰ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۰:۴۹
man ke dg nemikhastam behet sar bezanam!!!!
37. سپیده در ۱ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۴:۱۱
سلام.اینقد دلم واسه اون صفحه اولی بلاگفات که تند تند توش مینوشتی تنگ شده!یادمه یه دفه از همه خواستی بگن از کجا پیدات کردن و اینا.بعد گفتی با انی مصاحبه میکنی.یادمه یه دفه بچه ها کتاب معرفی کرده بودن.یادش بخیر.همیشه خوب باشی
38. یاسمین در ۳ دی ۱۳۹۰، ساعت ۰۰:۵۱
چه خوب که برگشتی….
39. پرهام در ۸ دی ۱۳۹۰، ساعت ۰۵:۱۹
میخوای شما وبلاگتو آپ کنی که حداقل بهونهای بشه یه سری به توئیتر بزنی؟
40. ... در ۸ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۰۹
AFArIn!HAmInjOuRi EDAmE BdE!
41. علیرضا در ۱۱ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۲:۳۱
حال و احوال خوبه موسیو جان؟
بالاخره اون سمیه،سهیلا و … (دبیرستان دخترونه باز کردی؟)خانم پیداش شد که شما معاف شی؟
محض خبر رسانی عرض(و چرا طول نه خودش داستان ها داره) میکنم که پسر عموی محترم اون دوست گرامی دروغ نگفته.بنده خدا ۱۸ آذر رفته آش خوری.
برای دیپلمان به بالای گرامی روز اول ماه زوج اعزام به جبهه آش قرار گرفته و مابقی آش خوران ۱۸ هر ماه میرن سراغ گرفتن سهمیه آش.
در آخر هم میگم بیشتر بنویس دلبندم.دلتنگ نوشته هاتیم.
42. شیدا در ۱۸ دی ۱۳۹۰، ساعت ۲۲:۰۲
سلام
همین که قلم به این زیبایی دارید و دیگران را از نوشتنتون به وجد میارید خیلی خوبه :) پس دیگه اینقدر خواننده هاتون سرکار نذارید و نرید حاجی حاجی مکه
43. mahya در ۱۹ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۵:۰۷
موسیو گلابی که سر حرفش نمی مونه رو چی کار باید کرد؟
مرد باش برادر من
موسیو باش
کوشی پس؟!
این بود منظم نوشتنت؟!
رفتی سربازی به سلامتی؟!
44. سنگ بانو در ۲۲ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۴:۵۲
طنزنوشت جالبی بود.. امید که از عهده سربازی خوب به در آیید.. چون بعید می دانم این روزها کسی برای سربازی نرفتن کسی پادرمیانی کند!
سنگ کلیه هم امید که به زودی یا محو شده و یا ترک دیار کرده و به دیار باقی بشتابد!!
45. ava در ۲۳ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۹:۴۲
ما هم دلمون برات تنگ شده بود گلابی جان. اما حال سنگ کلیت رو بپرس یک وقت بر نگرده اذیاتت کنه قربونت برم.
46. انرژی لایتناهی در ۷ بهمن ۱۳۹۰، ساعت ۰۵:۴۴
تجربة حیطه های دیگر
قصد طبیعى و خلاق براساس دانایى و هوشیارى است
و قصدى که بر نادانى استوار باشد
در حوزههاى بالا و باطنى عمل نمىکند
47. هرا در ۸ بهمن ۱۳۹۰، ساعت ۱۲:۴۱
سلام… تولدت مبارک دوست….. فکر کردی یادم میره؟؟؟
48. f در ۱۰ بهمن ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۴۴
سلام،
خوبی؟ خوشی؟
کجایی خب پس.
من فیلتر شکن نو پیدا کردم گفتم اول بیام گلابی دات کام