بازگشت مقتدرانه… مقتدرانه؟؟ حالا هر چی!
بله، حق با شماست. خود من هم بهشخصه اگر خوانندهی یک وبلاگی بودم که صاحبش میرفت و دو ماه تمام پشت سرش را نگاه نمیکرد دیگر پایم را آنجا نمیگذاشتم، بدترین حرفها را بار نویسندهاش میکردم و چهبسا توی گوشش هم میزدم. خواستم همین اول کار روشن کنم که خودم هم طرف شما هستم! این گوش من برای شما، بگیرید بزنید راحتم کنید. اصلاً چند تا مشت هم بزنید توی صورتم، توی شکمم، توی… نه نه، توی همان شکمم بزنید! چی؟ شلوارم را هم پایین بکشم؟ آقا حالا ما دو ماه اینجا را ول کردیم دلیل نمیشود که شما سوء استفاده کنید. باز اگر مشکل سربازی را که این همه بهخاطرش عجز و لابه کرده بودم حل میکردید یک چیزی… آنوقت با کمال میل در خدمتتان بودم! ولی خب سربازی هنوز به قوت خودش باقیست و در نتیجه شلوار من هم به همراه تمام محتویاتش با قوت و اقتدار به کار خودش ادامه میدهد!
البته دو سه نفر آمدند و یک قولهایی هم دادند. گفتند آشنا داریم و شماره میدهیم و میخواهیم جبران نوشتههای همیشه هوشمندانهات را بکنیم و همه چیزش با ما و تو فقط بنویس و تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی و این حرفها… درست یادم نیست، اما اگر اشتباه نکنم یک سمیهنامی بود که خودش را خیلی مطلع نشان داد و بعد از یک سلسله سؤال و جوابها پرسید که آیا مایلم شمارهی یک جناب سرهنگ گردنکلفتی را بفرستد تا مشکلم را برطرف کند یا نه؟ بله را که گفتم یکدفعه غیبش زد. البته من راضی به مرگ کسی نیستم ولی چی شدی سمیه جان؟ مُردی؟ سر جدت اگر اینجا را میخوانی یک ندایی بده. بدبختی اینکه اسمت هم درست یادم نیست، سمیه بودی؟ ساحره بودی؟ سهیلا بودی؟ چی بودی؟! من از حالا گفته باشمها، سربازیبرو نیستم. گفتی شماره میفرستی، باید بفرستی!
حالا اینها به کنار، یک چیزیست بین من و سمیه که خودمان حلش میکنیم و مطمئنم خودش هم آنقدر عاقل هست که با زبان خوش بیاید و آدمی در حد و اندازههای من را عنتر و منتر خودش نکند… بهجایش بگذارید از سنگ کلیهام بنویسم که نه دفع شده، نه دیگر حسش میکنم! چند روز اول یک ویلویلی کرد و یک چرخی توی جاهای بیناموسی ما زد ولی الآن دیگر خبری ازش نیست. کجا رفته الله اعلم. من هم دیگر پیگیرش نشدم. حالا معلوم نیست دردش دوباره کِی و کجا یقهام را بگیرد. فعلاً که هر کدام داریم زندگی خودمان را میکنیم.
گفتم زندگی. هـِه… این هم شد زندگی؟ از همان روزی که گوگلریدر را با آن همه دم و تشکیلاتش ترکاندند دیگر زندگی ما خراب شد. مگر آدم کلاً چند تا دلخوشی دارد که بخواهند یکیاش را هم بگیرند؟ میرحسین و کروبی که زندانیاند، ما هم که فقط سر جای خودمان نشستیم و حرف میزنیم، وضع اعصاب مردم هم که خراب شده، پرسپولیس هم که امروز کأنه گردوچینی تویسرکان با وضعیت اسفباری به یک مشت دیلاق استقلالی باخت، گوگلریدر هم که آنطور… با این اوصاف آدم دیگر دل و دماغ نوشتن ندارد، ترجیح میدهد یک دیوار تر و تمیزی پیدا کند که سرش را بکوبد بهش و صدای بزغاله بدهد! ولی خب از طرف دیگر یکی از دلخوشیهای کوچک زندگی همین وبلاگ بود که گهگداری کرکرهاش را میکشیدم بالا و فوری چهار نفر میآمدند قربانصدقهام میرفتند و از اینکه علیرغم سلبریتی بودنم اینقدر خاکی و خوب و مردمدار و جیگرطلا هستم تشکر میکردند…
راستش در همین فرصتی که پاراگراف بالا را تایپ میکردم این دو طرف مختلف را سنجیدم و میخواهم طی یک عملیات نیمچهانتحاری و در حالی که تنم هنوز گرم هست اعتراف کنم که دلم برای این وبلاگ و برای شما تنگ شده بود و این را هم اضافه کنم که بهحضرت عباس بعد از این بابرنامهتر و منظمتر از قبل مینویسم… اصلاً از این به بعد همینجوری پشت سر هم مینویسم، شما هم همینجوری قربانم بروید، بلکه دلخوشیهای زندگی یک مقداری بیشتر بشود. اگر شد که شد، اگر هم نشد هیچ کداممان ضرر نمیکنیم. من با یک جماعتی اختلاط کردهام، شما هم که قربان کم آدمی نرفتهاید بههرحال! والله!
نوشته شده در دستهی: سخنی با خوانندگان، شخصینوشتها
۴۸ دیدگاه موسیو گلابی | ۱۹ آذر ۱۳۹۰ | ساعت ۱۲:۱۶



