مرد است و قولش!
تا حالا حداقل پنجاه بار تصمیم گرفتم که خوردن غذاهای فستفودی را بگذارم کنار اما هیچوقت به فاز اجرایی نرسیده. همیشه به دو سه روز نکشیده مرغ سوخاری را به زرشکپلو با مرغ ترجیح میدهم و بهدلیل نامعلومی دست و پایم با دیدنش شل میشود و دوباره همان آش و همان کاسه. این دفعه دارم منطقیتر به این قضیه نگاه میکنم. تجربه نشان داده که نمیشود فستفود را بهطور کامل حذف کرد اما میشود کمتر سراغش رفت، میخواهم همین کار را بکنم.
قصه از آنجا شروع شد که چند روز پیش داشتم خودم را توی آینه نگاه میکردم، دیدم شکمم بفهمی نفهمی یکقدری قلنبه شده. البته در حدی نیست که توی چشم باشد ولی بههرحال چیز قابل افتخاری هم نیست. شاید هم باشد، اصلاً یک عدهای اعتقاد دارند که مرد است و شکمش…! که بهنظر من مسخره است، مثل اینکه آدم بگوید فوتبال است و توپ سوراخش! خب عالم و آدم میدانند که اگر توپ فوتبال سوراخ نباشد بهتر است، حالا اگر کسی چنین اعتقادی دارد یا توی عمرش توپ سالم ندیده یا فوتبال بازی نکرده یا از سر ناچاری مجبور شده با این توپ بازی کند و اینطوری میخواهد ناراحتیاش را کم کند؛ وگرنه که بیماری روانی دارد و باید فوری شروع به دوا و درمانش کرد!
چی میگفتم؟ آهان! اینکه سایز شکم باید درست باشد و در همین راستا به حداقل رساندن وعدههای غذای فستفودی در دستور کار قرار گرفته و به حول و قوهی الهی برای مدت نامحدودی ادامه خواهد داشت… اما یک چیز دیگر در همینباره بگویم که بگرخید! الآن یک هفته است که برنامهی دویدن دارم. شب به شب شال و کلاه میکنم و آبمعدنی بهدست توی خیابانهای تهران جولان میدهم. البته دو سه شب اول (بعد از چند سال خوردن و خوابیدن) سرعتم آنقدر نبود که بشود اسمش را دویدن گذاشت. مخصوصاً شب اول که یک جایی کنار اتوبان اشرفی اصفهانی افتادم توی سربالایی و هر چقدر زور میزدم جلو نمیرفتم. شاهد قضیه هم یک آقا و خانمی بودند که خیلی شیک داشتند قدم میزنند و ویترین مغازهها را نگاه میکردند، آنوقت من نفسنفسزنان و با وضعیت فجیعی توی یک فاصلهی صد متری فقط دو سه متر ازشان جلو افتادم! ملت هم دست گرفته بودند و همینطور سر بود که از توی ماشینها در میآمد و میگفت بدو بدو! شاید هم متلکهای دیگری میگفتند، بههرحال انرژیام آنقدر نبود که بتوانم صداها را واضح و مفهوم بشنوم. راستش توی آن لحظات تمام فکر و ذکرم این بود که فاصلهام را با آن دو نفر بیشتر کنم و برسم به یک جایی که زودتر روی زمین دراز بکشم… که آخرش رسیدم به پارک جلوی خانهمان و قشنگ یکربعی پخش زمین شدم.
خدا را شکر آنشب «ماندانا» توی پارک نبود که این وضعیت را ببیند. اسمش را خودم گذاشتهام ماندانا، قیافهاش رسماً مانداناست، البته نوع نگاه کردنش به «سارا»ها هم میخورد. حالا اسمش اهمیتی ندارد. قسمت مهم ماجرا اینجاست که این چند شب آخر همیشه میبینمش که دو تا از این بینگولیها کرده توی گوشش و دور پارک میدود. به چشم خواهری هیکل درست و درمانی دارد، اصولی هم ورزش میکند، مثلاً موقعی که از دویدن خسته شد توی پارک راه میرود (راه رفتن که چه عرض کنم، میخرامد!) مثل من نیست که شکمش را بگیرد و آخآخکنان خودش را پرت کند روی زمین و تند و تند آب بخورد! شاید باورتان نشود ولی الآن همین آدم یکجورهایی الگوی ورزشی من است که خیلی هم دستنیافتنی بهنظر میرسد!
حالا ماندانا که مهم نیست البته، مهم شکم خود آدم است که شبیه شکم باشد و بشود ناف را با یک حرکت وسطش پیدا کرد. این چیزها که درست باشد، با تیپ و قیافه و اخلاق خوب و مدرک دانشگاهی و خانه و ماشین و شغل درست و حسابی میشود هزار تا بهتر از ماندانا پیدا کرد! اینها هم فقط نشانههایی هستند از جانب خدا برای اینکه آدم تمریناتش را قطع نکند و با تلاشهای شبانهروزی برسد به آن لحظهای که خودش خرامان برود و امثال ماندانا شکمشان را بگیرند و جلوی آدم خودشان را پرت کنند روی زمین… اصلاً بهخاطر همینچیزهای بهظاهر کوچک است که یکی مثل من به جفتک زدنهای شبانهاش ادامه میدهد و شکمش بعد از چند سال از ایربگ تبدیل میشود به سیکسپک!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
موسیو گلابی | ۸ مهر ۱۳۸۹ | ساعت ۰۴:۱۱




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. عادل در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۰۲
موسیو … تخریب نکن دیگه برادر! نه اینکه نشه این شکم رو آب کرد؛ که میشه! ولی خدا و کیلی برو تو این مهمونی ها و عروسی ها که همه کت و شلوار پوشیدند … برو ببین اونهایی که شکم ندارند چقدر این کت و شلوار به تنشون گریه میکنه! اصلاً کلاً لباس رو تن آدم بی شکم نمی شینه …. برای همین نه اینه که دستمون به گوشت نرسه ولی باور کن یه کمش برای تیپ آدم لازمه.
————————-
من دیگه افتادم تو راهی که باید تا آخرش برم ولی درست گفتی: «لباس رو تن آدم بیشکم نمیشینه»!
2. مدیر رستوران ساحلی شمال در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۱۱
جوانهای ایرانی نشون دادن هر موقع خواستن قله هارو فتح کردن فقط یه ذره همت مضاعف میخواد.اقا مگه همین رضاهه نیست؟؟ از تبریز رفته استانبول اِبرو رو ورداشته اورده کرج! پس فردا طرف از ارومیه میره l.a بریتنی رو میاره ساوه!
3. الناز در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۲۴
لذت بردیم:دی
ایشالا اگه ادامه بدی می شی هم هیکل ماندانا
4. یاس در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۳۴
اگر این قول دادنت هم مثل کامل کردن بخش درباره ی من وبلاگت باشد بهتر است همین الان نظرتو راجع به شکم عوض کنی و قبول کنی که مرد است و شکمش و سیبیلش .
————————-
خوشم میاد که از تکتک کلمههام بر علیه خودم استفاده میکنین… قسم میخورم ظرف یک ماه آینده تکمیلش کنم!
5. میثم الله داد در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۴
یک زمانی هم من کله سحر میرفنم پارک ملت میدویدم. تمام مانداناهای اونجا رو براشون برنامهریزی کرده بودم. هر کدوم رو برای یکی از رفیقهام و فامیلهام گذاشته بودم کنار. یکی روی پنجه میدوید رو برای امید، یکی که باحجاب بود و فقط زمین رو نگاه میکرد رو برای حسین، یکی هم که همهاش راه میرفت رو برای رضا. خودم هم یکی بود که وقتی طناب میزدم حرکات کششی انجام میداد رو کاندید کردم.
بعد از چند وقت به خودم اومدم و دیدم اصلاً یه مدته دارم واسه اینها میرم ورزش. رابطهشون یه جورایی مستقیمه. وقتی اینطور باشه، رابطه فست فود و ماندانا هم معکوس میشه. یعنی تا یه دلی گیر نباشه و آدم براش مهم نباشه، شکم جلو اومده خودش رو نشون نمیده.
اکثراً مردهایی که زندگی بیخیالی دارن، شکم براشون مهم نیست و گاهی روی کمربند هم میاندازندش.
————————-
:))
6. اسفند در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۳۷
خوبه. موفق باشی. یادش بخیر قبلاً ها به عنوان ورزش زیاد می رفتم استخر.باعث شدی هوس کنم دوباره برم. ممنون
7. شیرفروش محل در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۰۸
مانداناهایی شکمشان را میگیرند و جلویت دراز میکشند ؟ کِی به سلامتی ؟
————————-
سؤالایی میپرسیها، چه میدونم! تازه گیرم هم که بدونم، فکر میکنم میام زمان دقیقش رو اعلام کنم که همهی عالم و آدم در جریان قرار بگیرن؟!
8. میزان در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۲۶
بعد از مدتها آمدم در وبلاگت پیغام بذارم که این بشه امیدی برات که لاغر کنی و تا به خس خس نیفتادی خودت رو درست کنی.این آشغالها رو هم نخور.جانک فود هستند در اصطلاح… همین
9. تـــــرانه در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۲۵
می دانی گلابی جان ، خواهرانه بهتون میگم .. فک کنم تنتون به تن یکی خورده که این هوا شکم آوردین !! فقط مواظب باشین سرتون هم به سرش نخوره که خدای نکرده زبونم لال کچل نشین .. حالا آب از سر ایشون گذشته اما شما هنوز راه های زیادی در پیش رو دارین .. رفیق ناباب رو واسه همین موقع هاست که میگن ازشون دوری کنین ..
در ضمن ” درباره ی من ” پیشکش ، اگه قولتون مثل اون رای گیری تون که ۱۰۰ سال پیش گرفتید و گفتید که دوست دارید با کی مصاحبه کنم ؛ باشه که فک کنم اصلا پیاده روی هم نروید و خود را خسته نفرمایید .. یا نه چرا این همه داستان بافتم ، اصلا حالا که شکمتان به شکم بعضی ها خورده !! احتمال خیلی خیلی زیاد قولتون هم به ایشون رفته .. کسی که از بدو تولد من قول داده بعضی چیزها و خاطرات را تکمیل می نماید و هنوز …… پس آب را هم نزنید !!
————————-
این دوستی که مشخصاتش رو گفتی چقدر آشنا بهنظر میرسه… البته ایشون الگوی زندگی من هستن ولی نه دیگه در این حد! برای اینکه مطمئن شی در اولین فرصت «دربارهی من» رو تکمیل میکنم و بعدش هم میرم با هشت تا وبلاگنویس مصاحبه میکنم!
10. شبنم در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۰۱
خیلی روی شکم برنامه ریزی نکن که به طرفة العینی به … عظما میرود.(تریپ روحیه دادن)
اگر روی سر سینه و بازو تلاش کنی بیشتر خاطرخواه داره.
شما اگه شامت رو ترک کنی و فقط میوه و سالاد بخوری همه چی اوکی میشه.تجربه ی شخصیم رو خالصانه در اختیارت گذاشتم.
راستی اگه شیکمت و آب کنی دیگه گلابی نیستیی که. میشی موز یا نهایت خیار سالادی.
11. shahrzadtirana در ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۴۴
ای بابا اصالت مرد به شکمشه اصلا بدون شکم که نمیشه اقا شکم رو اب میکنی بعد هی فخر میفروشن به دخترا ما خوش هیکلیم حالا یادتون میره قبلش چه…….. بودین تازههههههههه به دخترا که مانکن باشن میگین مردنییییییییی ! با فست فود خوردنم نمیشه لاغر شد هاهاهاها تازه شکمه شش تیکم داشته باشین اخلاق خوب نباشه به درد نمیخورهه
12. saba در ۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۲۸
:))))))))))))
13. mehdi در ۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۱۱
begoo man ba 30 kiloo ezafe bar che konam
14. جیم فنگ در ۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۰۵
بله همون طور که ملت همیشه در صحنه گفتن شما اگه شکمو آب کنی دیگه اسم وبلاگت و شخصیتت رو از دست می دی! که این اصلا خوب نیست… چشم مادام رو دور دیدی که دنبال ماندانا هایی می گردی؟ قضیه چیه؟
15. پاپیون در ۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۰۳
منم به بعضیا میگم ماندانا :)
فکر میکردم فقط خودم میگم
عالی نوشتی
16. پاپیون در ۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۰۵
کامنت من رسید؟
17. Niloofar در ۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۰۴
E moosio ab nakon shekameto bezar ‘3shekam dar’ tu arseye web royaei bashe,fekr kon!
Shabgiro zipo golabi!!!
Che shavad! :))
————————-
شکم من اونقدر بزرگ نیست که با اینا مقایسه کنی… کلهم دویست گرم اضافه وزن داره!
18. حامد در ۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۱۰
حالا ما که انقدر آرزوی شکم داشتن داریم با هزارتا فست فود هم به جایی نمیرسیم به قول بعضیا استعدادش رو نداریم
حالا شما که استعدادش رو داری چرا از فرصت استفاده نمیکنی؟
برای ماندانا ها! داشتن شکم بیشتر جذابه تا نداشتنش
کلا این خانوم ها موجودات عجیبی هستن!
19. NASRIN در ۱۰ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۰۲
salam jenabe golabi mage khanom golabi nist ke cheshme shoma mandana ro gerefte ? VARZESHE kardan shabane mobarake.
20. محمدرضا در ۱۰ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۰۸
موسیوجان ۲ تا سؤال
سؤال اول اینکه اول مادانا را دیدی بعد تصمیم به آب کردن شکم گرفتی یا برعکس؟
سؤال دوم مادام گلابی خوبن؟ماندانا معرف حضورشون هست؟ (نگو این ۳ تا سؤال بود که خودتم میدونی قسمت سؤال دوم در واقع همون یک سؤاله به دو حالت مختلف طرح شده)
;)
————————-
نه، نه، نه!
21. خانم هویج در ۱۱ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۳۷
من به تصمیم کبرای شما افتخار میکنم. کاش یه جو از این همت هم تو وجود من بود. حالا دویدم پیشکش. لااقل روزی نیم ساعت راه میرفتم.
22. ali در ۱۱ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۷:۵۵
گلابی اون مرد ه تو بودی؟جدا میبخشی رفیقم برات شیشکی در کرد…نشناختیمت بابا…روی پیراهن ورزشی آات بنویس گلابی
23. مهندس بانو در ۱۱ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۵۰
درود، انشالله که به آرزوهاتون برسی.
24. حدیث در ۱۲ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۴۱
من که شکم ندارم.دلت آب :-D
بدو بدووووووووووووووو
25. ارام در ۱۳ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۴۴
کلی با حال بود مرسی
26. خانوم حنا در ۱۴ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۵۹
گلابی جان نگران اون شکمی که بفهمی نفهمی یه ذره قلنبه شده نباش !
چربی اضافه نیستن که برادر من عضله سرگردونن…حالا مال بعضی ها تو بازو و پشت بازو و کول وگردن جمع میشه مال بعضی ها هم مثل همسر بنده و شما در ناحیه شکم!!
یه چیز دیگه….من تا بخوای دوست به اسم ماندانا دارم!!
یادمه یه دوستی غیر ماندانا داشتم میگفت این خانوم حنا یه اسم ماندانا رو بلد بوده همه دوستاشو به همین اسم صدا میکنه!!
جالبه وقتی سر دخترم باردار بودم زمین و زمان بهم پیشنهاد میدادن اسم دخترمم ماندانا بذارم آخرشم نفهمیدم ماندانا چه ربطی به اسم پسرم(سام) داشت…. حالا خوب شد حرفشونو گوش ندادم وگرنه چی میشد؟
27. نگین در ۱۴ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۰۸
سلام
خیلی خوشم اومد از این پستت به چند دلیل:
اول اینکه منم عین خودت روانی سوخاری هستم و حتی اگه بهترین فست فودها رو جلوم بذارن باز می رم سراغ مرغ بیچاره…اما من فقط رون سوخاری می خورم و از سایرقسمت ها بیزارم…تو هم اگه چند تا فست فودی خوب که سوخاریش معرکه ست به من معرفی کنی به لیستم اضافه می کنم…مثلن من عاشق سوخاری کی اف سی توی ولیعصر شدم..لامصب منوی نرمال سوخاریش خیلی باحاله…
بعدشم اینکه همسر اینده من هم خیلی چاق که نه اما شکمش زیادی به اعتبارش اضافه شده و هر چی زور می زنم این قسمت رو بخوابونه زمین و ابش کنه زورم نمیرسه…کم کم دارم به این نتیجه می رسم که باهاش قهر کنم و محلش نذارم…ارزوم هست بره بدوه تا عین تو لاغر بشه….
اون سارا و ماندانا رو هم خوب اومدی…یه سارا هم ما داریم که فعلن هیچ مردی به دلش ننشسته….
شادباشی و کودک دوست عزیز
————————-
من هم مرغ سوخاری «آپاچی» رو پیشنهاد میکنم، البته انگار تازگیها اسمش رو کردن «آواچی»!
28. سمیه در ۱۴ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۴۵
بذار اینجا هم عکست رو بذارم :دی
http://celebfa11.files.wordpress.com/2010/10/hugh-jackman-290.jpg
————————-
من اگه اینجوری بودم دیگه چه نیازی به جست و خیز شبانه توی پارک داشتم؟!
29. ali در ۱۵ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۲۰
وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن یه ناهار با هم بخورییم
30. amin در ۱۵ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۴۶
salam. adam inja ro mikhune energy e mosbat migire. dame shoma garm o matbu’.
sorry about pinglish
31. respina در ۱۷ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۳۹
سلام وبلاگ خیلی جالبی دارین.ایشاالله هم هیکل براد پیت بشین!
32. ی دوست در ۱۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۵۸
salam
همیشه دوست داشتم بیام اینجا ولی خوب به خاطر فیلتر بودن امکانش رو نداشتم الان که امکانش واسم مهیا شده واقعن خوشحالم.
موسیو جدن زیبا و روان می نویسی ایول.
جالبش این که ورود من به وبلاگت مقارن شده با تصمیم من برای لاغری.
اونجایی که نوشته بودی با کلی زحمت ۲-۳ متر از اون اقا و خانم پیر جلو افتادی یاد فیلم مستر و تعطیلات افتادم که تو ی صحنه موتور ی بابایی رو میدزده بعد که گاز میده که فرارا کنه ولی اون قدر سرعت اون موتور(سه چرخه بود فکر کنم)کمه که تو یارو با پای پیاده کنارش قدم می زنه:دی
33. ی دوست در ۱۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۰۱
فیلم مستر بین و تعطیلات*
34. ترلان در ۱۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۲۰
دیگه نمیام اینجا…
————————-
به تصمیمتون احترام میذارم اما برام جالبه که بدونم آیا اتفاق خاصی افتاده؟