یک اکازیون واقعی!
جدا شدن از خانه و خانوادهی پدری مطابق برنامهی از پیش تعیینشده جلو میرود. دیشب و در مرحلهی اول، متن پست قبلی را برای ابوی عزیز فرستادم که بخواند. تا این لحظه هیچ عکسالعمل ویژهای از خودش نشان نداده، احتمالاً ایمیلش را هنوز چک نکرده یا شاید هم این گوگل خارجی نامسلمان آفتابهندیده متن فاخر من را انداخته توی اسپمها و قاطی جایزههای چندمیلیون دلاری و فروش داروهای تقویت قوای فلان و ماسماسکهای افزایش طول بیسار! حالا به محض اینکه خبری شد میآیم نتیجه را به شما هم اطلاع میدهم.
مرحلهی اصلی و سخت ماجرا همینجاست که دیر یا زود تمام میشود. بعدش میرسیم به اجاره کردن خانه و خرید وسایل و یاد گرفتن آشپزی و اینجور مسائل که فرع ماجرا حساب میشود… راستی توی خوانندههای وبلاگ من کسی نیست که مرفه بیدرد باشد و احیاناً یک واحد آپارتمان خالی برای اجاره به دو تا جوان رعنا داشته باشد؟! علاوه بر این اگر بخواهد بهپاس قدردانی از زحمات من در ارتقای سطح وبلاگنویسی فارسی یک تخفیف درست و حسابی هم بدهد که نور علی نور میشود. همینجا قول میدهم که اگر چنین خوانندهای پیدا شود بهعنوان تشکر اسم کوچکش را توی وبلاگم بنویسم و یک پست کامل هم به تعریف از خودش یا خانوادهاش یا هر کس دیگری که دلش خواست اختصاص بدهم! میدانم که نمیشود روی این حرکت من قیمتی گذاشت ولی بههرحال درست هم نیست که در ازای آن چندمیلیون تخفیف هیچ کاری نکنم. این وسط یکمقدار به نفع صاحبخانه میشود که اشکالی ندارد، فدای سرش!
حالا این به کنار… برسیم به قضیهی آن دو تا جوان رعنا که گفتم و همانجا ولش کردم. راستش دوستدخترم خانوادهاش را راضی کرده که اجازه بدهند قبل از ازدواجش با من زندگی کند. میدانید دیگر، بههرحال توی فرهنگ ما این چیزها هنوز جا نیفتاده و سخت است آدم به خانوادهاش بقبولاند… چی؟ معلوم شد که دروغ گفتم؟ خب، ترسیدم انگ گرایشات همجنسگرایانه بخورم. در واقع محمدنامی قرار است همخانهام باشد! دوست چندین و چندسالهی من است و از همه مهمتر اینکه میشود تحملش کرد! مشکل خاصی ندارد جز اینکه یکمقداری اهل دختربازی و این چیزهاست. البته به صاحبخانهی محترم از همین حالا میگویم که نگران نباشد. به محمد گفتهام که حق ندارد دست هر ننهقمری را بگیرد و بیاورد توی خانه. یک چیز دیگر هم بهش نگفتهام که حالا میگویم؛ همین امروز و فردا وبلاگم را میخواند و اینطوری در جریان قرار میگیرد!
ایشان میتواند دختر خانوادهداری را برای پشت سر گذاشتن دورهی معاینات اولیه به من معرفی کند. این دوره شامل بررسی سلامت عقلی، متانت، روابط اجتماعی و چیزهایی مثل این میشود و بعد از دو جلسهی چهارساعته نتیجهاش اعلام خواهد شد. حضور خود محمد هم در این جلسات مانعی ندارد…! بعد از اخذ تأییدیهی کتبی از من وارد فاز دوم میشویم. دختر خانم باید کاملاً در جریان قرار بگیرد که خانهی ما با قهوهخانه فرق دارد و اینطور نیست که به بهانهی دیدن دوستپسرش هر روز پیش ما بیاید. من خودم یک برنامهی زمانبندی با توجه به استانداردهای بازگشت میل و قوای جنسی تهیه میکنم و در اختیار طرفین ماجرا قرار میدهم که در فواصل زمانی معین لازمالاجراست. این موضوع را بهشکل زیرکانهای اجباری کردهام تا در دورهی بازگشت میل جنسی محمد یک آدم دلبرتر از من کنارش باشد و یکوقت ترتیب خودم را ندهد!
مسائل فرعی در روابط اندرونی مثل پوزیشنهایی که قرار میگیرند ـتا جایی که به خودشان و وسایل خانه آسیبی نرسانندـ به من ارتباطی ندارد اما هر زمانی که احساس کنم حرکاتشان مزاحم آرامش من و همسایهها شده در اتاق را باز میکنم و از خانه پرتشان میکنم بیرون. این کار را واقعاً میکنمها. تا زمانی هم که محمد نتواند دلیل موجه و محکمهپسندی برای پایان ارتباطش با دختر قبلی ارائه دهد، حق معرفی نفر جدید را نخواهد داشت.
خلاصه که لازم نیست صاحبخانه نگران باشد چون ما دو تا جوان واقعاً موقریم که صبح میرویم سر کار (مگر اینکه خوابمان بیاید) و شب برمیگردیم، شاید بعضی وقتها شبنشینی بیسر و صدایی داشته باشیم که طبعاً به صاحبخانه ارتباطی پیدا نمیکند، آشغالهایمان را بهموقع میگذاریم دم در و از همه مهمتر اینکه اجارهمان را سر وقت میدهیم. میدانم خیلی وقیحانه است اما باید بگویم که محمد بچهی خانوادهداریست، قدش فکر کنم حدود ۱۸۵ باشد، بر و رویش مشکلی ندارد، شکمش از این شیشتیکههاست (سیکس پک برای علاقهمندان!)، فوقلیسانس دانشگاه تهران میخواند، سوناتا دارد، خانهی پدریاش زعفرانیه است و در نهایت میتواند یکی از دخترهای مجرد و آشنای صاحبخانه را خوشبخت کند. اگر نمیخواهید از وبلاگنویسی من تشکر کنید میتوانید تخفیفی بابت این قضیه در نظر بگیرید… من که منم، محمد هم که اینطور، ما یک اکازیون واقعی برای هر صاحبخانهای هستیم!
نوشته شده در دستهی: شخصینوشتها، طنزیحات
موسیو گلابی | ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ | ساعت ۰۶:۳۶




دیدگاهتان را بنویسید
بازتاب این پست | اشتراک دیدگاههای این پست از طریق فید
1. khale3harfi در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۵۱
همیشه فکر همه جا رو می کنی… واقعا که مستاجر بدرد بخوری هستی احتمالا یه خونه خوب با یه صاحبخانه که چند تایی دختر ترشیده داره پیدا می کنی
2. shahrzad.sh در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۵
خب همین آقا محمد خودش یه پا مرفه بی درد به حساب میاد که موسیو!
————————-
یعنی میفرمایید من برم خونهی اونا زندگی کنم؟! شما اون داستانایی که در مورد استقلال مالی و اینا گفتم رو نخوندین؟
3. وارش در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۵۶
آقا گلابی ببخشید این دوست شما اقا محمد رو بهش بگو بی خیال تو بشه اگر دختری پیدا بشه خودش خونه داشته باشه بهتره اون بیاد بره با اون دختره زندگی اما باید به تو قول بده که کرایه خونه شریکی تو رو بده ..اگر حاضره بگو بیاد من دختر رو بهش معرفی کنم
————————-
شما طرف منی یا محمد؟ تکلیف ما رو روشن کن!
4. shaghayegh در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۳۹
ey kaash man 22 salam bood, shohar ham nadashtam, khooneye mamanamina ham do tabaghe bood, ye tabaghasho be shoma holooha ejare midadim!
5. پیپ خسته در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۳۴
ما خونه مونه که نداریم. یعنی داریم ولی به اتفاق خانم “ل” خودمون داریم توش زندگی میکنیم. البته زیرزمینمون خالیه. اگه یه وقت جایی رو پیدا نکردین و پدر محترم هم با لگد انداختتون بیرون می تونید روش حساب کنید. یه خورده شلوغ پلوغه ولی در عوض خیلی دنجه.به هر حال ما تو گودر هم شیرش کردیم که فالوور ها هم دست به دست بدن بره.خلاصه این دوتا کار از ما برمیومدکه انجام دادیم.
6. نازی در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۳۷
آخ حیف شد.۱ خونه هم ندارم با ۲ تا دختر کور و کچل بندازم به شماها!!!حالا چی میخونن برادر محمد؟
————————-
تو دورهی لیسانس همدانشکدهای بودیم، الان هم همینطور. چه خوب شد که اشاره کردی، یادم رفته بود که بگم چند ساله در حضور من چیز یاد میگیره!
7. خانم هویج در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۱۷
ایول موسیو.من ۳سال مستقل از خونه بودم و بهترین سالهای عمرم همون ۳سال بوده تا حالا. البته من مجبور شدم پارسال بساط خونه مجردی رو تعطیل کنم و برم پیش بابا ننه. پدرم در اومد تا تونستم عادتهای زندگی تنهایی رو از سرم بندازم. زندگی مجردی عالیه. بدجوری بهش عادت میکنی.اما بهت قول میدم یکی از بهترین تصمیمهای عمرت رو داری میگیری
8. خانم هویج در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۲۰
چه جالب موسیو.الان داشتم تو کامنتای پست قبل چرخ میزدم،دیدم کلا ۱۶روز از من بزرگتری:دی
9. حدیث در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۵۸
:-))
تو دعا کن تا وقتی بابات بخونه خونه ما فروش بره ما قاطی مرفه بی دردا میشیم :-))
10. نازگل (کاغذ کاهی ) در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۳۹
موسیو به جای معرفی شرایط اکازیون ، دو تا مزایده میذاشتی ، یکی واسه خودت یکی محمد ! اونوقت فی الفور به بالاترین پیشنهاد لبیک گفته و دوران خوشی را آغاز میکردین …
11. matti در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۰۸
heyf ke man tehran nistam agarna hatman zirzamine khoneamuno midadam be shoma ! tar tamize ehsase morafahe di dard budan ham nemikonid ! :-) dokhtaraye hamsaye ham hastan rasti ..
12. shahrzadtirana در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۲:۲۸
حالا مطمئنین شما دو تا میتونین از مامی و ددی جدا شین قربونتون برم (الکی جدی نگیرین!) ایشون که سوناتا داره شکمش که شش تکه یتا بیشتره پس خوش غذان یعنی غذای چرت و پرت نمیخوره زعفرانیه محل زندگیشونه شمام که فک نکنم وضعت بهتر از ایشون باشه خونه کجا میخواین جردن!!!!!!!
————————-
نه والله، تجربه ثابت کرده که ما دو تا هر غذایی میخوریم! خونه هم هر جای تهران که باشه اهمیت چندانی نداره، البته اولویت با غرب تهرانه.
13. آرش ایرانی در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۵:۵۴
پرهام جون مطمئنی روزه ها روی ذهنت تاثیر نذاشته؟! محمد رو میشه تحمل کرد؟!؟! :O
مطمئنم حداقل ۸۰% اجاره خونرو کردی تو پاچش تا راضی شدی اینا رو در موردش بنویسی :D
موسیو جان از شما دیگه انتظار نداشتم … ;-)
14. موضوع پست در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۵۲
این خواننده های وبلاگت از من چه موجودی تو ذهنشون ساختن؟!
بهشون بگو که من از تو پول می گیرم و غذایی که می خورم رو بعضی وقتا تو هم نمی خوری!
————————-
فکر میکنن مثلاً هر کی سوناتا داره و من ازش تعریف میکنم آدمیه که یه حداقلهایی از شخصیت رو داره… از نزدیک که ندیدنت!
15. beniamin در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۵۵
ببینم موسیو شما چیزایی که غذا نباشه ولی خوردنی باشه رو هم می خورین؟
————————-
منظورت رو شفافتر توضیح بده!
16. محمدرضا در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۰۳
با این اوضاع فکر کنم محمد به تنهائی کیس خوبی باشه
:)))
17. ali در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۱۹
از همین الان بهت بگم به دو ماه نمیکشه دعواتون میشه…گلابی اند ممد…چه بشود…آخه مرد حسابی وسط پوزیشن بیای تو با همون وسیله مربوطه پرت ت میکنه بیرون
18. بهاره در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۰۶
تو که فقط از محمد مایه گذاشتی.یعنی خودت هیچی؟
راستی موسیو دیشب خوابت را دیدم.میخواستی خونه ما را کرایه کنی(به خدا)…و ماهم متاسفانه جا نداشتیم ):
(کلا من هر از چند گاهی خواب دوستای مجازیم را می بینم.اینبار قرعه به نام تو افتاد)
————————-
جدای تمام خصایل پسندیدهای که دارم، محمد رو هم دارم!
19. خرزوخان در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۰
تو مطمئنی این موجود( محمد )وجود خارجی داره ؟!!
این گونه خیلی نایابه
20. خرزوخان در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۳۱
گفتی میخوای با دوست دخترت زندگی کنی یک ان یاد friends افتادم
21. دختر نارنج و ترنج در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۱۶
به جان خودم حیف که خونه ندارم!!! عمرا که آدم مستاجرایی بهتر از شما دو تا بتونه پیدا کنه. دخترمم آخر کار به زور می دادم به محمد.. والله…..
خوشحالم که مشکلی نیست. یه حس بدی داشتم.. خوشحالم که اشتباه کردم. مرسی.
22. مهسا ق در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۳۰
ببینید ابوی گرام اجازه می دهد یا خیر،بعد برای کودک محمد و بانو اسم تعیین کنید!
23. آفتاب پرست در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۰
الان سرت داغه … نمیفهمی ….. ۶ ماه دیگه دست از پا دراز تر بر میگردی خونه ….
24. shahrzadtirana در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۰۸
بیا دیگه الویتت با غرب تهرانه بعدشم چطوری هر غذایی می خورین مگه میشه چه جوری با هز غذایی خوردن شکمه ۶ تکه هست! ما خودمون تیزییم موسیوووووو !
25. قاصدک در ۱۷ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۴:۲۹
شما که دوست دختر داری و هیچ… شماره این محمد خان رو بده با هم سر خونه و این صحبت ها کنار میایم…
26. yasaman در ۱۷ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۴۷
امیدوارم یه خونه خوب براتون پیدا شه. کم پیدایی ها موسیو جان
————————-
ممنون، یه کمی گرفتارم…
27. عادل در ۱۷ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۴۸
موسیو جان … امیدوارم مبارک باشه؛ البته مطمئن باشید کار سختی در پیش رو دارید؛ دیگه این جوری نیست که صبح بلند شید چای دم شده باشه و نون تازه روی میز و انواع و اقسام مرباجات و لبنیات و … دیگه اینجوری نیست که هر باز دست رو میزت بکشی تمیز تمیز باشه و یه ذره گرد و خاک روش نشینه. دیگه باید … خودت احتمالاً میدونی که باید چی کار کنی ولی اگه خواستی اینها رو تو یه دوره فشرده بهت میگم … در ضمن … چند وقته هیچی از مادام نمیگی؛ چیزی شده که ما باید بی خبر باشیم!؟!؟!
————————-
چیزهایی هست که تمایل ندارم توی وبلاگم بازشون کنم، بههرحال ممنون از توجهت رفیق
:)
28. درنین در ۱۸ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۰۲
سلام
ممد آقا، با اعضائ شورای نگهبان میخواست زندگی کند، شرایطش آسان تر از شرایط شما بود.
بهترین ها
29. alireza در ۱۸ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۰۳
سلام
یه آپارتمان ۶۵ متری ِ یک خوابه نوساز تو بلوار ارم ِ مهرشهرِ کرج دارم… میگن ۱۲-۱۳ ملیون رهنه کاملشه … اگه افتخار بدین ،۱۱ تومان میدم به شما
————————-
باعث افتخاره اما راستش کرج واسهمون دوره… بههرحال محل کارمون، دانشگاهمون و خانوادههامون تهرانن.
30. یکی مثل من در ۱۹ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۱۹
سلام .. آغا هم خونه نمیخواین ؟!!
من حاضرم بانی خیر بشم هاا ..
چرا شما تو یه آدرس جدید نمینویسید ؟؟؟
حیف نیست که این مطالب پشت فیلتر باشه و بقیه نتونن بخوننش ؟؟؟
من که خودم خیلی وبلاگتون رو دوست دارم .. با این حال گشادیم میاد فیلتر شکن باز کنم بیام ..
————————-
جای دیگه هم برم بازم همین بساطه دیگه، فرقی نداره که!
31. یکی مثل من در ۱۹ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۲۱
در ضمن با این شرایطی که شما دو تا همجنس دارید .. باید برید انگلیس خونه اجاره کنید !!!
32. یکیـ در ۱۹ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۴:۱۵
چرا این مستر افشین ضایع انقدر تحت تأثیر تو هست؟ دقت کردی؟!!
33. وارش در ۱۹ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۴۶
من همیشه طرف تو ام باور کن !
34. مونا 1 در ۲۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۵۱
اتفاقا دوست پسر من هم شکم شش تکه ای داشت!/ (سو تفاهم نشه . از رو پیرهن هم پیدا بود! ) قدش ۱۹۰ / با شعور/ تحصیلکرده/ خوش اخلاق/خونواده پولدار / … و یک جنتلمن واقعی!
35. مونا 2 در ۲۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۰:۵۱
… اینقد همه چی تموم بود که هنوز بعد ۵ سال از جدایی مون نتونستم جایگزینی براش پیدا کنم.
روحش شاد!!!
36. هاله در ۲۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۱:۰۰
وااای موسیو خوش به سعادتت که داری خونه میگیری عشق و حال و تفریحی که میخوای بکنی رو بریز دوووور عجب آرامش پیدا میکنیییی واییی خیلی خوبه
37. وارش در ۲۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۰۳
ممنونم از گفته ات گلابی جان ما باید تلاش کنیم بزرگتر شیم
به امید اون روز
38. ترانه در ۲۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۲۵
سلام بار اوله که میام دست نوشته هاتون قشنگن و جالب و خنده دار
وبتون رو تو وب انی دیدم و چون عاشق اسم گلابی ام اومدم بخونم
خیلی جالب بود دوست من وقت کردی سری بزن به منم ممنون
39. shahrzad.sh در ۲۰ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۲۴
من منظورم این بود که از ابوی گرام آقا محمد درخواست کنید که یه ملک در اختیارتون قرار بده.ولی اگه خونه ی ایشون هم قابل سکونته چرا که نه :))))
40. لیمونویس در ۲۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۰۷:۳۴
بشین سر خونه زندگیت بچه پررو!
41. مرد نامرئی در ۲۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۵۸
آقا گفتی زندگی مجردی یاد خودم افتادم. الان ۴ ساله ازدواج کردم ولی بخاطر کارم همش تو کمپ وسط بیابون بودم فقط خوبی ماجرا اینه که لازم نیست اتاق هامون رو خودمون تمییز کنیم. شرمنده من همین ماه پیش قرارداد خونه رو با مستاجر تمدید کردم از شانس خون هم غرب تهرانه. اگه تا سال بعد خونه گیرت نیومد میتونی رو من حساب کنی. راستی با سبک نوشتاریت خیلی حال میکنم . عزت زیاد مرد نامرئی از وسط بیابون
42. فرزانه در ۲۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۱۵
والله اینطوری که شما نوشتین من حاضرم برگردم خونه پدریم و خونه ام رو بدم به شما اجاره (دروغ سیزده به در بود).
گذشته از شوخی بی مزه ای که کردم بخاطر دلائلی که می خوای مستقل شی خیلی خوبه ولی من بعد از ۵ سال به این نتیجه رسیدم که اگه آدم خیلی با پدر و مادرش مشکل نداشته باشه بهتره که با اونها باشه. تا یکی دو سال اول یادم می رفت که چی تو خونه دارم و چی تموم شده. یا باید به موقع قبض ها رو پرداخت کنم و … . تازه تجربه خرج کردن تو خونه رو قبل از مستقل شدن هم داشتم. ولی خوب الان دیگه وقتی هفته ای یکی دو بار اون هم شب ها می رم خونه مامان جان بازم سختم هست و یه عالمه عادتهای بد و خودخواهانه هم پیدا کردم. اما این که هر وقت دلم می خواد می تونم گریه کنم یا بخندم و دچار سرخوشی کاذب بشم و به کسی هم توضیح ندم به همه اینها می ارزه. برات آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که به زودی مستقل شی.
راستی یادم رفت بگم که معرکه می نویسی.بهت حسودیم شد.
43. آلما در ۲۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۲
اوایل که وبلاگ زده بودم خیلی به اینجا میومدم.
الان یه سال و شایدم بیشتر میشه که اینجا رو پیگیری نمیکنم. البته بگم نمی دونم چرا؟؟
شاید خیلی خیلی درگیر روزانه هام شدم
در هر حال همه این خزعبلاتو سر هم کردم که بگم:
سبک نوشتن اینجا خیلییییییییییییییییییییییی عوض شده
از این به بعد بازم می خونمت. حتما
44. باز باران... در ۲۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۳:۱۹
سلام آقای گلابی!
خوب که هستین الان انشاء الله تعالی؟!
من و ما هم خوب هستیم و ملالی نیست جز دوری…….دوری همه چیز! چون هیچ چیز به درد بخوری توو زندگیمون نداریم!
45. خرزوخان در ۲۶ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۲۳
نیستی..نکنه خونه گرفتی داری اسباب میکشی
46. دتر در ۲۷ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۴۱
من تا قبل اینکه بیام دانشگاه ، آرزوی زندگی مستقل از خانواده رو داشتم . اولشم خب بالاخره خوابگاه بود و دوستا و خوش گذرونی و اینا. ولی حالا بعد دو سال جونم داره بالا میاد :( لامصب انگار نمیشه به دوری از خوانواده عادت کرد هیچوقت. البته باز خوبه شما تو همون شهری ، می بینی خونوادتو همش D: عالی نوشتی =))
47. لیلی یگانه رهنما در ۲۸ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۳۰
درود بر شما
از وبلاگ آنالی پیداتون کردم
متنتونو که خوندم دلم نیومد درد و دل نکرده برم
من و یک همکار وبلاگیم ۳ساله که طنزهای سیاسی و اجتماعی و داستان و… می نویسیم و ناشناس البته!!!
و اگر فقط یه کم مسائل شخصی روقاطی متن کنیم،یا مثلن تظاهر به این کار کنیم
فوجی از کامنت های توهین آمیز نثار وبلاگمون میشه،مثلن:
دختره ی نارسی سیسم با اون نوشته های سانتی مانتالیزمت!!!
اما اینجا
با یه بهونه شخصی واقعی یا غیر واقعی
یه واقعیت اجتماعی رو به خوبی به تصویر میکشی
و خواننده هاتم درک می کنند
خوش به حالت با این سطح شعور خواننده هات
قدرشونو بدون و بخاطر احترام گذاشتن به این نگرششون بهتر و بهتر بنویس
ببخشید همینجوری اومدم نوشتم
موفق باشید
لیلی
————————-
ممنون از لطفت… بدون کوچکترین تملق یا اغراقی میگم که خوانندههای وبلاگم جزو بهترین خوانندگان وبلاگهای فارسی هستن. قبلاً گفتم و الآن هم دوباره میگم که دمشون گرم!
48. مدیر رستوران ساحلی شمال در ۲ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۰۰
گلابی جان من یقین دارم این محمدی که میگی اونی نیست که من میشناسم. نه نه نه…
به جوونیت رحم کن ….
————————-
خودشه… خودشه!
49. ناشناس در ۹ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۲۹
aghayeh g